ه‍.ش. ۱۳۹۴ اردیبهشت ۱۱, جمعه

اگزیستانسیالیسم ... بیماری؟ .... بیداری؟ ... و یا ... بیماری بیداری؟


انگیزهٔ این نوشته

چند روز پیش خبر «ادعای خسارت دولت کمونیستهای حاکم بر یونان» از دولت آلمان؛ بابت خسارتهای جنگ جهانی دوّم را دیدم. 
چطور است که ملّت تنبل و بیکارهٔ یونان؛ از «پدرانشان و مادرانشان» که این نسل تنبل؛ هرزه و بی مصرف و تشنهٔ «مفت خوری» را تولید کرده اند؛ تقاضای «غرامت» بکنند؟ ...  پرسش این است که پس چرا اینکار را نمیکنند؟ پاسخ نیز مشخص است: پدران و مادرانشان «دِین خودشان» را با «هماغوشی» پرداخت کرده و بیش از این چیزی برای عرضه کردن نداشته اند .... پدران و مادرانی که تنها تواناییهایشان بازی کردن نقش «نر» و «ماده» بوده است ... پس بهتر است که «یونانیها» به طرف کسانی بروند که چیزی بیشتر از «هدیهٔ آلت تناسلی و اسپرم و تخمک» دارند.... یعنی: «یورو» ...
چطور است که ما «آریایی نژادهای جذام زدهٔ شیعه مسلک»؛ نیز از «عربستان سعودی» و «جمهوری مغولستان» تقاضای غرامت بکنیم؟ زیرا طبق این «تئوری» بالاخره این  عربها و مغولها بودند که به ایران حمله کردند که نخستین آنها این ملّت شریف را به «موالی» و «تازی پرست» تبدیل نمود و سپس دوّمین آنها با اسبهای کوتاه بر این «ملّت شریف تازی پرست» تاخته و آنها را بیرحمانه قتل عام نمودند؟
چطور است نخست از «عربهای سوسمار خور» شروع کنیم؟ که یک «سوسمار در دهان» داشتند و با سوسمار دوّمی در دست؛ بر فرق سرمان کوبیدند.... به خیلی ها تجاوز کردند و کارخانه های تولید  «امام» و «سيّد» و «امامزاده» براه انداختند؟
این حداکثر «ناسیونالیسم موالی هاست»؛ که بزرگترین افتخارشان ظهور «سلسلهٔ ننگین صفوی» است.
 همه اش یا تقصیر «عربهای سوسمارخور» است و یا «تقصیر مغولها» است....

امّا پرسش اصلی این است:

«فرافکنی»...؟؟؟ .. تا کِی؟؟.......
چه زمانی میخواهی به عنوان «انسان» ظهور کنی؟ .... تا کی میخواهی بگویی که «آنها» بودند که ما را به این روز انداختند؟
من میگویم «بهتر است خفه شوی» و «شیونهای زنانه» را کنار بگذاری؛.... «از گذشته بیاموزی» .... روی «پاهایت بایستی»..... «به افقهای دور نگاه کنی»....  «مطالعه کنی» .... «برنامه ریزی کنی» ... و سپس زمانِ آن «ماراتون بزرگ؛ رو به آینده» فرا خواهد رسید.... به خاطر بسپار... «زمان ماراتون بزرگ» فرا خواهد رسید؛ و نه «زمان پیروزی».... خودت را با حماقت مالیخولیایی «نژاد آریا» و «من آنم که کوروش بزرگ امپراتور بود»؛ مشغول نکن.

امّا اگزیستانسیالیم واقعی میگوید:

اگر بخواهی «غوره نشده مویز بشی» و بدون داشتن «زیر ساختهای مورد نیاز» از «عصر حجر» به «بمب اتم حق مسلّم ماست»  برسی ..... در زیر پای دیگران «لِه» خواهی شد.
در دنیای واقعی چیزی به نام Shortcut وجود ندارد. همانگونه که در دنیای واقعی «تلرانس صفر» وجود ندارد. «تلرانس صفر» فقط در «محاسبات ریاضی» و «داده پردازیهای کامپیتری» و «روی کاغذ» وجود دارند....
این است «راهها» و «چاه ها»ی «اگزیستانسیالیسم فردی» و «اگزیستانسیالیسم اجتماعی = ظهور به عنوان یک ملّت».
«اگزیستانسیالیسم فردی»؛ خمیره میخواهد.
«اگزیستانسیالیسم اجتماعی»؛  رهبر و یا رهبران «نابغه» میخواهد.
مشکل اصلی اینجاست که هم «خمیره» کمیاب است و هم «نابغه».

امّا و باز هم امّا...؛ زمانی که به مبحث «فرهنگ» میرسیم؛ ... «آفتابه ها» طبق طبق.... سگها به دنبال.... وقّ و وقّ...
ملاّی «کس شعر باف» رومی  (که در «دنیای رویا» به دنبال  حقّانیت محمّد و ابوبکر میگردد) و اکنون بر پیشانی «موسیقی سنتی ایران» میدرخشد و حتی موسیقی جاز و پاپ ایرانی را نیز احاطه کرده است.
عظار نیشابوری مزخرف باف .... سعدی بچه باز اندرزگو ..... حافظ شیرازی اهل حال و هول....

و در دنیای کنونی:

احمد «شامبولی آیدا باز و آنارکو سندیکالیست»؛ «مهدی اخوان ثالث» منتظر «سوشیانت»....؛ شفیعی کدکنی «منتظر باران» که تا شاید «غبارها از کوچه ها شسته شوند» ....
امّا خدایان ادبیات کنونی ایران اینها نیستند؛ بلکه «شمپانزه های مقلّد» ... خدایان «ادبیات کنونی ایران» هستند.


اینک؛ این شما و این «شمپانزه ها»:



«صادق هدایت» و «فرانتس کافکا»

