ه‍.ش. ۱۳۹۵ مهر ۵, دوشنبه

پرسیدی: ایران؟ .... کدام ایران؟ (بخش نخست)

این نوشته به بهانهٔ پاسخ به یکی از خوانندگان است که خواسته بودند نظرشان منتشر نشود و بیشترِ روی سخنشان با من و انتقاد از من بود که چرا دیگر دربارهٔ ایران نمی نویسم؟ این نوشتار ترسیم یک تصویر بزرگ است که میتواند  رابطهٔ گذشته و حال و آینده را مانند «گوگل ارث» (Google Earth)  ترسیم و تعریف کند.

ناشناس گرامی
من فکر میکنم که نه تنها در رابطه با ایران؛ بلکه در رابطه با بسیاری از مفاهیم و نظریه های سیاسی و معادلات جهانی از قبیل «دهکدهٔ جهانی» و «خاورمیانهٔ بزرگ» و بویژه معادله های «دو سَر باخت»ی  که رژیم کثیف شیعیان صفوی؛ ایران را به کام آنها کشیده است و ترسیم روند «شکست استراتژیک»؛ بسیار نوشته ام امّا مدتها است که به این نتیجه رسیده ام که ایران مدّت زیادی است که از  نقطهٔ بی بازگشت (آخرین نقطهٔ عطف) گذشته  و هیچ راهی به جز رسیدن به خط پایان شکست استراتژیک و ویرانی کامل در برابرش وجود ندارد؛ حتّی اگر رژیم انگلهای صفوی بخواهد راه «زین العابدین بیمار» را انتخاب کند و یا رژیم کثیف شیعی سرنگون شود.
به خاطر عمق و گسترهٔ ویرانه ای که باقی خواهد ماند؛ هیچ تغییر قابل توجّهی که در کوتاه مدّت (۱۰ تا ۱۵ سال) بتوان احساس کرد؛ مشاهده نخواهد شد حتّی اگر رهبر رژیم جدید «کوروش بزرگ» باشد. شاید بگویید که بسیار نا امید شده ام و وضعیت به این بدیها هم نیست و روزنه های امید فراوانی وجود دارند. امّا نظر من این است که فاجعه بسیار عمیقتر از آنی است که فکرش را میکنیم و هر روزه به عمق و گسترهٔ آن  افزوده میشود.
وقتی خبر «واگذار کردن مدیریّت چاه بهار به هندوستان» را میشنوید؛  باید نه «زنگها» بلکه «ناقوسها» در ذهنتان به صدا در آیند و به  مفهوم قدیمی «استعمار» (عصر قاجار تا مصدّق) فکر کنید؛ زمانی که بیگانگان برای مدیریّت «حضور مستقیم» داشتند.
حتّی اگر  شیوهٔ استعمار کهن را نیز بپذیریم؛ مگر «هندوستان» که خود یک کشور در حال توسعه (یعنی عقب مانده) به شمار می آید؛ چه چیزی دارد که به ایران بدهد؟ مگر آنکه وضعیت ایران چنان تأسف بار است که «هندوستان» با آنهمه مشکلات داخلی که نمونهٔ بارز و سمبلیک آن این است که برای هر ۹۰ نفر «یک مستراح» دارد؛ برای رژیم شیعه مسلک «قبلهٔ تمدّن» به حساب می آید. همان هندوستانی که در برابر نفت برنجهای پسمانده و مسموم و غیر استاندارد و کپک زده اش و یا سایر محصولات بُنجل خود را برای ساکنین ایران توسط دلّالهای «بیتهای گوناگون کرمهای مستراح صفوی» و یا «هیئت مؤتلفه ای ها» و سپاه پاچاهارداران؛ صادر میکرد و حد اکثر اینکه میخواست بدهی هایش را به «روپیه» بپردازد (چیزی در حدّ «شاهی» و «دینار»). ماجرای «چین» را هم همگان  میدانند که بسیار مشابه است. 
مثلی قدیمی هست که میگوید: در میان اینهمه پیامبر چرا «جرجیس» را انتخاب کردی؟ پاسخ این مثل در مورد رژیم خیانت پیشگان صفوی مسلک و ساکنین آریایی نژاد ضریح لیس حسین و رضا اسهالی که خود را ایرانی میدانند این است: «هیچیک از پیامبران نامدار؛ تقاضای ساکنین آریایی نژاد شیعه مسلک خاک بر سر و نابغه های ازدواج سفیدی و سینه زنان زینب صیغه ای را به تخمش نیز حساب نمی کند»؛ لذا گزینه ای به جُز «جرجیس» نمانده است.

نقش و تاثیر «گلوبالیستها» بر ایران

بارها گفته ام که تمامی جفتک پرانیهای خمینی و انگل فرزانه به این خاطر بوده و هست که  به آنها «کوچه» دادند و همچنان کوچه میدهند تا تمامی «قِرِ کَمَرِ اسلامیشان را بریزند» و هر چه بیشتر ایران را در باتلاق فرو ببرند. استاد فرود فولادوند نخستین کسی بود که این مسئله را مطرح نمود؛ امّا متاسفانه آنرا در چهارچوبهای کهن از «تعریف استعمار» بر رسی میکرد. امّا من   تلاش کردم که دلایل اصلی این «کوچه دادنها» را در دنیای کنونی که بسیار با دوران استعمار در زمان  «قاجاریه» و «مصدّق» و «حاجی محمّد رضا» تفاوت دارد بررسی کنم  ولی فکر می کنم که سخنانم  شنیدار نداشته  و گوشی را نوازش نداده  است.
«تفکّر تکفیری شیعی» که نقطهٔ مقابل «تفکّر تکفیری سنّی» است؛ مهم ترین سلاحی بود و همچنان هست که توان آنرا دارد تا خاورمیانه را به آتش بکشد و تا کنون وظیفهٔ خود را به نیکی انجام داده است و دقیقاً به همین خاطر است که حاکمیت شیعی حاکم بر ایران در معادلهٔ «توازن قوا برای ویرانی تدریجی ساختارهای کُهن خاورمیانه» همچنان کاربُرد دارد.
حاکمیّت شیعی ایران؛ پُلی است که در نهایت توانست روسیه را نیز به این بازی مرگبار بکشاند. هرچند که «پوتین استراتژیست» همچنان فکر میکند که در حال بازی کردن با ورقهای منطقه ای برای دفاع از منافع روسیه است؛ امّا از این امر غافل است که «منافع خیالی روسیه» همان تله ای است که برای روسها گسترده شده است؛ تا آنها را به «میدان مین» بکشانند. واقعیتهای کنونی نشان میدهد که روسها؛ به این میدان مین کشانده شده و هر روزه بیشتر از روز پیش در آن پیش میروند. هرچند که روسها فکر میکنند که با استفاده از نیروهای انگل فرزانه به عنوان «سدّ شکن» به پیش میروند؛ امّا واقعیت این است که «روسها وارد این میدان شده اند» و باید بهای ورود به این «تئاتر» را بپردازند. پرسش بعدی این است که آیا روسها برای پرداخت بهای بلیط نیز سناریویی دارند؟ پاسخ این است که بله... روسها بهای بلیط ورود به این نمایش را از جیب «ایران» پرداخت میکنند و در نهایت نیز ساکنین ایران هستند که این بها را خواهند پرداخت و روسها با لیسیدن لبهایشان و پاک کردن صورتشان؛ خواهند توانست با تحمّل زخهای سطحی بیرون بروند. امّا همهٔ اینها فقط یک «رؤیا» است؛ زیرا روسیه با اینکه دارای قدرت اتمی است؛ امّا از نظر اقتصادی شبیه یک کشور جهان سوّمی میباشد. لذا زمین بازی روسها بسیار تنگ است و تنگی زمین بازی برای کشوری مانند روسیه امکان «فروش دوستان و نوکران احمق» برای حفظ منافع روسیه را افزایش میدهد؛ و این؛ همان سرنوشت نهایی ایران و ساکنین ایران است که برای چند صدمین بار توسط دیگران فروخته شوند و همچنان بر احساس «آریایی نژاد کوروش پرست بودن» ولی «اخته و بی خایه» باقی بمانند تا منتظر «شنبه بازاری دیگر» و «فروخته شدن به دستی دیگر» باشند.

