ه‍.ش. ۱۳۹۳ فروردین ۱۰, یکشنبه

آمریکا چه میخواهد؟

در بخش نظرات نوشتهٔ پیشین (قوانین بازی) یکی از خوانندگان با نام «ناشناس» شدیداً انتقاد کرد که من و خوانندگان در حال ترجمهٔ خزعبلاتی هستیم که ظاهراً در وبسایتهای موسوم به «منابع اطلاعاتی غرب» منتشر میشوند و بدینگونه بویژه من (کژدم) خوانندگان گرامی را به بیراهه میکشانم؛ و هیچ یک از مسائلی که در این منابع اطلاعاتی مطرح میشوند هیچ ربطی به ما (ایرانیان) ندارند و یا اینکه حد اقل منظور ایشان این بود که اینگونه مسائل هیچ ربطی به مبارزهٔ ایرانیان میهن پرست برای سرنگونی رژیم کثیف «شیعی-صفوی» حاکم بر ایران ندارند و ما باید بر روی ایران و ایرانیان و مسائل مبارزاتی تمرکز و تکیه کنیم.
نخست اینکه اگر حدس من درست است؛ از این خوانندهٔ گرامی ناشناس میخواهم که بگوید که آیا درست فهمیده ام یا نه؟ اما اگر حدس من درست باشد؛ این خوانندهٔ گرامی بر روی مطلبی انگشت گذاشته است که دقیقاً به خاطر «بازی بزرگان»؛ شدیداً زیر سوال است. اینکه میگویم «بازی بزرگان» نه به این خاطر است که به دار و دسته های «دایی جان ناپلئونی» تعلق دارم؛ بلکه به این خاطر است که در میان ایرانیان چه «مردم» و چه «اپوزیسیون قلابی» کسی را نمیبینم که بخواهد به عنوان یک نیروی جدّی وارد میدان بازی شود. اگر آنچه که  «ایرانیان» نامیده میشوند؛ وارد میدان نگردند؛ دیگرانی که همیشه در میدان بودند و هستند؛ سرنوشت آنها را رقم خواهند زد و این سرنوشت بسیار شوم خواهد بود و من مطمئن هستم که اگر این روند به همین منوال ادامه یابد؛ اینچنین نیز خواهد شد.
اخیراً خانم کوندالیزا رایس در سخنرانی که برای ۲۰۰۰ نفر از اعضای حزب جمهوریخواه آمریکا ایراد کرده است؛ دقیقاً به همین مسئله اشاره داشته و از موضع انتقادی نسبت به سیاستهای آقای اوبا در رابطه با «خلا وجود آمریکا» و حضور دیگران به جای آمریکا و حیات دوباره و قدرتمندتر القاعده و ماجرای کریمه و... اشاره نموده است. گذشته از بر شمردن ضعفهای دکترین اوباما و پیامدهای آن یک مسئلهٔ مهم در این سخنرانی به چشم میخورد و آن «ترس از رشد ناسیونالیسم چینی» است. اما خانم رایس به یک مسئلهٔ مهم دیگر اشاره ای نکرده است و آن هم «رشد روز افزون ناسیونالیسم روسی» است. روسها کریمه را نه به نام مسیحیت ارتدوکس و نه به بهانه ای دیگر؛ بلکه با کوبیدن بر طبل «ناسیونالیسم روسی» اشغال نمودند.
آنچه که آمریکا را بسیار ناراحت میکند؛ نه ظهور حاکمیتهای مذهبی؛ بلکه «ناسیونالیسم» است. آمریکا در طی سالهای اخیر نشان داده است که منظورش از دفاع از بهار عربی؛ ویران نمودن نمادهای ملی و فرهنگ ملی گرایی بوده است و گرنه با اخوان المسلمین و حاکمیت شیعی صفوی که میتوانند «ناسیونالیسم عربی» و «ناسیونالیسم ایرانی» به عنوان «روابطهٔ انسانها بر اساس خاک و خون» را با «انترناسیونالیسم اسلامی» از میان ببرند و ملیتها را «بی ریشه» سازند. اگر ناسیونالیسم ریشه در «خاک و خون مشترک» دارد؛ اسلام ریشه در «خدا و امام پیغمبر چنین گفت» دارد. اگر ناسیونالیسم امری بسیار طبیعی و زمینی است؛ اسلام یک «وجود حپروتی» است. اتحاد بر اساس «خاک و خون مشترک» (ناسیونالیسم) یک امر ماندگار و پایدار است؛ اما آنچه که ادعا میکند به جای این اتحاد؛ میخواهد «اتحاد دینی» بوجود آورد؛ یک ادعای دروغین است. چیزی به نام «وحدت دینی» نمیتواند پایدار و ماندگار باشد؛ زیرا قلّادهٔ دین در دست صنف انگلی آخوندهاست و طبیعت ادیان طبیعتی «تفسیری و کلامی» است؛ ادیان بسیار لغزنده و منطق و علم گریز هستند و تمامی زیربنای آنها بر «بافتنی ها» استوار است و به همین دلیل نیز اینهمه فرقه و شاخه در تمامی ادیان یافت میشود که همهٔ آنها مثل کفتار تشنهٔ خون یکدیگرند. با نگاهی حتی سطحی به باندهای گوناگون رژیم جمهوری اسلامی که همگی نیز پیروان فرقهٔ «تشیع جعفری - صفوی» هستند میتوان به سادگی این مسئله را مشاهده نمود.  از زمان ظهور سلسلهٔ ننگین صفوی؛ تیشه به ریشهٔ «اتحاد بر اساس خاک و خون مشترک» زده شد. آنهایی که ساکن سرزمین ایران هستند؛ همدیگر را نه به عنوان «ایرانی» بلکه بر اساس «شیعه و سنّی» تعریف کرده اند. کار به جایی رسیده است که شیعیان نیز مانند کفتارهای هار به جان هم افتاده اند و یکدیگر را تکفیر میکنند. حتی اگر بر سر یک سفره مینشینند؛ اما مانند گرگهای درنده مواظب یکدیگر هستند.
