ه‍.ش. ۱۳۹۲ آذر ۱۶, شنبه

گفتگویی از نوعی دیگر (بخش دهم)

روند رانده شدن به حاشیه

۱- حجم دانش

زمانی که دانش را فلسفه مینامیدند و فیلسوف را دوستدار علم؛ تنها چیزی که حجم بسیار ناچیزی از این دانش (فلسفه) را پر میکرد؛ آنچیزی است که ما آنرا «دانش به مفهوم کنونی» آن میدانیم که نتیجهٔ «شهود-ثبت-مقایسه-محاسبه-نتیجه» است. اما بخش بزرگی از فلسفه را مالیخولیاهای متفکرینی که میخواستند دنیا را در حالی که در یک اتاق تاریک نشسته بودند توضیح دهند تشکیل میداد. اگر فلسفه به خودی خود این شانس را داشت که راهی در خور برای شناخت را پیدا کند؛ آن شانس توسط «پیشداوریهای مقدس» در رابطه با شناخت جهان به یکسر ازمیان رفت و فلسفه که قرار بود «دانش ناب» باشد؛ تبدیل به منجلاب جهل مرکب شد و «بحثهای کلامی» به جای شناخت نشست و اینگونه بود که فیلسوف (دوستدار علم) به «مالیخولیا باف جزمی» تبدیل شد. شاید اگر بحثهای کلامی به جای مبداء قرار دادن «پیشداوریهای مقدس»؛ تجربه و شهود را پایه و مبداء حرکت قرار میداد؛ دیگر پدیده ای به نام «رنسانس» نداشتیم و دانش امروزین ما چه بسا ۷۰۰ سال پیش بوجود می آمد. اکنون میدانیم که ۷۰۰ سال از نظر زمانی عقب مانده ایم؛ اما اینکه به چه میزانی از نظر کیفیت عقب مانده ایم؛ بحثی دیگر است و قابل تصور نیست؛ مگر آنکه مثل فیلسوفان به اتاقی تاریک پناه برده و مالیخولیا ببافیم. اکنون ما میدانیم که آن ۷۰۰ سال سلطنت «پیشداوریهای مقدس»؛ که زمینه های جنبش ها و کشتارهای و ویرانیهای فراوانی در عرصه های گوناگون را بوجود آوردند که هریک پلهٔ بعدی را بر اساس حماقتهای پیشین بوجود آوردند؛ میتوانست بخشی از تاریخ ما نباشد. اما متاسفانه؛ نه تنها بخش بزرگی از تاریخ ماست؛ بلکه سایهٔ شوم «پیشداوریهای مقدس» از جهان رخت برنبسته است؛ و بخش وسیعی از جهان را همچنان در تاریکی نگاه داشته است و از طرف «اقتصاد لیبرال لجام گسیخته» نیز به عنوان یک عنصر موثر در تدوین استراتژیهای «سود پرستانه» مورد استفاده قرار میگیرد.
اگر زمانی نوشتن کتاب وسیله ای برای انتقال دانش به شمار می آمد و هر آنکس که این کتابها را در حافظهٔ خود ثبت میکرد؛ را «فیلسوف بزرگ» و «دانشمند» مینامیدند؛ اکنون کتاب به عنوان «حافظهٔ ثانوی» (Hard Disk) نیز نقش بازی میکند و حجم دانش چنان زیاد است که بخش وسیعی از «انسان سان» ها از انباشتن آن در ذهنهای عقب ماندهٔ شان عاجزند؛ لذا سخن گفتن از کشف رابطهٔ اجزاء تشکیل دهندهٔ آنچه که «پازل دانش» مینامم برای این دسته از موجودات غیر ممکن تر از حتی انباشتن در حافظه هایشان است. از سوی دیگر شاخه های متنوعی بر روی درخت تناور دانش روییده اند که هر شاخه ای؛ به تنهایی برای خودش شاخه ای تناور است و هر از گاهی شاخه ای جدید بر این شاخه ها میرویند و سرعت رویش شاخه های نوین هر روز شتاب بیشتری میگیرد و اینگونه است که «ذهن ابتدایی» به حاشیه رانده میشود. بدینگونه است که «ذهن ابتدایی» از گردونهٔ «تولید دانش» و در نتیجه «تولید محصولات فیزیکی» به حاشیه رانده شده و به «مصرف کنندهٔ بی مصرف» تبدیل میشود و جایگاه پر شکوهی را که در گذشته چه به عنوان کشاورز و یا پیشه ور بازی میکرد را از دست داده است و «نوستالژیا»ی آن جایگاه پرشکوه دست نیافتنی آنها را به رفتار «هیستریک» وا میدارد که در سراسر جهان به اشکال گوناگون شاهد آن هستیم. فرهنگ «پُست مدرنیسیم» تنها نوعی از این رفتار هستریک است و پناه بردن به مسجد و کلیسا و گرایش گسترده به طرف «مدیتیشن» و انتظار بازگشت «ناجی» و بازگشت به طبیعت (البته با مادهٔ بهشتی حشیش) و گسترش پر شتاب مصرف مواد مخدر انواع دیگری از رفتارهای بیمارگونهٔ «به حاشیه رانده شدگان» هستند و اقتصاد لیبرال نیز بر روی تولید خوراک مورد نیاز این دسته از  موجودات سرمایه گذاری های کلانی میکند و عرصهٔ بسیار سود آوری است.

