ه‍.ش. ۱۳۹۵ تیر ۲۷, یکشنبه

کودتای نظامی در ترکیه و «واقعیتهای هولناک»

در سالهای اخیر شاهد افشاگریهایی کمر شکن در رابطه با فساد مالی حزب «عدالت و توسعه» و فساد گستردهٔ مالی خانوادهٔ «اردوغان» بودیم و دیدیم که چه به آسانی از طرف مردم ترکیه؛ حتّی به پشیزی خریده نشدند. دیروز شاهد کودتای نظامی از طرف همان کسانی بودیم که راه چارهٔ نهایی را در «اقدام نظامی» دیدند و سالهای سال برای این اقدام نظامی طرح ریزی کرده و دیروز دست به کودتای نظامی زدند که به شکست انجامید.
اگر این دو حادثهٔ بزرگ  (افشاگری و کودتا)  در ۴۰ سال پیش انجام میشد؛ «افشاگران و کودتاگران» به قهرمانان ملّی تبدیل میشدند. امّا در روزهای آینده خواهیم دید که «دزدان و خائنین اخوان المسلمینی حاکم بر ترکیه»؛ کودتاگران و افشاگران خیانتهای خود را به عنوان «خائنین» محاکمه خواهند کرد.
به موازات همین ماجراها؛ در ایران نیز با همین پدیده روبرو هستیم و در برزیل نیز همین پدیده به نوعی دیگر در جریان است.
در آمریکا نیز آنهایی که تصمیم گرفته اند به هیلاری کلینتون رأی بدهند؛ به همین بیماری دچار هستند و با اینکه میدانند هیلاری کلینتون و خانوادهٔ کلینتون؛ یک مجموعهٔ خائن و فاسد هستند؛ باز هم میخواهند به او رأی بدهند و حتّی «برنی سندرز» کمونیست نیز که در تمامی مبارزات انتخاباتی خود بر فساد خانوادهٔ کلینتون و فساد سیستم حاکم بر آمریکا سخنرانیهای غرّایی انجام میداد و هیلاری کلینتون را یکی از مهندسین فساد مینامید؛ اکنون حاضر است به یک زن فاسد و ادامه و تعمیق سیستم فاسد رأی بدهد و از هواداران فریب خوردهٔ خود میخواهد که به او رأی بدهند.
براستی ما در چه  دنیایی زندگی میکنیم؟ پاسخ این است که ما در دنیایی زندگی میکنیم که همهٔ آنچه که زمانی به «شرافت و وجدان» معروف بود در حال مرگ است و نمونهٔ بارز آنرا در چند ماه نخست آغاز به کار «امام حسن بنفش» شاهد بودیم که توده های بزرگی از ساکنین ایران چگونه بر سر «سبد غذایی»؛ مانند حیوانات درنده به جان هم افتادند و نشان دادند که به هیچ اصلی از اصول «شرافت انسانی» پایبند نیستند (نمیتوانم بفهمم که کدامین احمقی میتواند به این موجودات برای ساختن فردایی روشن؛ اتکا کند؟). در واقع ما در دورانی زندگی میکنیم که «شکمهای گرسنه»؛ «غذا» را بر «شرافت انسانی» ترجیح میدهند. این همان شرافتی است که «خمینی سگ تبار» وعده داده بود.
اینهمه؛ تنها آغاز راه جدیدی است که بخش عظیمی از آنچه که «انسانها» نامیده میشوند؛ آغاز کرده اند و در آیندهٔ نه چندان دور شاهد فجایع بیشتری خواهیم بود.
آنهایی که در ترکیه به دفاع از «اردوغان فاسد» به خیابانها ریختند؛ نشان دادند که به حفظ شرایط کنونی راضی بوده و از آیندهٔ نامشخص هراسناک هستند. امّا از آنچه که به خاطر وجود همین حاکمیت؛ در آیندهٔ نه چندان دور و چه بسا بسیار نزدیک بر سرشان خواهد آمد؛ آگاهی ندارند. اگر ناسیونالیسم آمریکایی به پیروزی برسد؛ حکومت اخوان المسلمینی ترکیهٔ عثمانی؛ یکی از مراکزی خواهد بود که به شدّت تحت فشار قرار خواهد گرفت. اروپا نیز تحت فشار قرار خواهد گرفت و نتیجهٔ این فشارها فرو ریزی مهره های دومینویی خواهد بود که توسط «گلوبالیستها» چیده شده است و ترکیهٔ عثمانی راه پیش و پس نخواهد داشت و رفتن به زیر سیطرهٔ روسیه و یا چین؛ هیچ یک از دردهای بیدرمان آنها را التیام نخواهد داد. زیرا اقتصاد چین نیازی به «فیندیق ازمسی» ندارد.
بازتعریف «پیمان اتلانتیک شمالی» (ناتو)؛ یکی از مسائل مهمّی است که جنبش ناسیونالیستی آمریکا در صورت پیروزی بر روی میز خواهد گذاشت و نخستین حکومتی که تحت فشار قرار خواهد گرفت؛ حکومت اخوان المسلمینی ترکیه است و باید به پرسشهای بسیاری پاسخ دهد و در غیر اینصورت چه بسا از ناتو اخراج شود و غرب را نه به عنوان «گاو شیر ده» بلکه به عنوان دشمن در برابر خود ببیند. در واقع ترکهای عثمانی که با تجربهٔ زندگی فقر زده در ۴۰ سال پیش آشنا هستند؛ اکنون داراییهای بسیاری دارند که میتوانند از دست بدهند و حماقت محافظه کارانه در رابطه با حفظ وضعیت موجود توسط مردم ترکیه؛ زیربنای «از دست دادنهای بزرگ» در آینده خواهد بود.

کژدم

ه‍.ش. ۱۳۹۵ تیر ۲۰, یکشنبه

آیا بالاخره بخت سازمان مجاهدین خلق باز میشود؟

سازمان مجاهدین خلق؛ پس از تجربهٔ اشتباهات سنگین نظامی و شکستهای سخت؛ همچنان تنها سازمان سیاسی است که نه تنها پابرجا مانده است؛ بلکه تنها سازمانی است که نیروهایش مفهوم «دیسیپلین» را میفهمند و دشمن اصلی را میشناسند و هرگز با آن و یا حتّی باندهای گوناگون حاشیه نشین (خارج شدگان از کشتی حکومت)  آن بر سر یک سفره ننشسته اند.
سازمان مجاهدین خلق در طی سالیان اخیر ضربات سنگینی بر رژیم انگل فرزانه وارد آوردند که باعث کلید خوردن تحریمهای کمر شکن بر علیه رژیم گردید. از طرفی دیگر این سازمان توانسته است روابط گسترده ای با کشورهای غربی و عربی و اسرائیل برقرار کند و  مواضع ناپختهٔ سیاسی - اجتماعی- اقتصادی ۵۷ که یک اپیدمی عمومی بود را تعدیل کند.
اگر به  تاریخچهٔ گروههای شبه سیاسی خارج و داخل ایران در همین بازهٔ زمانی ۳۸ ساله نگاهی بیندازیم؛ چیزی بیشتر از «بشکن و بالا بنداز بودن» و «حرّافیهای بی انتها» دیده نمیشود و دیده نخواهد شد. بسیاری از همین گروهها از طرف رژیم انگلهای صفوی حاکم بر ایران تغذیه وهدایت میشوند و حد اکثر افق سیاسی آنها بازگشت به «دوران طلایی امام» و یا «اصلاح طلبی ورشکسته» و یا «رفراندوم» و بالاترین و ارزشمندترین کتابچهٔ راهنمای مبارزاتیشان «جزوهٔ آشپزی سوروس» است.
خلاصهٔ کلام اینکه این گروههای شبه سیاسی همگی «تعطیل» هستند.
سازمانهای سیاسی که سابقهٔ مبارزاتی با رژیم انگلهای صفوی حاکم بر ایران را دارند نیز متاسفانه به خاطر اشتباهات سنگین؛ تاوانهای سنگین پرداخته اند. از جمله «حزب دموکرات کردستان ایران» و «سازمان کوملهٔ زحمتکشان کردستان ایران»؛ اکنون این آمادگی را دارند که اگر سازمان مجاهدین خلق به صورت جدّی وارد میدان مبارزه در درون ایران شود؛ با آن وارد مذاکره شوند. حدّ اقل اینکه؛ «حزب دموکرات کردستان ایران» که همیشه  سیاست «مبارزهٔ مسلحانه برای مذاکره» را دنبال نموده است؛ استعداد مذاکره با سازمان مجاهدین خلق را دارد و دیگر سازمانهای کردستان نیز در مراحل بعدی و جدّی تر شدن «هژمونی سازمان مجاهدین خلق» به روند سرنگونی رژیم انگلهای صفوی خواهند پیوست. همچنین این امر باعث خواهد شد که گروههای انشعابی که در مراحل مختلف؛ به خاطر شکستهای سنگین و جنگ و دعواهای خانگی بر سر «تقسیم تقصیرات» بوجود آمده اند؛ دوباره به سوی «اتحاد» روی خواهند آورد و بسیاری از جوانان کردستان نیز مسلح شده و به میدان مبارزه روی خواهند آورد.
سازمان مجاهدین خلق اکنون دیگر دلشورهٔ «چگونگی وارد شدن به درون ایران» «تسلیحات و لجستیک» را هم ندارد؛ زیرا کشورهای منطقه بویژه کشورهای عربی؛ شمشیر را از رو بسته اند و هیچگونه نشانهٔ سازگاری با رژیم انگلهای صفوی حاکم بر ایران را از خود نشان نمیدهند و به این نتیجهٔ نهایی رسیده اند که: «دیگر بس است».
نیروهای رژیم به شدّت پراکنده هستند و اگر نیروهای رزمی سازمان مجاهدین خلق بتوانند وارد ایران شوند؛ دیگر نمیتوانند با ادعای «تروریستهای تجزیه طلب» با آنها وارد جنگ شوند.
در آمریکا نیز؛ چه هیلاری کلینتون و یا دونالد ترامپ؛ به مقام ریاست جمهوری برسند؛ رویکردی تقریباً مشابه و بسیار خصمانه در رابطه با رژیم انگلهای صفوی خواهند داشت.

