ه‍.ش. ۱۳۹۲ تیر ۲۱, جمعه

فرق الماس و ذغال

در میان اخبار مربوط به تظاهرات مصری ها نام مسجدی که اخوانی ها در اطراف آن تظاهرات میکنند نظرم را جلب کرد؛ این مسجد برای خیلی ها مسجدی است مانند مساجد دیگر؛ برای من هم همینطور است و فرقی بین مساجد و کلیساها و معابد یهودیان و معابد بودایی نمیبینم. همیشه «توده ها» در آنها جمع میشوند؛ کلمهٔ «توده» همیشه مرا به یاد «تودهٔ خاک»؛ «تودهٔ کاه»؛ «تودهٔ ذغال» و امثال آن می اندازد. «توده» نام تحقیر آمیزی برای «جمعی از مردم» است ولی اکثریت بسیار بزرگی از مردم در طول تاریخ نشان داده اند که چیزی به جز «توده» نیستند و این نام تحقیر آمیز گویای واقعیت وجودی آنهاست. توده ها با شیوهٔ «دریوزگی» که نام آنرا «عبادت»؛ «گرامیداشت»؛ و یا «پاسداشت» میگذارند حتی نامها را از محتوای واقعی آنها خالی نموده و با مزخرفات آلوده میسازند و زمینهٔ ظهور «شیادان» را فراهم میکنند تا به زبان آنان سخن بگویند.
نام این مسجد متعلق به بانویی است که در نوجوانی به خاطر فقر خانواده به کنیزی فروخته شد و در روند زندگی «ظاهراً» ناملایم و پر رنج خویش توانست گوهر وجودی خود را نمایان سازد و در نگاه «توده ها» تبدیل به «قطب» شود. اما او «قطب» نبود؛ بلکه زنی بود که در طی نبردهای سخت زندگی به پیروزی رسید؛ آنچه که از نظر «توده»ها رنج است؛ برای او «لذت نبرد» بود. نام این بانو نیز مانند بسیاری از نامهای دیگر بوسیلهٔ «توده» ها آلوده شده است و به نام او مسجدی بنا کرده اند و اکنون «توده» ها و شیادانی که آنها را رهبری میکنند در میدانی که به نام آن مسجد مزین است خواستار حاکمیت سخیف ترین و کثیف ترین اندیشه ها هستند.
آن بانو از زیر صخره ها رویید و آوازهٔ خود را مدیون نام قبیله؛ پدر؛ شوهر و یا برادرش نیست .....
نام آن بانو «رابعه عدویه» است.
الماس سخت و درخشنده ای که نامش در زیر «توده»های ذغال مدفون شده است.
نام و یادش گرامی باد.

کژدم

۲ نظر:

  1. کژدم گرامی، درود به شما
    در میان مقالات سیاسیتان بحثهای جالبی را مطرح می‌کنید. حکایتهای زندگی او را که می‌خواندم باز هم نتوانستم از دلسوزی برای او خودداری کنم. نه برای سختی‌هایی که کشیده است، بلکه حس تنهایی که در قلب چنین الماسی در میان توده‌ها وجود داشته و در حکایتهای زندگی‌اش موج می‌زند...
    آریو

    پاسخحذف

  2. با درود استاد. نوشته زیبایی بود . امیدوارم که نسلی در راه باشد که خرد را پذیرفته و باور های کهنه و عمه بلقیسی را بر نتابد و شهامت جور دیگر دیدن را داشته باشد .من این نگاه تازه را دوست دارم و آن را به فال نیک می گیرم و طلیعهٔ ورودمان به عصر روشنگری به روایت «کانت» می دانم .

    «روشنگری، خروج آدمی است از نابالغی٬ و نابالغی ناتوانی در به کار گرفتن فهم خویشتن است بدون هدایت دیگری»

    راستش من امیدوارم. چشم امیدم به روزی است که با قرن ها تاخیر در سرزمین من هم نقاب های جهل٬ خرافه٬ تعصب وکوری بردریده شود و هر یک از ما در بکار گیری فهم خویش آزاد باشیم. آن روز گناه کردن و نکردن مان از ترس خدایی که با اخگرداغ در جهنم ایستاده است نخواهد بود .التزام مان به ولایتِ عقل٬ علم و قانون خواهد بود و نه هیچ چیز دیگر، آن روز تقوا و پاک دامنی ما را پرده ای تعیین نمی کند. آن روز در جایگاه بلند خود خواهیم ایستاد و هیچ جنایتکاری حاکم بر سرنوشت ما نخواهد شد. من برای دیدن آن روز٬ روز شماری می کنم و می دانم که فرا خواهد رسید . دیر شاید، به مقیاس عمر من .
    در مقیاس تاریخ به پلک زدنی .
    به امید آن روز

    پاسخحذف