۲- رشد تکنولوژی

زمانی که آتش  و فلز کشف شدند؛ گاو آهن و شمشیر به عنوان محصولات کاربردی دانش؛ برای تولید و حفاظت از محصول تولید شده و دفاع از حریم «گلّه» تبدیل شدند؛ تا بخشی از «انسان سان» ها را به تولید آسان تر و دفاع از خود و حریم جامعهٔ خود در برابر «غارتگران» را «توانا تر» سازد. اما «غارتگران» با «هوش تر» بودند و تولید کنندگان را به آفریدن «ناجی» واداشتند. «سوشیانت» محصول نهایی شکست «تولید کنندگان» در برابر «غارتگران» بود که در میان یهودیان به اسارت و بردگی رفته؛ «مسیح» نامیده شد. فرهنگ «مسیح» و «سوشیانت»؛ نخستین فرهنگ «به حاشیه رانده شدگان» بود. اما  آنها هنوز از چرخهٔ تولید خارج نشده بودند و «مسیح» و «سوشیانت» آنها  برای «رهایی از بردگی» و «تولید و زندگی» برای خود بود. اما بعد ها «مسیح و سوشیانت» پیام آوران «نفرت و قتل عام» شدند و دومین نسل «ناجی»ها  نجات را در «مرگ عمومی» یافتند هم اکنون نیز به صورت فرهنگ غالب موجودات به حاشیه رانده شده تبدیل شده است. اگر «مسیح» و «سوشیانت» نخستین آنها؛ نوید بخش «آزادی از دست غارتگران» بود؛ اکنون آن «مسیح و سوشیانت نسیه»؛ بی مصرف شده و درماندگی در تعریف جایگاه اجتماعی؛ بخش وسیعی از «انسان سان»ها را به سوی «مسیح و سوشیانت نقدی» کشانده است که «انقلاب» و « باز تولید دین»؛ «پناه بردن به شغلهای جنایتکارانه» و «از خود بیگانگی و محصولات فرهنگی پُست مدرنیسم» کشانده است که محصول نهایی و واقعی آنها «تعریف جایگاه نوین رویایی» برای به «حاشیه رانده شدگان» است. این فرهنگ را نمیتوان از آنها گرفت؛ مگر آنکه «باز تولید» نشوند.
شکوفایی دانش پس از رنسانس و در پی آن رشد صنعتی که به شکوفایی امید برای زندگی بهتر را در بخشی از «انسان سان»ی اروپایی زنده کرده بود؛ به نابودی و بردگی گروههای  وسیع تری از همنوعانشان در سایر سرزمینها (اسیا؛ آفریقا؛ آمریکا) انجامید. ادامهٔ غارتها و سرکوبها به «جنبشهای استقلال طلبانهٔ کور» که بیش از اشتیاق به پیشرفت به «نفرت» مجهز هستند انجامید. اما شتاب رشد صنعتی و وارد شدن غرب به عصر فراصنعتی که نتیجهٔ ایجاد «بازار جهانی» است؛ شاید بتواند برای کشورهای عقب مانده؛ نوعی از جایگاه در روند تولید را به همراه آورد (مانند برزیل؛ هند؛ چین؛ ایران؛ کشورهای عربی و آفریقایی)؛ اما این روند بسیار گذرا خواهد بود. اکنون بخش وسیعی از «انسان سان»های اروپایی و آمریکایی در حال خارج شدن از عرصهٔ زندگی فعال هستند و این سرنوشت در کشورهای عقب مانده که با تعبیر محترمانهٔ «کشورهای در حال توسعه» از آنها یاد میشود نیز در کمین بخش عظیمی از همان نوع «انسان سان» ها نشسته است و تنها تصور کنید که از جمعیت ۲ و نیم میلیاردی چین و هند؛ ۲ میلیارد نفر آنها به دایرهٔ «موجودات کاملاً بی مصرف» وارد شوند. آنروز؛ روز آغاز «انفجار فاجعه» خواهد بود.
در خبرهای چند روز اخیر شنیدیم که از سال ۲۰۲۰ میلادی؛ هر سرباز آمریکایی با ۶ روبات همراهی خواهد شد. شاید آمریکاییها ساده لوحانه به این امر افتخار کنند؛ اما نمیدانند که از سال ۲۰۲۰ روند «ریزش استخدام» آن دسته از «انسان سان» های آمریکایی که توانایی کنترل و فرماندهی ۶ روبات را نداشته باشند آغاز؛ و ناتوانان حتی از استخدام در ارتش نیز محروم خواهند گردید.
۱- روبات وقتی که زخمی میشود؛ تعمیر شده و به سر خدمت باز میگردد.
۲- روبات پس از انجام عملیات؛ دچار بیماری روانی نمیشود.
۳- هزینهٔ تولید روبات بسیار کمتر از هزینهٔ پاسخ دادن به اعتراضات سربازانی است که ادعا میکنند؛ دچار ناراحتی روانی شده و یا به خاطر قطع عضو به یک مصرف کنندهٔ بی مصرف تبدیل شده اند.
اکنون ساعتها به ضرر بخش بزرگی از جامعهٔ جهانی «انسان سان» ها تیک تاک میکند و حتی برای ظهور مسیح و مهدی و سوشیانت نیز بسیار دیر شده است و بهتر است که در همانجایی که گیر کرده اند (چاه ؛ تونل؛ غار) بمانند.
در ویدیوی زیرین با یکی از روباتهای باربر که در سال ۲۰۱۰ فیلمبرداری شده است آشنا میشوید و باید در نظر بگیرید که اکنون در آستانهٔ ۲۰۱۴ هستیم و این موجود بسیار پیشرفته تر است و در سال ۲۰۲۰ نمونهٔ بسیار حیرت آورتر آن به استخدام ارتش آمریکا در خواهد آمد