چنین به نظر میرسد که:
بخت سازمان مجاهدین خلق در حال باز شدن است.

کژدم  

ه‍.ش. ۱۳۹۵ خرداد ۲۴, دوشنبه

«انترناسیونالیسم نوین سرمایه داری بین المللی» و ظهور «ناسیونالیسم» (بخش دوّم)


بخش نخست این نوشتار تنها «گشایش بازی» در صفحهٔ شطرنج بود که در ادبیات به آن «پیشگفتار» میگویند. در رابطه با نوشتارهای مربوط به مسائل سیاسی و اقتصادی؛ نوع پیشگفتار با  پیشگفتارهای مربوط  به نوشتارهای فلسفی؛ تاریخی و یا هنری فرق زیادی دارند. در نوشتار پیشین تنها خواستم که «دَر» را باز کنم و اکنون میخواهم که از این «دَر» به دنیای نوین وارد شویم.
همچنین باید پیش از هر چیز این مطلب را برای خوانندگان توضیح دهم که: من (کژدم) بر اساس نشانه های بسیار برجسته سخن میگویم و سخنان من «آکادمیک» نیستند. برای ساختن یک پیکرهٔ «آکادمیک» که بتواند دهها «کارگروه تخصصی» را گرد هم آورده و با مسائل جهانی (اعم از ملّی و یا فراملیّتی ) برخوردی بسیار دقیق داشته باشد؛ نه تنها به منابع مالی کلان نیازمندیم؛ بلکه پیدا کردن و انتخاب افراد پر استعداد و درست کردار امری بسیار دشوار است و من چنین امکاناتی را نداشته ام و به هر دری که زده ام .... بسته بوده است

  شاید صاحبان «سرمایهٔ جهانی»؛ آمریکایی و یا آلمانی و یا شهروند انگلستان؛ هلند؛ سنگاپور و حتّی چین باشند؛ امّا «سرمایهٔ جهانی» «بی وطن» است و به «دهکدهٔ جهانی» و «حکومت جهانی» می اندیشد.
پیش از هر چیز؛ باید توضیح دهم که «سرمایهٔ جهانی» یک واحد منسجم نیست و مانند چتری است که «سرمایه های بزرگ گوناگون» را که در عرصهٔ بین المللی فعالیت میکنند را پوشش میدهد (به قول شیعیان.... «آل عبا»).
صاحبان سرمایهٔ جهانی به هیچ یک از دولتهایی که ظاهراً متبوع آن هستند؛ نه تنها «مالیات» نمیدهند؛ بلکه  با سرمایه گذاری در انتخابات مجالس و  انتخابات قوّهٔ مجریه (رئیس جمهور - نخست وزیر) و همچنین سرمایه گذاری برای تولید سازمانهای قدرتمند برای «لابی گری» برای جلوگیری از تصویب قوانین «ناسیونالیستی» و یا ایجاد تغییر در مسیر اجرای قوانین موجود به نفع سرمایهٔ جهانی تلاش میکنند؛ یعنی در واقع ملّت و کشوری  که خودشان را عضوی از آن میدانند را می دوشند.
»
سرمایهٔ جهانی»؛ پدیدهٔ نسبتاً جوانی است که بیش از چند دهه از عمر آن نمیگذرد. به نظر من ظهور این «قدرت مالی  و صنعتی جهانی» هیچ ربطی به  «تئوری توطئه  « ندارد و به صورت طبیعی «گام به گام» مانند هر گامی در ادامهٔ گام پیشین  همانند رشد و تکوین اکتشافات علمی و اختراعات به پیش رفته است. به این معنی که کشف  فلّز و سپس اسید  پس از مراحلی به اختراغ «باطری» انجامیده است و اگر به زبان اجتماعی سخن بگوییم: اگر کسی مقروض شده است؛ نخستین راه ساده برای پرداخت «بدهیها؛ « گرفتن «وام طولانی مدّت» برای پرداخت بدهیهای فوری و دفع خطر فوری و داشتن امید به تلاشهای بیشتر در آینده برای پرداخت «وام طولانی مدّت» و یا تغییر هویّت و یا فرار و ناپدید شدن است که هر یک از این گزینه ها به تغییر مسیر زندگی آن شخص خواهد انجامید و هیچگونه «استراتژی طراحی شده»ای از طرف عدّه ای توطئه گر که توجیح کنندهٔ نخستین گامها باشد وجود ندارد. امّا افراد و سازمانهای بسیاری وجود دارند که بخش مهمّی از زندگی و تلاشهای تحقیقاتی خود را بر روی «تئوری توطئه «تمرکز داده و چنین می پندارند که سازمانهای مخوف و سرّی مانند «فراماسونها « و یا «ایلومیناتیها» به شیوه ای اسرار آمیز این حرکت را از همان گامهای نخستین طراحی کرده اند و حتّی  کار به نظریه های احمقانه ای مانند»  موجودات هوشمند فرا زمینی در جلد انسان» و «کرهٔ زمین آزمایشگاه کشت موجودات زنده برای موجودات فرازمینی بوده است» نیز کشیده شده است. امّا به نظر من نطفه های نخستین «سرمایهٔ جهانی» پس از صدور سرمایه های آمریکایی و اروپایی  به «چین» و «هند» در جستجوی «منابع بردهٔ انسانی»  برای «تولیدات کم هزینه» بسته شده اند و این روند همچنان ادامه دارد .
واقعیت کنونی این است که «سرمایهٔ جهانی» هنوز نتوانسته است «حکومت جهانی « بسازد؛ بلکه خود را در زیر لایه های تعاریف کُهن از «حاکمیت ملّی» در اروپا و آمریکا پنهان نموده است؛ امّا سالها است که با ظهور «ناسیونالیسم چینی = بلندپروازی  سیاسی نظامی چین» و «ظهور ناسیونالیسم روسی»؛ روبرو گردیده و میخواهد این مشکلات را در بستر «منافع ملّی آمریکا» و «کشورهای اروپایی» تعریف نموده  و حلّ  کند. زیرا «ناسیونالیسم چینی و روسی» منافع ملّی آمریکا و کشورهای مهمّ اروپایی را به طور مستقیم تهدید می کند. امّا مشکل بسیار مهمّ تری که «سرمایهٔ جهانی» با آن روبرو است؛ این است که در اروپا و آمریکا؛ «جنبشهای ناسیونالیستی» به راه افتاده است و نمیخواهد به هیچ وجه به «سرمایهٔ جهانی» اجازه دهد که مشکلات خود را از طریق «تعریف آن به عنوان مشکل منافع ملّی و امنیت ملّی آمریکا و یا کشورهای اروپایی» تعریف کرده و برای حلّ مشکلات خود؛ از جیب آنها هزینه کرده و نتیجهٔ آن نیز به ضرر این ملّتها تمام شود. زیرا مردمان این کشورها؛ نه تنها سودی از «سرمایهٔ جهانی» نمی برند؛ بلکه در کنار به خطر افتادن منافع ملّی خود در عرصهٔ بین المللی؛ در حال از دست دادن «امنیت شغلی» خود نیز هستند. از سوی دیگر مشکلات دیگری نیز که نتیجهٔ بحرانهای تولید شده توسط «سرمایهٔ جهانی» هستند؛ اکنون گریبان مردم اروپا و آمریکا را گرفته است. این مشکلات در برخی موارد؛ بسیار سنگین هستند. مانند هزینهٔ ۲ تریلیارد دلاری «سرمایهٔ جهانی»؛ در نبرد برای سرنگونی حزب بعث عراق که از جیب مردم آمریکا  و به نام آمریکا پرداخت گردید و بیش از ۵ هزار نفر از سربازان آمریکایی به نام منافع و امنیت ملّی آمریکا کشته و دهها هزار نفر زخمی شدند. یعنی اینکه: سرمایهٔ جهانی حتّی هزینه های مالی و انسانی عملیاتهای خود را نیز نمیپردازد و این هزینه ها از «خزانهٔ ملّی» و «خزانهٔ نیروهای انسانی» کشورهای آمریکا و اروپا پرداخته میشود. امّا «جنبشهای ناسیونالیستی» در اروپا و آمریکا؛ با اینکه نشانه های بیداری از خود نشان میدهد. امّا هنوز نمیدانند که آیا اینهمه بحرانها به خاطر «اشتباه» و یا بی لیاقتی رهبران سیاسی آنها انجام میگیرد؟ و یا این یک روند «کاملاً عمدی» است و هیچ اشتباهی در کار نیست؟ 
به نظر من مردم کشورهای درگیر در این ماجراها به این نقطه خواهند رسید که هیچ اشتباهی در کار نبوده است و همهٔ این ماجراها کاملاً سازمانیافته و عمدی هستند.
تبلیغات «حقوق بشری» که در طی این چند دهه از طرف «سرمایهٔ جهانی» به راه افتاده است؛ که البته به هیچ وجه به آن باور ندارد و تنها به عنوان »سلاح» از آن استفاده میکند؛ توانسته است با علم کردن «حقوق بشر» و استفاده از فرهنگ مسیحیّت؛ فرهنگ ظاهراً نوینی را تولید کند (بشر دوستی مسیحی) که میتوان آنرا «پیوند زدن اهداف استراتژیک سرمایهٔ جهانی با مذهب»؛ نامید. این نوع از تعریف جدید از حقوق بشر؛ به طور عمدی برای «مردگان» و بازماندگان آنها حقوقی قائل نیست؛به این معنی که یک «کشتارگر» پس از ارتکاب به جنایت؛ از طرف سازمانهای ظاهراً «طرفدار حقوق بشر» مورد حمایت قرار گرفته و دهها وکیل برای دفاع از آنها و آموزش راههای فرار از عقوبت؛ به جنایتکاران کمک میکنند. این فرهنگ نوین در حال از بین بردن فرق میان «جنایتکار و قربانی» میباشد. به همین خاطر است که در دهه های اخیر شاهد یک چرخش ۱۸۰ درجه ای در تبلیغاتهای سیاسی سیاستمداران خریداری شده از طرف «سرمایهٔ جهانی» ایجاد شده است. به این معنی که اگر زمانی شاهد حمایت آمریکا از «پینوشه» و حاکمانی از نوع او بودیم؛ اکنون شاهد تبلیغات دروغین «ضدّ دیکتاتوری» و رواج  «دموکراسی دروغین = لیبرالیسم» و حتّی صدور آن هستیم (حمله به عراق و لیبی تحت همین شعار اجرا شد    هستیم؛(بگذارید اندکی به چند فراز از گذشتهٔ نه چندان دور (همین چند دههٔ اخیر) توجّه کنیم:

۱- در نخستین انتخابات الجزایر؛ اسلامگرایان پیروز شدند؛ ارتش کودتا کرد و نظر  احزاب جمهوریخواه و دموکرات آمریکا؛ این بود که «بگذارید اسلامگرایان الجزایر حکومت را بدست بگیرند» (یعنی برای پیشرفت و حاکمیت دموکراسی؛ حکومت را به فاشیستهای اسلامی واگذار کنید). لذا نمیتوان با توجّه به تاریخچهٔ ظهور حکومتهای اسلامی که در افغانستان و ایران و پاکستان  روییدند و سپس با بر سر کار آمدن اسلامگرایان در ترکیهٔ عثمانی؛ همهٔ این وقایع را «تصادفات جدای از همدیگر» تلقّی نمود.

۲- این سیاست در خاورمیانه به فراموشی سپرده نشد و همانگونه که در نوشتارهای پیشین خاطر نشان کرده ام؛ حمله به عراق را باید در حدّ یک انفجار اتمی بزرگ انگاشت که موج انفجار آن از آفریقا تا آسیای میانه را به لرزه در آورده و به ترکستان چین رسیده است و کانونهای بحران که همگی توسط اسلامگرایی رهبری میشوند؛ همچنان در حال گسترش هستند.
چنان که دیدیم؛ پس از سرنگونی حزب بعث عراق و فروپاشیدن ارتش و حاصل شدن اطمینان صد در صد از اینکه حزب بعث عراق کاملاً مُرده است؛ ارتش آمریکا به طور کامل از غراق خارج شده و پر کردن «خلأ قدرت» را به شیعیان و حکومت شیعی ایران از یک طرف و گروههای اسلامگرای جهادی و سایر قدرتهای منطقه ای  می سپارد. 

۳- همین استراتژی با «بهار عربی» و شعار کذایی «دموکراسی برای خاورمیانه» و در واقع حاکم کردن «اخوان المسلمین» برای فرو ریختن ۲ ستون باقیمانده؛ یعنی «مصر» و «عربستان سعودی»؛ طراحی و راه اندازی شد و با زدن ستون «لیبی» و ایجاد کانون بحران اسلامی دیگر در همسایگی مصر؛ به اوج خود رسید. حال با توجّه اینکه دولت اوباما برای مدتی طولانی از کلاسه بندی «بوکوحرام» به عنوان آنچه که «گروههای تروریستی» میخوانند امتناع می نمود و زمانی که این گروه قدرت گرفت و جایگاه خود را محکم کرد و استخوان دار شد؛ در آن «کلاسه بندی کذایی» قرار گرفت؛ میتوان فهمید که داستان از کجا تا به کجاست. ظهور «داعش» پس از شکست پروژهٔ «بهار عربی» برای «اخوانی کردن» منطقه؛ به وقوع پیوست و این امر نیز نشان میدهد که «سرمایهٔ جهانی» تا چه حدّ؛ پیگیر پروژهٔ «اسلامیزه» کردن منطقه و ادامهٔ تنشهای و کشتارهای طولانی مدّتی است که از آن با پیش بینی «نبردهای ۳۰ ساله»؛ یاد میشود. این نبردها هیچ نیروی پیروز منطقه ای نخواهد داشت.

اگر در دورهٔ جنگ سرد؛ سازمانهایی مانند «سوروس» و «بیلدربرگ» و دهها مؤسسهٔ مالی و صنعتی چند ملّیتی در جهت فروپاشی اتحاد شوروی به عنوان «دشمن آمریکا و اروپا و ژاپن» کار میکردند؛ همین سازمانها و چه بسا سازمانهای جدید قدرتمندی که در دهه های اخیر بوجود آمده اند؛ اکنون در جهت منافع «سرمایهٔ جهانی» کار میکنند و شعارشان «شکستن مرزها» و از میان برداشتن مرزهای جغرافیایی و مالی است و در این مسیر حتّی با فرهنگ سازی در اروپا و آمریکا؛ در حال شکستن مرزهای این کشورها  و «گسترش فقر» و «تولید برده» در سراسر دنیا هستند.
  
همچنین در سالهای اخیر شاهد دو پدیدهٔ معروف به «افشاگران بین المللی» بودیم.
۱- ویکی لیکس.
۲- ادوارد اسنودن.
اگر «جولین آسانژ» را به خاطر تاریخچهٔ زندگی سیاسی اش که همیشه نماد «آنارشیسم» بوده است را یک انقلابی فوق رادیکال چپگرا بنامیم؛ «ادوارد اسنودن» یک جاسوس روسی بود و تمامی تلاشهای او برای ضربه زدن به «آمریکا» سازمان یافته بود. امّا هر دو این اشخاص میدانند که NSA و CIA و MI6 و دیگر سازمانهای جاسوسی کشورهای اروپایی مانند آلمان و فرانسه؛ اکنون مأموریتی دوگانه دارند. بخشهایی از این سازمانها در زیر چتر «دفاع ملّی» در حال سرویس دادن به «سرمایهٔ جهانی» هستند که «وطن ندارد».
از طرف دیگر خوانندگان گرامی حتماً این ۳ جمله را به خاطر دارند که در واقع با اینکه از ۳ دهان خارج شده اند ولی یک هدف و ایده را دنبال میکنند:

۱- کشورهای اروپایی؛ بازماندگان امپراتوریهای فرسودهٔ گذشته هستند. (جورج دبلیو بوش).
۲- ولادیمیر پوتین  مانند شاگرد تنبل آخر کلاس است. (باراک اوباما).
۳- ولادیمیر پوتین در یک دنیای رؤیایی زندگی میکند و اصلاً با واقعیتها ارتباط برقرار نمیکند. (آنگلا مرکل).

خانوادهٔ «بوش» به عنوان سیاستمداران کرایه شده از طرف «سرمایهٔ جهانی»؛ وظیفهٔ خود را به خوبی انجام داد ولی نتوانست اروپا را (آلمان و فرانسه) را به پیوستن به اردوی سرمایهٔ جهانی ترغیب کند. لذا آن جملهٔ مشهور از طرف جورج بوش پسر؛ به اروپاییها نثار شد.
امّا جملهٔ «باراک اوباما» نشان میدهد که آلمان و فرانسه اندکی در چرخیدن به سوی سرمایهٔ جهانی؛ پیشرفت داشته اند ولی باید همچنان تحت مراقبت باشند (افشاگریهای اسنودن؛ این کنترل را نشان میداد). امّا روسیه مواضع ناسیونالیستی خود را حفظ کرده است و به همین خاطر «شاگرد تنبل» نامیده میشود.
بی اعتنایی آلمان به افشاگریهای «ادوارد اسنودن» نشان میدهد؛ که آلمانها میدانند که چه خبر است و جملهٔ «آنگلا مرکل» در رابطه با ولادیمیر پوتین نشان میدهد که آلمان در حال بلعیده شدن توسط سرمایهٔ جهانی است و وظیفه اش قانع نمودن روسیه است و به همین خاطر نقش «دلّالی» را به عهدهٔ آلمانها گذاشته اند. 
امّا باید دانست که «سرمایهٔ جهانی» حتّی به۲۰ درصد از گام برداشتن در راه پیروزی نیز نرسیده است و بحرانهای تولید شده  توسط سرمایهٔ جهانی و عواقب مستقیم آن در کشورهایی که از آنها به عنوان «پایگاه» استفاده میکنند وهمچنین وجود نیروهای زیادی که همچنان در کشورهای اروپایی و آمریکا با این روند در ستیز هستند؛ میتوانند ضربات سنگینی بر پیکر «سرمایهٔ جهانی» وارد کنند و حتّی آن را به گور بسپارند.
هرچند که «جنبش ناسیونالیستی آمریکا» که در «جنبش ترامپ» و «جنبش ناسیونالیستی انگلستان» که در جنبش «بریکسیت» متبلور شده است؛ راه زیادی تا از پای در آوردن «سرمایهٔ جهانی» در پیش دارد. امّا از هم اکنون میتوان نشانه های تشنّج عصبی را در «لابییستهای سرمایهٔ جهانی» بویژه در آمریکا و سپس در اروپا و چین مشاهده کرد. اگر روسها فکر میکنند که «جنبش ناسیونالیستی» معاملهٔ بهتری با آنها خواهد کرد؛ سخت در اشتباهند.

