ه‍.ش. ۱۳۹۲ دی ۱۰, سه‌شنبه

گفتگویی از نوعی دیگر (بخش چهاردهم)

در این سلسله گفتارها از اینکه خوانندگان گرامی را به سفرهای پر ماجرا و دیدنیهایی که معمولاً پنهان از نظر نگاه داشته میشوند میبرم؛ بسیار خوشحالم. از دوران کودکی همیشه فکر میکردم که کاش آینه ای وجود داشت که وقتی در برابر آن می ایستادی و دست راستت را تکان میدادی؛ تصویرت نیز دست راستش را تکان میداد؛ هر چند که نتوانسته ام چنین آیینه ای بسازم؛ اما میدانم که در آینده به کمک «مهندسی مولکولی» (نانو تکنولوژی) چنین آیینه ای ساخته خواهد شد و برای ما که به حرکت معکوس تصویر و واقعیت عادت کرده ایم؛ پدیده ای عجیب خواهد بود؛ زیرا عادت دیرینهٔ دیدن تصاویر معکوس و واقعی پنداشتن آنها به سختی از میان میرود. اما مهم این است که تصویر نیاز به تفسیر و ترجمه نخواهد داشت. هرچند که داشتن آیینهٔ واقع نما در دنیای سیاست همچنان یک رویای دست نیافتنی است؛ اما تلاش میکنم که این نوشته ها آیینه ای باشند تا واقعیتهای پنهان را نشان دهند؛ زیرا نقش واقعیتهای پنهان بسیار موثر تر از واقعیتهای آشکار در شکل دهی آینده هستند؛ و گرنه «گفتگوهای پشت درهای بسته» و «اشخاص بی نام و نشان» که با خبرگزاری ها مصاحبه میکنند و اخبار جهت داری را برای «مهندسی افکار» فاش میکنند معنی نداشت. آنچه که آیندهٔ ما را میسازد؛ نه واقعیتهای به تصویر کشیده شده در خبرگزاریها؛ بلکه واقعیتهای پنهان از نظر هستند. به کلامی دیگر آنچه که آینده را میسازد؛ نه روشنایی ها.... بلکه تاریکیها هستند.

چین

کشور چین با حدود یک میلیارد و ۴۰۰ میلیون جمعیت و ایستادن در مقام دوم اقتصاد جهانی و داشتن میانگین رشد اقتصادی ۷ و نیم درصدی که تا ۳ سال پیش با سیر صعودی به ۱۴ و نیم درصد رسیده بود و سپس در اثر بحران اقتصادی آمریکا و متعاقب آن اروپا به سراشیبی افتاده و به ۷ و نیم درصد رسید (نرخ رشد تقریبی کنونی)؛ کارنامهٔ اقتصادی خوبی ندارد. البته در مقایسه با گذشته؛ چینیها بسیار ثروتمندتر شده اند و حدود ۵۰۰ میلیون نفر از چینیها با در آمد سالانهٔ ۳۰ تا ۳۰۰ هزار دلار به آرزویی دست نیافتنی دست یافته اند. اما در کنار این ۵۰۰ میلیون نفر؛ حدود ۹۰۰ میلیون نفر از درآمد روزانه ای میان ۲ تا ۴ دلار در روز برخوردارند که درآمد سالانهٔ آنها به ۸۰۰ تا ۱۶۰۰ دلارمیرسد. گفته میشود که ۷۰۰ میلیون چینی از درآمد روزانه ۲ دلار برخوردارند که در آمد سالیانهٔ شان ۸۰۰ دلار است. یک مقایسهٔ ساده میان درآمد سالانهٔ ۸۰۰ دلاری و ۳۰ هزار دلاری؛ نشان میدهد که کشور چین دارای ۹۰۰ میلیون بردهٔ بالفعل و بالقوه است.
حکومت چین در سالهای اخیر دهها شهر با ظرفیت اولیهٔ یک تا ۲ میلیون نفری ساخته است که همهٔ آنها خالی از سکنه هستند و به «شهر ارواح» Ghost Towns شهرت یافته اند که تصاویر این شهرهای مدرن خالی از سکنه را در این لینک میتوانید ببینید (اینجا). این شهرها ظاهراً برای رونق اقتصاد داخلی و ایجاد اشتغال و همچنین جلب بخشی از روستائیان برای سکونت در این شهرها ساخته شده اند و ساخت و ساز تعدادی از این شهرها به صورت نیمه تمام رها شده است و دلیل آن نیز کاملاً مشخص است و آن اینکه یک خانوادهٔ ۳ نفره با ۶ دلار درآمد روزانه مشتری هیچ چیزی نمیتواند باشد مگر نان روزانه. پرسش این است که دلیل واقعی اینهمه ساخت و ساز بی مصرف چه میتواند باشد؟ تنها پاسخی که میتوان یافت؛ هدیهٔ رانتهای نان و آبدار شهرسازی به نورچشمی های اعضای حزب کمونیست چین است و بدینگونه است که بخشی از ثروت ملی به صورتی قانونی میان خانواده های وابسته به حزب تقسیم میشود. همان شیوه ای که رژیم جمهوری اسلامی نیز در طرح کذایی «مسکن مهر» برای تقسیم ثروت ملی میان سرداران سپاه و نورچشمی ها از آن استفاده نمود.
هرچند که حکومت چین در پلنوم اخیر گرایش «تمرکز به درون» را برای بهبود وضعیت اقتصادی داخلی برگزیده است؛ اما همچنان با یک سونامی روبروست که با بروز یک بحران اقتصادی دیگر در آمریکا و اروپا میتواند بر انگیخته شود. و تمرکز آمریکا بر آسیای جنوبی و حوزهٔ «آسیا - پاسیفیک» برای جلوگیری از «حرکت کلان احمقانه» از طرف حکومت چین است؛ حکومتی که با یک مشکل ۹۰۰ میلیونی دست و پنجه نرم میکند و میتواند دست به ماجراجوییهای احمقانه بزند.
شاید بیش از ۲۰ سال است که حکومت چین دست به دامن «مافیای چین» Triad شده است و در قاچاق «بردگان چینی» به کشورهای دیگر با آنها همکاری تنگاتنگ دارد (از مافیا به عنوان نیروهای خودسر و غیر مسئول و ظاهراً غیر قانونی استفاده میشود). این سیاست با اینکه نتایج خوبی برای حکومت چین داشته اما نتیجهٔ کلانی برای دولت چین به ارمغان نیاورده است.
ورود «برده های چینی» به هر کشوری (معمولاً کشورهای غربی) که تحت هدایت سازمانیافتهٔ «مافیای چین» Triad به بازار داخلی خدمات آن کشورها هجوم می آورند؛ زندگی را بر ساکنان آنها سخت تر کرده و موجبات رشد نرخ بیکاری و پایین آمدن ارزش خدمات و گسترش فقر در این کشورها را فراهم نموده و به تدریج سطح قدرت خرید مردم را پایین می آورد.
اگر حکومت چین بتواند ۳۰۰ میلیون «بردهٔ چینی» (تقریباً معادل جمعیت ایالات متحدهٔ آمریکا) را صادر کند؛ در یک معادلهٔ جذمی ریاضی مشکلات درونی چین کاهش خواهند یافت؛ اما در یک معادلهٔ دینامیک؛ چنان بحرانی در سایر کشورها بوجود خواهد آمد که مراکز تولیدی چین بسیاری از مشتریان خود را از دست داده و باید با «پژواک موج صدور بردگان» دست و پنجه نرم کند.
پرسشی که در برابر حاکمیت چین و اروپا و آمریکاست این است که سرنوشت این ۸۰۰ میلیون برده چه خواهد شد؟
اما این ۸۰۰ میلیون بردهٔ چینی پرسشی برای ایرانیان نیز هست؛ هرچند که بخواهند با دلیل ساده انگارانهٔ « این مشکل چینیهاست» از کنار آن بگذرند. این مشکل به همان اندازه به ایران مربوط میشود که داشتن یک همسایهٔ پرجمعیت ۶۰ یا ۷۰ نفره فقیر ولی قلچماق در یک کوچه؛ به ساکنان کوچه مربوط است.
بحرانهای خفتهٔ ساختاری که چین (فارغ از نوع حاکمیت) با آنها دست به گریبان است را ۹۰۰ میلیون نفر فقیر مطلق و ۵۰۰ میلیون نفر که اقتصاد آنها را اعتبارات بانکی مدیریت میکنند؛ تشکیل میدهند. خرید زمینهای کشاورزی در کشورهای دیگر نه تنها بخشی از غذای مورد نیاز مردم چین را تهیه میکند؛ بلکه گامی به سوی وارد شدن در باز مواد غذایی جهانی است. اما این پرسش بدون پاسخ همچنان بر جای خود مانده است که با این ۹۰۰ میلیون نفری که حتی نمیتوان از آنها به عنوان برده های کار استفاده نمود؛ چه آینده ای خواهند داشت؟
حضور فعال نظامی و اقتصادی آمریکا در حوزهٔ  آسیا - پاسیفیک برای پاسخ به تحرکات احتمالی چین در جهت خلاص شدن از این مشکلات راهبردی است که میتواند به آنچه که از نظر آنها «نظم نوین جهانی» خوانده میشود لطمه بزند که در نوشتارهای پیشین این سلسله مقاله ها از آنها با عنوان «حماقتهای بزرگ» نام برده ام.
تمامی تلاش غرب به رهبری آمریکا این است که چین را با تمامی بحرانهای خفته اش در مرزهای شناخته شدهٔ چین محصور کنند؛ تا در نهایت به فروپاشی سیستم حکومتی تک حزبی و تک صدایی منجر شده و زمینهٔ حاکمیت چند حزبی؛ برای هماهنگ نمودن چین برای رفتن به سوی «نظم نوین جهانی» را فراهم آورد و حاکمیت چین در پی آن است که با اصلاحات از چنین انفجاری جلوگیری نماید. اما در هر دو صورت هر دو پرسش راهبردی؛ همچنان بی پاسخ خواهند ماند. نه رشد تکنولوژی تولید و نه ماشین شکنی و نه پیوستن به دریای بردگان نظم نوین جهانی؛ و نه انقلابی از نوعی دیگر.... به این پرسشها پاسخی درخور نخواهند داد.
مشکل «بردگان» فقط در جمعیت چین خلاصه نمیشود و هندوستان نیز بخش مهم دیگری از این معضل جهانی است. بردگان آمریکای لاتین و بیش از ۷۰ درصد مردم آفریقا نیز بر این مشکل جهانی می افزایند و نه تنها راه گریزی از وجود «گلّه های بردگان» وجود ندارد؛ بلکه رشد تکنولوژی تولیدی؛ هر لحظه بر تعداد به حاشیه رانده شدگان می افزاید.
عمیق ترین پرسش ایرانی این باید باشد که: اگر چین نتواند به خاطر ترسیدن از مصاف با غرب؛ بخشی از جمعیتش را به استرالیا و نیوزیلند (بهترین کاندیدها برای صدور جمعیت بردگان) و سایر کشورهای آسیایی متحد غرب؛ صادر کند. آیا کشور ایران با حاکمیتی که خود را در چهارچوب منافع راهبردی «سازمان شانگهای» تعریف کرده است و حاکمیت آن را «بابک زنجانیهای مسلح» تشکیل میدهند؛ یکی از بهترین کاندیدهای پذیرش «بردگان چینی» نیست؟
حاکمیت چین در آینده ای بسیار نزدیک؛ به بزرگترین مصرف کنندهٔ محصولات معدنی ایران (تمامی هنر اقتصادی ایرانیان)؛ تبدیل خواهد شد و آن زمان است که مناسب ترین شرایط برای «صدور بردگان چینی» به سوی ایران؛ آغاز خواهد شد.
برده هایی که برای درآمدی حدود ۱۰ دلار در روز؛ حاضرند «زبان فارسی را پاس بدارند» و بسیار جانانه تر از اردبیلیها و اصفهانیها و سایر «شیعیان ایرانی»؛ مراسم عاشورای حسینی را گرامی داشته و قمه؛ سینه و زنجیر بزنند. مگر ایرانیان آریایی نژاد باهوش شیعه مسلک؛ این قاعدهٔ تاریخی را در کیسهٔ تاریخ خود ندارند؟