حتماً این دو موجود را میشناسید؛ این دو موجود هنوز هم که هنوز است در «ادبیات فرهنگساز کنونی» ؛ نقشی بزرگ دارند و هر کس که بخواهد بگوید: «من هم روشنفکرم»... باید از این دو «موجود» یادی کند و به پابوس درگاهشان برود.
امّا براستی؛ این دو موجود کیستند؟ .... برای دریافت این «دو موجود بَدَلی» بهتر است به « نسخهٔ اصلی» آنها مراجعه کنیم:
«صادق هدایت» نسخهٔ بَدَلی «فرانتس کافکا» است..... فرانتس کافکا کیست؟.... او نسخهٔ «نا امید از ظهور مشیخا» و چسبیده به فصل «باطل الاباطیل» از «کتاب سلیمان تورات» است. «مشیخا»ی فرانتس کافکا در یک «غار» گیر افتاده است (مانند مهدی موعود «چاه و یا غار نورد» شیعیان؛ که البتّه مهدی شیعیان نیز نسخهٔ بَدَلی همان مشیخای گیر افتاده در غار و چاه  فرانتس کافکای «یهودی» است). فرانتس کافکا در تمامی آثار خود که یکی پس از دیگری؛ فوتوکپی همان اثر پیشین او با «بیانی دیگر» هستند؛ هیچ راهی برای «برون رفت» پیدا نمیکند. «دیوار چین» او ناتمام است؛ «فرمان امپراتور»او همیشه «دیر میرسد و یا هرگز نمیرسد» و آنچه که باقی میماند «نقب زدنهای بی انتها و تکراری موش کور» است. راه چاره چیست؟.... خودتان بهتر از همه میدانید .... «بخورید مرا ... ای باسیلهای «کُخ» ... ای باسیلهای بیماری «سلّ»... تا ذره ذرّه؛ درد زندگی تکراری و بی حاصل و پیوستن به مرگ را تجربه کنم) (کژدم میگوید: خاک بر سرت).
«صادق هدایت» یک «نشخوارگر» همتای خویش فرانتس کافکا است و حتّی قدرت نو آوری ادبی هم ندارد. انتقاد «کافکا» و «هدایت» از موجودی تخيلی به نام «خدای سرنوشت ساز» این است که چرا «راهی برای برون رفت» نساخته است؟. هر دو شخصیت در راه «انتقام از خدا» کارشان به «خودکشی» میکشد؛ مانند زنی که برای انتقام از شوهرش؛ با مرد دیگری هماغوش میشود و این نهایت «هنر جنگاوری» اوست. این دو شخصیت نمایهٔ «هیچکس» هایی هستند  که تمامی توانایی آنها در «تلاش برای بیدار شدن» خلاصه شده است ولی هرگز بیدار نشدند؛ یا شاید «بیدار نشدن» را ترجیح دادند. این تلاش؛ به «زندگی نوین» راه نمی یابد... الّا به «مرگ» و «تسلیم» و اعتراف به «هیچکس بودن». زیرا اینچنین موجوداتی به خاطر تصوّر اشتباهی که از خود دارند؛ احساس میکنند که برای «هیچ»؛ «مغضوب» درگاه خداوندی شده اند. هواداران این دو شخصیت؛ اینگونه می انگارند که این دو «موجود» به بی پایگی تئوری «وجود آفریدگار» رسیده بوده اند؛ امّا اینچنین نیست .... بلکه این دو موجود در حال بافتن «شطح و طامات» و گلایه از آفریدگار بوده اند....
پرسیدی که: «شطح و طامات چیست»؟
این است:
اگر دستم رسد بر چرخ گردون ..... از او پرسم که این چین است و آن چون؟
یکی را داده ای صد ناز و نعمت..... یکی را لقمه نان آغشته در خون.

«صادق هدایت» و «فرانتس کافکا» بر خلاف تصور «مفسرین قرآن اگزیستانسیالیسم»؛ هرگز بی خدا نبوده اند؛ بلکه «معترضین مفلوک به بی عدالتی در آفرینش» بوده اند که به خاطر نا امید بودن از «هدیهٔ مفت و مجّانی آفریدگار» (عدالت آفریدگاری)؛ به دیار «حذف» شتافتند. آنها هرگز نمیدانستند که مانند «یونانیهای کنونی عادت کرده به مفت خوری»؛ از همان لحظهٔ تولّد «انگل» به دنیا آمده بودند (انسان سان) و انتظارشان از «خود» و «خدا» به یک اندازه «سراب» بوده است. همهٔ آثار فرانتس کافکا و صادق هدایت؛ آکنده از این اعتراض به «بی عدالتی پروردگار» و «تکرار بی انتهای زندگی پوچ آنها» است و بدین سان است که به «چرخهٔ تکراری و پوچ زندگی» معترض هستند. آنها هرگز از خود نپرسیدند که پس چرا این زندگی؛ برای «انسانها» (انشتین ها؛ نادر انقطاع ها؛ داوینچی ها و ...) تکرار روزهای گذشته نبوده است؟ و همهٔ این «پوچیهای تکراری» به آنها رسیده است؟ ... هر روز زندگی در دنیای «انسان» یک «روز نو» با «آفرینشهاای نوین» است؛ که بسیار دور از شاًن موجوداتی مانند «کافکا» و «هدایت» است.

«فروغ فرّخزاد» و «آلبر کامو»

حتماً این دو شخصیت را نیز میشناسید. این دو موجود تقریباً عین هم هستند و تنها فرقشان در «نر» و «ماده» بودن آنهاست و مرگشان نیز بسیار شبیه یکدیگر است.... «حادثهٔ مبتذل رانندگی برای پایان دادن به دو زندگی مبتذل». (فحوای این جمله را از «رومن گری» به عاریه گرفتم که «زیبنده ترین» تفسیر از افکار و زندگی آلبر کامو را به دست میدهد).

حتماً «افسانهٔ سیزیفوس»( افسانهٔ سیزیف)؛ نوشتهٔ «آلبر کامو» را خوانده اید... و اگر نخوانده اید؛ حتماً بخوانید.

«سیزیفوس» موجودیتی سمبلیک و افسانه ای است و شاید هم  موجودی تاریخی بوده است که «تواناییها» و «استعداد»هایش او را به این «سمبل» تبدیل کرده اند.  شهرت «سیزیفوس» در «رازگشایی از کار خدایان»  برای انسانها و پرداختن بهای این دلاوری؛ با تحمل «زندگی سخت و احمقانه و تکراریِ بی انتها» است. او محکوم میشود که هر روز سنگی را از دامنه  به قلّهٔ کوه ببرد و در انتها آن سنگ به دامنه فرو غلطد و دوباره: روز از نو و تکرار از نو.

آلبر کامو در تفسیر این اسطوره به یک نکتهٔ مهم میرسد:

حال که اینچنین است؛ پس پرسش نهایی باید این باشد:

«آری» مقدس به زندگی.

«نه» مقدس به زندگی.