(ادامه دارد)

کژدم   


ه‍.ش. ۱۳۹۵ خرداد ۲, یکشنبه

«انترناسیونالیسم نوین سرمایه داری بین المللی» و ظهور «ناسیونالیسم» (بخش نخست)

گاهی بهتر است که به سکوت روی آورد و به جای دنبال کردن وقایع هیجان انگیز روزانه؛ به افقهای دور تری نگریست. هر چند که ۹۹ در صد خوانندگان اخبار و تحلیلها؛ به دنبال «هیجان» هستند. به همان دلیل که بسیاری از تماشاگران فیلمهای سینمایی؛ به فیلمهای هیجان انگیز گرایش دارند. آن یک درصد بقیه را که  در درجات گوناگون به «عمق» فکر میکنند؛ فراموش کنید. زیرا بخشی از آن یک درصدیها «گنگهای خوابدیده» هستند و بخش دیگر آنها؛ «سازندگان آینده» میباشند و عمق «خوراک گنگهای خواب دیده»؛ تحلیل نتیجهٔ نهایی حرکات و عملیات بخش دیگر است که «آینده سازان» میباشند؛ و زمانی که نتیجهٔ نهایی عملیاتهای آنها (آینده سازان) به سطح «خبر» میرسد؛ نشان از این دارد که: «کار تمام شده است» و حالا آن «گنگهای خوابدیده» هرچقدر که میخواهندمیتوانند تحلیل کنند؛ زیرا «کار تمام شده است» و کار آن تحلیلگران کذایی؛ حد اکثر در حدّ «باستان شناسی» است و به زبان مؤدب کژدمی: «خبر این است که همهٔ تان گاییده شده اید و حالا میتوانید هرچقدر که میتوانید تاریخ گاییده شدنتان را تحلیل کنید» و همچنان در «لجنزار تحلیل گذشته = تاریخ = باستان شناسی خبری» باقی بمانید. زیرا «تاریخ را نمیتوان اصلاح کرد و دوباره نوشت» و «نهایت تحلیل تاریخ» در خوشبینانه ترین حالت؛ شما را به «لحظهٔ اقدام به تحلیل اخبار» میرساند که «آن لحظه» نیز به خودی خود؛ «بخشی از تاریخ» است و اسف بار تر اینکه: شما را در «منجلاب و باتلاق تحلیل گذشته ها و تاریخ» نگاه می دارد و «بُن بست تحلیل تاریخ» راهی به آینده ندارد. در این وبلاگ نوشتاری مربوط به گونه های مختلف تحلیل وجود دارد که فکر میکنم؛ از «کم خواننده ترین» نوشته ها بود و همچنان هست. (حوصلهٔ نبش قبر ندارم و اگر خواننده ای میخواهد با انواع تحلیل آشنا شود میتواند این سختی را خودش پذیرا شود).

غولهای خبری


وظیفهٔ غولهایی که در عرصهٔ «خبر رسانی - تحلیل» از قبیل روزنامه ها و رادیوها و تلویزیونها فعالیت میکنند؛ این است که ضمن انتقال اخبار؛ وظیفهٔ اصلی خود یعنی «مغز شویی» را به پیش ببرند. برای نمونه به این نوشتار از BBC توجه کنید که میتوان آنرا به عنوان «سخیف ترین تحلیل» که حتّی نمیتوان انتظارش را از «غول خبری - تحلیلی BBC » داشت را به خورد خوانندگان و بینندگانش میدهد و نگارندهٔ این تحلیل خود را در هیکل یک «ساندیس خور» که در یک وبسایت «تشتک نیوزی» به نوشتن مطالب مزخرف مشغول است؛ ظاهر می سازد (اینجا). در این «تحلیل ؟؟؟؟!!!!» آنچه که به عنوان بزرگترین شاخصهٔ  تاریخی «انتخابات ریاست جمهوری آمریکا» مورد بررسی قرار گرفته است؛ مسئلهٔ «سِنّ کاندیداها» است. همین نوشتار میتواند شما را به عمق لجنزاری که BBC در تلاش کشانیدن خوانندگان خود به آن است؛ آگاه سازد. گویی که جنگلی آتش گرفته است و تحلیلگر نان به نرخ روز خور BBC در حال گزارش دادن از سَنّ «جوان ترین سوسک» و «سالخورده ترین سوسک» که در این آتش سوزی «شهید شده اند» می باشد. این نوشتار را باید «سخیف ترین نوشتار تحلیلی BBC » نام نهاد که میتواند «جایزهٔ تمشک طلایی» در عرصهٔ «اطلاع رسانی» را به خود اختصاص دهد. البتّه فکر نکنید که سایر «غولهای خبری - تحلیلی» بهتر هستند... بلکه این شما هستید که باید «بهترین» باشید و «مو» را از «لای ماست» بیرون بکشید. البته من به  «تعلیم و تربیت برای انشتین شدن» هیچ اعتقادی ندارم. «انشتین» شاگردان بسیاری داشت؛ امّا هیچ یک از آنها جای او را نگرفتند زیرا («انشتین»؛ انشتین زاده میشود = شمن؛ شمن زاده میشود» و آموزش و پرورش نمیتواند شَمَن تولید کند). لذا اگر «بهترین» نیستید؛ تقصیر «انشتین» نیست و باید بر علیه ریشه های ژنتیک و درجهٔ هوش خود(IQ) خود شکایت کنید.
در بسیاری از نوشته های پیشین این وبلاگ؛ به «لیبرالیسم لجام گسیخته» و بویژه «لیبرالیسم لجام گسیختهٔ اقتصادی» در آمریکا که بدون داشتن یک «استراتژی ملّی سیاسی - اقتصادی» به «سرمایه داری جهانی» انجامید و «استراتژی دهکدهٔ جهانی» از دل آن بیرون آمد و همچنین مقابلهٔ «ناسیونالیسم روسی و چینی» در برابر «استراتژی دهکدهٔ جهانی» که با شعار «New World Order » به میدان آمده است؛ به صورت جسته و گریخته؛ اشاره هایی داشته ام؛ امّا مبارزات انتخاباتی کنونی آمریکا و ظهور «جنبش ترامپیست ها» توانست آن «جسته و گریختگی ها» را به همدیگر وصل کرده و نتیجهٔ نخستین آن این نوشتار است.

New World Order

شاید هماهنگی آقای اوباما و خانم کلینتون؛ در کنار آقای مک کین و میت رامنی و جورج بوش و رهبران اروپا در رابطه با آنچه که در سالهای اخیر در خاورمیانه با عنوان «بهار عربی» گذشت و ناگهان همهٔ آنها در پشت یک سنگر قرار گرفتند تعجب آور باشد. امّا تعجب آورتر این بود که چرا تمامی همین سران شناخته شده؛ در یک هماهنگی کامل؛ نخواستند که به «بحران سوریه» و نسل کشی هایی که از طرف «حکومت ننگین صفوی + رژیم علوی بشار اسد» در سوریه سازماندهی شد؛ پایان دهند و با «مَلَچ مولوچ» کردن؛ کار را تا  ظهور «داعش» ادامه دادند و سپس ژنرالهای آمریکایی جنگهای ۳۰ ساله را برای خاورمیانه پیشبینی نمودند؟
ظهور داعش محصول مشترک همان سران سیاسی و حاکمیت ننگین صفوی حاکم بر ایران و سایر بازیگران منطقه ای از قبیل ترکیهٔ عثمانی و عربستان سعودی و قطر است. امّا همانگونه که در گفتارهای پیشین اشاره کرده و بارها توضیح داده ام؛ کشورهای غربی نقش «هدایت کننده و کنترل بحران» را داشته اند و قدرتهای منطقه ای نقش «بازیگران بحران» را به عهده گرفته اند.
حاکمیت انگلهای صفوی حاکم بر ایران؛ از ترس «از دست دادن دژ هلال شیعی = امنیت حاکمیت خود» و حاکمیتهای عربی منطقه؛ از ترس «ازدست دادن حاکمیت»؛ وارد این معرکه شده به طور مجّانی در حال پیش بُردنِ اهداف آنچه که با شعار «New World Order» وارد میدان شده است .... هستند. یعنی: «بوجود آوردن اپوزیسیونهای فعال و کشتارگر منطقه ای»؛ که به تفصیل در این رابطه سخن گفته ام؛  یکی از استراتژیهای «سرمایهٔ جهانی» برای «باز تعریف ژئو پولیتیک جهان» است و اگر همچنان کسانی (دایناسورها و نئاندرتالهای اندیشهٔ سیاسی) وجود دارند که میخواهند «راز بقای حکومت کثیف صفوی حاکم بر ایران» را بگشایند؛ میتوانند با مروری ساده بر جنگهای زرگری جناح های سیاسی و دولت کنونی آمریکا که ادامهٔ جورج بوش و کوندالیزا رایس می باشد و همچنین مواضع سیاستمداران اروپا در رابطه با «تاریخچهٔ کوتاه بهار عربی»؛ این راز «سر به مُهر» را به سادگی گشوده و با چشمانی باز بر آن بنگرند. شاید راز عدم توجّه «اوباما» به شعار «جنبش یوتیوبی ۸۸» (اوباما ... اوباما ... یا با اونا یا با ما) نیز گشوده شود.
زمانی که کشته شدن بیش از نیم میلیون نفر و زخمی و معلول شدن بیش از یک میلیون نفر و آوارگی بیش از ۷ میلیون نفر در سوریه و همچنین گسیختگی تمامی تار و پودهای اجتماعی - اقتصادی - سیاسی در آنچه که «کشور لیبی» نامیده می شد؛ از طرف آنچه که «ظاهراً حکومتهای غربی» نامیده میشود؛ به پشیزی خریده نشد؛ شاید بتواند برخی چشمها را باز کند؛ تا از خود بپرسند که:

راستی چه خبر است؟ کدامین سرنوشت شوم را بر پیشانی این «گلّه ها» خواهند نوشت؟ .... و ... «نویسندگان» چه کسانی هستند؟

(ادامه دارد)

کژدم

ه‍.ش. ۱۳۹۵ اردیبهشت ۱۴, سه‌شنبه

شتاب فزاینده در تحولّات جهانی و خاورمیانه

حکومت ننگین صفوی حاکم بر ایران که از زمان ظهور در فکر ایجاد «هلال شیعی» بود و با قطعنامهٔ ۵۹۸ نخستین جام زهر را سرکشید؛ در دور دوّم بازی احمقانه به این فکر افتاد که از خلأ قدرت در عراق (پس از حملهٔ آمریکا در سال ۲۰۰۳ ) حد اکثر استفاده را بکند و به این ترتیب بار دیگر در باتلاقی فرو رفت که در آغاز «کندوی عسل» می پنداشت  و اکنون بالهای «مگسهای صفوی» در عسل چنان فرو رفته است که نه تنها امکان پرواز ندارند و در واقع «مگس صفوی» در حال خفه شدن در «عسل» است (چی میخواستیم و چی شد؟).
اکنون دژ «هلال شیعی» در حال فرود آمدن بر سر طراحانش می باشد (اینجا) . مشکل انگلهای صفوی این بود که در «باد» کاشتند. «تشیّع» و یا «تسنن» فاکتورهای واقعی و «ایستا» نیستند و به دنیای «بافتنی ها» و آنچه که «علم کلام» (مزخرف بافی) نامیده میشود تعلّق دارند و هر لحظه میتواند شاهد ظهور مزرخفباف و شارلاتانی جدید باشد (مانند علی شریعتی و بی معنی ترین جملهٔ مشهور : فاطمه فاطمه است). علم کلام (مزخرف بافی) میتواند در اختیار همگان قرار گیرد. بویژه «وکیلهای دادگستری» که میتوانند در بستر قوانین جاری با استفادهٔ ماهرانه از این علم (شارلاتانیسم)؛ یک جنایتکار را در دادگاه بیگناه جلوه دهند و بیگناه را گناهکار. به عنوان مثال اگر زنی در دنیای «لجنزار اسلامی» مورد تجاوز قرار گیرد؛ میتوانند با «بازی با کلمات = علم کلام»؛ آن زن را به خاطر پوشیدن لباس به عنوان «گناهکار» اعلام کنند و «متجاوز» را به خاطر «تحریک شدن»؛ بیگناه اعلام کنند.
لذا سرمایه گذاری بر روی «تشیّع»؛ احمقانه ترین کاری بود که تنها از دست «انگلهای صفوی» و «مومنین» بر می آمد و این درخت شوم؛ اکنون به بار نشسته و «انگل فرزانه» و «انگل بهرمانی» و اوباشان اطراف آنها میبینند که در حال رسیدن به آخر خط هستند. امّا همچنان در حماقت خود پایدارند و با استفاده از «علم کلام = آسمان ریسمان بافی»؛ «مومنین خاک بر سر» را متقاعد کنند که «همه اش تقصیر آمریکا است»؛ در حالی که بازیهای جهانی آمریکا از نیمه های جنگ جهانی دوّم آغاز شده است و «شیعیان خاک بر سر» هنوز نمیخواهند بفهمند که در ۱۳۵۰ سال گذشتهٔ پیش از ظهور بین المللی آمریکا «تقصیر چه کسی بوده است؟». آیا میتوان همیشه خود را «بی تقصیر» نامید؟ پرسش بعدی این است که:  کسانی که ۱۳۵۰ سال به طور مدام تقصیر کار بوده اند را چگون میتوان نجات داد؟ چگونه میتوان به آنها گفت: «آهای ای تنبلهای بی شرف عافیت طلب ... این شماها هستید که همیشه مقصّر بوده اید.».
پس «چُس ناله ها» را فراموش کنید. امّا مشکل اینجاست که لجنزاری که در طی این ۱۳۵۰ سال تولید شده است؛ به سادگی نمیتواند خشکانیده شود؛ مگر آنکه «ریشه کنی مالاریا» به شکلی بسیار بی ترحّم اعمال گردد؛ تا درها به روی آینده ای روشنتر باز شوند. و گرنه حد اکثر تمدّن «عاریایی ها» در حدّ «برج میلاد»  و افتخار به مصرف «تولیدات دیگران»  البته با چاشنی «لیسیدن کون بیگانگان» باقی خواهد ماند (فرقی نمیکند کدام بیگانه؟)؛ زیرا ۱۴۰۰ سال است که «عاریایی ها» به این شغل شریف عادت کرده و همچنان فکر میکنند که «عاریایی پر افتخار» نیز هستند. (افتخاراتی که ۱۴۰۰ سال پیش دفن شده اند).

ترامپ و کلینتون و برنی سندرز

خانم کلینتون نمایندهٔ «استراتژی مشترک» حزب رسمی جمهویخواه و حزب دموکرات آمریکا است که میگویند: خاورمیانه و شمال آفریقا را به هم ریختیم و حالا نوبت ساکنین این منطقه است که تا پاره شدن کونهای مبارک و مقدّسشان؛ همدیگر را بکشند و سرزمینهای خودشان را به دست خودشان ویران کنند (Self Destruction Process ) یعنی خودکشی کنند. همچنین ما توانستیم روسها را نیز وارد این معادلهٔ «بکُش بکُش» وارد کنیم و بهتر است که وضعیت با «کنترل بحران» همینگونه پیش برود. بگذار همهٔ آنها در این جهنّم بسوزند و به دنبال نخود سیاه باشند. خانم کلینتون و رهبری حزب جمهوریخواه؛ در واقع در یک جبهه هستند که نامش «جهانی شدن = Globalization  » است و نمایندگی سیاسی (عروسکهای خیمه شب بازی) این جریان عظیم اقتصادی را به عهده دارند. به همین خاطر نیز دیدیم که «جان مک کین» بعد از آنهمه داد و بیداد تبلیغاتی دروغین؛ هم در مورد ماجرای مصر (بر سر کار آمدن و سقوط اخوان المسلمین در مصر و تونس) و هم در مورد سوریّه؛ در عمل جانب دکترین «کوندالیزا رایس - اوباما» را گرفتند و جورج بوش (پسر) نیز خارج از این معادله نبود.

امّا جریانی که آقای ترامپ نمایندگی میکند؛ در واقع «نقشی میانه» را پیشنهاد میکند و هرچند که در تبلیغات انتخاباتی از «حمله به عراق» به عنوان یک فاجعه در سیاست خارجی آمریکا یاد میکند؛ اما نظر اصلی او این است که: بحران به اندازهٔ کافی تولید شده است و «مردم و حکومتهای خاورمیانه ای - آفریقایی» و روسهاو چینیها در این ماجرا گرفتار شده اند و اکنون زمان آن فرا رسیده است که همانگونه که ورود آمریکا به «اقتصاد چین»؛ برای آنها «نعمت بود» و اکنون میخواهند دست آمریکا را گاز بگیرند؛ میتوان به استراتژی «خروج از چین» روی آورد؛ تا «چین» دچار بحرانهای عمیق اقتصادی - اجتماعی درونی شود و یا اینکه تسلیم شده و دندانهایش را یا کوتاه کند و یا منتظر کشیده شدن دندانهایش باشد.
نظریهٔ آقای ترامپ بر این مبنا استوار است که در مرزهای مکزیک؛ «دیوار فیزیکی» ساخته شود؛ تا راه را بر «مهاجرین کشورهای گدا گرسنهٔ آمریکای لاتین (اسپانیولی- پرتقالی) ببندد؛ و «دیوارهای سیاسی - اقتصادی» نیز در برابر «اروپا و روسیه و چین»؛ ساخته شوند و این کشورها را در منجلاب «بحرانهای خاورمیانه» و «بحران اقتصادی» نه تنها رها کنند؛ بلکه با بیرون کشیدن پای خود از این منجلاب؛ همهٔ مشکلات و رفع پُر هزینهٔ بحران را بر روی دوش این کشورها قرار داده و در این میانه اگر کسی تقاضای کمک کند؛ باید «پول بدهد». از هم اکنون نیز بسیاری از کمپانیها که میخواستند زنجیرهٔ تولید و فروش خود را به خارج از آمریکا منتقل کنند؛ در حال بازنگری سیاستهای خود  در جهت «ماندن در آمریکا» هستند.
هوادان آقای ترامپ کسانی هستند که کار خود را به خاطر بین المللی شدن سرمایه ها؛ از دست داده اند امّا نمیخواهند زندگیشان را به «یارانهٔ دولتی» گره بزنند؛ بلکه میخواهند کار کنند و روی پای خود بایستند.

آقای برنی سندرز نمایندهٔ همان سیاستمدارانی است که خانم کلینتون نیز نمایندگی آنها را به عهده دارد و تنها فرق او با خانم کلینتون در «چاره اندیشی» او در رابطه با عواقب «فرار سرمایه ها از آمریکا» و پیوستن به فرایند «گلوبالایزیشن»؛ نه برای جلوگیری از جهانی شدن سرمایه؛ بلکه او پیشنهاد میکند که به آسیب دیگان این فرایند رحم شود و به آنها «جیرهٔ دولتی» داده شود (سیاست گدا پروری به نفع شرکتهای چند ملّیتی). شاید ظاهر سخنان آقای برنی سندرز که بر «علم منفور کلام» استوار است؛ بسیاری را در آمریکا تحت تأثیر قرار دهد؛ امّا هنوز تعداد «گدایان» و «اندیشه های راه گشایی برای گدایان» در آمریکا به آن غلظت نرسیده است و فرهنگ «کار و تلاش» همچنان در آمریکا زنده است.

