همه اش یا تقصیر «عربهای سوسمارخور» است و یا «تقصیر مغولها» است....
امّا پرسش اصلی این است:
«فرافکنی»...؟؟؟ .. تا کِی؟؟.......
چه زمانی میخواهی به عنوان «انسان» ظهور کنی؟ .... تا کی میخواهی بگویی که «آنها» بودند که ما را به این روز انداختند؟
من میگویم «بهتر است خفه شوی» و «شیونهای زنانه» را کنار بگذاری؛.... «از گذشته بیاموزی» .... روی «پاهایت بایستی»..... «به افقهای دور نگاه کنی».... «مطالعه کنی» .... «برنامه ریزی کنی» ... و سپس زمانِ آن «ماراتون بزرگ؛ رو به آینده» فرا خواهد رسید.... به خاطر بسپار... «زمان ماراتون بزرگ» فرا خواهد رسید؛ و نه «زمان پیروزی».... خودت را با حماقت مالیخولیایی «نژاد آریا» و «من آنم که کوروش بزرگ امپراتور بود»؛ مشغول نکن.
امّا اگزیستانسیالیم واقعی میگوید:
اگر بخواهی «غوره نشده مویز بشی» و بدون داشتن «زیر ساختهای مورد نیاز» از «عصر حجر» به «بمب اتم حق مسلّم ماست» برسی ..... در زیر پای دیگران «لِه» خواهی شد.
در دنیای واقعی چیزی به نام Shortcut وجود ندارد. همانگونه که در دنیای واقعی «تلرانس صفر» وجود ندارد. «تلرانس صفر» فقط در «محاسبات ریاضی» و «داده پردازیهای کامپیتری» و «روی کاغذ» وجود دارند....
این است «راهها» و «چاه ها»ی «اگزیستانسیالیسم فردی» و «اگزیستانسیالیسم اجتماعی = ظهور به عنوان یک ملّت».
«اگزیستانسیالیسم فردی»؛ خمیره میخواهد.
«اگزیستانسیالیسم اجتماعی»؛ رهبر و یا رهبران «نابغه» میخواهد.
مشکل اصلی اینجاست که هم «خمیره» کمیاب است و هم «نابغه».
امّا و باز هم امّا...؛ زمانی که به مبحث «فرهنگ» میرسیم؛ ... «آفتابه ها» طبق طبق.... سگها به دنبال.... وقّ و وقّ...
ملاّی «کس شعر باف» رومی (که در «دنیای رویا» به دنبال حقّانیت محمّد و ابوبکر میگردد) و اکنون بر پیشانی «موسیقی سنتی ایران» میدرخشد و حتی موسیقی جاز و پاپ ایرانی را نیز احاطه کرده است.
عظار نیشابوری مزخرف باف .... سعدی بچه باز اندرزگو ..... حافظ شیرازی اهل حال و هول....
و در دنیای کنونی:
احمد «شامبولی آیدا باز و آنارکو سندیکالیست»؛ «مهدی اخوان ثالث» منتظر «سوشیانت»....؛ شفیعی کدکنی «منتظر باران» که تا شاید «غبارها از کوچه ها شسته شوند» ....
امّا خدایان ادبیات کنونی ایران اینها نیستند؛ بلکه «شمپانزه های مقلّد» ... خدایان «ادبیات کنونی ایران» هستند.
اینک؛ این شما و این «شمپانزه ها»:
«صادق هدایت» و «فرانتس کافکا»
حتماً این دو موجود را میشناسید؛ این دو موجود هنوز هم که هنوز است در «ادبیات فرهنگساز کنونی» ؛ نقشی بزرگ دارند و هر کس که بخواهد بگوید: «من هم روشنفکرم»... باید از این دو «موجود» یادی کند و به پابوس درگاهشان برود.