اگر دریاچهٔ آذربایجان خشک میشود؛ نه شیرازی ها و نه اصفهانی ها و نه خوزستانی ها و نه لر ها؛ حتی ککشان هم نمیگزد. کردها و ترکمنها و بلوچ ها ایرانی شمرده نمیشوند بلکه «سُنی ها» خطاب میشوند. اینها واقعیتهای غیر قابل انکاری هستند و ریشهٔ تمامی این نابسامانی ها  در اسلام و تشیع ننگین نهفته است. آنهایی که در ایران زندگی میکنند؛ به اندازهٔ کافی دشمن یکدیگر شده اند و نیازی به دشمن خارجی ندارند. با افیون تشیع و حسن و حسین و «باغ فدک» و عمر و عثمان و عایشه و ... به اندازهٔ کافی تخدیر شده و به خواب رفته اند و همدیگر را نه تنها فراموش کرده بلکه خود را نیز به فراموشی سپرده اند.
در تمامی چند دههٔ اخیر(از زمان آغاز پروژهٔ  جنبشهای اسلامی) تلاش آمریکا بر روی فروپاشی آنچه که در زبان خودشان Heritage سایر ملل نامیده میشود کوشیده اند. لیبرالیسم و مذهب دو دشمن سوگند خوردهٔ «اتحاد بر اساس خاک و خون مشترک» هستند. در سالهای اخیر آمریکایی ها حتی اروپاییها را به خاطر وجود اندیشه های ناسیونالیستی کشورهای اروپایی؛ به باد حمله گرفته و آقای جورج بوش از کشورهای اروپایی به نام بازماندگان امپراطوریهای فرسوده یاد نمود که نمیخواهند به «جهانی شدن» بپیوندند. آقای اوباما نیز ولادیمیر پوتین را به همین خاطر «شاگرد تنبل کلاس» نامید. اما هم پوتین و هم اروپاییها میدانند که آنچه که هستهٔ اصلی «جهانی شدن» را تشکیل میدهد؛ نخست «بی هویت شدن» و سپس پذیرفتن «هویت جدید» است. اروپاییها و روسها میدانند که «بی هویت شدن و پذیرش هویت جدید جهانی» بسیار فراتر از مسئلهٔ «پوست اندازی» است؛ زیرا پرسش اصلی این است که این هویت جدید را چه کسی نوشته و طراحی کرده است؟ پاسخ بسیار روشن است: سرمایهٔ جهانی به رهبری آمریکا و انگلستان یعنی «انگلو ساکسونها».
اروپاییها تا جایی که Heritage سایر ملل  فرو پاشیده شود با آمریکا و انگلستان همراهند؛ اما در رابطه با ملیت و Heritage خودشان به هیچوجه شوخی ندارند؛ زیرا قانون بازی را خوب میدانند و بسیار خوب میفهمند.
ساکنین ایران در طی این ۳۵ سال حاکمیت ننگین و خائنانهٔ تشیع صفوی؛ حتی ته مانده های بسیار ضعیف ناسیونالیسم ایرانی را نیز از دست داده اند؛ همان چیزی که ایرانیان را در جنگهای هشت ساله به میدان نبرد میهنی بر علیه صدام کشانید.
یکی از خوانندگان میگفت که اگر چنین دیدی نسبت به ایرانیان داری؛ پس چرا همچنان مینویسی؟ چرا ذقّ و ذقّ میکنی؟
به ایشان گفتم: تنها به امید بیدار نمودن ایرانیان از تخدیر ۱۴۰۰ سالهٔ تازی پرستی و ۵۰۰ سال تخدیر آیین ننگین صفوی ضد ایرانی.
اگر شعاری مانند «نه غزه؛ نه لبنان ... جانم فدای ایران» از سوی بسیاری از اپوزیسیونی های دروغین جدی گرفته میشود؛ من برخلاف همه حتی پشیزی به این شعار نمیدهم.
ناسیونالیسم ایران؛ زمانی بیدار خواهد شد که ببینیم که جوانان ایرانی از شیراز و اصفهان به سوی کردستان روانه شوند و در کنار پیشمرگان کردستان بر علیه رژیم ننگین صفوی بجنگند و جوانان لرستان و آذربایجان در خوزستان و بلوچستان در کنار بلوچها و خوزستانیها و جوانان کرد در کنار آذربایجانیها بر علیه این رژیم بجنگند و آن زمان میتوان گفت که ایرانیان بیدار شده اند و «بهار ایران» آغاز شده است.