ناشناس گرامی

حتماً ویدیوی «روسپی زاده خزعلی» را که به رادیو فردا نیز کشانده شد را نیز دیده اید. این ویدیو برای شما چه پیامی دارد؟ آیا کژدم همهٔ این سخنان را سالها پیش از به وقوع پیوستنشان نگفته بود؟ آیا کژدم با نوشتار کوتاه «هوی.... حاجی بادمجان میرزا قاسمی» .... همهٔ این هشدارها را پیش از وقوع فاجعه مطرح نکرده بود؟ ... پس آن نقطهٔ مهم که باید از آن آغاز میکردیم؛ به کجا رفته است؟..... من میگویم که آن نقطه به تاریخ پیوسته است و این «روسپی زادهٔ خزعلی» در حال قرقره کردن مدفوعی است که کژدم سالها پیش ریده بود.
اینکه سخنان  چند سال پیش کژدم؛ توسط روسپی زاده هایی که خود را «امید ایرانیان» مینامند؛ قرقره میشود؛ نشانهٔ روشنفکری و نوید «آینده ای روشن» نیست. بلکه سخن گفتن از «کذشته» است که به نام «کشف و شهود روشنفکرانه» به خورد «آریایی نژادهای خاک بر سر» داده میشود (نوش داروی بعد از مرگ سهراب).
بارها گفته ام که حملهٔ جورج بوش به عراق؛ یک اشتباه نبود؛ حتّی اولتیماتوم حمله نیز اشتباه نبود و به صورتی کاملاً عمدی صورت گرفت. حتّی استفاده کردن از «احمد چلبی» نیز اشتباه نبود؛ بلکه همهٔ اینها برای پی ریزی یک سناریوی بزرگ مورد استفاده قرار گرفتند. احمد چلبی را به عنوان «منبع اطلاعاتی قابل اعتماد» مطرح نموده و سپس او را به عنوان کسی که در حال فریب دادن «جورج بوش» است تا صدّام حسین کافر را سرنگون کرده و عراق و کربلا مانند هلو به دامن انگل فرزانه خواهد افتاد؛ به پاچهٔ انگل فرزانه فرو کردند و از کمکهای رژیم انگلهای صفوی برای حمله به عراق سود جُستند. این همان چیزی بود که «گلوبالیستها» میخواستند تا «جنگ شیعه و سّنّی» آغاز شود و «احمق فرزانه» بنا بر «طبیعت ثانوی مذهبی» به سادگی بدام افتاد و آنچه که اکنون در خاورمیانه و آفریقا میبینیم ؛ «نوع رقیق شدهٔ اهداف کلان گلوبالیستها» میباشد که هرچند که بارها توضیح داده ام؛ باز هم توضیح خواهم داد. من حمله به عراق را در حد انفجار اتمی میدانستم که امواج انفجار آن تا شمال آفریقا و آسیای مرکزی و ترکستان چین خواهد رفت. این حرکت با آنچه که  «بهار عربی» نام گرفت؛ پیگیری شد. اگر به سخنان جورج بوش و اوباما نگاهی بیندازیم؛ نقاط مشترک زیادی در رابطه با حکومتهای خاورمیانه و روسیه خواهیم دید. استراتژی کلان «گلوبالیستها»؛ همهٔ حکومتهای منطقه را هدف قرار میداد و جورج بوش و اوباما؛ به این حکومتها هشدار میدادند که خود را با واقعیتهای آینده تطبیق دهند و گرنه دچار بحران خواهند شد. این سخنان مشترک و مشابه را حتّی در رابطه با اسرائیل نیز میتوانید به صورتی روشن پیدا کنید. جورج بوش اسرائیل را نصیحت میکرد که «باید به گذشتهای دردناک تن در دهد» و همین سخنان توسط اوباما نیز به شکلی جدّی تر پیگیری شد. حملهٔ بعدی به خاورمیانه توسط گلوبالیستها با «بهار عربی» آغاز گردید که نتایج آن را در سوریه و لیبی میبینیم. عملیات «اخوان المسلمینی سازی» منطقه با مقاومت شدید عربستان و مردم مصر و تونس شکست خورد. لذا حملهٔ سوّم با ظهور «داعش» آغاز گردید.

ادامه دارد

کژدم




ه‍.ش. ۱۳۹۵ شهریور ۲۱, یکشنبه

کلامی از عیسی ناصری






بگذارید کلام عیسی ناصری را کژدم دوباره بنویسد ... مطمئن باشید که آسمان به زمین نخواهد آمد.....

امّا .... شاید هم آسمان به زمین بیاید و به خاطر «سبک وزنی» ما را نیز به آسمان بِبَرَد:

بگذارید به نوعی دیگر بگوییم و بنویسیم آن کلام زیبا و بسیار ژرف عیسی ناصری را:

«به نزد من بیایید ای زجرکشیدگان و گرانباران که صلیب زندگی را بر دوش میکشید .... و من شما را آرامش خواهم داد
صلیبی را که من بر دوش کشیدم بر دوش گیرید و از من بیاموزید که چگونه بردبار  باشید تا در روح خود آرامش بیابید صلیبی که من بردوش کشیدم سبک بود و بار زندگی را بر من سبک تر کرد
من آغار و من انتها هستم. من رنج و من رهایی هستم
من بی مقدارترین و من تواناترین هستم
اگر مرا بیابید؛ خود را در ملکوت توانایی و قدرت خواهید دید.
رنج و صلیبتان سبک خواهد شد و بر قلّه های سبک باری پرواز خواهید کرد
رنج و صلیب با من آغاز و با من پایان میگیرد
»

کژدم تعمید دهنده

ه‍.ش. ۱۳۹۵ شهریور ۳, چهارشنبه

بالاخره ترکهای عثمانی از لانه بیرون آمدند.

برای بیرون کشیدن روباه از لانه؛ معمولاً لانه اش را دود میدهند. به همیگونه بشار اسد را از لانه بیرون کشیدند و سپس لانهٔ انگل فرزانه را دود دادند که گام به گام به هزینه کردن  نیروهایش روی آورد و اکنون در حال هزینه کردن خاک ایران است و از این مرحله نیز فراتر خواهد رفت؛ زیرا همهٔ این پسمانده های تاریخ در هر گامی که به پیش میگذارند؛ در آرزوی بازگردانیدن شرایط به «روز پیشین» میسوزند و اینگونه است که ذرّه ذرّه آب و سپس بخار میشوند. «پیروزیهای روزانه» و «شکستهای روزانه» (بیم و اُمید) را باید «بنزین حرکت این ماشینهای کُهنه و زنگ زدهٔ احمق» به حساب آورد و پیروزی در کار نیست.
اکنون نوبت ترکهای عثمانی است که به قافلهٔ بازندگان بپیوندند. امروز روز آغاز روند شکست استراتژیک ترکهای عثمانی است.
این روز را به خاطر بسپاریم.  «خردوغان» میداند که یک دست در دست «ناتو» و یک دست در دست «پوتین»؛ نه تنها نقطهٔ قوّت نیست؛ بلکه نشانهٔ آشکار وخامت وضعیت ترکهای عثمانی است که از «جفتک پرانی خرانهٔ خود» در ۶ سال اخیر؛ هیچ دست آوردی نداشته اند. امّا ناچار است که مثل بقیّه به «گلّه» بپیوندد.
اوباشان حاکم بر «دوحه» (قَطَر) نیز باید بدانند که این «شُتُر عثمانی کُش»؛ به در خانهٔ آنها نیز خواهد آمد و هرگز فکر نکنند که «نفت و گاز» آنها را نجات خواهد داد. زیرا اگر امروز مال آنها است؛ فردا مال دیگران خواهد شد.
ترکهای عثمانی اگر توانستند در «کوبانی» پیروز شوند؛ باز هم پیروز خواهند شد.
امروز دری گشوذه شد که کردهای سوریه میتوانند پوزهٔ بزرگ و افسار گسیختهٔ ترکهای عثمانی را به خاک بمالند.

کژدم

ه‍.ش. ۱۳۹۵ مرداد ۳۱, یکشنبه

روز ۱۰ نوامبر ۲۰۱۶ .... روز به مقصد رسیدن مسافر قطار سَکّوی 3/4 9

اکنون کمتر از ۸۰ روز به انتخابات تاریخی آمریکا مانده است. گلوبالیستها در هر دو حزب اصلی آمریکا از هر آنچه که از دستشان بر می آید؛ برای بازداشتن مسافری که از سکّوی  3/4 9  سوار قطار  شد  از هیچ امکانی  فروگذار نکردند.  پس از انتخابات  درون حزبی «نیو همپشایر»؛ حزب دموکرات آمریکا به طور کامل «مطمئن» شدند که رقیب انتخاباتی آنها همین مسافری است که از «ناکجا» سوار قطار شد و اگر به تبلیغات حزب دموکرات  از همان دوره تا کنون مراجعه کنید؛ خود را برای رویارویی با «دونالد ترامپ» آماده میکردند و میدانستند که ۱۶ نفر بقیّه رفتنی هستند.
البتّه  از سالهای پیش به خاطر شنودهای گستردهٔ NSA گلوبالیستها لانه کرده در حزب دموکرات پیشاپیش میدانستند که مردم از بازیهای «به من رأی بده و برو گمشو» خسته شده اند و بسیار خشمگین هستند و هُل دادن «برنی سندرز» برای ایجاد «امید» و کشاندن ناراضیان پُر شمار به پای صندوقهای رأی و سپس هدایت آن به سبد هیلاری کلینتون؛ به همین خاطر طرّاحی شده بود. رفتار «برنی سندرز» در پایان انتخابات درون حزبی حزب دموکرات نشان داد که او به هیچ یک از سخنانی که برای جمع آوری رأی به زبان آورده بود اعتقاد نداشته است و به هواداران پُر احساس خود خیانت کرد و با بی آبرویی حذف شد. سناریوی انتخاباتی حزب دموکرات نشان میدهد که با اینکه شخصیت قدرتمندی برای نامزد شدن نداشتند؛ امّا با «برنی سندرز» به عنوان Plan B در صدد پرکردن این خلأ بوده اند و برنی سندرز اصالت نداشته است.
در سوی دیگر حزب جمهوریخواه  نیز از بیماری نداشتن شخصیّت قدرتمند رنج می بُرد و کاندیداهای «تازه نفس حزب» نیز بوی کهنگی میدادند؛ زیرا با سیطرهٔ اندیشه های «گلوبالیستی» بر حزب جمهوریخواه؛ فرق زیادی میان این دو حزب احساس نمی شد و در تمامی دوران ۸ سالهٔ ریاست جمهوری اوباما؛ رهبران گلوبالیست حزب جمهوریخواه نشان داده بودند که با کمی «ذِقّ و وقّ»؛ در نهایت با تصمیمات حزب رقیب کاملاً هماهنگ هستند. این هماهنگی را در بسیاری از نوشتارهای چند سال گذشته بارها برشمرده ام. هرچند که در آن دوره؛ مطالب را  با دیدگاهی بر اساس کلاسیکها و درک سنّتی که از این دو حزب در ذهن داشتم مطرح نموده ام؛ امّا همچنان درست بودند و هستند.
مسافری که از سکّوی 3/4 9 سوار قطار انتخابات شد؛ به سرعت رقیبان ضعیف حزبی خود را به سادگی از میدان بیرون راند و تمامی تلاشهای گلوبالیستهای درون حزب جمهوریخواه را به حاشیه راند  و ۲ نفر آخر نیز (تد کروز و جان کیسیک) با سر و صورت زخمی و بی آبرویی از میدان بیرون رفتند. اگر یادتان باشد در زمانی بسیار پیش از آنکه حزب جمهوریخواه نامزد نهایی حود را اعلام کند؛ در نوشتار «ظهور عقاب بزرگ» نوشتم که «دونالد ترامپ» راه چاره ای برای حزب جمهوریخواه نخواهد گذاشت و آن اینکه یا به او رأی دهند و یا به حزب رقیب؛ و دیدیم که گسستهایی که در این حزب بوجود آمد؛ همین امر را نشان میداد. لذا برای من رأی دادن عدّه ای از جمهوریخواهان قلّابی (گلوبالیستها) به هیلاری کلینتون یک «سورپرایز» نیست. زیرا آنرا پیشاپیش دیده بودم. سورپرایزها برای کسانی اتّفاق می افتد که مانند «گلّه ها» حرکت میکنند و ذهنشان با شنیدن «اخبار روزانه»؛ اینسوی و آنسوی میرود.
روز ۱۰ نوامبر ۲۰۱۶ روزی است که شمارش آرا به پایان رسیده و مسافر سکّوی 3/4 9 از دیوار خواهد گذشت.