«نه» مقدس همان چیزی است که «فرانتس کافکا» و «صادق هدایت» به زندگی گفتند؛ یعنی «خودکشی».
امّا «آری» مقدس به زندگی؛ که «آلبر کامو» و فوتوکپی زنانه اش «فروغ فرخزاد» به عنوان «آیین زندگی» برگزیدند؛ «شورش در برابر آیین کهن» و جایگزین کردن «غریزه» به عنوان «آیین نوین زندگی» است.
از این روی است که این دو موجود را باید «خدایان ابتذال» نامید.
زیرا؛ اگر این دو موجود خود را «انسان» میدانستند؛ و «آیین کهن زندگی» را برای «انسان» نوعی از «خوار داشت» می انگاشتند؛ باید به پلّه ای بالاتر می رفتند. امّا «آلبرکامو» و «فروغ فرخزاد» به جای «بَر شدن».... «فرو رفتند». .... و از میان غریزه ها «کم خطر ترین» و «لذّت بخش ترین» ها را برگزیدند.... یعنی «رختخواب و آمیزش جنسی» را برگزیدند.
آنها «ارادهٔ معطوف به قدرت» را که «سازنده ترین» و «خونریز ترین» و «خطرناک ترین» غریزهٔ  «شاخهٔ انسان» بر درخت تناور زندگی است را بر نگزیدند....
«آری مقدّس» این دو موجود به زندگی .... حتّی کم ارزش تر از «آری مقدس خوکها» به زندگی است؛ زیرا آنها هرچه که بودند.... «خوک» نبودند.
شاید خوانندگان؛ داستان «ابوعلی سینا» و آن«پسر سلطان» را که خود را «گاو» می انگاشت خوانده باشند.
«اگزیستانسیالیسم آلبر کامویی و فروغ فرخزادی» تکرار همان داستان است. امّا این بار تاریخ به شکل «کمدی - تراژیک» تکرارار شده است .... زوجی که در نهایت به «انگارهٔ خود خوک پنداری» رسیدند.
نام «فروغ فرخزاد» برای من با ترانهٔ «عهدیه» (بهایی فرزانه) به نام «حالیته» رابطه ای «سنگین و ننگین» برقرار میکند.
تُف بر این «بهایی فرزانه» و همهٔ «بهائیان» که حتی جرأت کنند و نام «طاهرهٔ قزوینی» را بر زبان آورند..... تُف...
«فروغ فرخزاد»؛ آن خدای ادبیات نوین و خاک بر سر ایرانیان یعنی: کیر و کُس و سیگار و مردی که خواهد آمد و پپسی کولا را به تساوی تقسیم خواهد کرد .... همین... و دیگر هیچ.
پرسش این است که: پس آن «زنِ ایده آل» کیست؟
شیعیان میگویند که آن زن ایده آل «فاطمه» است....  من میگویم که: «فاطمه یعنی کُسی که پِدَرش مُحَمّد به یک زین اسب فروخت».
زن ایده آل یعنی: «قرة العین طاهرهٔ قزوینی»... زن ایده آل یعنی: «مری کوری».... زن ایده آل یعنی «عایشه» .... زن ایده آل یعنی: «کلئو پاترا» .... زن ایده آل یعنی: «مادلین آلبرایت».... زن ایده آل یعنی: «گلدا مایر».... زن ایده آل یعنی: «مارگارت تاچر» زن ایده آل یعنی «سردار بزرگ ژانداراک»...... باز هم بشمارم؟....

ای ناقلای «زن باز».... دیگر نمیشمارم....

اگزیستانسیالیسم ناشناخته و نافهمیده

«نیچه» و «هیچ کس»

ما؛ در ایران؛ فوتو کپی همهٔ «اگزیستانسیلیستهای راحت طلب و بی ثمر و تُخمی» را داریم . همهٔ «ذقّ و ذقّ» های «فرهاد خواننده»؛ صادق هدایت... فریدون فروغی.... فروغ فرخزاد.... و بسیارانی دیگر از  اروپا مانند «پینک فلوید»... «متالیکا»...« آیرون میدن» و ....
امّا... حتی یک «فوتو کوپی» از «نیچه» را نداریم..... آیا جای پرسش نیست؟
بسیار هم جای پرسش است و پاسخ آن هم بسیار روشنتر از روز....
ما؛ در ایران «ذهن رو به آینده» نداریم.... این است پاسخ پوست کندهٔ آن پرسش.
ما« در ایران هرچقدر دلتان بخواهد «ذهن راحت طلب» و «ببینیم انشاءالله چه میشود» ... زیاد داریم.
اگزیستانسیالیسم «خودکشی از فرط نا امیدی» .... اگزیستانسیالیسم «کیر و کُس» (کامویی - فرخزادی) که کاری ندارد؟....آیا دارد؟
امّا «اگزیستانسیالیسم آفرینندگیی» بسیار دوندگی و تلاش میخواهد و مانند «لپ تاپالهٔ هدیهٔ تولد» نیست که «مامان جون» بدهد.


سمفونی مردگان

چرا رمان «سمفونی مردگان» که فوتو کپی ناشیانهٔ «بوف کور» بود؛ اینهمه هوادار پیدا کرد و «نامعروفی» به نام «عباس» را «معروف» کرد؟
چرا فیلم «هامون» که ملغمه ای از صادق هدایت و آلبر کامو بود که در نهایت نیز به «خانقاه و یا علی یا علی» رسید؛ اینهمه هوادار پیدا کرد؟

تنها دلیل آن؛ داستان زندگی واقعی «ساکنین ایران» است که «سمفونی مردگان» است.

در این سرزمین «زرتشت آموزگار» مُرده است .... امّا «زرتشتیان دروغگو و خود فریب»؛ بسیارانند.

کژدم

۲۱ نظر:

  1. پس از نوشتن آخرین جمله.... بسیار گریستم و همچنان میگریم

    (در این سرزمین «زرتشت آموزگار» مُرده است .... امّا «زرتشتیان دروغگو و خود فریب»؛ بسیارانند.)