کژدم

۱۶ نظر:

  1. شما منظور مرا درست فهمیده‌اید و به‌رغم واکنش عصبی و غیرسازنده‌ای که نشان دادید، خوشحالم که دست کم در این نوشته شاهد چرخشی اساسی به سوی بخشی از مسائل و معضلات واقعی هستیم که گریبانگیر ما هستند.

    پاسخحذف
    پاسخ‌ها
    1. ناشناس گرامی
      برخورد عصبی را میپذیرم؛ ولی باور کنید که پس از کلی رمل و اسطرلاب انداختن و دهها بار خواندن نظرات شما متوجه منظور شما شدم. من هیچ نظری را «یتیم» نمیگذارم و درباره اش فکر میکنم. در این وبلاگ نیز مجلس بزن و برقص راه نینداخته ام. از همهٔ خوانندگان بارها خواسته ام که هر مطلبی را که فکر میکنند در رابطه با آموختن مسائل سیاسی و پرورش فکری و مسائلی که مبارزان ایرانی با آن سر در گریبان هستند را مطرح نمایند و یا اگر نوشته ای دارند؛ بفرستند تا منتشر شود.
      من از اینکه یک مسئله را مانند صفحهٔ خط افتادهٔ گرامافون صدها بار تکرار کنم؛ حالم به هم میخورد. من همیشه به فکر تشکیل کارگروههای سیاسی برای مطالعهٔ تمامی مسائل سیاسی چه خارجی و چه داخلی ایران بوده ام و هنوز هم فکر میکنم که خوانندگان میتوانند با دوستان و اطرافیان خود؛ این کارگروههای مطالعاتی را تشکیل دهند و با تحقیقات و تحلیلهای خود به رشد جنبش آزادی ایران برای رسیدن به حاکمیت رفاه ملی کمک نمایند. به قول معروف همه چیز را همگان دانند. اما متاسفانه تا کنون به جز معدودی از خوانندگان گرامی در بحثها شرکت فعال نمیکنند. این شماها هستید که میتوانید با مطرح نمودن نظرات خود و به چالش کشیدن نوشته ها؛ حتی یک نوشتهٔ کوتاه را به نوشته ای بسیار گسترده تبدیل کنند.

      حذف
  2. درود بر شما کژدم گرامی
    نوروز بر شما خجسته باد. در مورد ضدیت لیبرالیسم و دین با ملی گرایی سوال داشتم. ابتدا دین. اگر سخن خود را محدود به ادیان سامی کنیم سه دین مسیح و یهود و اسلام تقریبا جهان بینی نزدیک به هم دارند. سوال اینجاست که چرا یهودیت در اسرائیل و مسیحیت در کشورهای اروپایی و آمریکا و ... مشوق و همگام با ملی گرایی است یا بهتر بگویم در تضاد نیست ولی اسلام اینگونه با ملی گرایی در ستیزه است؟ البته این سخن که اسلام با ملی گرایی در تضاد است هم به نظر من دقیق نیست. مثلا همین کشورهای حاشیه خلیج پارس و یا مصر به اسلام گرایش دارند ولی به سرزمین خود هم ارزش قائلند و توانسته اند تعادلی بین منافع ملی و منافع عقیدتی برقرار کنند. به نظر شما مورد ایران و آخوندهای شیعه و تاریخ استبدادی ما که همیشه دچار افراط و تفریط بوده یک مورد خاص نیست که بررسی روانشناختی و جامعه شناختی خاص خود را می طلبد؟ و سوال دوم اینکه لیبرالیسم چطور با ملی گرایی در تضاد است؟ اگر گوهره لیبرالیسم فلسفی را اصالت آزادی و حقوق انسان در نظر بگیریم چطور آزادی با ملی گرایی در تضاد است؟ مگر اینکه در عالم واقع تفاوت زیادی بین لیبرالیسم فلسفی و لیبرالیسم سیاسی و واقعیت عینی لیبرالیسم باشد. اگر ممکن است این مورد را نیز اندکی شفاف سازی نمایید.
    با سپاس فراوان از شما
    بهروز

    پاسخحذف
    پاسخ‌ها
    1. بهروز گرامی
      دیدگاه شما نسبت به تشابه دین یهود و اسلام و مسیحیت درست نیست. دین یهود یک دین زمینی است و به حپروت اعتقاد ندارد. میخواهد بهشت را بر روی زمین بسازد. مسیحیت به عنوان یک فرقهٔ حپروتی اندیش رادیکال در درون یهودیت پرورش یافت و نخستین دین تکفیری است که بهشت را به حپروت انتقال داد و همهٔ انسانها (حتی نوزادان) را کناهکاران ازلی و ابدی اعلام نمود. دین اسلام ریشه در یهودیت ندارد؛ بلکه آمیخته ای از مسیحیت تکفیری و غارتگری قبائل عربی است که برده داری را نیز برای بشریت به عنوان «هدیهٔ الهی» به ارمغان آورد.
      اگر برده داری از طرف رمی ها و اروپاییها و سفیدپوستان آمریکایی جنبهٔ صرفاً اقتصادی داشت که با شعارهای نژادپرستانه همراه بود؛ در آیین تباهی (اسلام) جنبهٔ الهی دارد.
      مسیحیت کاتولیک جهان وطن است اما بخشهایی از مسیحیت پروتستان؛ با اینکه همان مزخرفات مسیحیت کاتولیک را به یدک میکشد؛ اما در اصل بر اساس «نافرمانی ملی» از «پاپ» شکل گرفته اند (در اروپا). این کلیساهای جدید؛ دیگر به عنوان «جانشینان خدا بر روی زمین» مطرح نبودند؛ بلکه «کار خدا را به خدا و کار قیصر را به قیصر» سپردند به همین دلیل نیز مدافع «ملت خود» هستند. مسیحیت ارتودوکس نیز ۳ شاخه است: ارتودوکس یونانی؛ ارتودوکس روسی و ارتودوکس قبطی (صاحبان اصلی مصر که عرب نیستند).
      اسلام تنها دار و ندار عربهاست و اگر اسلام را از آنها بگیری؛ کاملاً تهی میشوند. اسلام برای عربها یک افتخار عربی به شمار می آید و در ضمن نظر غالب در میان اهل سنت؛ شبیه همان نظریهٔ سیاسی پروتستانهاست که کار خدا را به خدا و کار قیصر را به قیصر واگذارید. از نظر اهل سنت «اولی الامر» یعنی حاکمیت وقت. اما تشیع؛ پس از محمد؛ برای خودش صیغهٔ دیگری بافت و «الهامات الهی» را به عنوان یک دنبالچه به اسلام اضافه نمود و «ولی فقیه» محصول آن است که در واقع همان «پاپ» است که جانشین برحق مسیح بر روی زمین به حساب می آید. تشیع این تفسیر را وامدار کلیسای کاتولیک است. مسیح از هیچ ملت و ملیتی سخن نمیگوید و جهان وطن است و از «انسان» سخن میگوید. اسلام نیز از «مومن» و «کافر» سخن میگوید و با تقدس بخشیدن به زبان عربی؛ در پی گسترش جامعهٔ «مومنین» است؛ مومنینی که بهتر است به زبان عربی سخن بگویند (چون زبان مقدس است). در اسلام ملیتها و ملتها به رسمیت شناخته نمیشوند و از «بلاد اسلام» سخن گفته میشود بلادی که مردمان اصلی آنها یا جزیه میدهند و یا به بردگی میروند و داراییهایشان غارت میشود و به زنان و دخترانشان تجاوز میشود. البته امیدوارم که بقیهٔ مسائل را خودتان از درون این گزارش کوتاه و شامورتی بازیهای پنهان در میان آنچه که مسیحیت پاپ و اسلام اولیه و اسلام صحابه و تابعین و تشیع دنبال میکنند را خودتان استخراج کنید.
      لیبرالیسم فلسفی را به عنهوان علم کلام و بافتنیهای بی سر و ته کنار بگذارید و به «لیبرالیسم عملیاتی» و «لیبرالیسم میدانی» نگاه کنید. لیبرالیسم میدانی یعنی آزاد کردن پتانسیلهای فردی و اجتماعی. اما مورد نظر آنها آزاد نمودن تمامی پتانسیلهای فردی و اجتماعی سایر ملل برای رسیدن به قلهّ ها نیست؛ بلکه این پتانسیلها را تا آنجایی آزاد میکنند که در خدمت ماشین سیاسی و اقتصادی آنها قرار بگیرند (آنها = غرب).
      لیبرالیسم اقتصادی برای اینکه در کشورها دیگر نفوذ کند؛ نیاز به فروپاشی ساختارهای آن کشور دارد. به عنوان مثال آمریکاییها هیچ اهمیتی نمیدهند که اگر چین به نام لیبرالیسم به یک کشور چند حزبی تبدیل شده و با داشتن ۸۰۰ میلیون بردهٔ چینی؛ تمامی ساختار آن از هم فرو بپاشد. زیرا میخواهند کنترل پس از فروپاشی را خودشان به عهده بگیرند. به کلامی دیگر اگر شما به عنوان رهبران یک ملت بخواهید به لیبرالیسم اقتصادی بر اساس منافع تعریف شدهٔ ملی خود اجازهٔ ورود بدهید؛ انه سخنی نخواهند گفت؛ اما برای فروپاشی منافع ملی شما برنامه ریزی خواهند کرد و از هر آنچه که به شما میدهند؛ در آینده به عنوان اهرم فشار استفاده خواهند کرد و نامش را «گفتگوهای دیپلماتیک» خواهند گذاشت. اگر هم بخواهید در برابرشان مقاومت کنید به عنوان «شاگرد تنبل آخر کلاس» از شما یاد خواهند نمود. لذا برای یک نیروی ملی گرا؛ تعامل با جهان لیبرال چالش بسیار سختی است.