و این؛ تازه آغاز ماجرا و سفری رویایی خواهد بود.

نخستین گامهایی که در داخل آمریگا برداشته خواهند شد:

۱- با آغاز کارهای وسیع عمرانی؛ بازار کار رونق خواهد گرفت.
۲- مساجد و مجتمعهایی که «تشیّع ولایت فقیهی» و یا «تسنّن سلفی مسلکی» و یا «اخوان المسلمینی» را تبلیغ میکنند؛ بسته خواهند شد.
۳- مرزها به سوی هرگونه مهاجمی؛ چه مهاجمین افتصادی؛ مهاجمین عقیدتی و فرهنگی بسته خواهد شد.
۴- خانه تکانی بزرگی در مجالس کنگره و سنا به وقوع خواهد پیوست و از هم اکنون برخی نمایندگان میدانند که این آخرین دورهٔ آنها برای نشستن بر صندلی قؤّ مقننه است.

نخستین تغییرات برون مرزی:

۱- خانم آنجلا مرکل آدیداس فروش و رئیس جمهور فرانسه و احزبی که خون  گلوبالیستها در رگهایشان جریان دارد  باید از سیاست خداحافظی کنند و زمان به قدرت رسیدن احزاب ناسیونالیست اروپایی  در حال فرا رسیدن است.
۲- سازمانهایی مانند «داعش»؛ «القاعده»؛ «حماس»؛ «حزب الله لبنان» زیر ضربات سنگین خواهند رفت. دولتهای «ترکیهٔ عثمانی» و «قطر» و «رژیم انگلهای صفوی حاکم بر ایران» باید پاسخگوی تمامی کثافتکاریهای خود باشند.
۳- در همان نخستین روزها؛ بازار سهام آسیا و اروپا و آمریکا تکانهای شدیدی خورده و شرکتهای چینی به روند «اعلام ورشکستگی» خواهند پیوست که خبر بسیاز بدی برای «تولیدکنندگان اوپک» است.
۴- ناتوی عربی در صورت عقب نشینی از ایدهٔ «چپاندن قوانین شرعی»؛ برای شرکت در ایجاد تغییر در سوریه و عراق؛ بکار گرفته خواهند شد.

و این هنوز آغاز ورود به دنیای جادویی است.

کژدم

ه‍.ش. ۱۳۹۵ مرداد ۲۸, پنجشنبه

ترکهای عثمانی؛ اخوان المسلمین بازی و محاسبات سراسر اشتباه

ترکهای عثمانی نیز مانند ساکنین ایران در «فرزانه خواندن» رهبرشان دچار اشتباها بزرگی شدند. اگر انگل فرزانه با بروی کار آوردن ملیجک مشهورش (احمدی نژاد) از یک سوی تمامی اقتصاد را به «غارتگران سپاه پاچاهارداران» و باندهای گوناگون اوباشان اطرافش (بیتهای گوناگون انگلها) سپرد و ترمز لوکوموتیو «بمب اتمی» را بُرید. شاهد جام زهر «برجام» و ضربات ناشی از «اقتصاد متمرکز در دست اوباشان» شد. جایزهٔ نفیس روسی اش را هم که یک «فوتوکپی مقدّس» بود را گرفت و اکنون در حال «ذِقُ و وِقّ» کردن است. امّا در ازای تعطیلی کامل محصولات دروغین اتمی (چیزی در مایهٔ تانک فلّاق) و تمامی ثروتهای ملّی به هدر رفته و گسترش کویر و ویرانی زیرساختهای صنایع دروازه دولابی؛ نه تنها هیچ عایدش نشد؛ بلکه اکنون برای حفظ وجود متعفّنش؛ در حال تبدیل کردن ایران به یکی از استانهای روسیه است و البته چاره ای هم ندارد و باید این خیانت را با نام «همکاریهای راهبردی با روسیه» به خورد الاغهای آریایی نژاد شیعه مسلک بدهد. این رابطهٔ «راهبردی با روسیه» را باید  در همان عمق و سطح رابطهٔ «ساری قولو خان» (روسیه) و «پِسَرَک» (انگل فرزانه)؛ ارزیابی کرد.
ترکهای عثمانی نیز به همین راه رفتند؛ از اینکه «گلوبالیستها» به ترکها کوچه دادند تا به زندگی خود سر و سامانی داده و دهکوره ای به نام ترکیه را رنگ و لعابی بزنند و در تبلیغات گستردهٔ بین المللی؛  ترکیهٔ عثمانی را به عنوان نقطهٔ تلافی «اسلام میانه رو و دموکراسی» معرفی کردند؛ امر بر عثمانیها مشتبه شد و با شنیدن صدای «جرینگ جرینگ» چند دلار در جیبشان؛ فیلشان یاد «امپراتوری عثمانی» کرد. در روند ۵ سال گذشته اطلاعات زیادی در رابطه با نقش اردوغان در «پولشوییها»؛ «غارتها»؛ «تشکیل و آموزش و تسلیح گروههای اسلامگرا»؛ بویژه «داعش» و «القاعده» و «اسلامگرایان ترکستان چین» (اویغورها) جمع آوری شده است و نه تنها ملیجک مشترک «خامنه ای - اردوغان» (رضا ضرّاب) در زیر بازجویی FBI است؛ بلکه اسناد محرمانهٔ زیادی مانند رودخانه از طرف هواداران «فتح الله گولن» به سوی سازمانهای اطلاعاتی کشورهای غربی سرازیر میشوند.
اردوغان که دچار مالیخولیای استالینی شده است؛ اکنون در حال کندن یک گور دسته جمعی برای تمامی ارگانهای ترکیه است.
تلاش چاپلوسانهٔ اردوغان برای پذیرفتن نوکری کرملین نیز؛ موفّق نبوده است و روسها تقاضاهای زیادی از اردوغان دارند که بدون برآورده شدن؛ قلّادهٔ «سگ دربار» را به همین سادگی به گردن اردوغان نخواهند انداخت و اردوغان در ۵ سال گذشته نشان داده است که مانند اجدادش فقط یک «راهزن سر گردنه» است و پوشیدن کُت و شلوار و کراوات؛ ماهیتش را تغییر نداده است.
میگویند که اگر گدایی پادشاه شود؛ تا یکصد سال از او بوی گدایان به مشام میرسد و اگر پادشاهی گدا شود؛ تا یکصد سال بوی پادشاهان میدهد.
حال ببینیم که «حزب عدالت و توسعه» (اخوان المسلمین ترکهای عثمانی) در طی ۲ دههٔ اخیر چه گلی بر سر ترکها زده است:
۱-  ضرباتی که ارتش ترکیه از دست اردوغان خورده است دهها برابر بیشتر از ضرباتی است که در نبردهای ۴۰ ساله با پ.ک.ک تحمل کرده است.
۲- تا کنون به هیچ افسر و یا ژنرال ارتش ترکیه از طرف نیروهای پ.ک.ک تجاوز جنسی نشده است. امّا اکنون توسط خود تُرکها به افسران نظامی ترکیه؛ تجاوز جنسی میشود. (کهریزک اخوان المسلمینی). «پان ترکهای آذربایجان» که عاشق اردوغان هستند نیز باید این واقعیتها را در محاسبات خود بگنجانند و بدانند که خون آنها از خون افسران ارتش ترکیه رنگین تر نیست.
۳- بی اعتباری عمیق در سطح بین المللی  تُرکهای عثمانی؛ به خاطر چرخشهای ناگهانی در سیاست خارجی. چرخشهای ناگهانی؛ ارزش ترکهای عثمانی را تا حدّ «ارزش روسپی» پایین آورده است و ترمیم این زخم تقریباً ناممکن است.(در نوشته های  گذشته به این بی اعتباری اشاره ها کرده ام). به همین خاطر نیز پس از حرکت چاپلوسانهٔ اردوغان به درگاه کرملین؛ روسها از او «گارانتی ملموس برای اظهار نوکری» میخواهند و این گارانتی؛ به قیمت تخریب کامل روابط ترکیه با غرب منتهی خواهد شد.
۴- صنعت توریسم  ترکیه در آینده ضربات سنگینی خواهد خورد و در رابطه با صادرات مواد غذایی و پوشاک هم اکنون نیز بخشی از بازار خود را در کشورهای عربی و بویژه مصر از دست داده است و تقاضاهای احمقانهٔ اردوغان از مصر برای خریدن بنجُلهای ترکیه نیز به جایی نرسیده است. زیرا ترکهای عثمانی با همکاری اوباشان حاکم بر قطر و حماس و سپاه قدس؛ در انتفال نیروهای داعش به صحرای سینا و تسلیح آنها بر علیه حکومت مصر؛ به این سادگیها فراموش نمیشود.
۵- تهدید اروپا به گسیل کردن نیروهای داعش؛ نه تنها دردی را دوا نخواهد کرد؛ بلکه میتواند برای تُرکهای مقیم اروپا نیز دردسر ساز باشد. بویژه اگر دونالد ترامپ برندهٔ مبارزات انتخاباتی باشد و جان تازه ای به جنبشهای ناسیونالیستی اروپایی دمیده شود. زیرا دونالد ترامپ زمانی که از همپیمانان آمریکا در خاورمیانه نام می بُرد؛ از ترکهای عثمانی یاد نکرد.
۶- دستگیریها و اخراجهای بسیار گسترده و و شکنجه ها و زندانی کردنهای وسیع؛ نفرت داخلی از اردوغان و اخوان المسلمین را به شدت برخواهد انگیخت. مشکل اینجاست که کار تمام شده است و همهٔ درها به روی اردوغان در حال بسته شدن هستند.