جدایی انگلستان از اتحادیهٔ اروپا

آنچه که «اتحادیهٔ اروپا» نامیده میشود در واقع بر شانه های ۳ کشور «انگلستان - آلمان - فرانسه» ساخته شده است و بقیّه‌ٔ کشورهای اروپایی؛ «ریزه خواران و مفت خورها» هستند.
اگر آقای ترامپ بتواند به عنوان کاندیدای حزب جمهویخواه که اکثریت آنها از او متنفّر هستند؛ دست یابد؛ انگلستان از اتحادیهٔ اروپا جدا  و فراغ از خواسته های اروپایی که دیگر عضو آن نیست؛ به متحّد کامل آمریکا تبدیل خواهد شد.
حکوت انگلهای صفوی و کشورهای عربی و آفریقایی نیز میتوانند از جنگهای طولانی و عمیق تر شدن کینه ها و نفرتها؛ لذّت ببرند.

کژدم

ه‍.ش. ۱۳۹۵ فروردین ۱۸, چهارشنبه

ظهور عقاب بزرگ

زمانی که در یکی از نوشتارهای پیشین؛ بر اساس «حماقت» گفتم «مارکو روبیو» را به عنوان رئیس جمهوری بعدی آمریکا معرفی میکنم (اینجا)؛   یکی از خوانندگان پرسید:
- اگر نشد چی؟.... آیا معذرت خواهی میکنی؟
و من پاسخ دادم: ... من پیشبینی کردم و اگر به وقوع نپیوست؛ به عذرخواهی نیازی نیست.

امّا اکنون پس از مطالعهٔ چند ماههٔ انتخابات آمریکا به این نتیجه رسیده ام که یک «پوزش بزرگ» به خوانندگان این وبلاگ؛ (هر چند که تعدادشان اندک باشد)؛ بدهکارم و با صدایی رسا عمیقاً و از ته دل پوزش میخواهم.

این پوزش به این خاطر نیست که «مارکو روبیو» از ادامهٔ مبارزات انتخاباتی استعفا داده است؛ زیرا اگر مسئله این بود؛ باید بسیار پیش تر از اینها پوزش میخواستم.
این پوزش  به این خاطر است که در تحلیل وضعیت نوینی که در انتخابات ریاست جمهوری آمریکا پیش آمده است دچار اشتباه بزرگی شده و حتّی به  یافته های خود در چند سال اخیر وفادار نمانده بودم. لذا این پوزش نه به خاطر «عدم روییدن یک بادمجان و یا خیار»؛ بلکه به خاطر «عمق اشتباه» است.
بر اساس شناختی دورادور که از انتخابات آمریکا؛ بر اساس شرایط کنونی و نظریهٔ درست «خدا حافظی از دکترین کوندالیزا رایس- اوباما»  و همچنین بر اساس شناخت سطحی که از شیوهٔ رفتاری دو حزب بزرگ و اصلی آمریکا داشتم؛ انتظار من از انتخابات آمریکا این بود که آمریکاییها برای فصل «برداشت»؛ پس از فصل «کاشت = جورج بوش پسر»  و «داشت = دکترین کوندالیزا رایس - اوباما»؛ آماده میشوند. لذا به همین خاطر در انتظار ظهور حزب جمهوریخواه آمریکا؛ در قامتی مانند «تکرار جورج بوش پسر» بودم. امّا اکنون چنین میفهمم که : «آمریکا با یک انقلاب راست گرایانه برای به دست آوردن و حفظ منافع استراتژیک پایدار آمریکا» روبرو است و پدیدهٔ «دونالد ترامپ»؛ هیچ شباهتی به «تی پارتی» و «نئوکانها» ندارد و آنها باید در برابر این جنبش؛ «لُنگ» بیندازد. زیرا به صورتی بسیار رادیکال تر از این دو چهرهٔ «سوپر راست گرا» حرکت میکند و اینکه من «دونالد ترامپ» را به «ظهور احمدی نژاد» تشبیه کردم؛ به  خاطر ناباوری به «چنین مسیر پُرشتابی» بود. زیرا «دونالد ترامپ» مسائلی را مطرح می نمود که بسیار «افسانه ای» به نظر می آمدند.
امّا اکنون با هزینه کردن بیش از ۳۰۰ ساعت مطالعه بر روی سیستم انتخاباتی آمریکا و نظریات  احزاب اصلی آمریکا و پدیدهٔ «دونالد ترامپ» به این نتیجه رسیده ام که: «دونالد ترامپ»؛ همانگونه که میگوید؛ نمایندهٔ «جنبش گند زدایی» در ساختار سیاسی آمریکا است. او حتّی به فکر تطهیر خود نیز نیست و میگوید: به عنوان یک سرمایه دار نمیتوان در این سیستم؛ پاک بود و به سناتورها و نمایندگان مجلس و کاندیداهای گوناگون در انتخاباتهای گوناگون «هدیه» (بخوانید رشوهٔ پیش از انتخابات) نداد. بسیاری از مسائلی که «دونالد ترامپ» به صورتی آشکار بیان میکند؛ زمزمه های دیرینی هستند که  بسیاری از مردم آمریکا نه تنها با آن آشنا هستند؛ بلکه اکنون به صورت یک نیروی محرّکه از طرف «دونالد ترامپ» بکار گرفته شده اند.
واقعیت این است که «لیبرالیسم لجام گسیخته» در ظاهر میخواهد «تمامی پتانسیلها و استعدادها و نیروها» را آزاد کند؛ امّا زمانی که درها به روی همگان باز میشود؛ این «شارلاتانها» هستند که برندهٔ میدان خواهند بود. «شارلاتانها» برای پیشبرد کارشان؛ «کلیسا» و «کنیسا» و «مسجد» و آخوند وکشیش و خاخام و نمایندهٔ مجلس و رئیس جمهور و فرماندهان نظامی و هزاران «مزدور» دیگر را بنا بر نیازشان؛ استخدام میکنند. البته از نظر من هیچ یک از اینها ایراد و اشکالی ندارد؛ زیرا  زمانی که همگان با چشمهای کور و گوشهای کر؛ به «قانون اساسی» که یک کاغذپاره بیش نیست؛ رأی میدهند؛ در واقع به تبدیل شدن آن «کلمات» به «موجودیتی فیزیکی با ساختارهای سرکوب» رأی میدهند. زمانی که سیستم ساخته شد؛ راه برای شارلاتانها باز است که چگونه از قوانین و تبصره ها «روایتهای گوناگون» ببافند و سپس دادگستری را نیز بخرند تا روایتهای آنها را بر کرسی بنشاند. این داستان تنها مربوط به ایران نیست؛ بلکه در آمریکا نیز قصّه همین است. بقیّهٔ مسائل  ریشه در «عقب ماندگی» و «پیشرفت» دارد. مطمئن هستم که خیلیها خواهند گفت که «پیشرفت» نتیجهٔ «لیبرالیسم» بوده است و «عقب ماندگی» نتیجهٔ «دیکتاتوری» است. این سخن به صورت عامّ کاملاً درست است؛ امّا زمان برای «لیبرالیسم لجام گسیخته» در آمریکا گذشته است و ایرانیان هنوز در «آرزوی لیبرالیسم محدود» میسوزند تا بتوانند اندکی پیشرفت کنند. اینجا است که فاصلهٔ کشورهای عقب مانده که «تحت نفوذ» خوانده میشوند؛ با کشورهای پیشرفته را میتوان دید و حسّ کرد. عدّه ای در پایان راه هستند و عدّه ای دیگر بزرگترین آرزویشان؛ وارد شدن به همان راه است.
سخنان «دونالد ترامپ» به خاطر شباهت به  تجربهٔ «شمپانزه ای که نظراتش به انگل فرزانه نزدیک بود»؛ برای من همچنان غیر قابل هضم است؛ امّا اگر «دونالد ترامپ»؛ راست گفته باشد؛ آسمان بر سر اروپا و چین و روسیه و «انگل فرزانه» و «آمریکای لاتین» خراب خواهد شد.
شاید برخی بگویند که این امر امکان ندارد؛ امّا من میگویم که در دنیایی که ثروتها «دیجیتالی» هستند و ارزش سهام شرکتها را میتوان حتّی با یک شایعه از میلیاردها دلار به ۱۰۰ دلار کاهش داد؛ این امر نه تنها ممکن است؛ بلکه بسیار آسان تر و سریع تر از خوردن یک لیوان آب است. این همان پاشنهٔ آشیل اصلی شرکتهای چند ملّیتی است که وارد بازار بورس بین المللی شده اند و ارزش سهامشان میتواند با یک گفتار خشن یک سیاستمدار به تلّی از خاکستری که مشتری ندارد تبدیل شود.
اگر دونالد ترامپ راست گفته باشد؛ این پاشنهٔ آشیل؛ بزرگترین سلاح او خواهد بود. ضربه زدن به این پاشنهٔ آشیل میتواند قیمت نفت را چنان پایین آورد؛ که هیچکس نخواهد حتّی به تولید آن فکر کند.