      حذف
    2. به توضیحات سودمند شما چند نکته‌ای هم من می‌افزایم. یهودیت در عین حال دینی قومی است. به عبارت دیگر، یهودیان از آغاز خود را «قوم برگزیده» می‌دانستند و در پی متقاعد کردن دیگران برای پذیرفتن دین خود نبودند و اصراری هم نداشتند کسی یهودی شود، چون با تکبر دیگران را شایسته دین خود نمی‌دانستند! ولی مسیحیت و اسلام هر دو ادیانی متجاوز هستند که می‌خواهند خود را به دیگران تحمیل کنند. تفاوت آنها اینست که مسیحیت لااقل در چهارصد سال اول حیات خود هنوز زیرزمینی و به اصطلاح در «اپوزیسیون» بود و بقول معروف در حال تدارک «اخلاق بردگی» بود ولی وقتی به دین دولتی فرارویید، ذات متجاوز و تحمیل‌گر خود را عیان ساخت. ولی اسلام از همان آغاز متجاوز بود و با زور شمشیر در کشورهای مجاور خود حاکم شد و بزرگ ترین ضربه‌ای که به این کشورها (مانند ایران و مصر که دارای تاریخی کهن بودند) زد این بود که از نظر فرهنگی از این کشورها سلب هویت کرد. همین موجوداتی که الان ما به عنوان ایرانی مسلمان می‌بینیم در واقع نتیجه‌ی این تجاوز فرهنگی هستند و حتی سر سفره‌ی هفت سین خود هم که سنتی باستانی است قرآن می‌گذارند و تحویل سال نو خود را با دعای «یا مقلب القلوب ...» و اینطور مزخرفات اسلامی جشن می‌گیرند! ولی مسیحیت یک تفاوت دیگر هم با اسلام دارد و آن اینکه مسیحیت با همان شعار عیسی که گفته بود «سهم قیصر را به قیصر بدهید و سهم خدا را به خدا» در واقع در درون خود حامل نطفه‌ای از سکولاریسم است چون «جهان دنیوی» را از «ملکوت اخروی» جدا می‌کند و بین آنها دیوار می‌کشد. در عصر روشنگری درست بر اساس همین آموزه‌ی مسیحیت بود که روند سکولاریزاسیون ممکن شد و کمر کلیسا را شکست. ولی در اسلام چنین نطفه‌ای وجود ندارد و رهبر سیاسی و دینی از همان آغاز در وجود محمد تازی تبلور پیدا می‌کند و تا مدت‌ها خلیفه هم رهبر سیاسی است و هم مذهبی. تداوم این فکر را هم الان می‌توان در ایدئولوژی اسلامگرایان معاصر دید که خواهان حکومت دینی هستند و می‌گویند دین و دولت یکی هستند. در ایران شیعی از همه مضحک‌تر است و ولی فقیه را کرده‌اند «نایب بر حق امام زمان» و معتقدند که او مشروعیت خود را از مردم نمی‌گیرد بلکه مستقیما از امام زمان می‌گیرد! ملت غیورایران هم هر چهار سال یکبار می‌روند پای صندوق‌ها تا به نماینده مورد تایید ولی فقیه رای بدهند و جهانیان را با حضور همیشگی خود در صحنه شگفت‌زده کنند!
      در مورد لیبرالیسم باید بگویم که این مفهوم را باید تاریخی دید که در دوره‌ای معین نقشی مترقی بازی کرده است. ولی الان از آن دیگر چیزی باقی نمانده است. چون سیاست را اقتصاد تعیین می‌کند و اقتصاد نئولیبرالی اساسا تا آنجا خواهان مداخله‌ی سیاست در امور است که فقط بتواند حرکت آزاد سرمایه را تامین و تضمین کند و لاغیر. نمونه‌ای از سقوط ارزش‌های لیبرالی را در جوامع غربی ارائه می‌کنم: آژانس امنیت ملی آمریکا حتی در سوراخ مقعد آنگلا مرکل که متحد نزدیکش است شنود کار می‌گذارد، ولی همین دولت آلمان که یکی از بهترین دمکراسی‌های لیبرال اروپاست و اینهمه‌ مدیون افشاگری‌های ادوارد اسنودن است و کل نیروهای دمکرات و آزادیخواه این کشور به دلیل ملاحظات اقتصادی و ترس از ناخشنودی آمریکا قادر نمی‌شوند به اسنودن پناهندگی بدهند و یک «تزار نوین» مثل پوتین با دادن پناهندگی به اسنودن می‌شود قهرمان مبارزه برای دگراندیشان غربی و ارزش‌های لیبرالی و همه‌ی دنیا را ریشخند می‌کند! خلاصه همین یک نمونه‌ی کوچک نشان می‌دهد که دمکراسی و لیبرالیسم به چه وضعیت رقت‌باری دچار شده‌اند. دیگر وای به حال ما که هنوز در مناسبات پیشادمکراتیک هستیم و قوانین خود را از مناسبات اجتماعی صحرای حجاز ۱۴۰۰ سال پیش می‌گیریم!