امّا براستی؛ این دو موجود کیستند؟ .... برای دریافت این «دو موجود بَدَلی» بهتر است به « نسخهٔ اصلی» آنها مراجعه کنیم:
«صادق هدایت» نسخهٔ بَدَلی «فرانتس کافکا» است..... فرانتس کافکا کیست؟.... او نسخهٔ «نا امید از ظهور مشیخا» و چسبیده به فصل «باطل الاباطیل» از «کتاب سلیمان تورات» است. «مشیخا»ی فرانتس کافکا در یک «غار» گیر افتاده است (مانند مهدی موعود «چاه و یا غار نورد» شیعیان؛ که البتّه مهدی شیعیان نیز نسخهٔ بَدَلی همان مشیخای گیر افتاده در غار و چاه فرانتس کافکای «یهودی» است). فرانتس کافکا در تمامی آثار خود که یکی پس از دیگری؛ فوتوکپی همان اثر پیشین او با «بیانی دیگر» هستند؛ هیچ راهی برای «برون رفت» پیدا نمیکند. «دیوار چین» او ناتمام است؛ «فرمان امپراتور»او همیشه «دیر میرسد و یا هرگز نمیرسد» و آنچه که باقی میماند «نقب زدنهای بی انتها و تکراری موش کور» است. راه چاره چیست؟.... خودتان بهتر از همه میدانید .... «بخورید مرا ... ای باسیلهای «کُخ» ... ای باسیلهای بیماری «سلّ»... تا ذره ذرّه؛ درد زندگی تکراری و بی حاصل و پیوستن به مرگ را تجربه کنم) (کژدم میگوید: خاک بر سرت).
«صادق هدایت» یک «نشخوارگر» همتای خویش فرانتس کافکا است و حتّی قدرت نو آوری ادبی هم ندارد. انتقاد «کافکا» و «هدایت» از موجودی تخيلی به نام «خدای سرنوشت ساز» این است که چرا «راهی برای برون رفت» نساخته است؟. هر دو شخصیت در راه «انتقام از خدا» کارشان به «خودکشی» میکشد؛ مانند زنی که برای انتقام از شوهرش؛ با مرد دیگری هماغوش میشود و این نهایت «هنر جنگاوری» اوست. این دو شخصیت نمایهٔ «هیچکس» هایی هستند که تمامی توانایی آنها در «تلاش برای بیدار شدن» خلاصه شده است ولی هرگز بیدار نشدند؛ یا شاید «بیدار نشدن» را ترجیح دادند. این تلاش؛ به «زندگی نوین» راه نمی یابد... الّا به «مرگ» و «تسلیم» و اعتراف به «هیچکس بودن». زیرا اینچنین موجوداتی به خاطر تصوّر اشتباهی که از خود دارند؛ احساس میکنند که برای «هیچ»؛ «مغضوب» درگاه خداوندی شده اند. هواداران این دو شخصیت؛ اینگونه می انگارند که این دو «موجود» به بی پایگی تئوری «وجود آفریدگار» رسیده بوده اند؛ امّا اینچنین نیست .... بلکه این دو موجود در حال بافتن «شطح و طامات» و گلایه از آفریدگار بوده اند....
پرسیدی که: «شطح و طامات چیست»؟
این است:
اگر دستم رسد بر چرخ گردون ..... از او پرسم که این چین است و آن چون؟
یکی را داده ای صد ناز و نعمت..... یکی را لقمه نان آغشته در خون.
«صادق هدایت» و «فرانتس کافکا» بر خلاف تصور «مفسرین قرآن اگزیستانسیالیسم»؛ هرگز بی خدا نبوده اند؛ بلکه «معترضین مفلوک به بی عدالتی در آفرینش» بوده اند که به خاطر نا امید بودن از «هدیهٔ مفت و مجّانی آفریدگار» (عدالت آفریدگاری)؛ به دیار «حذف» شتافتند. آنها هرگز نمیدانستند که مانند «یونانیهای کنونی عادت کرده به مفت خوری»؛ از همان لحظهٔ تولّد «انگل» به دنیا آمده بودند (انسان سان) و انتظارشان از «خود» و «خدا» به یک اندازه «سراب» بوده است. همهٔ آثار فرانتس کافکا و صادق هدایت؛ آکنده از این اعتراض به «بی عدالتی پروردگار» و «تکرار بی انتهای زندگی پوچ آنها» است و بدین سان است که به «چرخهٔ تکراری و پوچ زندگی» معترض هستند. آنها هرگز از خود نپرسیدند که پس چرا این زندگی؛ برای «انسانها» (انشتین ها؛ نادر انقطاع ها؛ داوینچی ها و ...) تکرار روزهای گذشته نبوده است؟ و همهٔ این «پوچیهای تکراری» به آنها رسیده است؟ ... هر روز زندگی در دنیای «انسان» یک «روز نو» با «آفرینشهاای نوین» است؛ که بسیار دور از شاًن موجوداتی مانند «کافکا» و «هدایت» است.