کژدم

ه‍.ش. ۱۳۹۲ دی ۶, جمعه

فساد دولت اخوان المسلمینی ترکیهٔ عثمانی

حکومت اخوان المسلمینی ترکیهٔ عثمانی در حال رسیدن به آخر خط است. از زمانی که نجم الدین اربکان؛ بر سر کار آمد؛ ترکهای عثمانی «سیاست رستوران» را به اجرا گذاشتند. این رستوران به هیچ مشتری «نه» نمیگفت. هم غذا برای اسرائیل داشتند و هم برای عربستان سعودی و هم برای اروپا و آمریکا و حکومت اسلامی حاکم بر ایران. رستوران اخوانی المسلمینی ترکیه از پولشویی برای رژیم اسلامی ایران گرفته تا گسیل کردن سلفی-جهادیها به عراق و سوریه و تسلیح آنها و حتی گسیل کردن ارازل القاعده برای کشتار کردهای سوریه را در کیسهٔ خود دارد. اما با وارد شدن به معادلهٔ اخوان المسلمین مصر و متحد شدن با حاکم قطر؛ مجبور شد که رستوران خود را بر روی بعضی از مشتریهایش ببندد. با نگاهی گذرا به اتفاقات سالهای اخیر از دوستی با اسرائیل گرفته تا ماجرای ماوی مرمره و دوست شدن با بشار اسد و سپس پشت کردن به او و فروختن عناصر موساد به رژیم جمهوری اسلامی که از طرف وزیر پیشین وزارت اطلاعات ایران به عنوان «دستگیری عوامل موساد با عملیات بسیار پیچیده» از آن نامبرده شد و سپس گسترش پولشویی برای حزب الله لبنان و حاکمیت اسلامی ایران؛ میتوان گفت که حکومت اخوان المسلمین ترکیه در واقع یک «روسپی بین المللی» است. شاید بعضی ها فکر میکنند که «سیاستمدار خوب باید اینطوری بوده و به دنبال منافع ملی کشورش باشد». باید به عرض این دسته برسانم که فرق روسپی سیاسی با سیاستمدار خوب در همینجا نهفته است. سیاستمدار خوب با یک غوره سردی نمیکند و با یک مویز گرمیش نمیشود و گرنه بعد از چند سال دستش پیش همه باز شده و از رده خارج میشود. سیاست و کشورداری پروژه ای کوتاه و حتی چند ده ساله نیست؛ بلکه یک بازی دائمی است. اما سنت سیاسی همهٔ اسلامگرایان بسیار به یکدیگر شبیه است و از دوستیهایشان و خدماتشان؛ برای روز مبادا «پرونده سازی» میکنند. یک روز این را و روز دیگر آنرا میفروشند و اکنون نوبت فروختن جمهوری اسلامی و شبکه های مالی و پولشویی رژیم اسلامی فرا رسیده است.
ماجرای کنونی فساد مالی و رشوه در حاکمیت اخوان المسلمینی ترکیه و مطرح شدن «جنبش خدمت» ( فتح الله گولن)؛ نه تنها سقوط دولت اردوغان بلکه بحرانی عمیقترو احتمال فروپاشی حزب عدالت و توسعه (اخوان المسلمین ترکیه) را نیز در پی خواهد آورد. اما این دامنهٔ بحران در ترکیه نخواهد ماند و مانند طناب دار دیگری بر گردن حزب الله لبنان و رژیم شیعی ایران فشرده خواهد شد و بخش دیگری از منابع مالی جنایتکارانهٔ رژیم و اتباعش را خشک خواهد نمود.
همانگونه که پیشتر گفته ام؛ مذاکرات ۱+۵ تنها آغاز بازی است و این بازی هر روز پیچیده تر خواهد شد. اکنون عربستان سعودی و اسرائیل سکوت کرده اند؛ اروپا و آمریکا در حال فشار آوردن به حکومت اردوغان برای «شفافیت» (یعنی فاش کردن همهٔ درهای مخفی پولشویی و خدمات اطلاعاتی برای رژیم شیعی حاکم بر ایران) هستند.
رژیم اسلامی ایران نیز با علم کردن دوبارهٔ اسم بابک زنجانی و تبلیغ نمودن اینکه «رضا ضراب» یک تاجر ایرانی تبار تبعهٔ ترکیه است (این افراد برای دستگاههای اطلاعاتی و امنیتی رژیم کار میکنند) میخواهد ماجرا را به یک «شبکهٔ فاسد خودسر» تقلیل دهد؛ اما در دالانهای مخفی شدیداً در تکاپویی نفس گیر برای نجات میلیاردها دلاری که در این میان ممکن است از طرف دادگاه ترکیه بلوکه شوند میباشد اما حتی اگر این پولها نیز برگردند؛ شبکه ها قابل ترمیم نخواهند بود و «رضا ضراب» احتمالاً بسیاری از مسائل را فاش خواهد نمود و همینقدر که تاکنون از بانکهای چینی و تایلندی و مالزی و شرکتهای صوری؛ به صورت جسته و گریخته نام برده میشود؛ نشانگر سوخته شدن این شبکه هاست. همچنین با گسترش موج دستگیریها نوبت وزیر اطلاعات اردوغان و رشوه های دریافتی او از طرف سپاه قدس و وزارت اطلاعات نیز روشن خواهد شد و شبکه های اطلاعاتی رژیم اسلامی ایران  در حوزه های تحت نفوذ ترکهای عثمانی نیز فرو خواهند پاشید و چه بسا اعضای این شبکه ها؛ هم اکنون در حال بستن بار و بندیل خود هستند.
نتیجهٔ عملی نخست اینکه: تحریمها بر روی کاغذپاره های مذاکرات ۱+۵ در حال کمرنگ شدن هستند؛ اما عملاً در حال گسترده تر شدن میباشند.
نتیجهٔ دوم اینکه: روزهای بسیار سختی در انتظار منابع مالی رژیم است و لایحهٔ التزام دولت به غنی سازی ۶۰ درصدی اورانیوم و موشک پرانی و میمون فضایی و سانتریفوژهای نسل جدید؛ نه تنها برای غرب تهدیدی به حساب نمی آیند؛ بلکه به اندازهٔ دستمال مستراح هم ارزش ندارند.
صدای ملتمسانهٔ رئیس طویلهٔ شورای اسلامی را که در «لفافهٔ انقلابی» و اندکی چاشنی «عربدهٔ انقلابی» پیچیده شده و درخواست او از آمریکا؛ برای در جیب گذاشتن همهٔ گزینه ها و گذاشتن عقل بر روی میز را مطرح کرده است؛ میتوان شنید (اینجا). (گدایی قهرمانانه).
حرکات موشک پرانی و تک تیراندازی در غزه؛ در شرایط کنونی میتواند پروژهٔ مشترک حزب الله لبنان و دولت اردوغان باشند و احمقهای فلسطینی نیز با دریافت چند صد هزار دلار؛ بازهم انقلابی شده و دست بکار شده اند تا خانه های ویرانشان؛ با حملات انتقامی اسرائیل ویرانتر شود.

کژدم

ه‍.ش. ۱۳۹۲ دی ۲, دوشنبه

گفتگویی از نوعی دیگر (بخش سیزدهم)

ایران

عده ای از یاران و خوانندگان گرامی؛ در طول زمانی که این سلسله مقاله ها را منتشر میکردم؛ چه در بخش نظرات و چه با ایمیلهای خصوصی؛ این نوشته ها را «نا امید کننده» و یا «نوشته هایی که با جنبش دموکراسی خواهی ارتباط بر قرار نمیکند» و «نوشته هایی که نشان میدهد من (کژدم) از ایرانیان نا امید شده ام» قلمداد کردند. من در پاره ای از پاسخهایی که به نظرات دادم تلاش کردم که این ابهامات را روشن کنم. اما نمیدانم که تا چه حدی موفق و یا ناموفق بوده ام؟ لذا تصمیم گرفتم که در مقاله ای جداگانه به این پرسشها پاسخ دهم. البته این پاسخ میتواند با به چالش کشیده شدن در بخش نظرات؛ پربارتر شود.

موقعیت کنونی ایران

برای شروع میخواهم از مثالهایی ساده استفاده کنم تا بتوانم درک آنچه را که در پی گفتن آن هستم برای طیفهای گسترده تری آسانتر سازم.
زمانی که پرسیده میشود: کجا هستی؟ ظاهراً بهترین پاسخ؛ مشخص نمودن آدرس دقیق کشور؛ شهر؛ خیابان؛ کوچه و یا حتی دادن نقطهٔ طلاقی طول و عرض جغرافیایی باشد. اما میدانیم که این آدرس بدون در نظر گرفتن حرکت زمین به دور خود و به دور خورشید و همچنین حرکت منظومهٔ شمسی و حرکت کهکشان راه شیری آدرس دقیقی نیست؛ هرچند که برای یافتن یک شخص بر روی زمین کافی است؛ اما از نظر علمی دقیق نیست. اگر برای یافتن آن شخص از فاصلهٔ چند صد متری بتوان بر روی آن آدرس حساب باز کرد؛ اما اگر قرار باشد که آن شخص را بوسیلهٔ شلیک از راه دور از پای در آوریم؛ آدرسی که «گلوله» را راهنمایی خواهد کرد؛ عبارت خواهند بود از طول و عرض جغرافیایی؛ میزان گرمای هوا؛ درجهٔ رطوبت هوا؛ نیروی جاذبه؛ جهت وزش باد؛ وزن گلوله؛ مقدار انرژی مورد استفاده برای پرتاب گلوله؛ میزان حرارتی که گلوله از لحظهٔ شلیک تا رسیدن به مقصد از دست میدهد؛ آلیاژی که برای ساخت گلوله به کار رفته است؛ تپش قلب و تنفس تیرانداز و .... پارامترهایی هستند که «آدرس رسیدن» به آن شخص را مشخص میسازند.
نتیجهٔ نخست اینکه: آدرس یک شخص از دیدگاههای های گوناگون؛ یکسان نیستند.
نتیجهٔ دوم اینکه: آدرس دقیق باید کاملاً ارزش کاربردی داشته باشد و اگر این ارزش را با خود حمل نکند گلولهٔ شلیک شده به هر جایی که بخورد؛ مطمئناً به هدف نخواهد خورد.
نتیجهٔ سوم اینکه: هر آدرسی به خودی خود یک «ساختار» است و بدون طراحی ساختاری مناسب برای رسیدن به هدف؛ تمامی هزینه ها و زمان طی شده با در نظر گرفتن دیدگاه رسیدن به هدف (آدرس)؛ بی اثر بوده و با این امر که هیچ کاری انجام نداده باشیم؛  یکسان هستند. مگر آنکه ذهنی هوشمند در پشت ماجرا بوده و در پی آموختن و محاسبه و مقایسه باشد تا در دور بعد؛ آدرس را دوباره تعریف کند تا به هدف برسد.
میگویند که: مهم نیست که گلوله با چه فاصله ای از شما گذشت؛ یک میلیمتر و یا ۱۰ متر؛ مهم این است که به تو برخورد نکرد.
باز هم میگویند که: مهم نیست که مدال نقره گرفتی؛ بلکه مهم این است که مدال طلا را از دست دادی و ناشایسته بودی.
اما نتیجه ای که من میگیرم این است که: اگر نظریه ای نتواند به هدف برسد و بر اساس تجربیات شهودی در پی اصلاح خود نباشد و تنها در «اشکالی مشابه» خود را باز تولید کند؛ یک خودفریبی دامنه دار و ادامه دار خواهد بود و ارزشی بیش از اندیشه های فلسفی که به «کشف جهان در یک اتاق تاریک» راضی هستند ندارد.

ایران کاربردی

تعریف «ایران کاربردی»  بسیار به دور از «ایران رویایی» و «ایران کوروشی» و «ایران باستانی» است؛ هر چند که مطمئن هستم که هیچکس یک تعریف علمی از هیچیک از این «ایرانها» ندارد.

کُدهای ساختاری و فرهنگ اجتماعی

ایران کاربردی یعنی: ۷۵۰۰۰ نفر نابغه + ۹۰۰۰۰ نفر تیزهوش+ ۷۵ میلیون شکم و آلت تناسلی دوپا.
ایران کاربردی یعنی: دانشجوی دانشکدهٔ فنی که ۱۴۰۰ سال بود نفهمیده بود که «فاطمه»؛ «غضنفر» و «کلب علی» نیست و «فاطمه» است و اگر انگلی مانند «علی شریعتی» ظهور نمیکرد؛ همچنان نمیتوانست بفهمد که «فاطمه فاطمه» است و  پس از آنکه فهمید فاطمه فاطمه است؛ کثیف ترین و نادان ترین احمق تاریخ و بسیار پست تر از «حاج میرزا آقاسی» یعنی «خمینی سگ تبار» را به رهبری خود برای گشودن «درهای آینده» برگزید. دانشجوی دانشکدهٔ فنی که «جنبش ماشین شکنی» را برای «حاکمیت طبقهٔ کارگر» به راه انداخت و به عنوان «هواداران اندیشهٔ مترقی» شناخته شد و شاعران مفلوکی مانند «شاملو» و «سیاوش کسرایی» مشعل راهش شدند و در نهایت رودخانهٔ «جنبش ماشین شکنی» اش که «مارکسیسم لنینیسم» نامیده میشد به فاضلاب «خمینی رهبر» ریخت.
ایران کاربردی یعنی: جنبش سبز ۸۸ که میخواست به «دوران طلایی خمینی» باز گردد و نعره های «یا حسین- میرحسن»ش گوش دنیا را پر کرده بود و به دنبال افسانهٔ «رأی من کو؟» میگشت و اگر امروز شکست خورده و ناامید شده است؛ اما ماهیتش همان است و رویاهایش برای تغییر همان چیزیست که بود و در بهترین حالت؛ ترکیبی از «شیخ فضل الله نوری - مصدق» است و به زمان حال تعلق ندارد و در گذشته می زید و به همین خاطر است که حسن روحانی و محمد خاتمی؛ تمامی عطش تشنگی اش را فرو مینشاند.
ایران کاربردی یعنی: میلیونها نفری که به بهای یک حلبی روغن نباتی ؛ آیندهٔ سرزمینشان را به عده ای مادربه خطا میفروشند.
ایران کاربردی یعنی: میلیونها نفری که رای شان را به چند کیلو سیب زمینی و پیاز و پرتقال میفروشند.
ایران کاربردی یعنی: میلیونها نفری که «تف» و «آب دهان» به جای ماندهٔ دیگران بر روی «ضریح ها» را می لیسند و از «ضریح» طلب شفا و گشایش در زندگی میکنند.
ایران کاربردی یعنی: میلیونها نفری که تنها دردشان نداشتن «مسجد اهل تسنن» است و مغزهای علیلشان بیشتر از این را نمیفهمد.
ایران کاربردی یعنی: «جنبش بنفش» که فکر میکند که اگر رابطهٔ رژیم با آمریکا بهتر شود؛ به بهروزی خواهد رسید و بهروزی اش را در «کم شدن فشارها» میبیند.
ایران کاربردی یعنی: میلیونها نفری که تکنولوژی ۶۰ سال پیش اتمی را «افتخار» میدانند و آنرا «حق مسلم خود» می انگارند.
ایران کاربردی یعنی: تکنولوژی عقب مانده ای که محصولاتش نمیتواند حتی با محصولات کشورهایی مانند مالزی و تایوان و تایلند و ترکیه رقابت کند.
ایران کاربردی یعنی: کشوری که حتی قادر به ساختن «دارو» نیست و همان بهتر که برای «درمان بیماران» دیوارهای «تف آلوده» امامزاده ها را لیس بزنند.
ایران کاربردی یعنی: کشوری که همهٔ مردمش یا «رشوه میدهند» و یا «رشوه میگیرند» و مردمش با مفاهیمی مانند «کار کردن برای آبادانی»؛ «انجام وظیفه»؛ بیگانه هستند.
ایران کاربردی یعنی: ۷۵ میلیون نفر که به دریدن یکدیگر مشغولند و با مفاهیمی مانند «منافع ملی» کاملاً بیگانه اند.  
ایران کاربردی یعنی: داشتن رهبر جنبشی مانند رضا پهلوی مخبط که در برنامهٔ «افق» لنگ بیندازد و از اینکه «قرارداد ترکمانچای» باعث جلوگیری از «حمله به ایران» شد؛ آنرا یک گام به پیش بنامد.(اینجا). آقای طبرزدی در این مناظره مطالبی را مطرح میکند که هرچند بسیار پخته تر از آنچه که آقای رضا پهلوی بر زبان می آورند؛ اما همچنان تصوری کودکانه از تعریف جایگاه کشورهاست. آقای طبرزدی از میزی سخن میگوید که امکانات زیادی بر روی آن قرار دارند و هر کشوری بر اساس توان خود از آن امکانات را به بشقاب خود میگذارد. آقای طبرزدی فراموش میکنند که آنهایی که سفره و میز را چیده اند؛ نه برای جلب دعای خیر برای پدران خود؛ بلکه بر اساس محاسبهٔ تواناییهای موجود سایرین آن میز را چیده اند.
ایران کاربردی یعنی: میلیونها مردم احمقی که با رای دادن به حسن روحانی؛ در رویای زندگی بهتر و آینده ای درخشان فرو رفته اند.
ایران کاربردی یعنی: بردن هدیهٔ «سه جزیره» و التماس به درگاه عربستان سعودی و شیخ نشینهای حوزهٔ خلیج فارس؛ برای ادامهٔ حیات حاکمیت ننگین اسلامی.
ایران کاربردی یعنی: شبه روشنفکرانی که هیچ دانشی و حتی تصوری در رابطه با «رشد تکنولوژی» و «دوران فرا صنعتی» و عوارض جانبی وحشتناک آن برروی زندگی «انسان نماها» ندارند و همچنان فکر میکنند که اگر ایران به «کرهٔ جنوبی» تبدیل شود؛ سرزمینشان آباد خواهد شد و به قافلهٔ تمدن خواهد پیوست.
ایران کاربردی یعنی: شبه روشنفکرانی که همچنان در دوران «عدالت خواهی» دوران «برده داری» و «ارباب رعیتی» مانده اند و از Globalization و رشد تکنولوژی و به حاشیه رانده شدن بخش وسیعی از «انسان نما» ها و «انسان سان»ها و بحرانهای تراژیک آن هیچ درک و تصوری ندارند و بر طبل پارهٔ تصور قدیمی «ستارخانی - تقی ارانی - مصدقی» از «عدالت و پیشرفت» و «اقتصاد ملی» میکوبند و همچنان تصور میکنند که اگر کارها به دست ما سپرده شود؛ چنین و چنان میکنیم و نمیتوانند بفهمند که چه بخواهند و یا نخواهند؛ بخش وسیعی از مردم ایران به حاشیه رانده خواهند شد.
آنچه که گفته شد؛ مجموعهٔ کُدهایی هستند که جایگاه واقعی فرهنگی؛ فرهنگ سیاسی؛ دانش سیاسی آنچه که «ایران» نامیده میشود را نشان میدهند و اگر «انقلاب برای بهروزی» را یک مسئلهٔ فرهنگی و از جنس اندیشه به حساب آوریم؛ آنچه که «ایران» نامیده میشود؛ هیچ یک از شاخصهایی که برای رسیدن به هدف؛ ضروری هستند را با خود حمل نمیکند.
بسیاری از کُدهایی که ذکر شدند؛ محصول رژیم جمهوری اسلامی نیستند و تاریخی حد اقل چند صد ساله دارند و انقلاب مشروطیت و قانون اساسی «اسلام و شیعه پناه» آن و فاجعهٔ ۵۷ ریشه های تاریخی چند صد ساله دارند. توصیف ایرانیان از زبان شرق شناسانی که به ایران مسافرت نموده و یا به عنوان سفیر در ایران خدمت کرده اند نیز؛ نشان میدهد که ایرانیان دیربازی است که همینی بودند که هم اکنون نیز هستند و تغییری اساسی نیافته اند؛ مگر میتوان آنچه را که گفته میشود«اسید سولفوریک» است و صدها سال است در بطری شیشه ای ریخته شده و قطعه ای مسی در درون آن صدها سال است که همچنان سالم مانده است را باور داشت که اسید است؟ چنین باوری؛ چیزی بسیار بیشتر از حماقت میخواهد.
لذا ایران کاربردی یعنی: سرزمین «جذامیان صفوی».