    پاسخحذف
  2. کژدم گرامی! این دومین بار است که به صادق هدایت تا خته ای. و این بار هر چه ادیب و شاعر و نویسنده داشتیم.(ایرانی ها در اینجا) همه را از دم به گاه دادی. ببین جا ن من شما داری فضا ها را با هم قاطی می کنی. ادم خوش فکری مثه تو نباید سطحی نگر باشد. گویا شادروان کسروی را الگوی خود در این کوبیدن ها قرار داده ای. حتی از حافظ و سعدی هم نگذشتی؟ بخصوص حافظ که یک گبر مطلق بود! و هدایت که عمری را در مبارزه با دین سپری کرد. تقریبا در هیچ داستانی نیست که به جنگ مذهب نرفته باشد. کاری که همیشه لازم بوده بخصوص الان. و فراموش نکن که در 90 سال پیش او این کا رها را انجام داده. خودکشی چیه که اینقدر بزرگش کرده ای. خوب ادم یا سرش به سنگ می خورد یا تصادف می کند یا سکته می کند و یا در مقطعی از روی نا چاری می زند به کله اش و بله خود را تمام می کند. امر مهمی نیست. فرض کن هدایت سکته کرده بود. انوقت چه می گفتی. حتم دارم کتا بهای او را نخوا نده ای و اگر خوانده ای بسیار سر سر ی خوانده ای. بابا دعوای هدایت کلا با مذهب بوده. همان ا فتی که همه ما را فتیله پیچ کرده. خوب باید چکار می کرد تا کژدم راضی شود. خیام باید چکار می کرد تا تو راضی شوی. حافظ چطور. و حالا شما می تونی با اسم و ادرس مشخص این و بلاگت را بچر خانی. خودمانیم دیگه؟ چرا موضوعات را سطحی می بینی. همان شاملو خوب بلا خره شعر عاشقانه داشته. اما اشعار مبارزه جویانه و اگا هنده اش هم کم نبوده. مثلا شما چه توقعی از هدایت با اسم و ادرس مشخص داشتی؟ کسروی دو کلمه حرف حساب زد دیدی چطور سلا خی اش کردند. مردی دانشمند که باید سا لها بگذرد تا این سرز مین نکبت زده همچون اویی ببیند؟ کژدم جان ادبیات را اینقدر به سیاست ربط نده. هر کدام حوزه کار خود را دارد. در ثانی فکر نکنم در حوزه ادبیات قدر باشی؟ تحلیل در این امور گاو نر می خواهد و مرد کهن! البته از محضرت عذر خواهی می کنم. ولی نباید تفکر و احساس سیاسی، ما را نسبت به همه بزر گا نمان متنفر کند. حافظ رند جگر سوزی بوده که به جنگ دین رفته . شک نکن. منتهی ادبای پیشین و پسین که مثلا حافظ شناس بوده اند تا توانسته اند چهره او را مخدوش و مذهبی کرده اند تا امر بر یکی مثل شما مشتبه شود. کژدم جان نه وبلاگ تو بلکه تمام وبلا گهای ایرانی نتوانسته اند و نه می توانند به اندازه یک غزل حافظ تا ثیر مثبت بر جامعه ایرانی داشته باشند. اگر ما بنشینیم و غز لهای حافظ را برای نسل نو ایرانی بدرست تشریح کنیم. خیلی بهتر است تا بیاییم و هر روز خود را درگیر سیاست بازی سیاست گران جهانی کنیم. که بر هوت است. و اخرش همان خودکشی من وتو را هم بدنبال دارد. چون باد درو خواهیم کرد. عزیز اندیشه را بالا ببر. به فهم اجتماعی و اخلاقی و مکتب فکری جوانان ایرانی توجه کن. که علاج کار ماست. انوقت داری با دست خودت داشته ها یمان را نا بود می کنی؟ بیشتر از اینها رویت حساب می کردم. هدایت از علا قمندان کافکا بود اما شباهتی به هم نداشتند. کافکا یک بازنده از پیش تعیین شده بود. که البته هیچ قضاوتی در مورد او ندارم و نمی خواهم وارد بحث ان شوم. اما هدایت یک جنگنده بود. که پس از سر خورد گیها ی زیاد و از زور فقر در پاریس تا کید می کنم زور فقر خودش را خلاص کرد. و دیگر ماندنش هم در ان شرایط چیزی را عوض نمی کرد. این اواخر افکار عجیبی پیدا کرده ای که شاید بقول خود هدایت عوارض ژنی باشد! و فصل تا زه ای در شمنیسم! نمی دانم. اما نکته کلیدی و راهگشا یی نبود.شاید اگر بحث ادامه پیدا کرد و من حوصله ای داشتم بیشتر موضوع را باز کنم. که تا اینجا فعلا کافی است.

    پاسخحذف
    پاسخ‌ها
    1. ناشناس گرامی
      نخست اینکه «خیلی دوستت میدارم»... هر که هستی.... باش.
      آنچنان دوستت میدارم که اگر قرار است شمشیری از نیام بر آید و خون مرا بریزد؛ آن شمشیر تو باشی.... شمشیر «یار» و نه شمشیر «اغیار»...
      دوّم اینکه این فرهنگ و ادبیات یک «ملّت» است که هم «اقتصاد» و هم «سیاست» و هم «آینده اش» را میسازد.
      صادق هدایت «پایان زندگی» است و نه «ادامهٔ آن» ....
      از خیّام گفتی... من نام او را نیاوردم؛ نه به «سحو» بلکه به «عمد».....
      از زنده یاد «کسروی» گفتی که «جوشش و خونی نوین» در «فرهنگ زایندهٔ آینده هاست»... آیا به کسروی تاختم؟.... دیدی که «نتاختم».... زیرا «کسروی» روح و جان من است. کژدم «سطحی» نیست..... بلکه «کونش» در این راه پاره شده است... حتی پاره تر از «کون خامنه ای کیسه کش حمّام چرخی» .... من با «صادق هدایت» زندگیها کرده ام... من «زوال» یک شخصیت مبارز که به «نا امیدی» رسیده است را نه اینکه به عنوان «شخص ثالث» دیده باشد... بلکه مانند «او» ... قطره قطره چشیده ام.
      از فقر گفتی..... آیا میدانی که در کدامین «سردابهٔ تاریک» آنچه« فقر» می نامی زندگی میکنم؟.... حتی تصورش را نداری.... بی «یار» و بی «یاور» و مانند یک «اغیار تکفیر شده و رانده شده» همچنان مینویسم. از درد فقر مالی؛ هرگز به فکر خودکشی نیفتاده ام؛ زیرا میدانم که «فقر مالی» یک «قرارداد اجتماعی» است. هر زمان که کفگیر به ته دیگ برسد؛ مانند «گرگ تنها» بیرون میزنم ....و میدرّم...
      «صادق هدایت گیاهخوار» دندانهایش برای «دریدن» ساخته نشده بودند....
      صادق هدایت یک «بُز و یا گوسفند گیاهخوار = ببعی معترض و بی دست و پا» بود.
      مگر میشود که یک «جنگاور» آنهم «جنگاوری در عرصهٔ فرهنگ» از «شدّت فقر» خودکشی کند؟ .... پس «گرگ بیابان» یعنی چه؟
      من آثار او را «سرسری» نخوانده ام.
      من «گرگ بیابانم».
      من دانش آموز آیین شمنی هستم.
      در آیین شمنی؛ هرگز «شمن» وجود ندارد... بلکه هر آنچه هست «دانش آموز» است
      من نمیخواستم اینرا بگویم... امآ باید بگویم
      کژدم یک «شمن» است....
      کار من «ویران کردن گذشته ها»(به قول نیچه «شامگاه بتها») و بنیاد نهادن آینده است.
      هرکه به »گذشته» وفادار بماند.... از «آینده» دور خواهد ماند و «دایناسور» خواهد شد.