امّا در این میان چندین دلیل محکم وجود دارند که میگویند: دونالد ترامپ نه تنها «جدّی» است؛ بلکه بسیار و به صورتی غیر قابل تصوّر جدّی است:

۱- دونالد ترامپ تصمیم خود برای مسافرت به اسرائیل را یک روز پیش از سفر لغو نمود و گفت: «پس از رئیس جمهور شدن» به اسرائیل سفر خواهد کرد. شاید این مسئله بی اهمیت و دلیلی احمقانه به حساب آید؛ امّا چند روز پیش «پُل رایان» که از طرف حزب جمهوریخواه برای کاندیتاروی ریاست جمهوری از طرف جمهوریخواهان تحت فشار بود؛ به اسرائیل سفر نمود و یک روز پس از دیدار با مقامات اسرائیلی؛ عدم علاقهٔ خود را برای چنین حرکتی اعلام نمود.


این در حالی است که حزب جمهوریخواه؛ به شدّت تلاش میکند تا تعداد آرای دونالد ترامپ را کاهش دهد؛ تا از قانون درونی حزب برای دور زدن دونالد ترامپ و معرفی نامزد اانتخاباتی دیگر مورد علاقهٔ خود استفاده کند و «پل رایان» کسی بود که حزب جمهوریخواه بر روی او حساب باز کرده بود.

۲- دونالد ترامپ یک بار به خاطر سیاستهای انتخاباتی حزب جمهوریخواه؛ آنها را تهدید کرد که هوادارانش؛ در صورت دور زدن او از طرف حزب؛ چنان آشوبی براه بیندازند که آمریکا در طول تاریخ خود ندیده است؛ امّا چند روز پیش در سخنرانی انتخاباتی خود در «ایالت ویسکانسین»؛ به جای دعوت به «آشوب» از هوادارانش خواست که اگر حزب جمهوریخواه بخواهد به رفتارش ادامه دهد؛ یا به او رأی دهند و یا در خانه بنشینند و به هیچکس رأی ندهند. دونالد ترامپ اکنون میخواهد در برابر حرکات حزب جمهوریخواه بر علیه خودش؛ گزینهٔ «کاندیتاتوری مستقل» را انتخاب کند. این حرکتها نشان میدهد که دونالد ترامپ پشتیبانان پشت پردهٔ زیادی دارد که میخواهند همچنان ناشناخته بمانند.

۳- دونالد ترامپ با لحن تمسخر آمیز شدیدی نسبت به سیاستمداران آمریکایی و بویژه دولتمردان چین سخن میگوید. در یکی از آخرین سخنرانیهایش گفت:
«مگر چینیها برای مذاکره به اینجا نمی آیند؟ .... پس چرا برایشان  ضیافتهای شام رنگین برگزار میکنید؟ .... آنها را به «مک دونالد» ببرید تا همبرگرشان را بخورند و بلافاصله به سر میز مذاکرات بروند. .... آنها برای شام خوردن می آیند یا مذاکره؟».
هرچند که این سخنان «احمدی نژادی» به نظر می آیند؛ امّا ترس و وحشتی که  ظاهراً بر هر دو حزب بزرگ آمریکا سایه افکنده است؛ نشان میدهد که ماجرای دونالد ترامپ بسیار جدّی است.

۴- مواضع دونالد ترامپ تأثیرات جانبی زیادی داشته و رقیب اصلی او «تد کروز» را وادار به دادن وعده های انتخاباتی رادیکال تری نموده است و موضع گیریهای مداوم آقای اوباما بر علیه دونالد ترامپ و همچنین ترسی که از عوارض جانبی مواضع دونالد ترامپ دارند؛ باز هم نشان میدهد که قضیّه بسیار جدّی است.

امّا پس از اینهمه حرف و حدیث؛ دونالد ترامپ نه تنها  بر علیه منافع استراتژیک آمریکا حرکت نخواهد کرد؛ بلکه ادامه دهندهٔ همان سیاستهای پیشین؛ امّا به شکلی بسیار قاطع تر خواهد بود.
اخبار منفی که در رابطه با حرکات کودکانه و احمقانهٔ «برادران قاچاقچی» از طرف محافل رسمی آمریکا  منتشر میشوند؛ نه تنها کمکی به ایران و ساکنین ایران نخواهد نمود؛ بلکه شرایط بسیار سخت تری را برایشان رقم خواهد زد؛ که حتّی میتواند به رویارویی نظامی بینجامد. رویارویی که در پایان جنگ ۸ سالهٔ «کربلا کربلا ما داریم میاییم» شاهدش بودیم و نیروی دریایی ایران؛ در کمتر از ۱۰ ساعت به کلّی نابود شد.

اگر دونالد ترامپ بتواند کاندیدای حزب دموکراتیک را در مبارزهٔ نهایی شکست داده و به کاخ سفید برود؛ کنگره و سنا نیز از طرف رای دهندگان دونالد ترامپ؛ حائز اکثریت خواهند شد و مشکلی به نام  عدم هماهنگی کنگره و سنا و ریاست جمهوری نیز باقی نخواهد ماند. آنگاه زمان «آغاز بازیهای اصلی» فرا خواهد رسید.

کژدم

ه‍.ش. ۱۳۹۵ فروردین ۹, دوشنبه

عملیات نظامی داعش در اروپا؛ آخرین مرحلهٔ بازی کثیف ترکهای عثمانی است

اگر اروپاییها و آمریکا در حملات نظامی داعش به «اهداف نرم» در اروپا و آمریکا؛ به دنبال مجرم واقعی میگردند؛ باید حکومت اخوان المسلمینی ترکهای عثمانی را در ردیف اوّل متهمین بنشانند. هر چند که عملیاتها توسط سربازان داعش و ظاهراً با فرمان رهبری داعش انجام میشود؛ امّا نباید نقش ترکهای اخوان المسلمینی عثمانی را از نظر دور داشت؛ زیرا «اخوان المسلمین» مانند «مُرغ کُرچ» بر روی تخمها نشسته است و یکی از منابع تولید اندیشه های «سلفی - جهادی بین المللی» است.  «اخوان المسلمین همیشه پُل گذار» از «اسلام کوچه بازاری » به سوی «اسلام انسان ستیز تکفیری = طبیعت واقعی اسلام و مسیحیت در تمامی اشکال آنها» بوده است. همانگونه که اگر کسی بخواهد حرکت سربازان پیادهٔ «حزب الله لبنان» را پیگیری کند که ظاهراً تحت فرمان «انگل حسن نصرالله» حرکت میکنند؛ لذا نباید «انگلهای صفوی لانه کرده در ایران» را در هدایت «اوباشان شیعهٔ لبنانی» از نظر دور بدارد. این دو اندیشه به یک میزان «سَلَفی مسلک» هستند و تفاوتهای ظاهری آنها نباید موجب فریب  شود. زیرا هیچ فرقی نمیکند که یک سخن را با بلندگوی «علی » و «حسین» ویا بلندگوی «خلفای راشدین» پخش کنی. سخن؛ همان سخن است.
همهٔ سربازان «داعش» همانگونه که از طریق «میت» (MIT) و ارتش ترکهای عثمانی؛ آموزش داده شده و پشتیبانی مالی و لجستیکی شده و به سوریه و عراق سرازیر شده اند؛ اکنون نیز توسط همین ترکهای عثمانی در میان سیل پناهجویان؛ به اروپا و آمریکا تزریق میشوند؛ تا به خیال خام خود؛ اگر از معادلهٔ «عراق و سوریه» نتوانسته اند «کلاهی برای خود بسازند»؛ اینبار با فشارهایی که «تروریستی» نامیده میشوند؛ حد اقل بتوانند اروپا و آمریکا را از «حمایت از کردهای ترکیه»؛ باز دارند. این حرکت ترکهای عثمانی یک حرکت ناگهانی نیست و از زمان «حملهٔ آمریکا به عراق» در زمان ریاست جمهوری آقای جورج بوش؛ با مقاومت در رابطه با استفادهٔ آمریکا از پایگاه نظامی «اینجیرلیک» کلید خورده است. زیرا ترکهای عثمانی از همان زمان صدای ناقوس «جدایی و آزادی کردستان» از زیر یوغ  دَدمنشیهای ترکهای عثمانی را شنیده بودند و صدای این ناقوس؛ هر روزه بلندتر شنیده میشود.
ارزش استراتژیک ترکهای عثمانی که در «دوران جنگ سرد» تعریف شده بود؛ اکنون رنگ باخته است. 
در سالهای اخیر  ترکهای عثمانی  با چسبیدن به خس و خاشاکهای گوناگون و تغییر مواضع ادواری و حتّی پیروزیهای موّقت کوتاه مدّت (مانند فتح موصل) نتوانستند به جایی برسند. اجازه ندادن به آمریکا برای استفاده از پایگاه نظامی «ایجیرلیک» نیز باعث شد تا آمریکاییها به فکر ساختن پایگاههای نظامی در کردستان عراق و سایر نقاط عراق بیفتند و اگر اکنون میشنویم که آمریکاییها میخواهند «نیروهای ویژهٔ بیشتر» و ظاهراً برای مبارزه با داعش  به عراق بفرستند؛ نتیجهٔ سیاستهای «آفتاب بالانس - مهتاب بالانس» ترکهای احمق عثمانی است. اگر روزی اردوغان مخبّط میگفت: «دموکراسی خواهی اتوبوسی است که برای رسیدن به مقصد سوار آن هستم» (مقصد یعنی پاشا بازی عثمانی اخوانی = رقیب صفوی بازی تشیّع). اکنون میبینیم که با وارد شدن همانهایی که در مذاکرات «۱+۵» نقش تعیین کننده داشتند؛ به معادلهٔ «عراق و سوریه»؛ ترکهای عثمانی (پاشاها) و انگلهای صفوی (شاه عباسهای حلیةالمتقینی) به یک اندازه در حال «باخت» هستند.
البته خوانندگان گرامی نباید ذهنشان را فقط بر روی این مسئله متمرکز کنند؛ بلکه باید این «بازی بزرگ» را بسیار گسترده تر ببینند که در رزمگاهی به گسترهٔ «آسیا -  پاسیفیک»؛ «خاورمیانه»؛ «آفریقا»؛ «آسیای میانه» .... با آمیخته ای از «تغییرات اکولوژیک  در آینده ای نه چندان دور» که «تغییرات ژئوپولیتیک» را دوباره تعریف خواهد کرد؛ در هم بیامیزند؛ تا شاید بتوانند به تصویر روشن تری دست یابند. اگر آنچه که گفتم مدّ نظر قرار گیرد؛ خواهید دید که تا چه اندازه؛ «بازیهای عثمانی» و «صفوی» سخیف هستند و بویی از آینده ندارند. بلکه در دوران «پاشایی - صفوی» (عصر گاو و گوسفند و خَر داری و کشاورزی) یخ زده اند و «چهار چوب ارضی» آنها نیز بر اساس همان سیستم تعریف شده است و «شعار استقلال» آنها نیز به همان سان معنی پیدا میکند. (مانند شعارهای: ایرانی بودن با  بی شرفهای تشیّع صفوی تعریف میشود و ترک عثمانی بودن با «پفیوزی افسانه ای» مانند «دَدَه قورقود» تعریف میشود). 
لذا اگر «امروز» نتوانید از این نظریات سخیف خدا حافظی کنید؛ «فردا» بسیار دیر است.
اگر کوته بینی؛ نتواند فرقی میان «امروز و فردایتان» ببیند؛ همانگونه که دریاچهٔ آذربایجان «میلیمتر - میلیمتر» خشک شد و ندیدید؛ زیرا «کور» بودید؛  کوته بینی «سیاسی - اقتصادی - اجتماعی - اکولوژیک» میتواند «هستی ملّی و قومی» شما را در معرض انهدام کامل قرار دهد و به «دایناسورها و نئاندرتالها و ماموتها» بپیوندید.