کُدهای اقتصادی

ایران کاربردی یعنی: زمینهای کشاورزی فروخته شده به «بساز بفروشها» و تبدیل شدن کشاورز به کسی که از کرایه دادن خانه ارتزاق میکند.
ایران کاربردی یعنی: اقتصاد انگلی مبتنی بر مالکیت زمین.
ایران کاربردی یعنی: اقتصاد مبتنی بر فروش مواد کانی.
ایران کاربردی یعنی: صنایع عقب مانده و از رده خارج شده و تولیداتی که با پایین ترین استانداردهای بین المللی نیز نمیتواند رقابت کند.
ایران کاربردی یعنی: سرزمین دلال ها که تاجر نامیده میشوند.
ایران کاربردی یعنی: مرگ کشاورزی و صنعت.
ایران کاربردی یعنی: فخر فروشی و عشق به مصرف تولیدات دیگران.
ایران کاربردی یعنی: مرگ دریاچه ها و تالابها و گسترش کویر.
ایران کاربردی یعنی: میلیونها معتاد و قاچاقچی مواد مخدر و میلیونها «روسپی آریایی نژاد شیعه مسلک صفوی».
ایران کاربردی یعنی:  صنفهای صد در صد انگلی مانند صنف آخوندها؛ اوقاف؛ دستگاههای عریض و طویل مرقدهای مقدس دروغین؛ تولید و توزیع زباله های مقدس دروغین مانند مهر و سجاده و تسبیح؛ انتشار کتابهای سراسر دروغ و فریب و نیرنگ و... که بیش از ۲ و نیم میلیون نفر را به ارتزاق انگلی از ثروت ملی مشغول داشته است. 

کُدهای نظامی

ایران کاربردی یعنی: موشکهای فوتو شاپی که شلیک میشوند.
ایران کاربردی یعنی: گلّه های «انسان نما»ها و هزینه های سرسام آور نمایشهای «گلّه ای» (مانورهای نظامی بسیج و سپاه پاسداران).
ایران کاربردی یعنی: زرهپوشهای ساخت «دروازه دولاب» (تانک ذو الفقار).
ایران کاربردی یعنی: نیروی هوایی قلابی (جنگندهٔ صاعقه).
ایران کاربردی یعنی: نیروی دریایی حلبی نشان.
ایران کاربردی یعنی:  ورشکستهٔ به تقصیر.

نتیجهٔ نهایی

آنکه بخواهد ایران را «بازتعریف» کند.... باید از دریای خون بگذرد.

کژدم




 









ه‍.ش. ۱۳۹۲ آذر ۲۵, دوشنبه

گفتگویی از نوعی دیگر (بخش دوازدهم)

روند رانده شدن به حاشیه و سپس پرتگاه

شاید ساده لوحانه ترین پرسش این باشد که ناباورانه بپرسیم: با این همه جمعیت میخواهند چکار کنند؟ آیا اینهمه آدم را میکشند؟
پاسخ سادهٔ واقعی این است که: بله بر اساس تعریف ضرورت هر چقدر که لازم باشد میکشند.
لازم نیست که به گذشته های بسیار دور سفر کنیم. جنگ جهانی دوم حدود ۷۰ میلیون نفر را در مدتی بسیار کوتاه به کام مرگ کشید. تعداد کشته ها در توکیو بیشتر از مجموعهٔ کشته های هیروشیما و ناکازاکی بود. در دورهٔ تحریمهای عراق حدود ۲ میلیون نفر از سوء تغذیه و کمبود دارو کشته شدند (حتی بدون شلیک یک گلوله). در سوریه ۱۳۰ هزار نفر کشته شده اند و در دنیای غرب کسی حتی ککش هم نمیگزد؛ زیرا سوریه عاری از منابع زیرزمینی مفید است؛ لذا همیشه به عنوان یک «دردسر بین المللی» به حساب می آمد و در آینده به مقامی بسیار پایین تر از آنچه اکنون دارد سقوط خواهد نمود و تنها چیزی که اکنون به آن فکر میکنند؛ تاثیرات جانبی حاکمیتی است که به عنوان برآیند این نبردها بر سر کار خواهد آمد و اینکه چه دردسر جدیدی در پیش است؟ کشته شدگان و بی خانمانهای سوری تنها به عنوان هیزم تنور تبلیغات بکار میروند؛ اما به دور از چشمهای من و شما در کمال خونسردی بحران سوریه مطالعه میشود و از درون این مطالعات نظریه های کاربردی استخراج میشوند تا در آینده برای «کنترل بحران» به کار آیند.
در یک مثال ساده؛ زمانی که مردی با زن همسایه نرد عشق میبازد و شوهر آن زن از ماجرا آگاه میشود و ضرورت کشته شدن آن مرد را صادر میکند؛ آن مرد کشته خواهد شد و دادگاه و قانون و به زندان رفتن و قصاص شدن و یا پرداختن دیه و..... همگی مسايل حاشیه ای و ثانوی هستند. در جنگ جهانی دوم؛ اگر آلمانها پیروز میشدند؛ به جای «دادگاه نورنبرگ»؛ دادگاه دیگری تشکیل میشد و سران فرانسه و انگلستان و آمریکا با اتهام «جنایت علیه بشریت» محاکمه و به جوخه های اعدام سپرده میشدند؛ اما آلمانها شکست خوردند و در دادگاه نورنبرگ به جرم جنایت علیه بشریت محاکمه شدند. اینچنین دادگاههایی را «قدرت پیروز» تشکیل میدهد و نشانهٔ پایان کار است.
همانگونه که «منجنیق» جای خود را به توپخانه و موشک سپرد؛ و همانگونه که آسیابهای بادی وآبی محو شدند و گاو آهن جای خود را به تراکتور داد. جوامع رشد نیافته ای نیز که از قافلهٔ رشد صنعتی به دور افتاده اند از چرخهٔ حیات ؛ نخست به حاشیه و سپس به پرتگاه خواهند رفت.
همانگونه که مهندسین صنعتی؛ زمانی سر آمدان تولید بودند و اکنون در بهترین حالت به عنوان یک پیچ و یا مهرهٔ ساده در کارخانه ها از آنها استفاده میشود؛ در آینده ای نزدیک از چرخهٔ تولید صنعتی بیرون خواهند رفت و به سوی کارهای حاشیه ای تر مانند کارهای خدماتی و یا توزیع و یا کارهای پست انگلی رانده خواهند شد. زیرا دانش آنها دیگر ارزش کاربردی نخواهد داشت و تاریخ مصرف صنف آنها خواهد گذشت و این گروه از علوم تبدیل به الفبای دانش نوینی خواهد شد که درک و هضم آن از عهدهٔ بسیاری از مهندسین و پزشکان کنونی خارج است.
مشکل دیگر؛ زاده شدن کودکان در میان جمعیتی است که به حاشیه و یا پرتگاه رانده شده اند. تولد در حاشیه و یا پرتگاه یکی از مشکلات بزرگ تمامی جوامع کنونی است و بسیاری از استعدادهای شگرف در حاشیه ها زاده شده و میپوسند و از بین میروند. این مشکل بزرگ کنونی؛ در آینده تبدیل به یک فاجعه خواهد گردید.
جایگاه نوین

آن دسته از «انسان سان»ها که به حاشیه رانده میشوند؛ برای ادامهٔ زندگی؛ اجباراً به آنچه که «کارهای جنایتکارانه» نامیده میشود؛ کشانده خواهند شد و بازار «سکس و تن فروشی» و «مواد مخدر» و دزدی و آدم ربایی و .... اینگونه کارهای شریف؛ جایگاه تعریف شدهٔ بعدی آنهاست و به این شکل میتوانند برای مدتی به صورت «مصرف کننده های بی مصرف» به زندگی ادامه دهند.
در چند روز اخیر خبر قانونی شدن کشت شاهدانه در کشور اروگوئه در صدر اخبار قرار گرفت؛ حرکتی که از کشور اروگوئه شروع شد؛ سرفصل آغاز موج جدیدی است که باید آنرا آغاز «قانونی شدن تخدیر به حاشیه رانده شدگان» و از سوی دیگر «تعریف جایگاه اقتصادی نوین به حاشیه رانده شدگان» نامید.
اقتصاد بین المللی مواد مخدر؛ یک اقتصاد تریلیون (یک هزار میلیارد) دلاری است و همچنان گسترده تر خواهد شد.
پرسش اصلی به هیچوجه این نیست که عده ای شیطان صفت؛ به تجارت مرگ روی می آورند و به قول «ساده لوح ها» جوانان مردم را معتاد میکنند. بلکه پرسش اصلی تعداد روز افزون مشتریان این مواد است و مهمتر اینکه کدام دسته از «انسان سان» ها به این مغاک کشیده میشوند؟ پاسخ عملی این پرسش را باید در میان «انسان سان»هایی جستجو کرد که درجهٔ هوش آنها پایین تر از ۱۳۰ است؛ یعنی موجوداتی که لحظه به لحظه به حاشیه رانده میشوند و تنها چیزی که به آن نیاز دارند زندگی فیزیکی و «فراموشی حاشیه و پرتگاه» (Shut Down) است.مجموعهٔ آنچه که جهان فرا صنعتی نامیده میشود و در حال شکل دادن آینده است؛ دیگر به مغز آنها نیاز ندارد؛ همانگونه که به گاو آهن نیازی نیست.
آنچه که به قول امروزین؛ «جامعهٔ انسانی» خوانده میشود؛ محصول قراردادهایی است که میخواهد اعضای آن از استعدادهای یکدیگر سود ببرند؛ اما زمانی که عضوی؛ دارای «استعداد مفید» نبوده و چه بسا «مزاحم» است؛ باید به جوامع تعریف شدهٔ دیگری بپیوندد. مانند «جامعهٔ زندانیان»؛ «جامعهٔ معلولان»؛ «جامعهٔ معتادان»؛ «جامعهٔ بیماران روانی» و .... که حداقل میتوان گفت که در شرایط کنونی؛ جوامع پذیرفته شده ای هستند و به صورتی بسیار ساده لوحانه؛ بخشی جدایی ناپذیر از زندگی اجتماعی محسوب میشوند. اما هضم کردن این امر که یک مهندس و یا پزشک در آینده به جوامعی تعلق خواهند داشت که به حاشیه رانده شده اند؛ اندکی سخت و ناملموس است؛ اما باید دانست که این روند؛ ادامهٔ همان روند پذیرفته شدهٔ کنونی است که در چرخه و مقیاسی دیگر ظاهر خواهد شد.

منابع انرژی

در دوران کنونی؛ به خاطر عدم رشد یکسان جوامع؛ میتوان تقریباً تمامی منابع انرژی مورد مصرف جوامع را به آسانی مشاهده نمود: سوخت گیاهی (هیزم)؛ ذغال؛ فضولات حیوانات گیاهخوار؛ روغن حیوانی و گیاهی؛ پارافین؛ ذغال سنگ؛ فر آورده های نفتی؛ انرژی الکتریکی محصول سدهای آب؛ انرژی هسته ای؛ انرژی پاک محصول انرژی باد؛ انرژی خورشیدی و باطریها موزه ای زنده از عصر حجر تا کنون را به طور زنده در خود دارد. اکنون انرژی فسیلی (ذغال سنگ و نفت) در کنار انرژی هسته ای؛ منابع اصلی انرژی مورد مصرف در جهان هستند. انرژی پاک (محصول باد) بسیار پرهزینه است و به همین دلیل محصول نهایی نیز گرانقیمت است. اکنون نسل جدیدی از انرژی پاک در حال ظهور است که که در آینده بخش اعظم انرژی مورد نیاز را تولید خواهد کرد؛ سیستمهای تولید این نوع از انرژی محصول دانش جوانی است که به نام «نانو تکنولوژی» میشناسیم. جانشینی این نوع از انرژی و سیستمهای تولید و ذخیرهٔ آن؛ چهرهٔ صنایع را به سرعت دگرگون خواهد نمود. اتوموبیلهای الکتریکی و یا اتوموبیلهای «دو سوخت» کنونی که ظاهراً نسل جدید وسایل ترابری هستند؛ نسل نخستین تکنولوژی «بدون نفت» هستند که از مصرف انرژی فسیلی بی نیاز شده اند و صنایع تولید نسل کنونی اتوموبیلها در آینده ای نزدیک از میان رفته و یا به سرزمینهای عقب مانده منتقل خواهند گردید. با کاهش مصرف انرژی فسیلی؛ مصرف فلزاتی همچون آهن در جهان فراصنعتی به شدت کاهش خواهد یافت و کشورهایی که اقتصاد آنها بر اساس صادرات نفت و گاز و سنگ آهن و مس بنیان نهاده شده است؛ به آرامی از گردونهٔ اقتصاد جهانی خارج شده و به سوی قهقرا پیش خواهند رفت و به حاشیه رانده خواهند شد. این سناریویی است که در ۲۰ سال آینده کشورهایی نظیر کشورهای عربی و ایران را به شدت تهدید میکند.
کشوری مانند چین که با تکنولوژی «زباله سازی ارزان»؛ در مقایسه با تاریخ چند دههٔ قبلی خود در حال بروز علائم رشد صنعتی
است؛ در چند دههٔ آینده؛ بار دیگر به شدت دوقطبی خواهد گردید؛ اما اینبار «دوقطبی شدن» به مفهوم «ثروت شانگهای» و «فقر روستاها» تعریف نخواهد شد؛ بلکه «شانگهای» به خاطر رشد تکنولوژی به دوقطب «مصرف کنندگان با مصرف» و «مصرف کنندگان بی مصرف» تقسیم شده و روستاها به پرتگاه رانده خواهند شد. این امر بر خلاف تصور نظریه پردازان «تئوری توطئه» که روند کنونی را نتیجهٔ نقشه های شوم «فراماسونری» و یا «ایلومیناتی ها» میخوانند؛ این روند نتیجهٔ طبیعی رشد نیروهای تولید است و هیچیک از جوامع را گریزی از آن نیست.