کژدم




ه‍.ش. ۱۳۹۵ مرداد ۹, شنبه

«انترناسیونالیسم نوین سرمایه داری بین المللی» و ظهور «ناسیونالیسم» (بخش سوّم )

واقعیت گریز ناپذیر کنونی این است که جامعهٔ جهانی در آستانهٔ «رنسانس نوین در مقیاس جهانی» قرار گرفته است. این رنسانس؛ برخلاف رنسانس چند سدهٔ پیشین اروپایی؛ اهدافی از قبیل «تنویر افکار» و سقوط حاکمیت مذهبی واتیکان را دنبال نخواهد کرد. اسناد کنونی نشان میدهند که «رهایی از چنگال جذام دینی» نه تنها مدّ نظر نیست؛ بلکه «پیشنهاد داشتن حکومت مذهبی و تعمیق افکار دینی» از طرف «خدایان اقتصاد و پیشرفتهای علمی و اقتصاد»  به کشورهای جهان سوّمی؛ یک هدفِ تعریف شده است.  بهار عربی و فشارهای تبلیغی و حمایتهای سیاسی و دیپلماتیک غرب برای به کرسی نشاندن اخوان المسلمین و تقویت کلیسا برای تولید همبستگی در کشورهای غربی؛ آشکارتر از آن هستند که بتوان انکار کرد. تولید و راز بقای حکومت ننگین شیعیان صفوی در ایران و تولید حکومت خزندهٔ اخوان المسلمینی در ترکیه و ایجاد کانونهای دیگر اسلامگرا که هر یک از آنها؛ سایر گروههای رقیب اسلامی را  بر اساس  ماجرای «مسجد ضرار» تکفیر میکنند و مسجد خود را «مسجد الّنبی» میدانند؛ هیچ نشانی از تکرار «رنسانس نوع اروپایی» در خاورمیانه ندارد. حتّی مزخرفاتی که از طرف موجودات سخیفی مانند اکبر گنجی و همپالگیهایش انتشار می یابند؛ اگر ستون پنجم وزارت اطلاعات رژیم کثیف شیعی ایران نباشند؛ در راستای «باز تولید تشیّع» هستند و در مجموعهٔ رنگارنگ «تفکرات اسلامی» (بخوانید بافتنی های اسلامی)؛ نقشی هماهنگ با اهداف «خدایان دانش و اقتصاد» در منطقه را دارند.
لذا؛ کسانی که افکار کلیشه ای آنها از حدّ «کپی برداری» از «رنسانس غربی» و تجویز و تکرار احمقانهٔ آن برای دنیای «جذامیان اسلامی» فراتر نمیرود؛ نه تنها راه چاره نیستند؛ بلکه بخش اصلی خوابهای استراتژیکی هستند که «خدایان دانش و تکنولوژی و اقتصاد» برای خاورمیانه و ایران  دیده اند؛ میباشند. فقط تصوّر کنید که سرزمینی در حال ویران شدن و حملهٔ غارتگران و تبدیل به کویر شدن است و «معجزهٔ اکبر گنجی» این است که بگوید: «امام دوازدهم = مهدی؛ دروغ است و تعداد آنها ۱۱ بوده است» و هیچ حیوان انسان نمای آریایی نژاد باهوش و خاک برسرشیعه مسلک؛ از خود نپرسد که: .... که چه بشود؟ ...... گیرم که  ۱۰ و یا ۹ و یا ۶ بوده است..... که چه بشود؟
و یا حیوان دیگری به نام «نیک آهنگ کوثر»؛ مقالهٔ وزینی در بارهٔ «کویر شدن تدریجی ایران» بنویسد و در BBC منتشر شود؛ که سَر و تَه آن این است که به رژیم کثیف شیعی؛ پیشنهاد میکند: «تو رو خدا اینکارها را نکنید»؛ در حالی که این موجود کثیف میداند که داستان از «تو رو خدا» ها گذشته است و تا زمانی که این قوم کثیف شیعه مسلک بر ایران حکومت میکنند و تا زمانی که ساکنین ایران چیزی به جز «پشگلهای شیعه مسلک و یا سُنّی مسلک» نیستند؛ تنها مسیر روبروی آأنها «نابودی» است و  پیشنهادات «تو رو خدایی» مسیر زندگیشان را تغییر نخواهد داد. (اینجا)
اکبر گنجیها و «رأی منو پس بگیرها» و نیک آهنگ کوثرها؛ نشانه های بارز «عقبماندگی و حماقت ملّی ساکنین ایران» هستند و بر خلاف ادعاهای آنها که «کون خر را پاره میکند» (مانند اختراع تانک فلّاق و جنگنده های فوق مدرن)؛ هیچ نقشی در آیندهٔ جهان مگر ایفای نقش «نوکران» و «بردگان نوین» نخواهند داشت؛  اسناد حرکتهای سیاسی ساکنین ایران و نتایج به بار آمده از آنها در سدهٔ اخیر نشان میدهند که میانگین درجهٔ هوش «ساکنین ایران» زیر ۸۰ است. زیرا یا مسیر نادرستی را انتخاب کرده اند و یا اشخاص «کودن و احمق» را به رهبری پذیرفته اند و یا در میانهٔ جنبش؛ آنرا نیمه کاره رها کرده  و به همان نقطهٔ پیش از آغاز جنبشهایشان بازگشته اند. حماقت ملّی شاخ و دُم ندارد و آشکارتر از این نمیتواند باشد.
آنهایی که مخالف این نظریه هستند؛ فقط نشان دهند که کدامین کار در یکصد سال اخیر در ایران آغاز شده و به شکوفه نشسته و میوه داده است؟   تلاشهای ایران پرستانهٔ ادّعایی ۱۴۰۰ سالهٔ ایرانیان توسّط مورّخین پان ایرانیست؛ به جز یاوه سرایی نیست و گرنه اگر این یاوه سراییها را باور کنیم؛ به نتیجه ای هولناک تر میرسیم و آن اینکه: «نتیجهٔ این تلاشهای ۱۴۰۰ ساله دیدن تصویر انگل کبیر بنیانگذار در ماه بوده ؛ و نتیجهٔ نهایی همهٔ آن تلاشها؛ قصد کنونی رژیم انگلهای صقوی حاکم بر ایران برای خرید پسمانده های اتمی بلغارستان و چپانیدن آن به عنوان اختراعات دانشمندان هسته ای اسلامی شیعه مسلکِ حاکمیت پر افتخار و ننگین صفوی به ماتحت آریایی نژادهای باهوش ساکن ایران».

در آینده ای بسیار نزدیک که از نظر زمانی؛ چیزی  در حدّ «پِلک زدن» در مقیاس «تعریف زمان بر اساس تاریخ زندگی گونه های انسانی» است؛ با تغییراتی شگرف روبرو خواهیم شد که اعجاب و درخشندگی آنرا شاید بتوان با فرود آمدن یک سفینهٔ فضایی در زیستگاه  یک قبیلهٔ متعلّق به «عصر شکار» مقایسه نمود.