 و این تنها یکی از روباتهای ششگانه ای است که  باربر نامیده میشود و به حوزهٔ وظایف ۵ ربات دیگر و تکنولوژی به کار رفته در آنها تا کنون اشاره ای نشده است.که بتواند در شرایط جنگی ۶ نوع روبات را در مسیر وظایف تعیین شده اش هدایت کند؛ باید حد اقل از درجهٔ هوشی بالاتر از ۱۲۵ برخوردار باشد. ظهور اینگونه سربازان نقطهٔ پایانی بر استخدام سربازان از نوع کنونی است و در آینده ای نه چندان دور؛ همین ها (نسل جدید سربازان) نیز حذف خواهند شد.



کژدم



۵ نظر:

  1. کژدم گرامی، من نمی‌توانم با این سری نوشته‌های شما ارتباط برقرار کنم. نتیجه این نوشتار برای استفادۀ مبارزین داخل چیست؟ حالا مبارزین ایران با هوش زیر 140 تنها ابزارهایی برای رسیدن به اهداف افرادی با هوش رده بالا هستند؟ تا جایی که من برداشت کردم، این نوشتار تنها به این اشاره می‌کند که برای رسیدن به بالاترین سطح انسانی باید ساختار ژنتیک انسان را بازتعریف و بشکل مصنوعی هدایت کرد.
    فکر می‌کنم، این شیوه تفکر نه بسمت تولید انسان کامل، بلکه به سمت کلونی‌سازی می‌رود. شما از آن معلم می‌خواهید که شیوه تفکرش را آموزش دهد، ولی موجودات نابغه شیوه تفکر منحصر بفردی دارند و با تحمیل شیوه تفکر، نابغه پرورش نخواهد یافت. شما گفتید که احمقها تنها با تجربه عملی بیدار می‌شوند و اگر به آنها بگوئی به آتش دست نزن قبول نمی‌کنند. اتفاقا ما مشکل ما در ایران همین افرادی هستند که تبدیل به مقلد شده‌اند و اگر آقایشان بگوید بکن، بدون فکر و تجربه می‌کنند و اگر بگوید نکن، نمی‌کنند. ما به کسانی نیاز داریم که ترس از دست زدن به آتش نداشته باشند. احمقها اگر صدبار هم به آتش دست بزنند بازهم برایشان تجربه نخواهد شد.
    آریو