اکنون از  تلاشهای پیگیر آقای پوتین در سوریه و هدیه دادن «فوتوکپی مقدّس» به «انگل فرزانه» ۵ ماه میگذرد؛ «صدای فرزانه» خفه شده است و در حال پیگیری ذلیلانهٔ «استراتژی از این ستون به آن ستون فرج است» میباشد. ورود مستقیم آقای پوتین به معادلهٔ سوریه و رسیدن به توافقهای محرمانه با آمریکا توانسته است دُم «انگل فرزانه» و «اردوغان» را در سوریه قیچی کند و «گروهبان حاجی بادمجان = آریو برزن روسپی زادگانی مانند  ابراهیم نبوی و مسعود بهنود»؛ با دستور پوتین به سوراخ موش فرو رفته است و دیگر خبری از «عکسهای هالیوودی» دیده نمیشود.
«انگل فرزانه» در شرایط کنونی و بر طبق استراتژی «از این ستون تا آن ستون فرج است»؛ دیگر «ذِق و وِقّ» نمیکند و سرنوشت «تحقیر آمیز خود» را پذیرفته است و تمامی امیدش «زنده ماند حزب الله لبنان» میباشد. غافل از اینکه اگر قرار است تا «انگل حسن نصرالله» همچنان باقی بماند؛ باید «طوق نوکری روسیه» را بر گردن بیندازد. زیرا واقعیت دیگری به نام «حفظ حیات شیعیان لبنان» نیز وجود دارد که نوکری «انگل فرزانه» نیز محصول آن است.
امّا «ترکهای عثمانی» بازی بسیار خطرناک تری را انتخاب کرده اند و آن؛ تهدید اروپا و آمریکا با «عملیات انتحاری داعش» برای معامله با آیندهٔ کردستان است؛ و به طور بسیار احمقانه ای فکر میکنند که میتوانند کلیم خود را از بازی «استقلال کردستان ترکیه»؛ بیرون بکشند.

اگر اروپا و آمریکا؛ به دنبال متّهم واقعی عملیاتهای انتحاری در اروپا و آمریکا هستند؛ باید «ترکهای عثمانی اخوان المسلمینی» را در ردیف اوّل متهمین قرار دهند.

کژدم

ه‍.ش. ۱۳۹۵ فروردین ۱, یکشنبه

شانس «دونالد ترامپ» برای رئیس جمهور شدن و عواقب بین المللی ریاست جمهوری او

ظهور پدیدهٔ «دونالد ترامپ»؛ را نمیتوان بدانگونه که رقبای او در سخنرانیها و بحثهای تبلیغاتی انتخاباتی ترسیم میکنند؛ «عکس العملی در برابر حکومت ۸ سالهٔ آقای اوباما» دانست. 
بلکه باید گفت: «دونالد ترامپ نشانهٔ سر ریز شدن تمامی خشمهایی است که در نتیجهٔ بی عملی سیاستمداران آمریکا در چند دههٔ اخیر بر روی هم تلّ انبار شده اند» و «دونالد ترامپ» شارلاتانی است که این خشم و جنس آنرا خوب میشناسد و از تمامی پتانسیلهای ممکن به خوبی بهره برداری می کند. تیم انتخاباتی «دونالد ترامپ» بهتر از بقیه عمل میکند و تمامی تلاشهای «پیر و پاتالهای حزب جمهوریخواه» برای کنار زدن او؛ نتیجهٔ دندان گیری نداشته است. «دونالد ترامپ» با بازیهای چندگانه؛ میداند که رأی «کو کلوکس کلان»ها را نیز به صندوق خود ریخته و در ظاهر از آنها فاصله گرفته است.
شاید آخرین کاری که حزب جمهوریخواه برای مقابله با به قدرت رسیدن «دونالد ترامپ» ؛ از دستش بر بیاتید؛ این باشد که همهٔ مخالفین «دونالد ترامپ» به خانم کلینتون (یعنی حزب رقیب) رأی بدهند و به معنایی دیگر حزب جمهوریخواه خودکشی سیاسی کند؛ هرچند که سالیان درازی است که فاصلهٔ  این دو حزب اصلی آمریکا هر روزه کمرنگ تر و بسیار باریک تر شده است.
این است آن صحنهٔ شطرنجی است که «دونالد ترامپ» و تیم انتخاباتی او برای حزب جمهوریخواه آمریکا چیده اند. یا باید پشت سر او بایستند و یا به خانم کلینتون رای دهند.
در خارج از آمریکا تقریباً تمامی کشورهای اروپایی به همراه چین و ژاپن ؛ چشم امیدشان به این امر دوخته شده است که در داخل آمریکا جلو «دونالد ترامپ» را خواهند گرفت.

 آقای اوباما در طول این ۸ سال  به اندازهٔ کافی سنگهای سخت را از پیش پای «دونالد ترامپ» برداشته است.
 روسها در وضعیت اقتصادی بدی قرار گرفته اند و تا زمان به قدرت رسیدن «دونالد ترامپ» با مشکلات بیشتری مواجه خواهند شد. «دونالد ترامپ به روسها وعدهٔ دوستی داده و گفته است که بگذارید مشکل سوریه را روسها حلّ کنند (مشکل پر دردسر و پر هزینه) و در کنار آن با مطرح نمودن دشمنی و کینه نسبت به رژیم انگلهای صفوی حاکم بر ایران؛ به روسها پیشنهاد معامله کرده است. (دود این معامله به چشم مردم ایران خواهد رفت و تر و خشک را با هم خواهد سوزانید).
اقتصاد چین رو به افول گذاشته و با به قدرت رسیدن «دونالد ترامپ» به سراشیبی مرگ خواهد افتاد و باید سگ زنجیری حیات خلوتش را به شکلی از اشکال از سر خود باز کند.
پس از پایان جنگ جهانی دوّم؛ اروپا تبدیل به «مفت خورها» شد و با «دونالد ترامپ» جلو مفت خوریهای اروپا؛ از سفرهٔ آمریکا گرفته خواهد شد و به احتمال زیاد؛ در همه پرسی انگلستان برای ماندن و یا جدا شدن از اتحادیهٔ اروپا تاثیر خواهد گذاشت.
رژیم شیعیان صفوی یکی از اهداف حملات «دونالد ترامپ» خواهد بود و توسط آقای اوباما و قدرتهای رقیب منطقه ای به شدّت تضعیف شده است و مهم ترین سنگلاخ ها توسط آقای اوباما پاک و تسطیح شده اند و اهرمهای فشاری که کشورهای عربی به رهبری عربستان سعودی بر علیه رژیم «انگل فرزانهٔ هلال شیعی طلب» در حال برساختن آن هستند؛ بی درنگ از طرف «دونالد ترامپ» مورد استفاده قرار خواهند گرفت.
پرونده های «آمیا» و «۱۱ سپتامبر» و نقش رژیم انگلهای صفوی در آن؛ و همچنین «کارتل مواد مخدّر سپاه قدس - حزب الله لبنان» و پرونده های «انفجارات لبنان و ظهران عربستان» به صورتی بسیار پر رنگ تعقیب خواهند شد.
«مارکو روبیو» در سخنرانی استعفای خود از نامزدی انتخابات جمله را گفت که بسیار پر معنی است. او بدون اشاره به «پیروزی دونالد ترامپ» گفت:

«ما قدرتمند تر و  ثروتمند تر خواهیم شد؛ امّا ارزشهای مسیحی خود را از دست خواهیم داد».

قدرتمند تر و ثروتمند تر شدن آمریکا؛ یعنی «ثبات پر دوام» برای آمریکا و  «سفر فقر و بحران به سایر نقاط جهان» که از نظر «کشور قدرت مند» به عنوان دشمن شناخته میشوند.

کژدم