      حذف
    2. کژدم جان خواهشمندم مرا به گریه ننداز. که به اندازه کافی دلمان ابری و چشممان اشکبار که چه عرض کنم خونبار است. عزیز جانم خدا نکند که من شمشیری باشم و یا بشوم که بخواهم زخمی بتو وارد کنم. دور باد از من . هر چند اهل شمشیر زنی هم نیستم راستش. بزرگ و سرور من هستی و کما کان از شما می اموزیم. و طبعا دوست داشتن و علاقه دو طرفه هست. تصویری از وضعیت زندگی ات دلم را لرزاند و نمی دانم به چه کسی فحش بدهم. اگر قرار بر فحش و فحش دهی شود گریبا نگیر بسیا رانی می شود. تسبیح و رشته بلندی که می اید و یقه مشهدی تقی ها و مشهدی نقی ها و حاج حسین ها و حاج حسن ها را می گیرد. همان کسانی که هدایت از روی تاسف و نا چاری به انها سرکوفت می زد و لوچه پیچک می کرد! عزیز دلم این رشته سر دراز دارد. و من هم حوصله ام اندک است و دامن بحث وسیع. به هر حال در این دنیا یکی عقاب می شود. و یکی خرگوش. یکی بقول تو ببعی می شود که دندان گوشتخواریش را هم اگر داشته باشد می کند! و یکی هم گرگی که وقتی عرصه بر او تنگ می شود به رمه می زند. حرجی نیست.کار دنیاست. به هر حال فعلا امدم بگویم این پا یان بند نوشته ات تکانم داد................: (کار من «ویران کردن گذشته ها»(به قول نیچه «شامگاه بتها») و بنیاد نهادن آینده است.
      هرکه به »گذشته» وفادار بماند.... از «آینده» دور خواهد ماند و «دایناسور» خواهد شد.) این درست است.البته اندکی تفسیر هم لازم دارد. در گذ شته نیز چیز های نیک فراوان بوده که گوهرند و باید حفظ شوند. تا ریشه در اب است امید ثمری هست. به هر حال اینده نیز روزی جزو گذشته می شوند و این یک سیکل چرخشی است.و انگار یک جنبه تنا سخی دارد. با ذکر این قطعه شعر که موید نظر شماست. اب اگر راکد بماند. در هلال ابگیرش غنچه لبخند می میرد. پیروز باشی کژدم جان. اما بقول تو هیچوقت نباید نا امید بود. عناصر پیدا و نا پیدا و گردش کیهانی گاه کار هایی می کنند که عقل اخوند که سهل است عقل جن هم به ان نمی رسد. به همین خاطر بار ها و بار ها ملا یان مفلوک و قابل ترحم را نصیحت کرده ام که ادم شوند و کمی مثل ادم فکر کنند. و گمان نبرند که همه چیز بسا مان است و بقول ان خواننده همه چی ارومه من چقد خوشبختم. گردش کیهانی یک هری بزرگ به انها خواهد گفت. باید بقول عرفی شیرازی : چنان با نیک و بد سر کن که بعد از مردنت عرفی مسلمانت به زمزم شوید و هندو بسوزاند. اما چه فایده که معمولا حاکمان ،موجودات حقیری اند و تا متوجه این موضوع شوند باد مصیبت هستی انها را به توبره می کند. و بقول مسعود فرزاد چنان زد بر بساطش پشت پایی که هر خا شاک ان افتاد جایی. ما فقط می گیم . گوش کردنش وظیفه ما نیست. وظیفه مخاطب است. پیروز باشی کژدم جان.

      حذف
    3. گرامی
      در رابطه با «احمد شاملو» باید بگویم که اگر به راه او میرفتیم؛ الآن ۱۰ میلیون «روس و روس تبار» در ایران داشتیم و ارتش پوتین برای دفاع از «روسهای ایران» وارد ایران میشد.
      نامهایی که آوردید و از من پرسیدید که آنها چکار باید میکردند که من راضی شوم؟ باید بگویم آنها نمیتوانند کار دیگری بکنند؛ امّا مردمانی که اکنون زنده هستند میتوانند کاری بکنند؛ نه برای خوشایند من و یا هر کس دیگری؛ بلکه برای «خانه ای که در آن زندگی میکنند» و «آیندهٔ شان».
      ادبیات این چهار نفری که در بارهٔ شان نوشتم؛ چنان مسموم و رخوت آور است که اگر به پای درخت تناور و شاداب بریزید؛ ریشه هایش را نیز میخشکاند. چه رسد به درختان بسیار جوانی که تا چشمشان را باز میکنند یا «بیگانه» و «قصر» و یا «بوف کور»؛ شور زندگی و طراوتشان را به یغما میبرد. حد اقل اینکه سالهای سال سدّ راه شکوفاییشان میشود.
      یک سری به جامعهٔ «دانشجویان» بزنید تا ببینید که چه خبر است.
      در این ۷۰ سال اخیر حتی یک اثر «حماسی» تولید نشده است.

      حذف
  3. دست مریزاد کژدم گرامی بسیارمطلب خوبی را اشاره کردید سپاسگزارم

    پاسخحذف
  4. كژدم گرامي من هم بعد إز اين نوشته گريستم و همچنان مي گريم،،، براي تو،،، براي تو كه چه شد؟ چه بر سر تو امد كه اينچنين مي بيني اين چنين مي نويسي اين چنين دست و پا مي زني؟
    احساس مي كنم كابوس ديده ام،،،، هميشه فكر مي كردم و هنوز هم معتقد هستم كه تو مي تواني كه به عبث نروي و بيافريني

    پاسخحذف
  5. کژدم عزیز
    از اینکه در شرایط بد مالی به سر میبری خیلی ناراحت شدم اگر راهی هست اعلام کن تا دوستانت بتوانند کمکی هر چند ناچیز بکنند
    باز هم متاسفم واقعا منقلب شدم چرا یک هموطن دانا و خردمند باید در چنین شرایطی عمر بگذراند

    پاسخحذف
  6. درود کزدم گرامی
    نوشته بسیار خوبی بود و شورانگیز و تاثیر گذار
    اکبر