    پاسخحذف
    پاسخ‌ها
    1. آریو گرامی
      در این سلسله نوشتارها میخواهم یاران مبارز به بازنگری اندیشه های سیاسی خود بپردازند و ببینند که «دیر پایی آرمانها»ی آنان چقدر خواهد بود؟ آرمانی که در ۳ دهه و یا ۵ دهه؛ تاریخ مصرف آن بگذرد؛ بسیار ابتدایی و کودکانه است. اکنون زمان آرمانهای «استقلال طلبانهٔ مصدقی» دیر زمانی است که گذشته است. من میخواهم که یاران مبارز را با واقعیتهای آینده آشنا کنم. زیرا بدون داشتن دیدی نسبتاً روشن از آینده؛ آنچه که امروز میبافیم؛ در چند دههٔ آینده پنبه خواهد شد. جنبش به اصطلاح دموکراسی خواهی ایران؛ هنوز در چهارچوب بحثهای ۵ دههٔ پیش منجمد شده است و آرمانخواهی موجود در جنبش ایرانیان بیش از آنکه رو به آیندهٔ پیچیده داشته باشد؛ بیشتر به جنبش «به حاشیه رانده شدگان» شباهت دارد. این جنبش نه تنها باید حقوق «به حاشیه رانده شدگان» را در آرمان خود محفوظ دارد؛ بلکه باید آنرا مسیر گذار به آینده ای روشن که تنها با ظهور « نژاد پنهان» میسر است گره بزند. و گرنه باید برخلاف جهت آب شنا کرده و اهدافش به جز اهداف ارتجاعی که منجر به «حذف کامل» ایرانیان از صحنهٔ جهان خواهد گردید؛ ارزش دیگری ندارد. شعار رژیم جمهوری اسلامی ایران برای تولید مثل مور و ملخ وار؛ تنها به حذف خونین تر خواهد انجامید و دوران «اقتصاد پویا تر با داشتن جمعیت بزرگتر» به پایان رسیده است. جمعیت بزرگتر یعنی بدبختی بزرگتر. این سلسله گفتارها در پی روشن نمودن ساختارهای جهانی که رو به آینده دارند میباشد. ارزش این نوشتارها برای مبارزان نیز در همین نکته نهفته است تا آرمانهای خود را مورد بازنگری قرار دهند. اینکه تصور کنیم بعد از سرنگونی رژیم اسلامی چند نفر تکنوکرات را استخدام میکنیم تا همه چیز را درست کنند و به جای تکنولوژی بمب اتمی؛ ایران را به طرف وارد کردن تکنولوژی اتوموبیل سازی هدایت کنند؛ یک رویای زود گذر خواهد بود و توانایی روبرو شدن با حوادث آینده را نخواهد داشت.

      حذف
    2. آریو گرامی
      «شاش محمد» و «شاش مسیح» یک استعاره است تا به آن وسیله پرده از مسائل مشابه برداشته شود. پناه بردن از «شاش محمد» به «شاش زرتشت» به یک اندازه احمقانه است. جنبش کنونی ایرانیان حداکثر اینکه از شاش محمد و زرتشت گذشته و در شاش مصدق و محمد رضا پهلوی غسل میکنند و یا در آرزوی شنا کردن در شاش جمهوری خواهی هستند. نتیجه در چند دههٔ آینده یکی خواهد بود. جنبش نوین ایرانیان اگر نتواند به سرعت خود را با آهنگ حرکت جهانی هماهنگ سازد؛ هیچ فرقی ندارد که جمهوری اسلامی را تایید کند و یا به پادشاهی و یا سلطنت و جمهوری لیبرال روی آورد. شدت و سرعت جریان حرکت جهانی همه چیز را زیر پای خود له خواهد کرد. حال اگر عده ای احساس گردن کلفتی کنند و بگویند که «ما که از القاعده کمتر نیستیم» و به بمبهای انسانی تبدیل شوند؛ هیچ چیز را تغییر نخواهد داد.

      حذف