      حذف
  3. من همه نوشته های شما را دنبال می کنم و بابت تمام زحماتی که می کشید از شما سپاسگذارم ولی احساس می کنم شما یک مقدار با مسائل به صورت ایدئولوژیک برخورد می کنید. اگر ما امروز گرفتار بنیادگرایی اسلامی در ایران هستیم نباید که از اونور پشت بام به دامان بنیادگرایی ایرانی و نفی دیگران بیفتیم. چون بنیادگرایی ایرانی هم نوعی نگاه ایدئولوژیک و کاذب به دنیاست که ما را از درک واقعیت عریان دور می کند و ذهن ما را شرطی می کند. به خصوص که با سیاست و اندیشه های مبارزاتی عملی و قوه قهریه هم درگیر شود. به نظر من ما نیاز داریم که در عین حال که به منافع ملی مون متعصبانه نگاه می کنیم ولی در همان لحظه تعصب را هم از خودمون دور کنیم تا از واقعیت دور نشیم و بتونیم به یک زندگی مسالمت آمیز در کنار هم برسیم.
    با سپاس مجدد - بهروز

    پاسخحذف
    پاسخ‌ها
    1. بهروز گرامی
      من از بنیادگرایی ناسیونالیستی صحبت نمیکنم. از تعصب ملی هم به شدت میپرهیزم. من میگویم که اگر ما برای خودمان به عنوان یک ملت ارزش قائل نشویم و همچنان در چهارچوب «امّت» بمانیم و هر روزه به دنبال یک شیخ انگل راه بیفتیم و برادران خونی و تاریخی خود را بر اساس آیین تباهی اسلام (چه شیعی و چه سنّی» تکفیر کنیم؛ هرگز لیاقت تعریف شدن به عنوان یک ملت را نخواهیم داشت و هرگز درک درستی از «منافع ملی» نیز نخواهیم داشت و در میدان بازی بزرگان تبدیل به توپ فوتبال خواهیم شد. من میگویم که مظیفهٔ نخست ما تبدیل شدن به یک ملت است و نه اقوامی که یا همدیگر را تکفیر میکنند و یا به باد تمسخر میگیرند.

      حذف
    2. کژدم جان ابتدا پوزش میخواهم که در مورد شما قضاوت کردم. من کاملا با شما هم عقیده ام که ما هنوز مشخصه های لازم برای نامیده شدن به عنوان یک ملت که ابن خلدون از آن به عصبیت به معنای حمیت و غیرت به همدیگر یاد می کند را نداریم. البته از مردمانی که قرن ها زیر سیطره حاکمیت های استبدادی و حمله و تاخت و تازهای مختلف بوده اند نیز بیشتر از این نمی توان انتظار داشت. حتی اسلام ایرانی که همان تشیع باشد از فرهنگ ما مردمان تاثیر گرفته و همیشه در صندلی قربانی و عزاداری است! اینقدر احساس ناامنی در تک تک ما ریشه دوانده که هر کس خیلی هنر کند زندگی خودش را جمع و جور می کند و کاری به دیگران ندارد. به قول معروف سرها در گریبان است! این مردم اعتماد به نفس و حرمت نفس خود را طی قرن ها از دست داده اند و به از خود بیگانگی رسیده اند و اگر واقع بینانه نگاه کنیم در صورتی که اراده ای برای تغییر باشد سالها به طول خواهد انجامید که تغییری حاصل شود. پس ما باید ابتدا این مساله را بپذیریم و با واقعیت کنار بیاییم که زمان زیادی برای تغییر لازم است که انتظاری در ما ایجاد نشود چون انتظار (expectation) کلید خشم و خشم زمینه ورود به تعصب است. به نظر من ما اگر بخواهیم در مورد آینده این سرزمین و مردمانش کار فکری بکنیم تنها مبارزه در جبهه سیاسی کافی نیست و باید سراغ جنبه های مختلف علوم انسانی مثل روانشناسی و جامعه شناسی و مردم شناسی و ... نیز برویم. به نظر میرسد مشکل ما ایرانیان بیشتر فرهنگی است تا سیاسی و تا ما مردم بالغ نشویم و جهان بینی عقلی پیدا نکنیم شایسته همین فرومایگان خواهیم بود.
      با سپاس فراوان
      بهروز