    پاسخحذف
  7. کژدم جان دیشب خوب نخوابیده ام و کمی گیجم. اما مختصر بگویم که خیلی تعجب کردم که شاملو را یک کمونیست دیده ای. او یکی دو سالی در جوانی که کار عموم جوانان بوده کمونیست بوده اما بعد ها در بین شاعران ایرانی از نظر شعر و بینش سیاسی یک سر و گردن بالاتر و دارای بینش سیاسی دقیقتری بود. چون با انقلاب هم همراهی نکرد. من کلا علاقه ای به شخص او نداشتم . ولی به اندیشه اش علاقه و برای او احترام قائلم. شما مدرکتان چی بوده که او را یک کمونیست تمام عیار دیده اید و قضیه روسیه را اورده اید؟ گویا او را با احسان طبری و کیانوری اشتباه گر فته اید. در مورد بوف کور هم یک مطلب را بهت بگم. که بوف کور بزرگترین کتاب جهان است! منتهی نه برای ادیب تاریخ نویسی که از ادبیات سر در نمی اورد مثل استاد مجتبی مینوی. و نه برای مترجم دسته دومی مثل نجف دریا بندری. عرض کردم که اگر خواننده مطلب را سر سری بخواند و نگیرد. یا خزانه لغاتش پایین باشد. یا مطا لعاتش کم باشد با خواندن ان به بیراهه می رود. اما من در هفده هیجده سالگی عظمت این کتاب را درک کردم. یک تذ کار به تو نا زنین هم بدهم که تنا قضاتی در فر ما یشا تتان وجود دارد. قربان دیگر نمی شود با زبان شمشیر و حماسه نقبی به اینده زد. حما سه یعنی چه؟ حالا یک زمانی فردوسی از عربها نا راحت شد و واکنشی نشان داد. اما با هزار سال خواندن فردوسی در عصر جدید ما به جایی نمی رسیم. قصدم جسارت به فردوسی نیست. شما از یک طرف می گویی :هرکه به »گذشته» وفادار بماند.... از «آینده» دور خواهد ماند و «دایناسور» خواهد شد. و انگاه حماسه را به رخ ما می کشی. مگر امور اقتصادی- توسعه شهری. زیر ساخت اموزش و پرورش و... وحتی جنگها!! با حماسه می چرخند؟ شما هم، می خواهی نقبی بدنیای جدید بزنی. فضا های مدرن خلق کنی و با زمانه خودت را جلو بکشی. و هم می خواهی شاعرت کماکان فردوسی باشد؟! من مخالف فردوسی نیستم. ولی باید منسجم تر فکر کرد. کمتر دچار تناقض شد.قرن بیست و دوم قرنی نیست که هی ما بشینیم و رستم رستم کنیم. من انم که رستم بود پهلوان. خوب مگر بعد از هومر و دیگران در غرب چند ادیب حما سه سرا داشته ایم؟ تکته پایانی اینکه اگر می بینی جامعه ما عقب است تقصیر هدایت ها و شاملو ها نیست. این رشته سر دراز دارد. عرض کردم تفسیر در این موارد خیلی مفصل است. و نباید خیلی سریع قضاوت کرد.در این مملکت همیشه شمشیر دامو کلسی بوده که درست گردن مردم ما و مام میهن را نشانه گرفته بوده. تا همین الان که من و تو این مطالب را می نویسیم. چرا اینقدر همدیگر را محکوم می کنیم. هدایت شاملو فروغ حافظ سعدی ناصر خسرو و.. را محکوم بکنیم و بخاک بسپاریم. بیفتیم دنبال کی؟ ابو الهول جنتی؟

    پاسخحذف
    پاسخ‌ها
    1. ناشناس گرامی
      فکر میکنم که چون خسته بوده اید؛ «کیلویی» خوانده اید و «خرواری» پاسخ داده اید:

      ۱- من کجا گفته ام که احمد شاملو کمونیست بود؟ گویا در نوشتهٔ اصلی نیز همینطوری گذری؛ نظری انداخ۰ته اید. من در متن اصلی گفته ام که احمد شاملو از نظر تفکر سیاسی چه بوده است.
      ۲- من کی از شاهنامهٔ فردوسی حرف زدم؟ مگر حماسه یعنی داستان رستم و سهراب و نبرد تروا؟ حال که شما میگویید که با حماسه نمیتوان جنگلداری و توسعهٔ شهری و .... انجام داد؛ آیا با «بوف کور» میتوان؟ من میگویم که با هیچکامشان نمیتوان.
      ۳- من کی از ناصر خسرو حرف زدم؟
      من میگویم که ایرانیها توی صندقخانه شان یک بسته نان دارند که دیرزمانی است کپک زده و یا حد اقل خشک شده و «بیات» است. هر وقت هم که میگویی «نان»... میروند از توی صندوقخانه یک تکه « نان باستانی» می آورند.
      امّا بگذارید که از نقش «فرهنگ حماسی» در ساختن یک کشور بسیار مدرن سخن بگویم.
      حتماً با «ژاپن» و «فرهنگ ژاپنی» آشنایی دارید. فرهنگ ژاپنی یک «فرهنگ حماسی» است که بنیادهای بر «بودیسم جنگاوران» (آیین سامورایی) استوار است. همهٔ آنچه که در ژاپن میبینید؛ محصول آن فرهنگ است. فرهنگ مانند «ملات» است که آجرها را به هم وصل میکند.
      با فرهنگ «بوف کور» و «بیگانه» و «قصر» و «گروه محکومین» تنها میتوان «گورستانها را آباد کرد» و یا «حشیشخانه» و «میخانه» راه انداخت.
      امّا اینکه گفتید که اگر اینهایی را که داریم؛ به گور بسپاریم و به دنبال ابوالهول جنّتی راه بیفتیم؟
      مگر قرار است که حتماً «دنبال کسی» راه بیفتید؟
      اصلاً اگر قرار باشد که کسی دنبال شخص دیگری راه بیفتد؛ چه فرقی میکند که دنبال چه کسی راه بیفتد؟ «پیرو و هوادار و مؤمن» یعنی «هیچکاره ها» یعنی «مصرف کننده های بی مصرف».
      لطفاً آن بخش آخر نوشتهٔ اصلی را دوباره بخوانید:


      سمفونی مردگان

      چرا رمان «سمفونی مردگان» که فوتو کپی ناشیانهٔ «بوف کور» بود؛ اینهمه هوادار پیدا کرد و «نامعروفی» به نام «عباس» را «معروف» کرد؟
      چرا فیلم «هامون» که ملغمه ای از صادق هدایت و آلبر کامو بود که در نهایت نیز به «خانقاه و یا علی یا علی» رسید؛ اینهمه هوادار پیدا کرد؟

      تنها دلیل آن؛ داستان زندگی واقعی «ساکنین ایران» است که «سمفونی مردگان» است.

      در این سرزمین «زرتشت آموزگار» مُرده است .... امّا «زرتشتیان دروغگو و خود فریب»؛ بسیارانند.

      حذف
  8. کژدم جان من هم به نوبه خودم اعلام می کنم اگر راهی برای کمک مالی از طرف من(داخل کشور) هست بگو چون من هم با خواندن نوشته ات بسیار ناراحت شدم

    پاسخحذف
    پاسخ‌ها
    1. ناشناس گرامی
      از شما و سایر خوانندگانی که چنین پیشنهادی کردند؛ سپاسگزارم.
      من فقط خواستم بگویم که «فقر» دلیل خودکشی صادق هدایت نبود. بلکه «بوف کور» بود که او را کشت.

      حذف
  9. به نطر شما سرنوشت محتوم ملتی که كه از روز ظهور امام بى زمان انقلابى نوفل لوشاتو يى تودهنى مى خورد و يك بار عاشق عاليجناب سازندگى وبار ديگر سيد خندان رفورم مى شود و ضمن اينكه شيفته كله شقى هاى هولو كاستى احمدى نژاد است در بازى جنبش سبز به دفاع از چه گواراى اسلامى شعار حسين ومير حسين مى دهد و بعد هم
    يكشبه او را رها كرده به پيشواز شيخ مرموز كليدار مى رود و همزمان براى قاسم گل قهرمان صلوات ميفرسد چرا بايد حق داشته باشد ؟؟؟
    و تازه بخواهد از حق سگهاى ولگرد خيابانى دفاع كند ؟

    اگر مى خواهيد جواب صادقانه بشنويد از صادق هدايت بپرسيد كسي كه خلقيات اين بوف كورهاى سياسي و انقلابى و مذهبى را از بر بود!!!