حتماً با سلسله برنامه های «یک خانه؛ یک زمین» که در رادیو فردا منتشر می شد آشنا هستید و حتماً با نظریهٔ «گرمایش زمین» که توسط آقای «الگور» (Al Gore) به یک نظریهٔ «هژمونیک» در سطح جهانی تبدیل شد نیز آشنا هستید؛ نظریه ای که حتّی تعداد «عطسه ها» و «سُرفه ها» و «گوزیدن ها» و تأثیر آنها بر گرمایش زمین را محاسبه میکند. چیزی شبیه به کتابهای فقهی و جامع «توضیح المسائل شیعی» که میزان تأثیر «ایستاده شاشیدن» بر کفر و ایمان و ضرورت رفتن به «جهنّم» به خاطر «ایستاده شاشیدن» را توضیح میدهد؛ امّا فروختن دختر خردسال ۱۱ ساله به یک پیرمرد را با توجیه «سنّ شرعی ازدواج» را «مشروع» میداند و «شرافت انسانی» را در چهارچوب «بیشرفی اسلامی» بازتعریف میکند.... و باز هم حتماً با نظریهٔ «انترناسیونالیسم کارگری» نیز آشنا هستید که میگوید:
« این طبقه آنقدر باهوش است که میتواند دنیا را مدیریت کند (مثل احمدی نژاد)» ولی نظریه پرداز از خود نمی پرسد که چرا این «نابغه ها» هزاران سال است که یا «برده» و یا «حمّال» بوده اند؟
نظریّه ای که که نتیجهٔ درخشان آنرا پس از فروپاشی اتّحاد جماهیر شوروی؛ دیدیم و فهمیدیم که «کارگر قرقیز» و یا «کارگر اُزبَک» با کارگر روس و یا بیلوروس؛ بسیار فرقها داشته اند و نوشته های آتشین «مارکس»؛ «لنین»؛ «ماکسیم گورکی» و «روزا لوکزامبورک» را باید به «مستراح» ریخت.
باز هم حتماً با «منشور حقوق بشر سازمان ملل متّحد» وسازمانهای حقوق بشری و در رأس آنها «دیده بان حقوق بشر» و امثالهم آشنا هستید که به پشتوانهٔ آنها؛ «سازمانهای خیریّه» مانند قارچ روییده اند و نه تنها از وجود «گاوهای داوطلب بشر دوست کوته فکر» استفادهٔ مجّانی میبرند؛ بلکه از هر یک دلار و یا یورو و یا پوند که به این مادر به خطاهای بشردوست اهدا میشود؛ تنها ۲۰ درصد آن به مقصد میرسد و آن ۲۰ درصد نیز زیر سوآل است؛ زیرا بخشی از آن ۲۰ درصد انتهایی پس از «بخور بخورها» به صورت کمکهای «غذایی» در میان گرسنگان و درماندگان توضیع میشود که همهٔ این «کمکهای غذایی»؛ مواد غذایی تاریخ گذشته هستند و به قیمت هیچ و پوچ و زد و بندها و رشوه ها از کمپانیهای تولید کننده که مجبور به دفن آنها هستند خریداری میشوند و در تاریخ ۲ سال پیش نیز تلاشهای گسترده ای برای قانونی کردن فروش  این زباله ها در جریان است. لذا آنهایی که در ایران تازه دُم در آورده و میخواهند «قوقولی قوقوی سیاسی و بشر دوستانه» بکنند؛ باید بدانند که آب در هاون میکوبند و با این پارچه های بی قواره و «دور ریز خیاطها» نمیتوان برای «فاطی خانمها» تنبان دوخت. آنهایی که «برده» به دنیا می آیند؛ همیشه «برده» خواهند ماند؛ تا زمانی که «تاریخ بردگی» نیز منقضی شود.
امّا  آنهایی که به ناچار در میان «بردگان» تعریف شده ولی  «برده نیستند» نیز خواهند شکفت و آینده «ازآن» آنهاست.
من (کژدم)؛ این ۳ مسئله را با «شیر و یا خط انداختن»؛ انتخاب نکرده ام. بلکه آنها را به عنوان «دسته کلید»؛ تقدیم خوانندگان این وبلاگ میکنم؛ تا بتوانند رازهای کهن و رازهای نوین (تائو ها) را بگشایند؛ شیوه های تولید و انکشاف قدرت و رسم و آیین «برده داری» را بگشایند و به «پَس پَرده» بروند. امّا اینکه در «پَسِ پَردِه» چیزی بیابند و یا نیابند؛ مشکل خودشان است. زیرا برخی کسان؛ در «پَسَ پَرده»؛  دیواری بسیار بلند و غیر قابل نفوذ میبینند و «مأیوس» میشوند و «کافکا» و «صادق هدایت» میشوند و خود را یا با «بیماری سل» و یا با  «گاز» حلق آویز میکنند. برخی نیز با «ناخنهای ضعیف» میخواهند که دیوار را ویران کنند و در نهایت؛ زندگیشان با خواندن دیوانه وار «چنین گفت زرتشت» و رقصیدن «بَر گِردِ آتش» به پایان میرسد که پس از گذشت ۱۰۰ سال «کشف» میشوند و احمقانه تر اینکه؛ درجهٔ هوشِ «کاشفین»؛ با آنهایی که او را در «زمان خویش» نشناختند  بسیار برابر است؛ زیرا این «کاشفین جدید» تنها «سوژهٔ جدیدی برای ورّاجیهای فلسفی شان» کشف کرده اند ... و نه «چیزی بیشتر» (نیچه شناسی .... طبق طبق). امّا برخی دیگر به «روشن شدگی» میرسند.

زمانی که در علوم سیاسی - اجتماعی - اقتصادی؛ از «قدرت» سخن میگوییم؛ باید طرف مقابل آن؛ یعنی «ضعف و تنگدستی» را نیز ببینیم. در این عرصه؛ «ضعف و تنگدستی» و «قدرت» نقش دو کفهٔ ترازو را بازی میکنند که وظیفهٔ نهایی خوش فکرترین سیاستمداران شناخته شده؛ «برقرازی توازن» است که «عدالت خواهان» نامیده میشوند. محصول پیشنهادی آنها به نام Equilibrium مزیّن است. امّا سخنی از «برابری» (Equality) در آن نمیرود؛ بلکه سخن از «توازن» است. زیرا اکنون الاغها نیر میدانند که «برابری» شاید تنها در برخی معادلات ریاضی که سر و کارشان با «اعداد صحیح» است؛ معنی بسیار محدودی داشته باشد؛ امّا در زندگی واقعی اجتماغی؛ کاملأ بی معنی است. زیرا زندگی واقعی بر روی صفحهٔ چرکنویس ریاضیات جریان ندارد و همهٔ اقشار اجتماعی این امر را با پوست و گوشت و استخوان حسّ میکنند.

بگذارید از ملموس ترینها آغاز کنیم.

بازار برده های چینی و هندی و پاکستانی و .... سرمایه ها را به سوی خود میخوانند. به همین خاطر کارگر غربی کار خود را به خاطر گرانقیمت بودن از دست میدهد (داستانی که هم اکنون در جریان است) و همهٔ این داستان با تبلیغات «بشردوستانه» و «حقوق بشر» و آباد کردن همهٔ دنیا و مبارزه با «فقر» از طریق «ایجاد شغل برای همهٔ جهانیان»  به اجرا در می آید شعار مشهور «به عربهای غزّه کار بدهید تا تروریست نشوند» یکی از نمادهای مهمّ این تبلیغات است؛ شعاری که در عمل شکست خورده است. نتیجهٔ نهایی این تلاشها این خواهد بود که «قیمت کارگر» در سطح جهانی تقریبأ یکسان شود. امّا به موازات این «پروژه‌ یکسان سازی ارزش بردگان»؛ دشمن دیگری برای بازار کار در حال رشد است که نامش «تکنولوژی» است. رشد  تکنولوژی نیاز به «سرمایه گذاریهای کلان» دارد و این سرمایه با تکیه بر «کارگر گرانقیمت»؛ یا امکان پذیر نیست و یا به زمانی بسیار طولانی تر برای «امکان پذیر شدن» نیازمند است. لذا بهترین راه «سرمایه گذاری بر روی فقر و بردگان جویای کار» میباشد. نتیجهٔ سیاسی اینکه:
«هر چقدر که تعداد فقرا و بردگان افزایش یابد؛ مشتریان احزاب سوسیالیست بیشتر خواهد شد»؛ زیرا «شکم گرسنه باید سیر شود». زیرا که یکی از غرایز اصلی مشترک در میان موجودات زنده است و به همین خاطر است که موجودات زنده همدیگر را میخورند. (البتّه گیاهان و حیوانات برای خوردن یکدیگر فلسفه بافی نمیکنند؛ امّا شاخهٔ انسانی این موجودات؛ فلسفه بافی میکند = ما اشرف مخلوقات هستیم و فلسفه و ضرورت وجود حیوانات و گیاهان برای زنده ماندن ما است).