«فروغ فرّخزاد» و «آلبر کامو»
حتماً این دو شخصیت را نیز میشناسید. این دو موجود تقریباً عین هم هستند و تنها فرقشان در «نر» و «ماده» بودن آنهاست و مرگشان نیز بسیار شبیه یکدیگر است.... «حادثهٔ مبتذل رانندگی برای پایان دادن به دو زندگی مبتذل». (فحوای این جمله را از «رومن گری» به عاریه گرفتم که «زیبنده ترین» تفسیر از افکار و زندگی آلبر کامو را به دست میدهد).
حتماً «افسانهٔ سیزیفوس»( افسانهٔ سیزیف)؛ نوشتهٔ «آلبر کامو» را خوانده اید... و اگر نخوانده اید؛ حتماً بخوانید.
«سیزیفوس» موجودیتی سمبلیک و افسانه ای است و شاید هم موجودی تاریخی بوده است که «تواناییها» و «استعداد»هایش او را به این «سمبل» تبدیل کرده اند. شهرت «سیزیفوس» در «رازگشایی از کار خدایان» برای انسانها و پرداختن بهای این دلاوری؛ با تحمل «زندگی سخت و احمقانه و تکراریِ بی انتها» است. او محکوم میشود که هر روز سنگی را از دامنه به قلّهٔ کوه ببرد و در انتها آن سنگ به دامنه فرو غلطد و دوباره: روز از نو و تکرار از نو.
آلبر کامو در تفسیر این اسطوره به یک نکتهٔ مهم میرسد:
حال که اینچنین است؛ پس پرسش نهایی باید این باشد:
«آری» مقدس به زندگی.
«نه» مقدس به زندگی.
«نه» مقدس همان چیزی است که «فرانتس کافکا» و «صادق هدایت» به زندگی گفتند؛ یعنی «خودکشی».
امّا «آری» مقدس به زندگی؛ که «آلبر کامو» و فوتوکپی زنانه اش «فروغ فرخزاد» به عنوان «آیین زندگی» برگزیدند؛ «شورش در برابر آیین کهن» و جایگزین کردن «غریزه» به عنوان «آیین نوین زندگی» است.
از این روی است که این دو موجود را باید «خدایان ابتذال» نامید.
زیرا؛ اگر این دو موجود خود را «انسان» میدانستند؛ و «آیین کهن زندگی» را برای «انسان» نوعی از «خوار داشت» می انگاشتند؛ باید به پلّه ای بالاتر می رفتند. امّا «آلبرکامو» و «فروغ فرخزاد» به جای «بَر شدن».... «فرو رفتند». .... و از میان غریزه ها «کم خطر ترین» و «لذّت بخش ترین» ها را برگزیدند.... یعنی «رختخواب و آمیزش جنسی» را برگزیدند.
آنها «ارادهٔ معطوف به قدرت» را که «سازنده ترین» و «خونریز ترین» و «خطرناک ترین» غریزهٔ «شاخهٔ انسان» بر درخت تناور زندگی است را بر نگزیدند....
«آری مقدّس» این دو موجود به زندگی .... حتّی کم ارزش تر از «آری مقدس خوکها» به زندگی است؛ زیرا آنها هرچه که بودند.... «خوک» نبودند.
شاید خوانندگان؛ داستان «ابوعلی سینا» و آن«پسر سلطان» را که خود را «گاو» می انگاشت خوانده باشند.