      حذف
  4. كزدم گرامي
    مقاله جالبتان و برخورد افكارتان با بهروز گرامي را دنبال ميكنم و از خواندن نوشته هاي هردوي شما لذت ميبرم . وليكن همينطور كه فكر ميكنم شما نيز اعتقاد داريد "ناسيوناليزم" و يا "ملي گرايي" شمشيري دو لبه است و با توجه به استدلالتان تصور ميكنم نظرات هر دوي شمابيشتر در قالب "شناخت هويت ملي" قابل تعريف است تا ناسيوناليزم به معناي مرسوم آن.
    از جانب ديگر كاملا با ديدگاه شما موافق هستم كه تفاوتي ماهوي در جهان بيني اهل تسنن و اهل تشيع در مواجهه با ملي گرايي و حفظ ارزشهاي ديني موجود است.
    همانگونه كه از گفتار شما مشخص است اهل تسنن در برابر اين امر بسيار مسامحه گر هستند و آنرا منافي مباني مذهبي خود نمي دانند وليكن اهل تشيع كاملا در اين مورد در برابر اهل تسنن قرار ميگيرند چون خلافت و امامت را متعلق به ائمه مي دانند.
    از سوي ديگر در بازي بزرگان به خوبي منافع و معايب اين بازي مشخص است. در كشوري به مانند ايران مذهب شيعه ميتواند باعث نابودي هويت ملي گردد كه كاملا منطبق با اصول ليبراليسم اقتصاد جهاني است. بالعكس در كشورهاي عموما سني نشين نابودي هويت ملي ميتواند منجر به پيشروي بيشتر مذهبي گردد كه در مورد اجراي قواني فقهي بسيار متعصب و دگم هستند كه ميتواند نتيجه اي بيش ار افراط گرايي مذهبي را در پي نداشته باشد كه اين افراط گرايي نيز كاملا بر خلاف اصول ليبراليسم اقتصاد جهاني است.
    تكيه بر عناصر هويت ملي مي تواند زمينه بسيار خوبي را جهت مبارزه با تهجر مذهبي و سلطه ايفا كند. نمونه بسيار بارز آن را مي توان در كردستان عراق و سوريه مشاهده نمود. مبارزات مردم كرد قبل از اينكه جنبه مذهبي و يا ديني داشته باشد در گرداگرد عناصر اصلي هويت ملي شكل گرفته است و ثمره آن در دستاوردهاي آنها در كردستان عراق و اندكي كمرنگتر در كردستان سوريه و كردستان تركيه قابل مشاهده است. هيچيك از احزاب كرد در كردستان عراق ايدئولوژي سياسي و يا اقتصادي خاصي ار ندارند حتي احزابي كه به گونه اي به نام اسلامگرا خوانده ميشوند وليكن همگي بر يك نقطه اتفاق كامل دارند و آن مسئله هويت كردي آنهاست كه با وجوه مشخص زبان و فرهنگ كردي مشخص است. مذهب تسنن در كردستان ها مذهبي غالب است و جالب اينكه در گفتار و ظاهر كردها به آن متعصب وليكن در عمل و پندار كاملا متسامح و به آزادي اديان و بقيه باورها در ميان خود كاملا معتقد وليكن در كرد بودن خود بسيار متعصب و دشمن عرب و ترك.
    در اينجا مايل نيستم كه به بررسي دقيق اين مسئله و تاثير آن در وضعيت كنوني و آينده كردستان بپردازم چون اين كار نياز به نوشتاري طولاني دارد.
    به هرحال در دنياي جديدي در حال تعريف كه انديشه هاي متحجر ديني كاملا در حال نابودي است فقط حفظ هويتهاي ملي است كه ميتواند ضامن بقاي نام يك كشور گردد هرچند كه كاملا جذب نظم نوين شده باشد به مانند كشورهاي اروپايي كه بدان اشاره نموده ايد.