کژدم


ه‍.ش. ۱۳۹۲ آذر ۲۴, یکشنبه

هدیهٔ کریسمس

من هر ساله برای جشن گرفتن تولد قراردادی عیسی مسیح (ناجی مومنین) هدایایی را به حضور خوانندگان تقدیم میدارم. مسیح قرار است که ناجی مومنین باشد و غیر مومنین را به جهنم بفرستد... به نظر می آید که خدای مسیحیان یا یک احمق است و یا حشیش کشیده بود که چنین فرزندی به دنیا آورد. انسان مومن و خوب که نیاز به ناجی ندارد.... انسان غیر مومن نیز هرگز مومن نخواهد شد...... پس تمامی استراتژی خلقت یک چرخهٔ احمقانه ای است که بهترین پیامبر آفریننده اش تنها میتواند مخبطی مثل مسیح باشد که برای نجاتِ نجات یافتگان خواهد آمد.....

من مدال طلای سال ۲۰۱۳ را به گردن تاماسانکا جانچه ( Thamsanqa Jantjie )  که با ترجمهٔ عالی مزخرفات صدها بار Edit شده و دهها بار تمرین شده (سخنرانیها) توسط عروسکهای خیمه شب بازی کمپانیهای بین المللی را که روسا و مقامات عالی کشورها نامیده میشوند می آویزم که به هیکل همهٔ شان رید (اینجا).




من مدال نقره را به گردن عکاسی که شخصیت و تفکر واقعی سران کشورها را که ظاهراً برای گرامیداشت درگذشت «نلسون ماندلا» به آفریقای جنوبی رفته بودند ؛ اما تنها میخواستند بگویند که «من هم آنجا بودم» اما شرکت در این بزرگداشت قلابی برایشان ارزشی بیشتر از «لاس زدن» نداشت را به تصویر کشید (اینجا) ؛  می آویزم.





من مدال برنز را به گردن «روسپی ارزان قیمت پیر فرزانه» می آویزم که «هیئت مذاکره کننده» اش؛ بعد از شنیدن خبر اضافه شدن نام ۱۹ شخصیت حقیقی و حقوقی به لیست تحریمها (اینجا)؛ با یک «عشوهٔ روسپی منشانه»؛ مذاکرات را نیمه تمام گذاشته (اینجا) و به آمریکا نهیب زدند که : «قرار بود از کاندوم استفاده کنید» ولی آمریکاییها در پاسخ گفتند که « احتمال استفاده نکردن از کاندوم» را قبلاً به شما (یعنی رهبر فرزانه) اطلاع داده بودیم.
اما «روسپی پیر فرزانه» به وزیر امور خارجه اش در نهانخانه گفت: (نگران نباشید... حتی اگر به زامبولشان «سنگ پا» و «سمبادهٔ درشت دانه» هم ببندند چاره ای نیست و باید مذاکرات نرمش جویانه را ادامه دهیم و اوضاع خیط است) (اینجا) و سپس برای بر انگیختن غلیان شور ملی دستور داد که یک میمون فوتوشاپی دیگر هوا کنند.

تصویر روسپی پیر فرزانه را به خاطر جلوگیری از انتشار نجاست؛ منتشر نمیکنم.

کژدم





ه‍.ش. ۱۳۹۲ آذر ۲۳, شنبه

۵ خبر مهمی که در حاشیه ماندند....

چین و گسترش حوزهٔ دفاع هوایی

دو جزیرهٔ غیر مسکونی که مالکیت آنها مورد اختلاف چین؛ ژاپن؛ کرهٔ جنوبی و چند کشور دیگر است که آن چند کشور دیگر را باید با همین نام «چند کشور دیگر» از آنها یاد کرد.
حاکمیت چین با تعریف جدید از حوزهٔ دفاع هوایی خود؛ این دو جزیره را عملاً بخشی از چین نامید. آمریکاییها دو بمب افکن غیر مسلح را در پاسخ به چینیها بر فراز این دو جزیره به پرواز در آوردند و هواپیماهای ژاپنی و کرهٔ جنوبی نیز بر فراز این دو جزیره به صورت نمایشی پرواز کردند و در نهایت جنگنده های چینی بر فراز این دو جزیره به پرواز در آمدند و اخبار مربوط به این واقعه نیز خاموشی گرفت؛ گویی که هیچ اتفاقی نیفتاده است. اما آنچه که از نظرها دور ماند این بود که چینیها برای نخستین بار دست به یک تحرک نظامی زدند. جو بایدن به چین سفر کرد و در این رابطه با چینیها سخن گفت؛ اما حریم دفاعی جدید چین دست نخورده باقی ماند. این یک پیروزی کوچک برای چین بود و نشان داد که اژدهای بیدار شده در پشت دیوارهای چین نخواهد ماند.
زمانی که نیکسون؛ دیوار چین را گشود و سرمایه های غربی به دنبال منابع انسانی تقریباً مجانی چین به سوی آن کشور هجوم آوردند؛ شاید هرگز به این امر توجه نکردند که: «زمانی که دری گشوده میشود؛ نه برای یک طرف؛ بلکه برای طرف دیگر نیز گشوده میشود.». افسانه های قدیمی از «جنّ درون شیشه» میگویند و اینکه نباید در این شیشه را باز کرد؛ اما بعضی ها نیز در شیشه را میگشایند و به درون شیشه میروند و از اینکه حریم «جنّ» را تسخیر کرده اند به خود میبالند؛ غافل از آنکه «جنّ» نیز همزمان به بیرون خزیده است.
کرهٔ شمالی اکنون به طور رسمی یک حاکمیت «خودسر و خودکامه» شناخته میشود (مانند لباس شخصی های رژیم اسلامی ایران)؛ اما در واقع «سگ هار و زنجیری» چین است و به زبان مقایسه ای میتوان کرهٔ شمالی را چیزی شبیه «القاعدهٔ کمونیستی رسمی» نامید که در سازمان ملل نیز نماینده دارد. تمدن باستانی ۵۰ سالهٔ پاکستان نیز یکی از ابزارهایی است که چین برای تضعیف و مهار هندوستان؛ از آن بهره میجوید.
مسئلهٔ مهم تری که در اخبار مربوط به این واقعه به آن نپرداختند این بود که «تعریف جدید حریم هوایی چین» درست چند هفته پس از آخرین پلنوم کمیتهٔ مرکزی حزب کمونیست چین به وقوع پیوست. در این نشست تمامی قدرت به رهبری سپرده شد؛ همان کاری که در روسیه در حال انجام است.

جنگهای آینده

حدود ۲ سال پیش خبری در رابطه با نوعی «رنگ» (Paint) در وبسایتهای BBC و رادیو فردا منتشر شد؛ مبنی بر اینکه میتوان با رنگ آمیزی انسان؛ آنها را «نامرئی» نمود و به شوخی نیز گفته میشد که البته این رنگ را نمیتوان از مغازهٔ رنگفروشی خریداری نمود و رنگ مخصوصی است. این رنگ تنها یکی از محصولات متنوع «نانو تکنولوژی» است. مسئلهٔ مرد نامرئی در رسانه های عمومی مورد بحث قرار گرفت و تقریباً اکثر مصاحبه شوندگان؛ از این پدیده احساس وحشت داشتند. در دو هفتهٔ اخیر نیز خبر مجهز شدن سربازان آمریکایی به ۶ روبات در دههٔ آینده را داشتیم.
اکنون پرسش این است که اگر هواپیماها و روباتها و سربازان «نامرئی» بشوند چه خواهد شد؟ پاسخ فوری ظاهراً هوشمندانه این است که تکنولوژی شناسایی موجودات نامرئی نیز به موازات آن در حال رشد هستند؛ اما پرسش مهم تر این است که نخستین «کاندیدای جنگی» برای آزمایش این روباتها و سربازان نامرئی کدام کشور میتواند باشد؟ ما با پرسشی بی پاسخ روبرو هستیم که پاسخ آن مانند آوار ناگهان بر سرمان فرو خواهد ریخت و آن زمان.... برای اندیشیدن بسیار دیر است؛ چون مرده ها فکر نمیکنند... بلکه میگندند.

سوریه

۳ روز پیش این خبر را شنیدیم که آمریکا و انگلستان؛ کمکهای «غیر مرگبار» خود به نیروهای ارتش آزاد سوریه در شمال سوریه را قطع میکنند. سپس این خبر منتشر شد که گروههای اسلامگرا مراکز نگهداری این کمکها را به تصرف در آورده اند و ترکهای عثمانی نیز گذرگاه «باب الهوا» را به روی سوریه بسته اند. اما خبرگزاری ها تنها به نام گروههای رادیکال اسلامی بسنده کردند که نوعی از بازی با کلمات است. واقعیت این بود که ۶ گروه اسلامگرای سلفی-جهادی که تفکری جدا از «القاعده» دارند با همدیگر متحد شده و سازمانی به نام «جبههٔ متحد اسلامی» را بوجود آورده اند که به دنبال حاکمیتی مانند عربستان سعودی است و در واقع این جبههٔ اسلامی؛ نتیجهٔ تلاشهای وزیر اطلاعات عربستان سعودی (شاهزاده بندر) میباشد. این جبهه در پی جنگیدن با حکومت بشار اسد و حزب الله لبنان و سپاه قدس و شیعیان و علویهای درگیر در جنگهای داخلی سوریه است و تلاش میکند که بخشهایی از ارتش آزاد و القاعده را که به این حد از حکومت اسلامی راضی هستند را به سوی خود جلب نموده و بقیه را نیز از میان خواهد برد تا آن تضمینی که عربستان به روسها و غرب در رابطه با عدم گسترش آنچه که «تروریسم اسلامی» نامیده میشود را عملی نماید. جبههٔ متحد اسلامی در شرایط کنونی دارای ۴۵ هزار جنگجوست.
اما آمریکا و انگلستان نیز بیکار ننشسته اند و اکنون مسائل سوریه و نیروهای درگیر شکل نهایی خود را گرفته و تواناییها و ناتوانیهای آنها مشخص شده است و تنها چیزی که لازم است اینکه سازماندهی نوین به جای تشتت حاکم بر گروههای جنگاور سوری بنشیند؛ لذا آمریکا و انگلستان نیز در حال انجام پروژه ای مشابه عربستان سعودی هستند. نیروهایی که در اردن توسط آمریکا آموزش دیده اند؛ همراه با نیروهای ویژهٔ آمریکایی و اردنی نیرویی ۱۳ هزار نفری را تشکیل میدهند که بخشهایی از آنها در خاک سوریه مستقر هستند و هدف آنها ظاهراً تامین امنیت بخشهایی از مرزهای لبنان و اردن و اسرائیل در مقابل حملات نیروهای همسو با القاعده میباشد و قرار است این نیروها به طور کامل در این بخشها از سوریه مستقر شوند و تلاش آنها برای جلب بخشهایی از نیروهای ارتش آزاد سوریه نیز میباشد تا بتوانند به توازن قوای مقتدر تری در برابر  نیروهای عربستان سعودی (جبههٔ متحد اسلامی) دست یابند تا معاملات بعدی را سازمان دهند.
نتیجهٔ این آرایش نیروها این خواهد بود که رژیم بشار اسد و حزب الله لبنان و شیعیان عراقی  با نیروهای القاعده که پشتیبانی مالی و لجستیکی خود را از دست داده و بیشتر از این نیز از دست خواهند داد درگیر شده و همدیگر را تضعیف کنند و بخشهایی از این نیروها بالاجبار به «جبههٔ متحد اسلامی» خواهند پیوست و یا به آفریقا و پاکستان بازخواهند گشت و یا به عراق و یمن هدایت خواهند گردید. ارتش آزاد سوریه نیز به همین درد مبتلا خواهد شد و به دو نیروی جنوب ( اردن - آمریکا)  و شمال (عربستان سعودی) خواهد پیوست.
پرسش این است که عربستان سعودی در کجا ضربات دیگری بر پیکر ترکهای عثمانی و قطر و رژیم اسلامی ایران فرود خواهد آورد و اسرائیل چگونه به آنها کمک خواهد نمود؟

اسرائیل

شاید نبرد ۶ روزه را باید به طور دائم یادآوری کرد؛ تا عظمت آن را بهتر بتوان فهمید. اسرائیل در آن زمان یک «جوجه» بود که تازه از تخم سر بر آورده بود. در جنگهای سال ۷۳ نشان داد که در برابر یک جنگ غافلگیرانهٔ بزرگ که از طرف روسها تدارک دیده شده بود به تنهایی ضعیف است؛ اما کمکهای غرب او را از این مهلکه نجات داد.
در نبردهای کوچک بعدی؛ اسرائیل نشان داد که به دنبال کشتار همگانی نیست؛ بلکه به دنبال ویران کردن زیرساخت هاست و جنگ ۳۴ روزه (به دروغ ۳۳ روزه نامیده میشود تا ستارهٔ داوود را ترسیم کند) به روشنی نشان داد که نبردهای بعدی اسرائیل چه اهدافی را دنبال خواهند کرد؟ اسرائیل نشان داد که حتی در بدترین شرایط  با اینکه مجهز به سلاح هسته ای بود؛  تمایلی به استفاده از این سلاح ندارد و شاید تعریف دیگری از «آرماگدون» دارد و سقف آن بسیار بلندتر از آن چیزی است که مسلمانها فکر میکنند.
اکنون ۵ سال است که اسرائیل ظاهراً «جوجهٔ نافرمان» شده است و رژیم اسلامی ایران نیز این نافرمانیها را در تبلیغات خود به «خسته شدن غرب از دست صهیونیستهای زیاده خواه» تعبیر میکند؛ اما واقعیت این است که این جوجه به سن بلوغ و «پرواز» رسیده است و باید به تنهایی پرواز کند. اسرائیل به این درک طبیعی از موقعیت خود رسیده است.
هم مصر و هم عربستان سعودی میدانند که اسرائیل چیست؟ تنها ایرانیان هستند که هنوز فکر میکنند با ریختن یک سطل آب میتوان اسرائیل را محو نمود اما رژیم صفوی مسلک حاکم به خوبی میداند که جنگ با اسرائیل؛ آخرین روز ایران خواهد بود. تحمل موجودیت حزب الله لبنان؛ نه به خاطر قدرت موشکی این سازمان؛ بلکه در راستای رسیدن به اهداف دیگری است که کمترین آن تضعیف مالی رژیم شیعی حاکم بر ایران است و اگر به تمامی روند بلایایی که بر سر ایرانیان آمده است نگاهی بیندازید؛ کانون مرکزی آن بلایا؛ «تلاشهای دوست داشتنی» رژیم شیعی برای نابودی اسرائیل بوده است. رژیم اسلامی حاکم بر ایران و وجود حزب الله لبنان؛ بزرگترین سلاحی بوده اند که اسرائیل را در «یارگیری منطقه ای» یاری رسانیده است. این یارگیری تلفات و ضربات سنگینی را بر رژیم شیعی و متعاقب آن؛ ضررهای استراتژیک سنگینی را بر گردهٔ ایرانیان خواهد نهاد و فکر میکنم که «نرمش قهرمانانه» نخستین نشانهٔ شکست استراتژیک رژیم اسلامی و به همراه آن ایران است.
در حالی که رژیم اسلامی؛ احمقهای هوادارش را با تبلیغات دروغین «اختلاف اسرائیل با آمریکا» سرگرم میکند؛ اسرائیل در حال تقویت یارگیریهای جدید منطقه ای خودش میباشد. رژیم اسلامی ایران نمیخواهد به هوادارانش بگوید که اسرائیل تنها قدرت بلامنازع خاورمیانه است و تلاشهای ۳۵ سالهٔ شیعیان این درخت را تناور و این میوه را به بار آورده است.
آمریکا با وجود «اسرائیل نوین» دیگر نیازی به ماندن در دریای مدیترانه ندارد. اروپاییها هم در نبردهای لیبی نشان دادند که حتی قادر به ادارهٔ نبردی در آن مقیاس کوچک نیستند؛ لذا سخن آخر غرب در معادلهٔ خاورمیانه و دریای مدیترانه اسرائیل خواهد بود.
پرندهٔ جوان اسرائیل در حال انجام نخستین پروازهای مستقل خود است و اختلافات میان غرب و اسرائیل یک «رویای شیعی» است.