«اگزیستانسیالیسم آلبر کامویی و فروغ فرخزادی» تکرار همان داستان است. امّا این بار تاریخ به شکل «کمدی - تراژیک» تکرارار شده است .... زوجی که در نهایت به «انگارهٔ خود خوک پنداری» رسیدند.
نام «فروغ فرخزاد» برای من با ترانهٔ «عهدیه» (بهایی فرزانه) به نام «حالیته» رابطه ای «سنگین و ننگین» برقرار میکند.
تُف بر این «بهایی فرزانه» و همهٔ «بهائیان» که حتی جرأت کنند و نام «طاهرهٔ قزوینی» را بر زبان آورند..... تُف...
«فروغ فرخزاد»؛ آن خدای ادبیات نوین و خاک بر سر ایرانیان یعنی: کیر و کُس و سیگار و مردی که خواهد آمد و پپسی کولا را به تساوی تقسیم خواهد کرد .... همین... و دیگر هیچ.
پرسش این است که: پس آن «زنِ ایده آل» کیست؟
شیعیان میگویند که آن زن ایده آل «فاطمه» است.... من میگویم که: «فاطمه یعنی کُسی که پِدَرش مُحَمّد به یک زین اسب فروخت».
زن ایده آل یعنی: «قرة العین طاهرهٔ قزوینی»... زن ایده آل یعنی: «مری کوری».... زن ایده آل یعنی «عایشه» .... زن ایده آل یعنی: «کلئو پاترا» .... زن ایده آل یعنی: «مادلین آلبرایت».... زن ایده آل یعنی: «گلدا مایر».... زن ایده آل یعنی: «مارگارت تاچر» زن ایده آل یعنی «سردار بزرگ ژانداراک»...... باز هم بشمارم؟....
ای ناقلای «زن باز».... دیگر نمیشمارم....
اگزیستانسیالیسم ناشناخته و نافهمیده
«نیچه» و «هیچ کس»
ما؛ در ایران؛ فوتو کپی همهٔ «اگزیستانسیلیستهای راحت طلب و بی ثمر و تُخمی» را داریم . همهٔ «ذقّ و ذقّ» های «فرهاد خواننده»؛ صادق هدایت... فریدون فروغی.... فروغ فرخزاد.... و بسیارانی دیگر از اروپا مانند «پینک فلوید»... «متالیکا»...« آیرون میدن» و ....
امّا... حتی یک «فوتو کوپی» از «نیچه» را نداریم..... آیا جای پرسش نیست؟
بسیار هم جای پرسش است و پاسخ آن هم بسیار روشنتر از روز....
ما؛ در ایران «ذهن رو به آینده» نداریم.... این است پاسخ پوست کندهٔ آن پرسش.
ما« در ایران هرچقدر دلتان بخواهد «ذهن راحت طلب» و «ببینیم انشاءالله چه میشود» ... زیاد داریم.
اگزیستانسیالیسم «خودکشی از فرط نا امیدی» .... اگزیستانسیالیسم «کیر و کُس» (کامویی - فرخزادی) که کاری ندارد؟....آیا دارد؟
امّا «اگزیستانسیالیسم آفرینندگیی» بسیار دوندگی و تلاش میخواهد و مانند «لپ تاپالهٔ هدیهٔ تولد» نیست که «مامان جون» بدهد.
سمفونی مردگان
چرا رمان «سمفونی مردگان» که فوتو کپی ناشیانهٔ «بوف کور» بود؛ اینهمه هوادار پیدا کرد و «نامعروفی» به نام «عباس» را «معروف» کرد؟
چرا فیلم «هامون» که ملغمه ای از صادق هدایت و آلبر کامو بود که در نهایت نیز به «خانقاه و یا علی یا علی» رسید؛ اینهمه هوادار پیدا کرد؟
تنها دلیل آن؛ داستان زندگی واقعی «ساکنین ایران» است که «سمفونی مردگان» است.
در این سرزمین «زرتشت آموزگار» مُرده است .... امّا «زرتشتیان دروغگو و خود فریب»؛ بسیارانند.
کژدم