    پاسخحذف
    پاسخ‌ها
    1. م.ر گرامی

      در رابطه با «ناسیونالیسم» باید بگویم که ریشه در غرایز موجوداتی که «انسان» نامیده میشوند دارد. زیرا آنچه که «انسان» خوانده میشوند؛ در گروه موجودات «قلمرو گرا» (Territorial) قرار دارند. اینگونه موجودات معمولاً به صورت گله ای زندگی میکنند و حتی همنوعان خود را نیز به درون قلمرو و یا گلّه راه نمیدهند و در رابطه با گونه های دیگر موجودات نیز بر اساس اینکه به «آذوقه» آنها آسیب میرسانند و یا نه؛ رفتار میکنند. شاید بتوان گفت که این غریزه ابتدایی ترین شکل طبیعی «ناسیونالیسم» باشد. اما انسانها موجودات انعطاف پذیری هستند و در طول تاریخ نشان داده اند که هم میتوانند مانند سایر «موجودات گلّه ای» به گوچ دسته جمعی بپردازند و یا به قلمرو دیگران برای غارت آنها حمله کنند و یا به گسترش قلمرو خود بپردازند و یا با تشکیل اتحادیه ها یک امپراطوری بسازند و در گذر زمان با رشد تکنولوژی و تنیدگی منافع اقتصادی اتحادیه ها به عنوان یک «ملت» ظهور کنند. ناسیونالیسم پدیده ای غریزی است که با تفکر پرورش یافته است و تا زمانی که «قلمرو» به «جهان» گسترش نیابد؛ عدم وجود «ناسیونالیسم» باعث خواهد شد که تعدادی ار این گلّه های انسانی از چرخهٔ حیات اقتصادی و سیاسی حذف شوند و یا به عنوان «زیردستان» تعریف شوند. اینکه بگوییم «ناسیونالیسم» شمشیر دولبه است را من نمیپذیم؛ بلکه آنچه که در واقع شمشیر دولبه است «قدرت سیاسی متمرکز» است؛ هر چند که نظریه هایی مانند «جانشین رسول الله» و یا «جانشین امام زمان» بر روی زمین به خودی خود از همان آغاز به مردم میگویند که چنین اندیشه ای در حال ساختن هرم متمرکز قدرت میباشد ولی متاسفانه به خاطر حماقت سیاسی که در میان مذهبی ها و اعتماد بیجا و غیر منطقی و واقعگرایانهٔ موجودات مذهبی به رهبران مذهبی (انگلها) که در طول دوران کودکی با «هیپنوتیزم مداوم چندین ساله» (تلقین) بوجود آمده است؛ موجود مذهبی را به ص.رت نیرویی کانالیزه شده و نوکر انگلها «تعریف عملی» میکند.
      اسلام (آیین تباهی) چه به شکل شیعی و یا سنی آن در رابطه با ما یک موجود بیگانه (عربی) است و به خاطر «ناسیونالیسم عربی» نهفته در آن؛ ما را به عنوان «بیگانه» تعریف نموده و وظیفه اش «بیگانه خواری» و به کلامی دیگر «فروپاشی ساختارهای فکری و فرهنگی ایرانیان» است.
      اگر یک ایرانی بیگانه را به درون خود راه میدهد (در اثر تلقین و هیپنوتیزم مداوم چندین ساله)؛ به طور نا آگاهانه به دشمن خودش و قوم و سرزمین خودش تبدیل میگردد. به قول معروف بهترین جاسوس و بهترین ستون پنجم کسی است که نداند جاسوس و ستون پنجم بیگانه است.
      گسترش هیچ یک از ادیان در سایه تفکر و اندیشه نبوده است و گاهی به فرمان «خانها و رهبران قبایل» و گاهی با زور شمشیر و سپس با «تولید مثل و هیپنوتیزم دائمی فرزندان» گسترش یافته اند.
      از نظر من «ناسیونالیسم ایرانی» اگر بر مبنای تشکیل «اتحادیهٔ اقوام ایرانی» بنیانگذاری شود؛ هم از «تمرکز قدرت» جلوگیری میکند و هم زمینهٔ رشد موزون در سراسر سرزمینهای ایران را فراهم میسازد تا در سایهٔ آن و تنیده شدن منافع اقتصادی تمامی مردم این سرزمینها زمینهٔ ظهور «ملت ایران» فراهم شود. چیزی که با حملهٔ اعراب تازی و سپس سلسلهٔ ننگین صفوی در ایران تقریباً ریشه کن شد و تنها چیزی که این دو قوم برای ما به ارمغان آورده اند «تازینامه» و «حلیةالمتقین» و «بحارالانوار» بوده است و در عرصهٔ سیاسی و اجتماعی نیز اقوام ایرانی را به دشمنان یکدیگر تبدیل نموده اند که دیگر نیازی به وجود دشمن خارجی نمانده است.
      اما آنچه که «پان ایرانیسم» نامیده میشود؛ هیچ قرابتی با «ناسیونالیسم ایرانی» ندارد و همان تفالهٔ پرورده شده به دست صفویان است.

      حذف
  5. کژدم گرامی
    آنچه را که من بعنوان شمشیر دو لبه ناسیونالیسم نامیده ام . شما نیز به نوعی به آن اشاره نموده اید. ناسیونالیسم در وجهی از خود میتواند تبدیل به ملی گرایی بسیار خشن و متعصبانه گردد که در تعریف نوع ایرانی آن به صورت "پان ایرانیسم" تجلی می نماید که یادآور "نازیسم" دوران رایش است. ولیکن در نوع فرهیخته و متعالی میتواند در قالب احترام به حقوق اقوام با حفظ هویتهای فرهنگی و ملی نمود یابد که لااقل در تاریخ ایران پیش از اسلام قابل تعقیب است.
    در دوران هخامنشی ها. اشکانیان و ساسانیان اسناد و مدارک بر وجود شورایی عالی سیاستگذاری و تصمیم گیری اشاره می نمایند که مرکب از هفت نفر بوده است که دو نفر از میان اقوام مادی. دو نفر از میان پارسها و دو نفر از میان پارتها انتخاب شده و همراه با پادشاه امور اداره کشور را بر عهده داشتند. به عبارتی ساختار تصمیم گیری سیاسی و اداره کشور به گونه ای منطبق بر فدرالیسمی ابتدایی بود که در آن تمامی اقوام ایرانی در مناطق زندگی خود دارای آزادی کامل در اداره امور محلی خود و وضع قوانین بر اساس عرف و عادات خود را داشتند و این مورد کم و بیش تا ریشه دوانیدن شیعه صفوی در تمامی مناطق ایران مشهود بوده است.
    در وضعیت فعلی جهان نیز به نظر میرسد تنها راه جلوگیری از فروپاشی ایران تشکیل اتحادیه ای مرکب از تمامی اقوام ایرانی است که بر مبنای احترام متقابل و شناسایی حقوق مساوی برای تمامی آنها امکانپذیر است.
    به عبارتی نوعی پروسه سیاسی مابین فدرالیسم و کنفدرالیسم میتواند تمامی اقوام ایرانی در هدفی مشترک متحد سازد و آنها را به یکدیگر پیوند دهد.
    اتحادیه اقوام ایرانی میتنواند بعنوان آلترناتیوی موثر در برابر سیر اضمحلالی قرار گیرد که رژیم شیعه صفوی حالیه بر ایران تحمیل نموده است.