دیدار آقای لاوروف از ایران

آقای لاوروف به «کشور ایران» سفر نکرد؛ بلکه به یکی از شهرهای دور افتادهٔ روسیه سفر کرد و در بهترین و خوشبینانه ترین حالت؛ مانند سفر چینیها به کرهٔ شمالی است.
آقای لاوروف به تهران رفت تا به نوکران خود بگوید که چکار باید بکنند؟
«امام حسن روحانی کشتی گیر» در رویاهای تبلیغاتی خود؛ دیدار با اربابش را به «اتحاد استراتژیک» تعبیر نمود. اما آقای لاوروف رفته بود که پیشنهادات عربستان سعودی را به نوکرانش گوشزد کند و از آنها بخواهد که باید خدماتی ارزنده تر از پیشنهادات عربستان سعودی را عرضه کنند؛ تا در بارگاه کرملین؛ دعاهای حاجت و «کمیل» شان مستجاب شود.
 آقای لاوروف پس از اضافه شدن ۱۹ شرکت و شخصیت حقیقی و حقوقی به لیست تحریمها گفت: این بچه رو بیشتر از این نزنید؛ باور کنید گه خورده است.

کژدم


ه‍.ش. ۱۳۹۲ آذر ۱۹, سه‌شنبه

گفتگویی از نوعی دیگر (بخش یازدهم)

مقیاسها و اندازه ها

زمانی که خیش و گاو آهن میساختیم؛ مقیاسها خروار؛ باتمان؛ من؛ آرشین؛  فرسخ؛ وجب و منزل و.... بودند و البته نشانه های ضعیفی از کاربرد «آنتروپومتری» نیز مشاهده میشد. اما مفاهیمی مانند میلیمتر و تلرانس هنوز آفریده نشده بودند.
زمانی که به عصر صنعتی پای گذاشتیم؛ میلیمتر و تلرانس آفریده شدند و سپس در اوج عصر صنعت با مقیاسهایی مانند میلی متر و دهم و صدم و هزارم میلیمتر و تلرانس آشنا شدیم. اما در دهه های پایانی عصر صنعتی مفاهیمی همچون «ذرات بنیادی» و «مهندسی ژنتیک» و سپس مقیاس جدید «نانومتر» در اوایل دههٔ ۸۰ از قرن بیستم متولد شد و «مهندسی مولکولی»؛ «برنامه ریزی مولکولی»؛ «ماشینهای مولکولی» به دنیا عرضه شدند که واحد مقیاس محاسبات این مفاهیم را به «نانومتر» (یک میلیونیوم میلیمتر) تغییر دادند. اکنون «انسان سان»ها در میانهٔ غار اعداد «نجومی» و اعداد «نانو» گیر افتاده و جایگاه خود را در برهوت حیرت گم کرده اند.
لحظه ای به تصویر زیرین نگاه کنید تا شاید درکی روشن از جایگاه گمشدهٔ چشمها را لمس نمایید؛ تا من نیز بتوانم آنچه را که میخواهم بگویم؛ به طور ملموس تری بر جانتان نشیند:

حیرت چشمها در تعیین جایگاه خود و در هم ریختن باورهای کهن به جنگیدن و مقاومت در برابر آینده می انجامد. ما اکنون در مرحلهٔ «نگاه» هستیم و اگر بر روی یکی از آن مهره ها بنشینیم؛ حیرت تمامی وجود ما را فرا خواهد گرفت. پاسخ ۹۸ درصد از «انسان سان» ها به این حیرت این است که: بهتر است به «خویشتن خویش» بازگردیم و قصهٔ «آدم و حوا» را رنگ و لعابی دیگر زنیم تا از وحشت آینده نجات یابیم. پیشرفتهای علمی و ظاهری این ۹۸ در صد از «انسان سان» ها در تصویر زیرین به نمایش در آمده است:

این مرد همیشه در حال پیشرفت است و از پله های تکامل بالا میرود؛ اما همیشه به جایگاه نخستین خود باز میگردد زیرا آن کیفیت (Quality) را ندارد که از مرز وجودیش بگذرد؛ مانند میمونی که دانشمندش میخوانند؛ همیشه سرفراز و سربلند است که پله های دانش را در مینوردد؛ اما .... ما میدانیم که او خود را میفریبد و هرگز پله ای جدید نخواهد آفرید و همیشه بر روی پله هایی که برایش آفریده و چیده اند؛ گام بر میدارد و همچنان غرق و سرمست در غروری احمقانه خواهد ماند و هرگز نخواهد آموخت؛ زیرا علم نه از آموختن بلکه از «شهود» آغاز میشود و این آن چیزی است که ۹۹ در صد «انسان سان» ها از آن بی بهره اند و همیشه حرکتشان پس از یک گام بلند (شهود)؛ آغاز میشود  و شهودشان «ثانوی» است. ناب ترین اینگونه موجودات در نهایت یا فیلسوف و یا «فلان و یا بهمان شناس» میشوند و یا به شارلاتانهایی که دیگران را به «جنگیدن برای ماندگاری» تشویق میکنند تبدیل میگردند.

به برجستگی گونه هایشان نگاه کنید (احتمالاً قرصی از کشک خشک شده)؛ ..... برای چه میجنگند؟ زندگی بهتر؟.... و یا از فرط نا امیدی از پیدا کردن «جایگاه» در این جهان؛ برای فرار به بهشت موعود؟ آنها هرگز از خود نخواهند پرسید که «قرص کشک خشک شده» برای چیست؟ آنها نمیدانند و هرگز نخواهند فهمید که دارند  حذف میشوند. آنها صدها میلیون و میلیاردها هستند. بعضی با «کشک» و کلاشنیکوف و آرپی جی ... و بعضی با «I Phone 5» و Pink Floyd و Rap و .....

اینها نیز «شیعیان آریایی نژاد» هستند و نمیدانند که «به چاه پناه بردن» آغاز رفتن به «حاشیه» و در آینده ای کوتاه «حذف شدن» است.

این موجودات نیز فکر میکنند که اگر همه این حرکات را تقلید کنند و پاپاق سفید بر سر گذاشته و مشعلی دروغین بر دست بگیرند؛ در حالی که «مشعل فروزان خرد» از مغزهایشان رخت بربسته است؛ زندگی به دوران «کوروش» باز خواهد گشت.


 تعدادشان زیاد است؛ اما نمیدانند که بسیار زیادتر از همه به رودخانهٔ فراموش شدگان ریخته شده اند.


نمیدانم به «چین» سفر کرده اید یانه؟... زمانی که هنگام صبح در پکن از قطار پیاده میشوید؛ ناگهان دو لشکر را میبینید که عده ای از قطار پیاده میشوند و عده ای میخواهند سوار شوند و ناگهان به سوی همدیگر هجوم می آورند. ده ها بار تنه میخورند و پاهایشان لگد میشود؛ اما بی اعتنا به راه خود ادامه میدهند.... اگر بپرسی که به کجا میروید؟ پاسخ این است: برای ساختن زباله.

به این تصویر دوباره نگاه کنید



کژدم


   

ه‍.ش. ۱۳۹۲ آذر ۱۸, دوشنبه

نتایج احتمالی بازی با دستهای خالی

جمهوری اسلامی؛ اکنون به جدی بودن خطری که از سوی عربستان سعودی متوجه ادامهٔ حکومت آخوندهای انگلی شیعی مسلک است پی برده است و میداند که شدت جریان این بازی خطرناک؛ هر لحظه اوج میگیرد. بازی کردن با دستهای خالی و فریب مردم و حتی اراذل و اوباش حکومتی با شعارهای توخالی نه تنها به رژیم کمکی نخواهد کرد؛ بلکه امنیتی کردن «اعتراف به ضعف و ناتوانی» میتواند؛ نتیجه ای کاملاً برعکس ببار آورد و منجر به بی آبرویی های بزرگتری شود که حتماً نیز به چنین نتیجه ای خواهد انجامید؛ زیرا بازی جدید؛ تازه شروع شده است و بازیهای دورهٔ احمدی نژاد؛ زمانی که رهبر فرزانه به فکر مهندسی «امام حسن روحانی» افتاد پایان یافته بود و راهی برای بازگشت به بازیهای قدیمی وجود ندارد و قیل و قالهای توخالی جناح های «تندرو قلابی» احمدی نژادی؛ از طرف غرب به پشیزی خریده نمیشود و بستن دوبارهٔ مشتی که باز شده است؛ مانند حنای بعد از عروسی است.

غوغاهای قلابی

محمد جواد ظریف در سخرانی اش برای دانشجویان به نکتهٔ ظریف و بسیار خطرناکی اشاره نمود؛ نکته ای به ظرافت «ذرات بنیادی» و به خطرناکی «بمب الکترو مغناطیسی». محمد جواد ظریف گفت که آنها از ۴ تا تانک و موشک ما نمیترسند و در ۱۰ دقیقه میتوانند تمامی توان نظامی ما را نابود کنند. الاغهایی که افسارشان در دست کرمهایی مانند خامنه ای فرزانه و مصباح یزدی است؛ رگهای گردنشان متورم شده است و یا شاید هم دستور (به قول خودشان خط ) گرفته اند که غوغایی دروغین به پا دارند و به بازی «جناح بد» و «جناح خوب» جانی واقعی ببخشند. در هر دو صورت نتیجه یکی خواهد بود و با دست خالی و خوانده شده؛ نمیتوان بازی کرد و «بلوف» زد. میتوان در مسجد و یا گرد همایی های دروغین برای بسیجیها نشست و به لاطایلاتهای «سرداران رشید اسلام» گوش داد؛ میتوان به گرد و غبار موشکهای حلبی نشان در زمان شلیک مغرور شد (مانند حاج میرزا آقاسی) و فریب غرور دروغین را خورد؛ اما زمان بیدار شدن از خواب در زمان جنگ و تف و لعنت فرستادن به دروغگویان؛ مشکلات میدانی را حل نخواهند نمود.

بمب الکترومغناطیسی

اگر پدیدهٔ «رعد و برق» را در نظر بگیریم؛ «رعد» یکی از محصولات «برق» است که صدایی مانند غرش انفجاری است. «برق» همان تخلیهٔ الکتریکی (تخلیهٔ الکترونهای مولکولهای یونیزه شده) ابرهای باردار در مقیاسی میان ۱۰ تا ۲۰ میلیون ولت است. اما این «تخلیهٔ الکترونی»؛ چون در فضای بسته انجام نمیگیرد؛ از نظر انفجاری و موج انفجار در فضا منتشر میشود. حال اگر مادهٔ یونیزه شده ای را در یک محفظهٔ سخت؛ با یک چاشنی انفجاری فعال کنیم و الکترونها را در مقیاسی چه بسا چندین برابر «برق» آزاد کنیم و حریان برق از یک «کوئل» (سیم پیچ با هستهٔ سخت) بگذرانیم؛ انرژی دهها میلیون ولتی به امواج الکترومغناطیسی تبدیل شده و اگر آنتن خاصی به انتهای تخلیهٔ «امواج الکترو مغناطیسی» تعبیه شود؛ با یک انفجار امواج الکترو مغناطیسی در مقیاسی بسیار بالا روبرو خواهیم بود. مقدار مواد منفجره و ارتفاع بمب در زمان انفجار از سطح دریا نقش بسیار مهمی در قدرت تخریب و گستردگی مساحت تخریب شده بر روی زمین دارند.
مثلاً اگر یک بمب الکترو مغناطیسی در حد کلاهک موشک اسکاد را در فاصلهٔ ۹۵ کیلومتری از سطح دریا؛ در آسمان آمریکا منفجر شود؛ میتواند یک چهارم آمریکا را به Total Blackout فرو برد. البته در مقاله های مربوط به این بمب؛ آنرا بمبی با کمترین تلفات انسانی مینامند (بمب بشر دوستانه) که یک دروغ بزرگ است.