    پاسخحذف
    پاسخ‌ها
    1. ناشناس گرامی
      شاید این مسئله یکی از دلایل نا امیدی صادق هدایت بوده باشد.

      حذف
  10. در رابطه با «احمد شاملو» باید بگویم که اگر به راه او میرفتیم؛ الآن ۱۰ میلیون «روس و روس تبار» در ایران داشتیم و ارتش پوتین برای دفاع از «روسهای ایران» وارد ایران میشد........در این ۷۰ سال اخیر حتی یک اثر «حماسی» تولید نشده است.........کژدم گرامی این جمله شما در مورد شاملوست. که هر کس بخواند حتما همان تفسیر من را خواهد کرد. و اگر غیر از این است. لطفا توضیح بده. سپس فرموده ای در این 70 سال یک اثر حماسی تولید نشده! اولا مگر بعد از فردوسی هم اثر حماسی در این هزار سال پیش بوجود امد که فقط همین هفتاد سال اخیر مجرم باشد؟ وانگهی مگر ما اثر حماسی را در ایران به غیر از شاهنامه فردوسی می شناسیم و ایرانی ها خیلی هم به ان می نازند. که می فر ما یید من کی از شاهنامه صحبت کردم. درست است من قبول دارم که گاه بی ربط حرف می زنم. ولی حرفام همچی بی اساس هم نیست. پس منظور شما از اثر حماسی چیست. می شود بیشتر توضیح دهید. در ضمن از دوست کا منت گذاری که بدرستی اخلاق ما ایرانی ها را تشریح کرد ممنونم. البته این توضیح را بدهم که عامل فقر در مرگ هدایت عامل نهایی بود. نه عامل اصلی.به هر حال هر کسی بخواهد از هدایت راجع به مرگش ایراد بگیرد. پاسخ من به او این است که بابا بالا بروید پایین بیایید. بلاخره هدایت در این مملکت رو به زوال سرگیجه گرفت. سرسام گرفت. تگلیف خودش را گم کرد. در میان حاجی تقی ها و حاجی نقی ها و بازاری و کافوری و کفنی و دفنی سرش به دوران افتاد.و خودش را خلاص کرد. این کجا یش عیب دارد. و مرگ او تلنگر بزرگی شد که ایرانی بداند در چه نقطه ای ایستاده است. که بزرگترین نویسنده اش از روی نا چاری چاره را در مرگ می بیند. هدایت عاشق زندگی بود. و خودکشی او تبلیغ مرگ نبود کژدم اقا! مگر هر کس صلاح را در مرگ دید پیام او به همگان این است که بروید خودکشی کنید. چرا جنبه های خوب او را نمی بینید. مگر نه هدایت بود که مینوی را تحریک می کرد تا شاهنشاهی ساسانی ترجمه کند؟ مگر نه او بود که مینوی را وادار کرد نوروزنامه خیام را تهیه کند؟ مگر نه او بود که به دیگران حکم کرد انیران بنویسند؟ مگر نه او بود که زیر پوست مینوی رفت تا نامه تنسر را بنویسد و چاپ کند.بقول هدایت او بود که این تخم لق ها را در دهان مینوی شکست و او را استاد کرد.او بود که در کتا بهایش به جامعه ایرانی سگرمه می زد تا از این منجلاب بدر اید. همان علویه خانمش کفایت می کند که یک ادم فهمیده همه چیز را بفهمد.شما روشنفکران جامعه ایرانی نمی دانم چتان شده زرتی همه را زیر سئوال می برید انگار که خودمان شق ا لقمر کرده ایم. بیشتر از این فعلا نمی توانم بنویسم. و در اخر بوف کور به 50 زبان خارجی ترجمه شده و هدایت یک شنا سنامه برای ایران است. تمامی سور رئا لیست های جهان در برابر این کتاب پاپیون کردند.

    پاسخحذف
    پاسخ‌ها
    1. ناشناس گرامی
      احمد شاملو از نظر سیاسی در مطیف چپ» بود ولی کمونیست نبود؛ «آنارکو سندکالیست» بود. (چیزی شبیه همین حکمتیستها).
      نقش آنارکوسندیکالیستها در طیف چپ؛ نقش کاتالیزور است. «آنارشیست» نمیتواند «سازمان بدهد» چون به «سازمانهای عریض و طویل» اعتقاد ندارد نیروهایی که از طریق اینگونه سازمانها و یا گروههای آنارشیستی «جذب جنبش چپ» میشدند؛ پس از پیمودن چند قدم؛ «نیاز به سازماندهی» را احساس میکردند و «کمونیست» میشدند.
      در همان متن اصلی هم گفتم «آیدا باز آنارکو سندیکالیست». کار اصلی «آنارکو سندیکالیست» فقط «ذَقّ و وِقّ» کردن است. برای همین هم گفتم که اگر به راه او میرفتیم الآن ۱۰ میلیون روس و روس تبار در ایران داشتیم.
      امّا در مورد «اثر حماسی» باید بگویم که سخن شما درست است و پس از فردوسی دیگر چنین اثری تولید نشد. البته شاید فقط یک اثر حماسی تولید شده باشد که متاسفانه در هنگام نوشتن متن فراموش کرده بودم و آن هم کتاب «خداوند الموت» نوشتهٔ ذبیح الله منصوری است.
      مشکل شما این است که به این مسئله توجه نمیکنید که زمانی که صادق هدایت زیر پوست این و آن میرفت و خیلی ها را او استاد کرد؛ تنها چیزی که به آن فکر نمیکرد «خودکشی» بود. امّا با آغاز نوشتن «بوف کور» (از نظر من احساسات درونی خودش) و ترجمهٔ آثار «کافکا» آرام آرام زندگی در او مرد.
      شما هرگز فکر نکنید که او یکدفعه به سرش زد و «خودکشی» کرد. خودکشی همیشه یک روند طولانی است و «خودکشی فیزیکی» پایان ماجراست. به همین خاطر است که «بوف کور» داستان روند مرگ تدریجی «صادق هدایت» است و دقیقاً نیز به همین خاطر است که اینچنین «اثر گذار» است.