(ادامه دارد)

کژدم





ه‍.ش. ۱۳۹۵ تیر ۲۷, یکشنبه

کودتای نظامی در ترکیه و «واقعیتهای هولناک»

در سالهای اخیر شاهد افشاگریهایی کمر شکن در رابطه با فساد مالی حزب «عدالت و توسعه» و فساد گستردهٔ مالی خانوادهٔ «اردوغان» بودیم و دیدیم که چه به آسانی از طرف مردم ترکیه؛ حتّی به پشیزی خریده نشدند. دیروز شاهد کودتای نظامی از طرف همان کسانی بودیم که راه چارهٔ نهایی را در «اقدام نظامی» دیدند و سالهای سال برای این اقدام نظامی طرح ریزی کرده و دیروز دست به کودتای نظامی زدند که به شکست انجامید.
اگر این دو حادثهٔ بزرگ  (افشاگری و کودتا)  در ۴۰ سال پیش انجام میشد؛ «افشاگران و کودتاگران» به قهرمانان ملّی تبدیل میشدند. امّا در روزهای آینده خواهیم دید که «دزدان و خائنین اخوان المسلمینی حاکم بر ترکیه»؛ کودتاگران و افشاگران خیانتهای خود را به عنوان «خائنین» محاکمه خواهند کرد.
به موازات همین ماجراها؛ در ایران نیز با همین پدیده روبرو هستیم و در برزیل نیز همین پدیده به نوعی دیگر در جریان است.
در آمریکا نیز آنهایی که تصمیم گرفته اند به هیلاری کلینتون رأی بدهند؛ به همین بیماری دچار هستند و با اینکه میدانند هیلاری کلینتون و خانوادهٔ کلینتون؛ یک مجموعهٔ خائن و فاسد هستند؛ باز هم میخواهند به او رأی بدهند و حتّی «برنی سندرز» کمونیست نیز که در تمامی مبارزات انتخاباتی خود بر فساد خانوادهٔ کلینتون و فساد سیستم حاکم بر آمریکا سخنرانیهای غرّایی انجام میداد و هیلاری کلینتون را یکی از مهندسین فساد مینامید؛ اکنون حاضر است به یک زن فاسد و ادامه و تعمیق سیستم فاسد رأی بدهد و از هواداران فریب خوردهٔ خود میخواهد که به او رأی بدهند.
براستی ما در چه  دنیایی زندگی میکنیم؟ پاسخ این است که ما در دنیایی زندگی میکنیم که همهٔ آنچه که زمانی به «شرافت و وجدان» معروف بود در حال مرگ است و نمونهٔ بارز آنرا در چند ماه نخست آغاز به کار «امام حسن بنفش» شاهد بودیم که توده های بزرگی از ساکنین ایران چگونه بر سر «سبد غذایی»؛ مانند حیوانات درنده به جان هم افتادند و نشان دادند که به هیچ اصلی از اصول «شرافت انسانی» پایبند نیستند (نمیتوانم بفهمم که کدامین احمقی میتواند به این موجودات برای ساختن فردایی روشن؛ اتکا کند؟). در واقع ما در دورانی زندگی میکنیم که «شکمهای گرسنه»؛ «غذا» را بر «شرافت انسانی» ترجیح میدهند. این همان شرافتی است که «خمینی سگ تبار» وعده داده بود.
اینهمه؛ تنها آغاز راه جدیدی است که بخش عظیمی از آنچه که «انسانها» نامیده میشوند؛ آغاز کرده اند و در آیندهٔ نه چندان دور شاهد فجایع بیشتری خواهیم بود.
آنهایی که در ترکیه به دفاع از «اردوغان فاسد» به خیابانها ریختند؛ نشان دادند که به حفظ شرایط کنونی راضی بوده و از آیندهٔ نامشخص هراسناک هستند. امّا از آنچه که به خاطر وجود همین حاکمیت؛ در آیندهٔ نه چندان دور و چه بسا بسیار نزدیک بر سرشان خواهد آمد؛ آگاهی ندارند. اگر ناسیونالیسم آمریکایی به پیروزی برسد؛ حکومت اخوان المسلمینی ترکیهٔ عثمانی؛ یکی از مراکزی خواهد بود که به شدّت تحت فشار قرار خواهد گرفت. اروپا نیز تحت فشار قرار خواهد گرفت و نتیجهٔ این فشارها فرو ریزی مهره های دومینویی خواهد بود که توسط «گلوبالیستها» چیده شده است و ترکیهٔ عثمانی راه پیش و پس نخواهد داشت و رفتن به زیر سیطرهٔ روسیه و یا چین؛ هیچ یک از دردهای بیدرمان آنها را التیام نخواهد داد. زیرا اقتصاد چین نیازی به «فیندیق ازمسی» ندارد.
بازتعریف «پیمان اتلانتیک شمالی» (ناتو)؛ یکی از مسائل مهمّی است که جنبش ناسیونالیستی آمریکا در صورت پیروزی بر روی میز خواهد گذاشت و نخستین حکومتی که تحت فشار قرار خواهد گرفت؛ حکومت اخوان المسلمینی ترکیه است و باید به پرسشهای بسیاری پاسخ دهد و در غیر اینصورت چه بسا از ناتو اخراج شود و غرب را نه به عنوان «گاو شیر ده» بلکه به عنوان دشمن در برابر خود ببیند. در واقع ترکهای عثمانی که با تجربهٔ زندگی فقر زده در ۴۰ سال پیش آشنا هستند؛ اکنون داراییهای بسیاری دارند که میتوانند از دست بدهند و حماقت محافظه کارانه در رابطه با حفظ وضعیت موجود توسط مردم ترکیه؛ زیربنای «از دست دادنهای بزرگ» در آینده خواهد بود.

کژدم

ه‍.ش. ۱۳۹۵ تیر ۲۰, یکشنبه

آیا بالاخره بخت سازمان مجاهدین خلق باز میشود؟

سازمان مجاهدین خلق؛ پس از تجربهٔ اشتباهات سنگین نظامی و شکستهای سخت؛ همچنان تنها سازمان سیاسی است که نه تنها پابرجا مانده است؛ بلکه تنها سازمانی است که نیروهایش مفهوم «دیسیپلین» را میفهمند و دشمن اصلی را میشناسند و هرگز با آن و یا حتّی باندهای گوناگون حاشیه نشین (خارج شدگان از کشتی حکومت)  آن بر سر یک سفره ننشسته اند.
سازمان مجاهدین خلق در طی سالیان اخیر ضربات سنگینی بر رژیم انگل فرزانه وارد آوردند که باعث کلید خوردن تحریمهای کمر شکن بر علیه رژیم گردید. از طرفی دیگر این سازمان توانسته است روابط گسترده ای با کشورهای غربی و عربی و اسرائیل برقرار کند و  مواضع ناپختهٔ سیاسی - اجتماعی- اقتصادی ۵۷ که یک اپیدمی عمومی بود را تعدیل کند.
اگر به  تاریخچهٔ گروههای شبه سیاسی خارج و داخل ایران در همین بازهٔ زمانی ۳۸ ساله نگاهی بیندازیم؛ چیزی بیشتر از «بشکن و بالا بنداز بودن» و «حرّافیهای بی انتها» دیده نمیشود و دیده نخواهد شد. بسیاری از همین گروهها از طرف رژیم انگلهای صفوی حاکم بر ایران تغذیه وهدایت میشوند و حد اکثر افق سیاسی آنها بازگشت به «دوران طلایی امام» و یا «اصلاح طلبی ورشکسته» و یا «رفراندوم» و بالاترین و ارزشمندترین کتابچهٔ راهنمای مبارزاتیشان «جزوهٔ آشپزی سوروس» است.
خلاصهٔ کلام اینکه این گروههای شبه سیاسی همگی «تعطیل» هستند.
سازمانهای سیاسی که سابقهٔ مبارزاتی با رژیم انگلهای صفوی حاکم بر ایران را دارند نیز متاسفانه به خاطر اشتباهات سنگین؛ تاوانهای سنگین پرداخته اند. از جمله «حزب دموکرات کردستان ایران» و «سازمان کوملهٔ زحمتکشان کردستان ایران»؛ اکنون این آمادگی را دارند که اگر سازمان مجاهدین خلق به صورت جدّی وارد میدان مبارزه در درون ایران شود؛ با آن وارد مذاکره شوند. حدّ اقل اینکه؛ «حزب دموکرات کردستان ایران» که همیشه  سیاست «مبارزهٔ مسلحانه برای مذاکره» را دنبال نموده است؛ استعداد مذاکره با سازمان مجاهدین خلق را دارد و دیگر سازمانهای کردستان نیز در مراحل بعدی و جدّی تر شدن «هژمونی سازمان مجاهدین خلق» به روند سرنگونی رژیم انگلهای صفوی خواهند پیوست. همچنین این امر باعث خواهد شد که گروههای انشعابی که در مراحل مختلف؛ به خاطر شکستهای سنگین و جنگ و دعواهای خانگی بر سر «تقسیم تقصیرات» بوجود آمده اند؛ دوباره به سوی «اتحاد» روی خواهند آورد و بسیاری از جوانان کردستان نیز مسلح شده و به میدان مبارزه روی خواهند آورد.
سازمان مجاهدین خلق اکنون دیگر دلشورهٔ «چگونگی وارد شدن به درون ایران» «تسلیحات و لجستیک» را هم ندارد؛ زیرا کشورهای منطقه بویژه کشورهای عربی؛ شمشیر را از رو بسته اند و هیچگونه نشانهٔ سازگاری با رژیم انگلهای صفوی حاکم بر ایران را از خود نشان نمیدهند و به این نتیجهٔ نهایی رسیده اند که: «دیگر بس است».
نیروهای رژیم به شدّت پراکنده هستند و اگر نیروهای رزمی سازمان مجاهدین خلق بتوانند وارد ایران شوند؛ دیگر نمیتوانند با ادعای «تروریستهای تجزیه طلب» با آنها وارد جنگ شوند.
در آمریکا نیز؛ چه هیلاری کلینتون و یا دونالد ترامپ؛ به مقام ریاست جمهوری برسند؛ رویکردی تقریباً مشابه و بسیار خصمانه در رابطه با رژیم انگلهای صفوی خواهند داشت.