در تصویر زیرین به آنچه که Total Blackout مشهور است توجه کنید:





یعنی اگر فرض کنیم که یک و یا دو بمب پرقدرت بر بالای آسمان تهران در نیمروز منفجر شود؛ تهران با تمامی آنچه که در آن است دچار چنین مشکلاتی خواهند شد:

تصویرلحظهٔ نخست

۱- تمامی کسانی که در یک منطقهٔ خاص به مرکزیت نقطهٔ انفجار و در مساحت یک دایره که به «منطقهٔ مرگ آور» مشهور است قرار داشته باشند کشته میشوند. گستردگی مساحت این دایرهٔ مرگ آور بستگی به ارتفاع نقطهٔ انفجار و قدرت انفجار بمب دارد.
۲- تمامی کسانی که در تهران و کرج و قم از قطعات مصنوعی الکترونیکی (مانند قلب مصنوعی) استفاده میکنند؛ کشته میشوند.
۳- بسیار از افراد دچار «موج گرفتگی» شده و احتمال ماندگاری دائمی آسیبهای ناشی از آن تا آخر عمر وجود دارد (پدیدهٔ موجی های جنگ ۸ ساله در مقیاسی بسیار وسیعتر).
۴- بسیاری از کودکانی که در رحم مادر هستند؛ سقط میشوند.
۵- شدت آسیبهای سیستم عصبی و مغزی نسبت به دوری و یا نزدیکی به نقطهٔ انفجار در نوسان است.
۶- همهٔ اتوموبیلها به ناگهان از کار می افتند و چه بسا عده ای نیز به خاطر تصادفات گستردهٔ رانندگی کشته و یا ناقص العضو شوند.
۷- همهٔ مراکز تولید برق کاملاً از کار می افتند.
۸- همهٔ بیمارستانها به خاطر نبودن برق و آب کاملاً از ردهٔ خدماتی خارج میشوند.
۹- تصفیه خانه ها و مراکز توضیع آب همگی از کار می افتند و منطقهٔ بمباران شده آب نخواهند داشت.
۱۰- تمامی لوازم برقی خانگی از کار می افتند (خراب میشوند).
۱۱- خطوط تلفن و مراکز ارتباطات تلفن تبدیل به زباله میشوند.
۱۲- همهٔ دستگاههای الکترونیکی خراب شده و قادر به کار نخواهند بود.
۱۳- همهٔ تانکها؛ موشکها؛ سکوهای پرتاب موشک؛ به آهن پاره تبدیل میشوند.
۱۵ - همهٔ کارخانه ها نه تنها به خاطر نبود برق از کار می افتند؛ بلکه تمامی قسمتهای الکترونیکی و الکتریکی آنها نابود میشود.
۱۶- مراکز اتمی در منطقهٔ بمباران شده از کار افتاده و احتمال نشط مواد رادیو اکتیو بالا میرود.
۱۷- همهٔ فرودگاهها و هواپیماها از کار می افتند.
۱۸- تنها وسیلهٔ نقلیه ای که بتوان استفاده کرد؛ دوچرخه و گاری و وسایل مشابهی خواهند بود که به قطعات الکترونیکی و یا الکتریکی مجهز نیستند.

تصویر روز نخست

۱- بلبشو؛ بحران نقل و انتقالات؛ گیجی و سراسیمگی؛ مشکل گمشدگان و بی خبری از وضعیت آنها؛ بی خبری کامل.
۲- عدم توانایی انتقال کشته شدگان و زخمیها.
۳- احساس کمبود دارو.
۴- عدم توانایی برای مقابله با آتش سوزیها و احتمال گسترش آتش سوزی.

تصویر هفتهٔ نخست

۱- افزایش مرگ و میر بیماران.
۲- دفن مردگان در محل وقوع مرگ.
۳- آغاز شیوع بیماریهای عفونی.
۴- آغاز فشارهای ناشی از کمبود آب و مواد غذایی.
۵- آغاز بوجود آمدن گروههای غارتگر برای تهیهٔ آب و غذا و وسایل نقلیه و دارو.
۶- تشکیل گروههای گانگستری توسط بسیج و سپاه و نیروهای انتظامی با فتوای تکفیر دیگران؛ برای غارت مردم.

بقیه را خودتان میتوانید حدس بزنید و اگر اصفهان و خراسان و تبریز نیز همزمان بمباران شوند؛ میتوان تصور کرد که چه خواهد شد. به همین خاطر نام دیگری که برای این بمب گذاشته اند؛ «بمب بازگشت به عصر حجر» است. در آن دوره که «میر فطروس» دعوتنامهٔ حمله به ایران را برای غربی ها نوشت و مانند احمقها فکر میکرد که چندتا بمب که بیندازند کار رژیم تمام است؛ به ایشان گفتم که قرار نیست کار رژیم تمام شود؛ قرار این است که کار ایران تمام شود و وقتی که گفتم اگر حمله ای انجام گیرد؛ ایران تمامی زیرساختهای خود را از دست خواهد داد نمیتوانست باور کند.
اینکه رهبر فرزانه و معصوم بلاد اسلام؛ از ماهها پیش از انتخابات با فرستادن دهها وزیر امور خارجه به بلاد کفر و وعده های صلح و تسلیم به مشرکین  و طراحی انتخابات مهندسی شده برای «ظهور امام حسن روحانی» روی آورد؛ نتیجهٔ مشاهدهٔ زمینه هایی بود که با گسترش تحریمها؛ به سوی نابودی کامل رژیم و ایران کشانیده میشد. لذا به هیچ وجه نباید دچار اشتباه محاسباتی شده و چنین اندیشید که رژیم در حال زرنگ بازی در آوردن است و این گونه حماقتهای محاسباتی را به اصلاح طلبان و قبایل عقب ماندهٔ بنفش و «نئاندرتالهای احمدی نژادی» بسپارید. تنها بدانید و مطمئن باشید که هنوز آغاز «بازی پایان رژیم» است و این ماجرا همانگونه که به تکرار گفته ام سر دراز دارد و تا خفت و خواری کامل رژیم شیعی ادامه خواهد یافت؛ اما چون چیزی به نام «جنبش مبارزاتی» واقعی وجود ندارد؛ شاید ادامهٔ حقارت و خفت رژیم به ویرانی ایران نیز کشانیده شود.

القاعده مجهز به گاز سارین ؟؟!!

شکل گیری یک بازی جدید
پیش از توضیح این ماجرا که بسیار مهم به نظر میرسد؛ میخواهم به چند نکتهٔ مهم اشاره کنم که خوانندگان گرامی  در تحلیلهایشان منظور کنند.
در میان خانواده های مافیایی؛ معمولاً یک و یا دو خانواده نیز وجود دارند که از طرف همهٔ خانواده ها به رسمیت شناخته شده و به عنوان «خانوادهٔ صلح» از آنها یاد میشود. این خانواده ها حیطهٔ فعالیت مشخصی دارند که حریمشان از سوی همهٔ خانواده ها محترم شمرده شده و آنها نیز هرگز پایشان را از گلیمشان درازتر نمیکنند. زمانی که خانواده ها با یکدیگر اختلاف پیدا میکنند از این خانواده ها برای ایجاد محیط امن مذاکره استفاده نموده و بهای آنرا نیز میپردازند.
در دنیای سیاست نیز در هر منطقه ای یک کشور کوچک وجود دارد که نقش «خانوادهٔ صلح» را بازی میکند. مثلاً «سلطان قابوس» از زمان حضرت آدم سلطان عمان است و اگر عمرش کفاف دهد تا زمان ظهور مهدی و مسیح همانجا خواهد بود. در عرصهٔ اقتصاد نیز «سوئیس» و «لیختنشتاین» این نقش را بازی میکنند و همهٔ رانتهای غیر قانونی؛ رشوه های کلان؛ پولهای کلان مواد مخدر به این بانکها سرازیر میشوند و در آنجا پاک میشوند.
در دنیای بازیهای سیاسی تاکتیکی نیز مراکزی وجود دارند که معمولاً برای درز خبرها و اطلاعات از آنها استفاده میشود. سازمان مجاهدین خلق؛ اکنون به این شغل شریف روی آورده است و ادوارد اسنودن نیز نمونهٔ جدید آن است. اما یک نمونهٔ قدیمی نیز وجود دارد که کارش مانند مجاهدین و اسنودن؛ معاملهٔ اطلاعات است و نامش «سیمور هرش» میباشد. این شخص روزنامه نگار و خبرنگار شناخته شده ای دارای مدال افتخار «جایزهٔ پولیتزر» است.

پردهٔ نخست نمایش

خوانندگان گرامی حتماً جملات زیرین را در بحران بمباران غوطهٔ شرقی در سوریه را به یاد دارند:

۱- مقامهای اطلاعاتی آلمان گفتند که مکالمات افسران سوری را را که دستور بمباران شیمیایی را داده اند شنود کرده اند.
۲- مقامات آمریکایی نیز مکالمات افسران حزب الله لبنان را مبنی بر اینکه «بشار اسد دیوانه شده و کنترلش را از دست داده و دستور بمباران شیمیایی را صادر کرده است» را شنود کرده بودند. همهٔ گروههای مخالف سوری نیز بشار اسد را متهم میکردند.
۳- تنها روسها بودند که میگفتند اسنادی دارند که ثابت میکند که کار؛ کار سلفی-جهادی ها بوده است؛ اما روسها به این اسناد اطمینان کافی نداشتند و در اظهارات خود آنها را مجموعهٔ اسناد ارائه شده از طرف بشار اسد عنوان میکردند که باید صحت و سقم آن نیز با تحقیقات روشن شود؛ و در واقع به دنبال خریدن وقت بودند.
۴- اسرائیل نیز در شنودهایش و منابع اطلاعاتیش به این نتیجه رسیده بود که کار؛ کار بشار اسد است.

پردهٔ دوم نمایش

۱- آمریکاییها گفتند که تولید این نوع سلاح شیمیایی (گاز سارین) تنها از عهدهٔ رژیم اسد بر می آید و موشکهای شلیک شده نیز تنها در اختیار رژیم اسد است و ما دیگر طاقت نداریم و حمله میکنیم و اسد از خط قرمز عبور کرده است و تحقیقات سازمان ملل نیز ارزشی ندارد و رژیم اسد همهٔ رد پاها را پاک کرده است.
۲- اروپاییها هم گفتند که طاقتشان طاق شده است ولی بهتر است که بعد از نشست G20 در این مورد تصمیم بگیرند.
۳- بعد از پایان نشست؛ انگلیسها بازی را پیچاندند؛ آلمانها سکوت کردند؛ فرانسه نیز به این پا و آن پا افتاد و آقای اوباما نیز تصمیم را به کنگره سپرد و بعد هم خواست که هنوز تصمیم نگیرید تا ببینیم که پشت درهای بسته چکار باید بکنیم.
۴- جمهوری اسلامی ایران و حزب الله لبنان و رژیم اسد هم اسهال و استفراغ گرفتند و هر روز ده دست شورت و شلوار عوض میکردند.

پردهٔ سوم نمایش

نظریهٔ قاطع بازرسان تسلیحاتی سازمان ملل نیز این بود که:
.... بله ما همه چیز را آزمایش کردیم و به طور قاطعانه میتوانیم بگوییم که مادهٔ شیمیایی به کار رفته گاز سارین بوده و موشکها تنها میتوانسته که از طرف نمیدانیم رژیم اسد و شاید هم رژیم اسد ولی شاید هم یک جوری شلیک شده است و قاطعانه تر میتوانیم بگوییم که حتماً شلیک شده اند....

نتیجهٔ تمامی هیاهو ها دوتا بچهٔ دوقلوی کاکل زری بود:

۱- خلع سلاح شیمیایی رژیم بشار اسد.
۲- مذاکرات لذیذ اتمی با «امام حسن کشتی گیر».

پردهٔ چهارم نمایش:

عربستان سعودی داغ کرد و دو سیلی محکم به گوش ترکهای عثمانی و قطری ها نواخت و مصر را برای خودش تثبیت نمود و آمادهٔ مذاکره شد.
۱- شاهزاده بندر به روسیه رفت و وعدهٔ ۱۴ میلیارد خرید تسلیحاتی از روسها و تضمین سلامتی و امنیت برگزاری «بازیهای المپیک ساچی» را به پوتین پیشنهاد نمود بعدها این ضمانت امنیتی را به حیطهٔ سازمان شانگهای گسترش داد (آنچه که دلیل واقعی مقاومت روسها در رابطه با سوریه و رژیم اسلامی ایران در برابر دیگران است).
۲- تونس از حیطهٔ حاکمیت ترکهای عثمانی و قطریها خارج شده و امنیت آن برای غرب تضمین گردید.
۳- عربستان سعودی اعلام کرد که در پی یارگیری جدید است.
۴- عربستان سعودی اعلام نمود که به سوی تهیهٔ بمب اتمی خواهد رفت (البته از سال ۲۰۰۴ رفته بود و بمبها و موشکهایش آماده اند).
۵- عربستان سعودی معاملهٔ خرید تسلیحاتی از روسیه برای مصر و همچنین معاملهٔ پایگاه نظامی در یکی از بنادر مصر به جای طارطوس و لاذقیه را جوش داد.
۶- عربستان سعودی اکنون اعلام میکند که بازی ۱+۵ قابل قبول نیست و باید به ۲+۵ تبدیل شود.

شکل گیری بازی جدید

پردهٔ نخست:

۱- انفجار بمب در برابر سفارت رژیم اسلامی حاکم بر ایران در بیروت.
۲- قتل یکی از فرماندهان ارشد حزب الله در خانه اش.
۳- روسیه تغییر سیاست خود را به صورت غیر مستقیم توسط سفیرشان در لبنان بیان میکنند و اظهار میدارند که از اول هم گفته اند که حزب الله باید از سوریه خارج شود؛ ولی چون ریش ندارند کسی به حرف آنها گوش نمیداد ولی باید الآن پی برده باشند که اگر حزب الله لبنان از سوریه خارج نشود بحران گسترش پیدا کرده و غیر قابل کنترل خواهد شد. (اینجا)
۴- حزب الله لبنان و نیروهای شیعی عراقی در روزهای اخیر متحمل تلفات سنگینی شده اند.

پردهٔ دوم:

۱- ظهور ناگهانی «سیمور هرش» با این ادعا که همهٔ اطلاعاتی که دولت آقای اوباما در رابطه با بمباران شیمیایی غوطهٔ شرقی توسط بشار اسد به مردم آمریکا داده است؛ دستچین شده و دروغ هستند و ۱۵۰ نفر از افراد گمنام از مقامهای بلندپایهٔ نظامی و اطلاعاتی به او گفته اند که همه چیز مثل ماجرای عراق دروغ بوده است و این گروه های سلفی جهادی بودند که بمباران شیمیایی را انجام داده اند و متخصصین مشهور تسلیحاتی قطعات موشکهای شلیک شده و کلاهک شیمیایی آنرا آزمایش نموده و مطمئن هستند که چون گاز سارین به آنها به طور غیر معمول و بیش از اندازه تزریق شده است؛ پس کار؛ کار جبهةالنصره است و کلاهکها هم دست ساز بوده اند. «سیمور هرش» اضافه میکند که همه میدانند که القاعدهٔ عراق دانش تولید گاز سارین را دارد ولی به طور عمد از طرف دولت آقای اوباما بر روی این اطلاعات سرپوش گذاشته شده است.
۲- وبسایت اطلاعاتی و امنیتی «دبکا فایل» توپی را که «سیمور هرش» پاس داده است میگیرد و اخبار جدیدی به آن اضافه نموده و تحلیل جدیدی ارائه میدهد (اینجا).
دبکا فایل بر خلاف مطالبی که در ماههای اخیر در رابطه با ماجرای غوطهٔ شرقی منتشر نموده بود؛ اینبار شیپور را از سر دیگرش مینوازد و میگوید که:
«طبق اطلاعاتی که به دست آورده است؛ ملاقات آقای ناتانیاهو با آقای پوتین در ۲۰ نوامبر (۱۷ روز پیش)؛ مربوط به مسئلهٔ مسلح بودن نیروهای سلفی-جهادی به گاز سارین و اینکه احتمالاً بازیهای المپیک ساچی هدف حملهٔ شیمیایی قرار خواهد گرفت بوده است و پس از آن آقای پوتین به این خاطر که روسها نمیخواهند به صورت مستقیم در درگیریهای سوریه وارد شوند (حتماً خجالتی و یا بسیار بشر دوست هستند)؛ لذا از دولت چچن خواسته است که گروهی از نیروهای ویژهٔ چچنی را به سوریه بفرستد تا با سلفی-جهادیهای قفقازی مذاکره کنند.» (نقل به معنی).
دبکا فایل سپس گفته های «سیمور هرش» را نیز به تحلیل خبری خود سنجاق کرده است.