      حذف
  11. کژدم عزیز یا من حرف شما را متوجه نمی شوم. یا شما حرف مرا. بنظر می رسد که جهان بینی متفاوتی داریم. مثلا در مورد شاملو به گمانم اشتباه می کنی. شاملو یک روشنفکر اگر نه درجه اول ولی دست کم درجه دوم بود و التفاتی به مبانی چپ نداشت. ریشه تفکرات او بر نوعی سوسیالیسم اجتماعی مردم محور که هیچ ارتباطی با کمونیسم و چپ و اینها هم نداشت. گرایشی ازادی خوا هانه و مدرن. همین و نه بیشتر. در مورد هدایت هم باز حرف عجیبی زده ای که به طنز می زند. گفته ای به همین خاطر است که «بوف کور» داستان روند مرگ تدریجی «صادق هدایت» است و دقیقاً نیز به همین خاطر است که اینچنین «اثر گذار» است. پس هر کسی خودکشی کرد اثرش ماندگار می شود. یعنی اصلا به خود اثر ارتباطی ندارد؟ عجب. اندکی به موضوع فکر کن.

    پاسخحذف
    پاسخ‌ها
    1. ناشناس گرامی
      همانکه میگویید «سوسیالیسم» یعنی «چپگرا» و هماکه میگویید «سوسیالیسم اجتماعی مردم محور» ترجمان «آنارکو سندیکالیسم» است.
      نه خیر هر کسی که خودکشی کند؛ اثرش ماندگار نمیشود. بسیاری کسان خودکشی میکنند ولی هر کسی جای خودش را دارد و بسیاری از آنها حتی هیچ اثری ندارند. دو «خودسوزی اخیر» دستفروشها در ایران یک نمونهٔ زنده.
      امّا اگر کسی که به روند «خودکشی» کشیده میشود و بویژه اگر ادیب و روشنفکر هم باشد و تمامی روند را در اثر «ادبی» ثبت کند؛ مطمئن باشید که اثرش ماندگار میشود.
      راستی چرا آثار کافکا و بوف کور «صادق هدایت» اینهمه به هم شباهت دارند؟ دلیلش تنها یک چیز است: هر دو آنها در یک مسیر قرار گرفته بودند و نوشته هایشان «شرح حال روند خودکشی خودشان» بود و هر دو نیز نویسندگان توانایی بوده اند.
      مشهور شدن یک اثر نیز مانند هر کالایی بستگی به این دارد که چه تعداد «مشتری» داشته باشد و چه تعداد مقاله در باره اش نوشته باشند.
      «اگزیستانسیالیم» با اینکه یک پدیدهٔ اثر گذار است؛ حتی در گروه «فلسفه» دسته بندی نشده است و آنرا بیشتر به نام «نوعی از اندیشه» میشناسند.
      تقریباً تمامی نوشته های «اگزیستانسیالیستی» از «سوررئال» برای بیان اندیشه های خود استفاده میکنند و همهٔ شان نیز در یک نقطه اشتراک دارند و آن «اعتراض» است.... «اعتراض به همه چیز و همه کس».
      همین آقای «شاهین نجفی» یک خواننده و آهنگساز «اگزیستانسیالیست» است؛ امّا به خاطر درک غلط بسیاری از هوادارانش ایشان را به خاطر «موسیقی اعتراضی»؛ «روشنفکر سیاسی» میدانند. در حالی که او یک «معترض» است و خودش نیز صادقانه این مسئله را مطرح نمود. آقای مشاهین نجفی» زمانی که از «هایدگر» سخن میگوید؛ همه چیز باید روشن باشد که ایشان متعلق به کدامین «سلالهٔ فکری» است.

      حذف
  12. کژدم جان بوف کور روند مرگ تدریجی هدایت نیست! روند مرگ تدریجی کشور ایران است. وقتی می گویم دقت نمی کنی یعنی همین. دو قسمت دارد. قسمت باستانی و قسمت معاصر.درست است که داستان در یک فضای مه الود و و بقول غربی ها سور رئال می گذرد اما سر شار از واقعیت جامعه ایرانی است. چون اصلا داستان خود ایران است. و هدایت نقش راوی را دارد. و انگار این واقعیت را دارد در خواب عمیق دوره می کند. شما بوف کور را یک کتاب معمولی تصور نکن. و انرا با توجه به وضعیت شمنی ات که فعلا سخت درگیر انی تفسیر نکن. ما در اغاز انقلاب نکبت بار اسلامی به دلیل اعتقا دات مذهبی که پیدا کرده بودیم و نوجوان هم بودیم بشدت از خوانندگان اواز خوان و پاپ منز جر بودیم و بخصوص از خوانندگان زن. یعنی عامل مذهب ما را از موضوعی که منطقی و جها نشمول و لازم برای ادمی بود منز جر کرده بود. ایین شمنی شما ممکن است در قضاوت شما سو گیری بوجود بیاورد. البته کتمان نمی کنم که هدایت نه تنها در پایان کتاب بلکه در زندگی شخصی و اعتقادی، اعتقادی به پیروزی خیر بر شر نداشت! و البته تا این لحظه از گذر عمر جهان هم بواقع همین بوده. مگر اینکه خلافش ثابت شود. اما ما هم نباید صرفا بنشینیم و با شعا رهای موهوم خودمان را فریب بدهیم. که با مبارزه جهان و مملکت را گلستان می کنیم. همان کاری که امام کذاب کرد.و مملکت را گلستان کرد. در عین حال هیچ کدام از منتقدین تا کنون در تحلیل هایشان بوف کور را با اثار کافکا نسنجیده و شباهتی پیدا نکرده اند. الان از شما می شنوم. تا حدودی او را با گربه سیاه الن پو شبیه دانسته اند.در مورد خود کشی هم کافکا خودکشی نکرد بلکه بمرض سل مرد. که به اشتباه مرگ هر دو را خودکشی نوشته ای. پیروز باشی.

    پاسخحذف
    پاسخ‌ها
    1. ناشناس گرامی
      زمانی که یک اث به صورت «سوررئال» نوشته میشود؛ تبدیل به «متشابهات» میگردد. شما میتوانید «زوال ایران» را در آن ببینید؛ دیگری میتواند «زوال تمدن» را در آن ببیند؛ آن دیگری میتواند «زوال انسان» را در آن ببیند و بسیاری از زوالهای دیگر....
      امّا از این نظر که «صادق هدایت» به خط ترجمهٔ «آثار کافکا» افتاده بود و «ضارپ و ضورپ» بدون وقفه آثار او را ترجمه میکرد. و «بوف کور» نیز محصول همان دوران است. من این دو را به عنوان «قرینه» در کنار هم مینهم و «بوف کور» را «زوال تدریجی و مرگ زندگی در درون صادق هدایت» میدانم.
      این مسئله هیچ ربطی هم به «آیین شمنی» ندارد.
      فرانتس کافکا به سخت ترین شیوه «خودکشی» کرد. گویی که از خودش و «خدایش» انتقام میگرفت. او به بیماری «سلّ» دچار شده بود و به طور عمدی از دستورات پزشکان سرپیچی میکرد و داروهایش را بیرون میریخت.

      حذف