چنین به نظر میرسد که:
بخت سازمان مجاهدین خلق در حال باز شدن است.

کژدم  

ه‍.ش. ۱۳۹۵ خرداد ۲۴, دوشنبه

«انترناسیونالیسم نوین سرمایه داری بین المللی» و ظهور «ناسیونالیسم» (بخش دوّم)


بخش نخست این نوشتار تنها «گشایش بازی» در صفحهٔ شطرنج بود که در ادبیات به آن «پیشگفتار» میگویند. در رابطه با نوشتارهای مربوط به مسائل سیاسی و اقتصادی؛ نوع پیشگفتار با  پیشگفتارهای مربوط  به نوشتارهای فلسفی؛ تاریخی و یا هنری فرق زیادی دارند. در نوشتار پیشین تنها خواستم که «دَر» را باز کنم و اکنون میخواهم که از این «دَر» به دنیای نوین وارد شویم.
همچنین باید پیش از هر چیز این مطلب را برای خوانندگان توضیح دهم که: من (کژدم) بر اساس نشانه های بسیار برجسته سخن میگویم و سخنان من «آکادمیک» نیستند. برای ساختن یک پیکرهٔ «آکادمیک» که بتواند دهها «کارگروه تخصصی» را گرد هم آورده و با مسائل جهانی (اعم از ملّی و یا فراملیّتی ) برخوردی بسیار دقیق داشته باشد؛ نه تنها به منابع مالی کلان نیازمندیم؛ بلکه پیدا کردن و انتخاب افراد پر استعداد و درست کردار امری بسیار دشوار است و من چنین امکاناتی را نداشته ام و به هر دری که زده ام .... بسته بوده است

  شاید صاحبان «سرمایهٔ جهانی»؛ آمریکایی و یا آلمانی و یا شهروند انگلستان؛ هلند؛ سنگاپور و حتّی چین باشند؛ امّا «سرمایهٔ جهانی» «بی وطن» است و به «دهکدهٔ جهانی» و «حکومت جهانی» می اندیشد.
پیش از هر چیز؛ باید توضیح دهم که «سرمایهٔ جهانی» یک واحد منسجم نیست و مانند چتری است که «سرمایه های بزرگ گوناگون» را که در عرصهٔ بین المللی فعالیت میکنند را پوشش میدهد (به قول شیعیان.... «آل عبا»).
صاحبان سرمایهٔ جهانی به هیچ یک از دولتهایی که ظاهراً متبوع آن هستند؛ نه تنها «مالیات» نمیدهند؛ بلکه  با سرمایه گذاری در انتخابات مجالس و  انتخابات قوّهٔ مجریه (رئیس جمهور - نخست وزیر) و همچنین سرمایه گذاری برای تولید سازمانهای قدرتمند برای «لابی گری» برای جلوگیری از تصویب قوانین «ناسیونالیستی» و یا ایجاد تغییر در مسیر اجرای قوانین موجود به نفع سرمایهٔ جهانی تلاش میکنند؛ یعنی در واقع ملّت و کشوری  که خودشان را عضوی از آن میدانند را می دوشند.
»
سرمایهٔ جهانی»؛ پدیدهٔ نسبتاً جوانی است که بیش از چند دهه از عمر آن نمیگذرد. به نظر من ظهور این «قدرت مالی  و صنعتی جهانی» هیچ ربطی به  «تئوری توطئه  « ندارد و به صورت طبیعی «گام به گام» مانند هر گامی در ادامهٔ گام پیشین  همانند رشد و تکوین اکتشافات علمی و اختراعات به پیش رفته است. به این معنی که کشف  فلّز و سپس اسید  پس از مراحلی به اختراغ «باطری» انجامیده است و اگر به زبان اجتماعی سخن بگوییم: اگر کسی مقروض شده است؛ نخستین راه ساده برای پرداخت «بدهیها؛ « گرفتن «وام طولانی مدّت» برای پرداخت بدهیهای فوری و دفع خطر فوری و داشتن امید به تلاشهای بیشتر در آینده برای پرداخت «وام طولانی مدّت» و یا تغییر هویّت و یا فرار و ناپدید شدن است که هر یک از این گزینه ها به تغییر مسیر زندگی آن شخص خواهد انجامید و هیچگونه «استراتژی طراحی شده»ای از طرف عدّه ای توطئه گر که توجیح کنندهٔ نخستین گامها باشد وجود ندارد. امّا افراد و سازمانهای بسیاری وجود دارند که بخش مهمّی از زندگی و تلاشهای تحقیقاتی خود را بر روی «تئوری توطئه «تمرکز داده و چنین می پندارند که سازمانهای مخوف و سرّی مانند «فراماسونها « و یا «ایلومیناتیها» به شیوه ای اسرار آمیز این حرکت را از همان گامهای نخستین طراحی کرده اند و حتّی  کار به نظریه های احمقانه ای مانند»  موجودات هوشمند فرا زمینی در جلد انسان» و «کرهٔ زمین آزمایشگاه کشت موجودات زنده برای موجودات فرازمینی بوده است» نیز کشیده شده است. امّا به نظر من نطفه های نخستین «سرمایهٔ جهانی» پس از صدور سرمایه های آمریکایی و اروپایی  به «چین» و «هند» در جستجوی «منابع بردهٔ انسانی»  برای «تولیدات کم هزینه» بسته شده اند و این روند همچنان ادامه دارد .
واقعیت کنونی این است که «سرمایهٔ جهانی» هنوز نتوانسته است «حکومت جهانی « بسازد؛ بلکه خود را در زیر لایه های تعاریف کُهن از «حاکمیت ملّی» در اروپا و آمریکا پنهان نموده است؛ امّا سالها است که با ظهور «ناسیونالیسم چینی = بلندپروازی  سیاسی نظامی چین» و «ظهور ناسیونالیسم روسی»؛ روبرو گردیده و میخواهد این مشکلات را در بستر «منافع ملّی آمریکا» و «کشورهای اروپایی» تعریف نموده  و حلّ  کند. زیرا «ناسیونالیسم چینی و روسی» منافع ملّی آمریکا و کشورهای مهمّ اروپایی را به طور مستقیم تهدید می کند. امّا مشکل بسیار مهمّ تری که «سرمایهٔ جهانی» با آن روبرو است؛ این است که در اروپا و آمریکا؛ «جنبشهای ناسیونالیستی» به راه افتاده است و نمیخواهد به هیچ وجه به «سرمایهٔ جهانی» اجازه دهد که مشکلات خود را از طریق «تعریف آن به عنوان مشکل منافع ملّی و امنیت ملّی آمریکا و یا کشورهای اروپایی» تعریف کرده و برای حلّ مشکلات خود؛ از جیب آنها هزینه کرده و نتیجهٔ آن نیز به ضرر این ملّتها تمام شود. زیرا مردمان این کشورها؛ نه تنها سودی از «سرمایهٔ جهانی» نمی برند؛ بلکه در کنار به خطر افتادن منافع ملّی خود در عرصهٔ بین المللی؛ در حال از دست دادن «امنیت شغلی» خود نیز هستند. از سوی دیگر مشکلات دیگری نیز که نتیجهٔ بحرانهای تولید شده توسط «سرمایهٔ جهانی» هستند؛ اکنون گریبان مردم اروپا و آمریکا را گرفته است. این مشکلات در برخی موارد؛ بسیار سنگین هستند. مانند هزینهٔ ۲ تریلیارد دلاری «سرمایهٔ جهانی»؛ در نبرد برای سرنگونی حزب بعث عراق که از جیب مردم آمریکا  و به نام آمریکا پرداخت گردید و بیش از ۵ هزار نفر از سربازان آمریکایی به نام منافع و امنیت ملّی آمریکا کشته و دهها هزار نفر زخمی شدند. یعنی اینکه: سرمایهٔ جهانی حتّی هزینه های مالی و انسانی عملیاتهای خود را نیز نمیپردازد و این هزینه ها از «خزانهٔ ملّی» و «خزانهٔ نیروهای انسانی» کشورهای آمریکا و اروپا پرداخته میشود. امّا «جنبشهای ناسیونالیستی» در اروپا و آمریکا؛ با اینکه نشانه های بیداری از خود نشان میدهد. امّا هنوز نمیدانند که آیا اینهمه بحرانها به خاطر «اشتباه» و یا بی لیاقتی رهبران سیاسی آنها انجام میگیرد؟ و یا این یک روند «کاملاً عمدی» است و هیچ اشتباهی در کار نیست؟ 
به نظر من مردم کشورهای درگیر در این ماجراها به این نقطه خواهند رسید که هیچ اشتباهی در کار نبوده است و همهٔ این ماجراها کاملاً سازمانیافته و عمدی هستند.
تبلیغات «حقوق بشری» که در طی این چند دهه از طرف «سرمایهٔ جهانی» به راه افتاده است؛ که البته به هیچ وجه به آن باور ندارد و تنها به عنوان »سلاح» از آن استفاده میکند؛ توانسته است با علم کردن «حقوق بشر» و استفاده از فرهنگ مسیحیّت؛ فرهنگ ظاهراً نوینی را تولید کند (بشر دوستی مسیحی) که میتوان آنرا «پیوند زدن اهداف استراتژیک سرمایهٔ جهانی با مذهب»؛ نامید. این نوع از تعریف جدید از حقوق بشر؛ به طور عمدی برای «مردگان» و بازماندگان آنها حقوقی قائل نیست؛به این معنی که یک «کشتارگر» پس از ارتکاب به جنایت؛ از طرف سازمانهای ظاهراً «طرفدار حقوق بشر» مورد حمایت قرار گرفته و دهها وکیل برای دفاع از آنها و آموزش راههای فرار از عقوبت؛ به جنایتکاران کمک میکنند. این فرهنگ نوین در حال از بین بردن فرق میان «جنایتکار و قربانی» میباشد. به همین خاطر است که در دهه های اخیر شاهد یک چرخش ۱۸۰ درجه ای در تبلیغاتهای سیاسی سیاستمداران خریداری شده از طرف «سرمایهٔ جهانی» ایجاد شده است. به این معنی که اگر زمانی شاهد حمایت آمریکا از «پینوشه» و حاکمانی از نوع او بودیم؛ اکنون شاهد تبلیغات دروغین «ضدّ دیکتاتوری» و رواج  «دموکراسی دروغین = لیبرالیسم» و حتّی صدور آن هستیم (حمله به عراق و لیبی تحت همین شعار اجرا شد    هستیم؛(بگذارید اندکی به چند فراز از گذشتهٔ نه چندان دور (همین چند دههٔ اخیر) توجّه کنیم:

۱- در نخستین انتخابات الجزایر؛ اسلامگرایان پیروز شدند؛ ارتش کودتا کرد و نظر  احزاب جمهوریخواه و دموکرات آمریکا؛ این بود که «بگذارید اسلامگرایان الجزایر حکومت را بدست بگیرند» (یعنی برای پیشرفت و حاکمیت دموکراسی؛ حکومت را به فاشیستهای اسلامی واگذار کنید). لذا نمیتوان با توجّه به تاریخچهٔ ظهور حکومتهای اسلامی که در افغانستان و ایران و پاکستان  روییدند و سپس با بر سر کار آمدن اسلامگرایان در ترکیهٔ عثمانی؛ همهٔ این وقایع را «تصادفات جدای از همدیگر» تلقّی نمود.

۲- این سیاست در خاورمیانه به فراموشی سپرده نشد و همانگونه که در نوشتارهای پیشین خاطر نشان کرده ام؛ حمله به عراق را باید در حدّ یک انفجار اتمی بزرگ انگاشت که موج انفجار آن از آفریقا تا آسیای میانه را به لرزه در آورده و به ترکستان چین رسیده است و کانونهای بحران که همگی توسط اسلامگرایی رهبری میشوند؛ همچنان در حال گسترش هستند.
چنان که دیدیم؛ پس از سرنگونی حزب بعث عراق و فروپاشیدن ارتش و حاصل شدن اطمینان صد در صد از اینکه حزب بعث عراق کاملاً مُرده است؛ ارتش آمریکا به طور کامل از غراق خارج شده و پر کردن «خلأ قدرت» را به شیعیان و حکومت شیعی ایران از یک طرف و گروههای اسلامگرای جهادی و سایر قدرتهای منطقه ای  می سپارد. 

۳- همین استراتژی با «بهار عربی» و شعار کذایی «دموکراسی برای خاورمیانه» و در واقع حاکم کردن «اخوان المسلمین» برای فرو ریختن ۲ ستون باقیمانده؛ یعنی «مصر» و «عربستان سعودی»؛ طراحی و راه اندازی شد و با زدن ستون «لیبی» و ایجاد کانون بحران اسلامی دیگر در همسایگی مصر؛ به اوج خود رسید. حال با توجّه اینکه دولت اوباما برای مدتی طولانی از کلاسه بندی «بوکوحرام» به عنوان آنچه که «گروههای تروریستی» میخوانند امتناع می نمود و زمانی که این گروه قدرت گرفت و جایگاه خود را محکم کرد و استخوان دار شد؛ در آن «کلاسه بندی کذایی» قرار گرفت؛ میتوان فهمید که داستان از کجا تا به کجاست. ظهور «داعش» پس از شکست پروژهٔ «بهار عربی» برای «اخوانی کردن» منطقه؛ به وقوع پیوست و این امر نیز نشان میدهد که «سرمایهٔ جهانی» تا چه حدّ؛ پیگیر پروژهٔ «اسلامیزه» کردن منطقه و ادامهٔ تنشهای و کشتارهای طولانی مدّتی است که از آن با پیش بینی «نبردهای ۳۰ ساله»؛ یاد میشود. این نبردها هیچ نیروی پیروز منطقه ای نخواهد داشت.

اگر در دورهٔ جنگ سرد؛ سازمانهایی مانند «سوروس» و «بیلدربرگ» و دهها مؤسسهٔ مالی و صنعتی چند ملّیتی در جهت فروپاشی اتحاد شوروی به عنوان «دشمن آمریکا و اروپا و ژاپن» کار میکردند؛ همین سازمانها و چه بسا سازمانهای جدید قدرتمندی که در دهه های اخیر بوجود آمده اند؛ اکنون در جهت منافع «سرمایهٔ جهانی» کار میکنند و شعارشان «شکستن مرزها» و از میان برداشتن مرزهای جغرافیایی و مالی است و در این مسیر حتّی با فرهنگ سازی در اروپا و آمریکا؛ در حال شکستن مرزهای این کشورها  و «گسترش فقر» و «تولید برده» در سراسر دنیا هستند.
  
همچنین در سالهای اخیر شاهد دو پدیدهٔ معروف به «افشاگران بین المللی» بودیم.
۱- ویکی لیکس.
۲- ادوارد اسنودن.
اگر «جولین آسانژ» را به خاطر تاریخچهٔ زندگی سیاسی اش که همیشه نماد «آنارشیسم» بوده است را یک انقلابی فوق رادیکال چپگرا بنامیم؛ «ادوارد اسنودن» یک جاسوس روسی بود و تمامی تلاشهای او برای ضربه زدن به «آمریکا» سازمان یافته بود. امّا هر دو این اشخاص میدانند که NSA و CIA و MI6 و دیگر سازمانهای جاسوسی کشورهای اروپایی مانند آلمان و فرانسه؛ اکنون مأموریتی دوگانه دارند. بخشهایی از این سازمانها در زیر چتر «دفاع ملّی» در حال سرویس دادن به «سرمایهٔ جهانی» هستند که «وطن ندارد».
از طرف دیگر خوانندگان گرامی حتماً این ۳ جمله را به خاطر دارند که در واقع با اینکه از ۳ دهان خارج شده اند ولی یک هدف و ایده را دنبال میکنند:

۱- کشورهای اروپایی؛ بازماندگان امپراتوریهای فرسودهٔ گذشته هستند. (جورج دبلیو بوش).
۲- ولادیمیر پوتین  مانند شاگرد تنبل آخر کلاس است. (باراک اوباما).
۳- ولادیمیر پوتین در یک دنیای رؤیایی زندگی میکند و اصلاً با واقعیتها ارتباط برقرار نمیکند. (آنگلا مرکل).

خانوادهٔ «بوش» به عنوان سیاستمداران کرایه شده از طرف «سرمایهٔ جهانی»؛ وظیفهٔ خود را به خوبی انجام داد ولی نتوانست اروپا را (آلمان و فرانسه) را به پیوستن به اردوی سرمایهٔ جهانی ترغیب کند. لذا آن جملهٔ مشهور از طرف جورج بوش پسر؛ به اروپاییها نثار شد.
امّا جملهٔ «باراک اوباما» نشان میدهد که آلمان و فرانسه اندکی در چرخیدن به سوی سرمایهٔ جهانی؛ پیشرفت داشته اند ولی باید همچنان تحت مراقبت باشند (افشاگریهای اسنودن؛ این کنترل را نشان میداد). امّا روسیه مواضع ناسیونالیستی خود را حفظ کرده است و به همین خاطر «شاگرد تنبل» نامیده میشود.
بی اعتنایی آلمان به افشاگریهای «ادوارد اسنودن» نشان میدهد؛ که آلمانها میدانند که چه خبر است و جملهٔ «آنگلا مرکل» در رابطه با ولادیمیر پوتین نشان میدهد که آلمان در حال بلعیده شدن توسط سرمایهٔ جهانی است و وظیفه اش قانع نمودن روسیه است و به همین خاطر نقش «دلّالی» را به عهدهٔ آلمانها گذاشته اند. 
امّا باید دانست که «سرمایهٔ جهانی» حتّی به۲۰ درصد از گام برداشتن در راه پیروزی نیز نرسیده است و بحرانهای تولید شده  توسط سرمایهٔ جهانی و عواقب مستقیم آن در کشورهایی که از آنها به عنوان «پایگاه» استفاده میکنند وهمچنین وجود نیروهای زیادی که همچنان در کشورهای اروپایی و آمریکا با این روند در ستیز هستند؛ میتوانند ضربات سنگینی بر پیکر «سرمایهٔ جهانی» وارد کنند و حتّی آن را به گور بسپارند.
هرچند که «جنبش ناسیونالیستی آمریکا» که در «جنبش ترامپ» و «جنبش ناسیونالیستی انگلستان» که در جنبش «بریکسیت» متبلور شده است؛ راه زیادی تا از پای در آوردن «سرمایهٔ جهانی» در پیش دارد. امّا از هم اکنون میتوان نشانه های تشنّج عصبی را در «لابییستهای سرمایهٔ جهانی» بویژه در آمریکا و سپس در اروپا و چین مشاهده کرد. اگر روسها فکر میکنند که «جنبش ناسیونالیستی» معاملهٔ بهتری با آنها خواهد کرد؛ سخت در اشتباهند.

(ادامه دارد)

کژدم