اساساً اینکه «سیمور هرش» را چه کسی استخدام کرده است که چنین سخنانی را مطرح نماید؛ اهمیت ندارد. حتی تحلیل خبری دبکا فایل نیز مهم نیست. آنچه که مهم است؛ اینکه بازی جدید در حال ورود به پردهٔ سوم است.

گمانه زنی در بارهٔ پردهٔ سوم:

با توجه به تاریخچهٔ دو دههٔ اخیر شیوهٔ برخورد روسها با اینگونه مسائل؛ روسها بدون گروگانگیری وسیع و برخورد بیرحمانه؛ با چنین گروههایی بر سر میز مذاکره نمی نشینند. آنها مانند اروپاییها برای آزاد کردن گروگانهایشان به اینگونه گروهها پول نمیدهند.
اما مخرج مشترک سخنان «سیمور هرش» و «دبکا فایل» این است که «القاعدهٔ سوریه و عراق» به سلاح شیمیایی مسلح هستند.
اینکه به روسها هم اطلاع داده شده است که احتمالاً بخشی از این سلاحها میتواند به دست سلفی جهادیهای چچنی و قفقازی بیفتد نیز منطقی به نظر میرسد. اما سخنان سیمور هرش و تحلیل خبری دبکا فایل مانند برادران دوقلو میمانند که بیشتر به نوعی «هشدار و فشار آوردن به روسیه» شباهت دارند.
تاریخچهٔ نیروهای سلفی جهادی؛ کاراکتر خاصی به آنها داده است.
۱- عربستان سعودی از آنها استفاده کرده است.
۲- آمریکا از آنها استفاده کرده است.
۳- چین و پاکستان به طور مشترک از آنها استفاده میکنند.
۴- جمهوری اسلامی از آنها استفاده کرده است.
۵- ترکهای عثمانی و قطر از آنها استفاده میکنند.
۶- سلفی جهادیها نیروهای «خودسر» هم به حساب می آیند.
لذا زمانی که این چنین گروههایی را «دارندهٔ سلاح شیمیایی» مینامند؛ در واقع اشاره به این مطلب است که همه مواظب خودشان باشند و معلوم نیست که هدف بعدی کیست؟ و فرمانده پشت پرده چه کسی میتواند باشد؟
اما سلفی جهادیها اینرا میدانند که اگر به بازیهای المپیک روسیه حمله کنند؛ روسها با یک قتل عام وسیع در قفقاز به آن پاسخ خواهند داد و در این مسئله هیچ شکی نمیکنند.
پرسش این است که اگر به جای بازیهای المپیک؛ این بمبهای شیمیایی در منطقهٔ شیعه نشین جنوب لبنان استفاده شود؛ چه رخ خواهد داد؟
باید نشست و منتظر بود که حملهٔ شیمیایی بعدی در کجا رخ خواهد داد؟
اما گمان شخصی من هدف اصلی حزب الله لبنان است.

کژدم






    

ه‍.ش. ۱۳۹۲ آذر ۱۷, یکشنبه

تحلیلی بر ۳ خبر مهم

در دو روز پیش این ۳ خبر را در وبسایتهای خبری داشتیم (اینجا) و (اینجا) و (اینجا) .

نخست خبر سفارشهای بزرگ و سود آور جنگنده های F35 آمریکایی از طرف کشورهای عربی که ظاهراً آخرین نسل از جنگنده های پیشرفتهٔ آمریکا میباشند و دیگری خبر مربوط به نفوذ سلفی-جهادی ها به سوریه از طرق شبکه ها و کانالهای ارتباطی آنها در جنوب ترکیه. خبر سوم که هیجان انگیز نیست و نامهایی مانند «جنگنده» و «سلفی-جهادی» در آن یافت نمیشود؛ اما مهم ترین و زیربنایی ترین خبر است؛ مربوط به سازمان تجارت جهانی و «توافق بر سر پیمان جهانی تجارت» است که حتی «کوبا» را نیز از سوراخ «۵۰ ساله» بیرون کشیده است.
پنتاگون میگوید که  سفارشهای کشورهای عربی برای خرید جنگنده های F35 چنان سود آور است که باید در تحویل آنها عجله کنند. بازی جدید «آب شدن یخهای رابطه بین آمریکا و ایران»؛ چنان دولتمردان باهوش عرب را به وجد و جنب و جوش آورده است که اگر توانایی خرید تمامی سلاحهای هسته ای دنیا را داشتند؛ از خرید آنها لحظه ای دریغ نمی کردند. نمایشنامهٔ کمدی احمقهای حاکم بر ایران به رهبری «شمپانزهٔ فرزانه» که ۲۰ سال است به دنبال بمب اتمی و تولید موشک هستند؛ بدون آنکه به پرسش «اگر باطریها و سیستم های الکترونیک این موشکها و بمبها از کار بیفتند چکار باید کرد؟» (یعنی چه خاکی بر سرشان کنند؟) پاسخ دهند؛ مثل گاوهای نفهم؛ به دنبال قدرت نمایی و تبدیل شدن به قدرتی اتمی بودند که تنها کاریکاتوری مسخره از «قدرت» بود و اکنون که «آن سبو بشکست و آن پیمانه ریخت»؛ الاغ فرزانه میخواهد تعداد شیعیان برای مقابله با «سنی مذهبها» زیاد کند و چنان بلایی سر ایران بیاورد که ضربات آن مهلک تر از ۳۵ سال گذشته خواهد بود و در ظاهر بهانهٔ آنها این است که جامعهٔ ایران در ۲۰ سال آینده وارد مرحلهٔ پیری میشود. اگر مردم ایران به این نصیحتها و تبلیغات «پیامبر گونه» الاغ فرزانه گوش دهند؛ در ۵۰ سال آینده؛ ایران به گداخانهٔ ۳۰۰ میلیونی تبدیل خواهد شد که حتی نتوان آب آشامیدنی شان را تامین نمود و باید به «دعای باران» روی بیاورند. اما تمامی این ادا و اطوارهای رژیم؛ مانند نوید نزدیک شدن به غرب و ازدیاد جمعیت؛ کک به تنبان همسایه های عرب انداخته و اکنون نوبت «نئاندرتالهای عرب» است که به دنبال قدرت نمایی بدوند و دار و ندارشان را برای خرید F35 هزینه نموده و احساس قدرت بفرمایند. جالب اینکه این جنگنده ها قادر به شلیک به هیچ هدف غربی و اسرائیلی نیستند و تنها میتوانند منطقهٔ زندگی خودشان و اطرافشان را ویران سازند.  اورانگوتان های ترک عثمانی که زمانی با اسرائیل نرد عشق میباختند و جنگنده های F16 خود را برای بهینه سازی به اسرائیلیها سپردند؛ پس از طلاق از اسرائیل به این فکر افتادند که کس دیگری بیاید و این جنگنده ها را که قادر به حمله به اهداف اسرائیلی نیستند را بار دیگر اصلاح و بهینه سازی کنند. جالب تر از همه چیز اینکه؛ این جنگنده ها هرگز بر فراز اسرائیل پرواز نخواهند کرد و به همین دلیل بهینه سازی دوبارهٔ آنها به جز یک کار احمقانه مفهوم دیگری نمیتواند داشته باشد. ترکهای عثمانی میدانند که ربودن ۲ سرباز اسرائیلی توسط حزب الله لبنان به کشته شدن بیش از ۱۲۰۰ لبنانی شیعه و چند هزار زخمی و میلیاردها دلار خسارت مالی و ویرانی انجامید و اگر جنگی با مقیاس حملهٔ جنگنده های ترکهای عثمانی آغاز شود؛ به ویرانی کامل ترکیه خواهد انجامید. لذا تنها نتیجه ای که میتوان گرفت این است که حرکت ایرانیان و عربها و ترکهای عثمانی؛ بیش از آنکه بر مبنای محاسبات انجام گیرد؛ مانند حیوانات بر غریزه استوار است.
 خبر دوم  که مربوط به هجوم نیروهای سلفی جهادی به سوی سوریه میباشد؛ نشان از یک همکاری نانوشته و پنهان بین المللی برای جلب نیروهای سلفی جهادی به گرداب سوریه و تضعیف هرچه بیشتر رژیم ایران و از میان بردن اختاپوس هلال شیعی است و اگر رژیم اسلامی؛ حتی از تحریمها جان سالم به در ببرد؛ از دست این جانوران سالم بیرون نخواهد آمد.
از سوی دیگر تشکیل یک نیروی بین المللی در مصر و اردن و فلسطین به رهبری آمریکا و همکاری اسرائیل و عربستان برای تار و مار کردن نیروهای سلفی جهادی در صحرای سینا و اردن و فلسطین و کوچه دادن به گسیل شدن آنها به سوریه؛ نشان از آن دارد که نخست بساط حزب الله لبنان و رژیم اسلامی ایران در سوریه برچیده شود و سپس با همکاری بین المللی؛ نیروهای سلفی-جهادی در سوریه تحت محاصره قرار گرفته و قتل عام شوند و یا به کشور ثالثی مانند پاکستان و یا یکی از کشورهای آفریقایی صادر گردند و آنجا را آباد کنند.

خبر سوم که اهمیت آن با پیشوند «بالاخره بعد از ۱۲ سال» مشخص شده است؛ دست یافتن سازمان تجارت جهانی به پیمانی جهانی را جشن میگیرد و بعد از این کشورهای فقیر که تنها قادر به صادر کردن مواد خام معدنی بودند؛ میتوانند پس از این به صدور «سیخ کباب» و «منقل» نیز بپردازند و در ازای آن اسباب بازی و موبایل فون وارد کرده و وارد «تمدن جهانی» شوند. کوبایی ها میتوانند بعد از این اتوموبیلهای تازه بخرند و از چرخهٔ زجر آور تعمیر و وصله پینهٔ اتوموبیلهای ۵۰ سال پیش خلاص شده و حتی اتوموبیلهای کهنه را به کلکسیونرها به عنوان Heritage بفروشند. اروپا و آمریکا پیمان بسته اند که دیگر «پاتریس لومومبا»های آفریقایی و آمریکای لاتینی را نکشند و به مزارع کوبا «ملخ» صادر نکنند و محصولات کشاورزی آنها را نیز بخرند.
رهبر فرزانهٔ «شیعیان آریایی نژاد» نیز دستور فرموده اند که پس از شل شدن تحریمها و وارد شدن به سازمان تجارت جهانی به شرکتهای دارویی سفارش ساخت داروهایی داده شود که بتواند «اسپرم»ها را چنان تقویت کند که ۵تا ۵ تا وارد «اوول» شده و زنان ایرانی پنج قلو بزایند و خوشبخت شوند.
گفته میشود که آقای رضا پهلوی در جهت کاربردی کردن «استراتژی نافرمانی مدنی»؛ به مردم ایران پیغام داده اند که این خامنه ای بسیار حقه باز است و امکان دارد که پنهانی دستور داده باشد تا «کاندوم های سوراخ» به مردم بفروشند تا جمعیت زیاد شود. لذا هواداران شاهزاده رضا پهلوی « در یک دست قرآن آریامهر و در دست دیگر جزوهٔ آشپزی جین شارپ» اقدام به وارد کردن «دستکشهای لاتکس» با سایز دستهای شیرعلی قصاب نمایند و در میان مردم به طور رایگان پخش کنند تا نژاد باهوش و برتر آریایی؛ انگشنان دستکشها را بریده و به عنوان «کاندوم قابل اعتماد» از آنها استفاده نمایند و بدین صورت مبارزات «نافرمانی مدنی» خود  برای جلوگیری از ازدیاد جمعیت را به پیش برند. 

کژدم

ه‍.ش. ۱۳۹۲ آذر ۱۶, شنبه

گفتگویی از نوعی دیگر (بخش دهم)

روند رانده شدن به حاشیه

۱- حجم دانش

زمانی که دانش را فلسفه مینامیدند و فیلسوف را دوستدار علم؛ تنها چیزی که حجم بسیار ناچیزی از این دانش (فلسفه) را پر میکرد؛ آنچیزی است که ما آنرا «دانش به مفهوم کنونی» آن میدانیم که نتیجهٔ «شهود-ثبت-مقایسه-محاسبه-نتیجه» است. اما بخش بزرگی از فلسفه را مالیخولیاهای متفکرینی که میخواستند دنیا را در حالی که در یک اتاق تاریک نشسته بودند توضیح دهند تشکیل میداد. اگر فلسفه به خودی خود این شانس را داشت که راهی در خور برای شناخت را پیدا کند؛ آن شانس توسط «پیشداوریهای مقدس» در رابطه با شناخت جهان به یکسر ازمیان رفت و فلسفه که قرار بود «دانش ناب» باشد؛ تبدیل به منجلاب جهل مرکب شد و «بحثهای کلامی» به جای شناخت نشست و اینگونه بود که فیلسوف (دوستدار علم) به «مالیخولیا باف جزمی» تبدیل شد. شاید اگر بحثهای کلامی به جای مبداء قرار دادن «پیشداوریهای مقدس»؛ تجربه و شهود را پایه و مبداء حرکت قرار میداد؛ دیگر پدیده ای به نام «رنسانس» نداشتیم و دانش امروزین ما چه بسا ۷۰۰ سال پیش بوجود می آمد. اکنون میدانیم که ۷۰۰ سال از نظر زمانی عقب مانده ایم؛ اما اینکه به چه میزانی از نظر کیفیت عقب مانده ایم؛ بحثی دیگر است و قابل تصور نیست؛ مگر آنکه مثل فیلسوفان به اتاقی تاریک پناه برده و مالیخولیا ببافیم. اکنون ما میدانیم که آن ۷۰۰ سال سلطنت «پیشداوریهای مقدس»؛ که زمینه های جنبش ها و کشتارهای و ویرانیهای فراوانی در عرصه های گوناگون را بوجود آوردند که هریک پلهٔ بعدی را بر اساس حماقتهای پیشین بوجود آوردند؛ میتوانست بخشی از تاریخ ما نباشد. اما متاسفانه؛ نه تنها بخش بزرگی از تاریخ ماست؛ بلکه سایهٔ شوم «پیشداوریهای مقدس» از جهان رخت برنبسته است؛ و بخش وسیعی از جهان را همچنان در تاریکی نگاه داشته است و از طرف «اقتصاد لیبرال لجام گسیخته» نیز به عنوان یک عنصر موثر در تدوین استراتژیهای «سود پرستانه» مورد استفاده قرار میگیرد.
اگر زمانی نوشتن کتاب وسیله ای برای انتقال دانش به شمار می آمد و هر آنکس که این کتابها را در حافظهٔ خود ثبت میکرد؛ را «فیلسوف بزرگ» و «دانشمند» مینامیدند؛ اکنون کتاب به عنوان «حافظهٔ ثانوی» (Hard Disk) نیز نقش بازی میکند و حجم دانش چنان زیاد است که بخش وسیعی از «انسان سان» ها از انباشتن آن در ذهنهای عقب ماندهٔ شان عاجزند؛ لذا سخن گفتن از کشف رابطهٔ اجزاء تشکیل دهندهٔ آنچه که «پازل دانش» مینامم برای این دسته از موجودات غیر ممکن تر از حتی انباشتن در حافظه هایشان است. از سوی دیگر شاخه های متنوعی بر روی درخت تناور دانش روییده اند که هر شاخه ای؛ به تنهایی برای خودش شاخه ای تناور است و هر از گاهی شاخه ای جدید بر این شاخه ها میرویند و سرعت رویش شاخه های نوین هر روز شتاب بیشتری میگیرد و اینگونه است که «ذهن ابتدایی» به حاشیه رانده میشود. بدینگونه است که «ذهن ابتدایی» از گردونهٔ «تولید دانش» و در نتیجه «تولید محصولات فیزیکی» به حاشیه رانده شده و به «مصرف کنندهٔ بی مصرف» تبدیل میشود و جایگاه پر شکوهی را که در گذشته چه به عنوان کشاورز و یا پیشه ور بازی میکرد را از دست داده است و «نوستالژیا»ی آن جایگاه پرشکوه دست نیافتنی آنها را به رفتار «هیستریک» وا میدارد که در سراسر جهان به اشکال گوناگون شاهد آن هستیم. فرهنگ «پُست مدرنیسیم» تنها نوعی از این رفتار هستریک است و پناه بردن به مسجد و کلیسا و گرایش گسترده به طرف «مدیتیشن» و انتظار بازگشت «ناجی» و بازگشت به طبیعت (البته با مادهٔ بهشتی حشیش) و گسترش پر شتاب مصرف مواد مخدر انواع دیگری از رفتارهای بیمارگونهٔ «به حاشیه رانده شدگان» هستند و اقتصاد لیبرال نیز بر روی تولید خوراک مورد نیاز این دسته از  موجودات سرمایه گذاری های کلانی میکند و عرصهٔ بسیار سود آوری است.