    پاسخحذف
  6. از خودتون بپرسید:

    جبرئیل بر محمد ظاهر شد و گفت بخوان . بعد محمد خواند! از روی چی خواند؟ چون اقراء یعنی خواندن از روی نوشته و خود قرآن یعنی خواندنی ها که یعنی مکتوبی که ارزش خواند دارد!

    اما محمد تا آخر عمرش نه توانست بخواند و نه توانست بنویسد و اصولاً هیچ گونه تلاشی برای خواندن و نوشتن نکرد. دست آخر کتابش هم زمان عثمان، نزدیک 35 سال پس از وفاتش جمع و جور شد؟

    بعد از توی اسلام، گل تاریخ یعنی صدرش رو در آورده اند و از ابوبکر و عمر و عثمان خبری نیست و میگن اسلام 1400 ساله در حالیکه 1500 سال هم بیشتره. یعنی از زمان مبعوث شدن تا حال حاضر + زندگی وی و 35 سالی که از تاریخ اسلام دزدیده شده. یعنی زندگی خلفای راشدین منهای علی

    از طرفی زمان عمر، کتابخانه عظیم اسکندریه رو میسوزانند، چرا که قرآن جای تمامی کتابها ارزش داشته (هنوز قرآن گردآوری نشده بود تازه)

    عمر گفت: این کتابها یا با قرآن مطابقه، پس بدان ها نیازی نیست، یا مخالف قرآنه که باید نابود بشوند و در هر دو صورت قرآن جایگزین تمامی کتابهای اسکندریه شد!

    خب، جاییکه هیچ اثری از خرد گذشته نمانده، چگونه درباره تاریخ پیش از اسلام بحث کنیم؟

    الان خروجی اسلام چیه؟ مگر نه اینکه هر چی آدم کند ذهن و شهوت ران و قاتل به دین اسلام گرویده اند. چرا این همه دروغ میان شیعیان رواج داره، چرا ایران اسلامی اینقدر شکننده و سسته و با یه ماهواره و 10- 20 میلیون دلار هزینه فرهنگی، همه از تلویزیون اسلامی روی بر میگردانند؟

    چون اسلام زاییده تخیلات یک دروغ گوی ناشی بود و با تزویر در ابتدا و زور شمشیر در انتها و وعده های تو خالی توانست میان جو اختناق اون دوران، طرفدارانی پیدا کنه. همونایی که به امید رسیدن به جاه و مقام، همه کس رو از دم تیغ گذراندند!


    القصه:


    5 آیه اولی قرآن پر از تناقض است!

    بخوان به نام پروردگارت -که کتابی در کار نبوده
    که تو را از علق آفرید (علق یعنی چه، یعنی انسان از خون بسته شده آفریده شده؟ اونوقت خون بسته شده چه رنگی است؟ اسپرم با تخمک، لقاح میپذیرد و این یعنی خون لخته شده؟)
    بعد میگه به وسیله قلم آموخت که در هیچ جای تاریخ محمد قلم در دست نداشته و فقط شمشیر داشته
    آیه 5 هم میگه، بتدریج به تو آنچیزی را که نمی دانستی آموخت!

    الان قرآن دقیقاً چه چیزی را آموخته؟

    قرن 21 هستیم و یه بچه کلاس اولی معلوماتی داره که یک قرآن آموخته نداره!

    در ضمن:

    قرآن مگر نه اینکه برای هدایت آمده و منوآله (Manual) یعنی دستور العمل

    آیا دستورالعمل باید تفسیر بشه

    این خدایی که 6 هزار و اندی آیه آورده، نباید آیاتی میاورد که جای بحث نذاره

    یا نقشه گنجه که باید کد گذاری بشه؟

    چرا قرآنی که برای هدایت متقین آمده اینقدر گنگه؟



    چرا همه دنیا پیشرفت کرده اند و اسلام هنوز توی پای چپ و راست و خلا رفتن و کلاه گذاشتن خلاصه میشه؟

    یخورده فکر کنید؟؟؟؟؟؟


    دنیای اسلام با 1 میلیارد و 6 صد میلیون که 90 درصدشون سنی و 200 میلیون شیعه، حریف 14 میلیون یهودی نیست!

    یه آدم حسابی تو مسلمون ها پیدا نمی کنید، در حالیکه 50 درصد دانشمندان 100 سال اخیر همگی یهودی بوده اند. آیا این است قدرت اسلام؟

    جواب تو همون 35 سالی است که از تاریخ اسلام حذف کرده اند این شیعیان دروغ گو!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

    پاسخحذف
  7. پاسخ‌ها
    1. ناشناس گرامی
      در حال سر و سامان دادن به وضعیت نا بسامان مالی خانواده هستم. این نابسامانی از چند ردیف خطوط قرمز بسیار فراتر رفته است.

      حذف
    2. کمکی از دست من ساخته است؟
      بهروز

      حذف
    3. بهروز گرامی
      درود بر شما؛ من فکر نمیکنم که شما بتوانید کمکی بکنید. زیرا از زمان آغاز دوبارهٔ فعالیت سیاسی؛ به خاطر ایفای یک نقش اساسی در در ارتقای آگاهی سیاسی ایرانیان؛ مجبور شدم که زمان زیادی را برای مطالعه و تحلیل صرف کنم و این امر باعث شد که آنچه که به عنوان یک ساختار اقتصادی ساخته بودم از هم فرو بپاشد و اکنون هیچکس نمیتواند به من کمک کند و این خود من هستم که باید همه چیز را از نو بسازم.
      سپاس از همدردی شما و از یارانی که چنین فکری در سر دارند ولی به خاطر مسائل امنیتی نمیتوانند بیان کنند.
      بهروز گرامی و سایر خوانندگان گرامی و یارانی که دلشان برای ایران و سربلندی ایران می تپد............
      کژدم را فراموش کنید........ حد اقل تا زمانی که بتواند دوباره بر روی پای خود بایستد.
      با سپاس فراوان
      کژدم

      حذف