۲- رشد تکنولوژی

زمانی که آتش  و فلز کشف شدند؛ گاو آهن و شمشیر به عنوان محصولات کاربردی دانش؛ برای تولید و حفاظت از محصول تولید شده و دفاع از حریم «گلّه» تبدیل شدند؛ تا بخشی از «انسان سان» ها را به تولید آسان تر و دفاع از خود و حریم جامعهٔ خود در برابر «غارتگران» را «توانا تر» سازد. اما «غارتگران» با «هوش تر» بودند و تولید کنندگان را به آفریدن «ناجی» واداشتند. «سوشیانت» محصول نهایی شکست «تولید کنندگان» در برابر «غارتگران» بود که در میان یهودیان به اسارت و بردگی رفته؛ «مسیح» نامیده شد. فرهنگ «مسیح» و «سوشیانت»؛ نخستین فرهنگ «به حاشیه رانده شدگان» بود. اما  آنها هنوز از چرخهٔ تولید خارج نشده بودند و «مسیح» و «سوشیانت» آنها  برای «رهایی از بردگی» و «تولید و زندگی» برای خود بود. اما بعد ها «مسیح و سوشیانت» پیام آوران «نفرت و قتل عام» شدند و دومین نسل «ناجی»ها  نجات را در «مرگ عمومی» یافتند هم اکنون نیز به صورت فرهنگ غالب موجودات به حاشیه رانده شده تبدیل شده است. اگر «مسیح» و «سوشیانت» نخستین آنها؛ نوید بخش «آزادی از دست غارتگران» بود؛ اکنون آن «مسیح و سوشیانت نسیه»؛ بی مصرف شده و درماندگی در تعریف جایگاه اجتماعی؛ بخش وسیعی از «انسان سان»ها را به سوی «مسیح و سوشیانت نقدی» کشانده است که «انقلاب» و « باز تولید دین»؛ «پناه بردن به شغلهای جنایتکارانه» و «از خود بیگانگی و محصولات فرهنگی پُست مدرنیسم» کشانده است که محصول نهایی و واقعی آنها «تعریف جایگاه نوین رویایی» برای به «حاشیه رانده شدگان» است. این فرهنگ را نمیتوان از آنها گرفت؛ مگر آنکه «باز تولید» نشوند.
شکوفایی دانش پس از رنسانس و در پی آن رشد صنعتی که به شکوفایی امید برای زندگی بهتر را در بخشی از «انسان سان»ی اروپایی زنده کرده بود؛ به نابودی و بردگی گروههای  وسیع تری از همنوعانشان در سایر سرزمینها (اسیا؛ آفریقا؛ آمریکا) انجامید. ادامهٔ غارتها و سرکوبها به «جنبشهای استقلال طلبانهٔ کور» که بیش از اشتیاق به پیشرفت به «نفرت» مجهز هستند انجامید. اما شتاب رشد صنعتی و وارد شدن غرب به عصر فراصنعتی که نتیجهٔ ایجاد «بازار جهانی» است؛ شاید بتواند برای کشورهای عقب مانده؛ نوعی از جایگاه در روند تولید را به همراه آورد (مانند برزیل؛ هند؛ چین؛ ایران؛ کشورهای عربی و آفریقایی)؛ اما این روند بسیار گذرا خواهد بود. اکنون بخش وسیعی از «انسان سان»های اروپایی و آمریکایی در حال خارج شدن از عرصهٔ زندگی فعال هستند و این سرنوشت در کشورهای عقب مانده که با تعبیر محترمانهٔ «کشورهای در حال توسعه» از آنها یاد میشود نیز در کمین بخش عظیمی از همان نوع «انسان سان» ها نشسته است و تنها تصور کنید که از جمعیت ۲ و نیم میلیاردی چین و هند؛ ۲ میلیارد نفر آنها به دایرهٔ «موجودات کاملاً بی مصرف» وارد شوند. آنروز؛ روز آغاز «انفجار فاجعه» خواهد بود.
در خبرهای چند روز اخیر شنیدیم که از سال ۲۰۲۰ میلادی؛ هر سرباز آمریکایی با ۶ روبات همراهی خواهد شد. شاید آمریکاییها ساده لوحانه به این امر افتخار کنند؛ اما نمیدانند که از سال ۲۰۲۰ روند «ریزش استخدام» آن دسته از «انسان سان» های آمریکایی که توانایی کنترل و فرماندهی ۶ روبات را نداشته باشند آغاز؛ و ناتوانان حتی از استخدام در ارتش نیز محروم خواهند گردید.
۱- روبات وقتی که زخمی میشود؛ تعمیر شده و به سر خدمت باز میگردد.
۲- روبات پس از انجام عملیات؛ دچار بیماری روانی نمیشود.
۳- هزینهٔ تولید روبات بسیار کمتر از هزینهٔ پاسخ دادن به اعتراضات سربازانی است که ادعا میکنند؛ دچار ناراحتی روانی شده و یا به خاطر قطع عضو به یک مصرف کنندهٔ بی مصرف تبدیل شده اند.
اکنون ساعتها به ضرر بخش بزرگی از جامعهٔ جهانی «انسان سان» ها تیک تاک میکند و حتی برای ظهور مسیح و مهدی و سوشیانت نیز بسیار دیر شده است و بهتر است که در همانجایی که گیر کرده اند (چاه ؛ تونل؛ غار) بمانند.
در ویدیوی زیرین با یکی از روباتهای باربر که در سال ۲۰۱۰ فیلمبرداری شده است آشنا میشوید و باید در نظر بگیرید که اکنون در آستانهٔ ۲۰۱۴ هستیم و این موجود بسیار پیشرفته تر است و در سال ۲۰۲۰ نمونهٔ بسیار حیرت آورتر آن به استخدام ارتش آمریکا در خواهد آمد




 و این تنها یکی از روباتهای ششگانه ای است که  باربر نامیده میشود و به حوزهٔ وظایف ۵ ربات دیگر و تکنولوژی به کار رفته در آنها تا کنون اشاره ای نشده است.که بتواند در شرایط جنگی ۶ نوع روبات را در مسیر وظایف تعیین شده اش هدایت کند؛ باید حد اقل از درجهٔ هوشی بالاتر از ۱۲۵ برخوردار باشد. ظهور اینگونه سربازان نقطهٔ پایانی بر استخدام سربازان از نوع کنونی است و در آینده ای نه چندان دور؛ همین ها (نسل جدید سربازان) نیز حذف خواهند شد.



کژدم



ه‍.ش. ۱۳۹۲ آذر ۱۴, پنجشنبه

گفتگویی از نوعی دیگر (بخش نهم)

تناسب طلایی (Golden Proportion)

هرچند که در معماریهای کهن؛ مانند آثار به جای مانده از یونانیها و رمی ها و همچنین اهرام مصر؛ «تناسب طلایی» را میتوان دید اما نخستین کسی که رابطهٔ ریاضی در «تناسب طلایی» در طبیعت را کشف نمود؛ ریاضیدان ایتالیایی (Fibonacci) بود و شاید نخستین کسی که نظریهٔ «تناسب طلایی» به صورت کاربردی در معماری و اندامهای «انسان سان» ها را مطرح نمود «میکل آنژ» باشد. اکنون آنچه که Anthropometry نامیده میشود (اندازه های هندسی اندامهای «انسان سان» ها) در طراحی ابزار و ساختمانها و لوازم مورد استفادهٔ انسان سان ها به صورت وسیعی کاربرد دارد این دانش بر اساس «شهود» و «محاسبه» استوار است. اما «تناسب طلایی» به عنوان مبحثی زیبایی شناسانه نیز هست؛ «تناسب طلایی» میکل آنژ در طراحی اتوموبیلهای گرانقیمت و هر آنچه که میتواند با «زیبایی»؛ مشتریان را جلب کند؛ کاربرد وسیعی دارد. تمامی سازه های معماری ومجسمه هایی که میکل آنژ آفریده است؛ از قانون «تناسب طلایی» پیروی میکنند. تناسب طلایی در موسیقی نیز مطرح است و گفته میشود که سبکهای جدید موسیقی مانند «رپ»؛ «هیپ هاپ»؛ «هارد راک» به ندرت از این قاعده پیروی میکنند و اگر به مشتریان این سبک های موسیقی نظری بیندازید؛ به راحتی میتوانید چهرهٔ «به حاشیه رانده شدگان» را در آنها ببینید (موسیقی کوکائین؛ اِل اِس دی؛ شیشه). به طور حتم بسیاری از این موجودات قطعات پازل «تناسب طلایی» را در خود دارند؛ اما از داشتن قطعات زیادی بی بهره هستند.
پرسش این است که آیا این «تناسب طلایی اندامها» در ساختار شاخهٔ «انسان سان» ها به طور طبیعی وجود دارد و یا نه؟ پاسخ این است که بله وجود دارد؛ اما جمع شدن طبیعی قطعات پازلی که دارای «تناسب طلایی کامل» باشد؛ به همان اندازهٔ تولد طبیعی «نوابغ» از شانس بسیار پایینی برخوردار است.
- تنها تعدادانگشت شماری از «انسان سان»ها رصد شده اند که دارای حافظهٔ تصویری کامل هستند (Total Recall).
- تنها یک و نیم درصد از «انسان سان» ها به طور طبیعی با پدیده ای به نام «ترس» کاملاً بیگانه هستند.
- ژنهای بیماری زای زیادی وجود دارند که در طول عمر یک فرد تولید بیماری میکنند.
- ژنهایی وجود دارند که زمینهٔ تولید بیماریها را فراهم میکنند.
- سلولهای زنده دارای عمری محدود هستند و آنچه که «انرژی حیاتی» (باطری) نامیده میشود در آنها پایان می یابد و موجب مرگ آنها میشود.
- سلولهای سرطانی دارای «انرژی حیاتی» با عمری بسیار طولانی هستند؛ در حالی که بر اثر «موتاسیون» (Mutation) سلولهای معمولی زاده میشوند.
- گروههای خونی گوناگونی که طبعاً تاثیر به سزایی در دورهٔ  زندگی جنینی بر روی نوزاد میگذارند که میتواند در آینده به فاجعه و یا شکوفایی حیرت انگیز منجر شود.
- ژنهایی وجود دارند که منجر به ایجاد آنچه که «بیماری روانی» نامیده میشود؛ میگردند.
- کیفیت «پلاسما»ی خون در «انسان سان» ها متفاوت است و به گونه های پست و برتر تقسیم میشود.
تعداد بسیاری از ژنها هنوز کشف نشده اند و هر چند ماه بر تعداد ژنهای رصد شده و شناخت وظایف آنها افزوده میگردد.
آنگونه که به نظر می آید بخش بزرگی از قطعات پازل «نژاد پنهان» کشف شده و چه بسا تا دو دههٔ دیگر این پازل تکمیل شود.
تکنولوژی «همسان سازی» موجودات زنده و «انسان سان»ها نیز به موازات کشفیات جدید در حال رشد است؛ هر چند که صنف انگلی آخوندهای مسیحی؛ به شدت در مقابل آن به بهانهٔ «قتل جنین» ایستادگی میکند و با انتشار شایعه های شبه علمی موجبات ترس و وحشت از ناشناخته ها را در میان پیروان خود گسترش داده و در تلاش هستند تا مسیر ظهور «نژاد پنهان» را سد نمایند.
اقتصاد لیبرال نیز به نوبهٔ خود ظهور «نژاد پنهان» را سد راه توسعهٔ «تکنولوژی زباله سازی» به شمار می آورد و با کلیسا هم زبان است. اما رونق کنونی بازار «زباله سازی» و رقابت جنون آمیز در انباشت «ثروتهای دیجیتالی» در چند دههٔ آینده فروکش خواهد کرد؛ زیرا خیل عظیم به حاشیه رانده شدگان و آلودگی محیط زیست به یک بحران بزرگ خواهد انجامید.
«شپشهای دوپا»(بخشی از انسان سان ها) که درجهٔ هوش آنها میان صفر و ۱۴۰ در نوسان است؛ در نقش فرماندهان و سربازان؛ در حال ویرانی خود و زمینند.
آنچه که من از آن به عنوان «تناسب طلایی» یاد میکنم در دایرهٔ «اعداد فیبوناچی» محصور نیست بلکه تناسب طلایی طبیعی تنها قطعه ای از پازل بزرگتری است که من آنرا «نژاد پنهان» مینامم. نژاد پنهان مانند «الماس بزرگ و درخشان» است که باید «استخراج» شود. شاید آن چیزی است که نیچه از آن به نام «ابر انسان» یاد میکرد که «آفرینندهٔ فرهنگ نوین» خواهد بود.
پایه های فرهنگ کنونی؛ حتی در مدرنترین اشکال آن یک فرهنگ پارادوکسیکال است که میخواهد «همه» را در یک «گونی» بریزد و به قول جملهٔ معروف بنیانگذاران «لیبرال دموکراسی»: دموکراسی اشکالات فراوانی دارد؛ اما همچنان بهترین شیوهٔ حکومتی است.
آنها به این «اشکالات» اشاره نمیکنند؛ زیرا نمیخواهند به فاز بعدی گام نهند؛  شاید؛ نه توانش را دارند و نه درکی از آن دارند و یا بنا بر آموزه های کنونی فرهنگ رایج؛ مسیر گذر به فاز جدید را «خطرناک» و «شیطانی» میدانند.

کژدم