ه‍.ش. ۱۳۹۲ آذر ۵, سه‌شنبه

گفتگویی از نوعی دیگر (بخش ششم)

آنکه خدا نیست؛ خدایی میخواهد

«بی خدایی» و یا «با خدایی» فلسفی ارزشی یکسان دارند و ارزش آنرا «پرسشهای احمقانه» و «پاسخهای احمقانه تر» تعیین میکنند. زمانی که برتراند راسل «بی خدا» میشود؛ به همان اندازه احمق میشود که امام محمد غزالی «با خدا» احمق بود. خدایی که در زندگی روزمره وجودش حس نشود؛ خدایی بی مصرف و خرافی است. خدای خرافی با دعوت (دعا) و پرستش به زندگی روزمره گام نمی نهد؛ لذا باید دوری و بی مصرفی او را پذیرفت و به تفاسیر و تعابیر احمقانه پایان داد.
خدا یعنی آفرینندگی و هدایت کنندهٔ روزمره و لحظه به لحظهٔ زندگی و یک حضور دائم فعال. احمقها خرافه را میپرستند؛ زیرا وجود خدای نجات دهنده را در زندگی روزمرهٔ خود نمیبینند و حس نمیکنند و به طور آشکار میدانند که او حضور ندارد ولی در تلاشی بی وقفه میخواهند او را به روی زمین بکشانند... با اینکه بسیار می دوند؛ اما در همان نقطهٔ آغاز ایستاده اند. آنها وجود خدایان واقعی را انکار میکنند؛ زیرا خدایان واقعی رنگ زندگی آنها را تاریک کرده اند و «خدای آرمانی» که در بسیار دوردستهاست و به درگاهش استغاثه میکنند هرگز ظاهر نمیشود و دردهایشان را تسکین نمیدهد و این؛ نقطهٔ آغاز سرگردانی فرهنگی ست. آنها هرگز از خود نمیپرسند که: پس این خدا کجاست؟ زیرا گفته شده است که لابد باید یک جایی باشد؛ مانند لیوان در آشپزخانه و یا روی میز و یا بر روی سفره. لابد خدا نیز باید جایی باشد. نخست خدا را به آسمان فرستادند و ملکوت نیز در آسمانها بود. بعدها دیدند که آسمان محیطی تاریک با سنگهای عظیم مهاجر و مسافر است (سنگلاخ فضایی) و جای خوشایندی برای خدایشان نیست و بدینسان خدایشان را به خارج از کهکشانها تبعید کردند و مفهوم «آسمان» به عنوان جایگاه خداوند به «ورای کهکشانها» تبدیل شد و این در حالی است که خدایان واقعی آنها بر روی زمین؛ سرنوشت آنها را رقم میزنند و آنها را پاداش و کیفر میدهند. 
خامنه ای خدای واقعی ایرانیان است؛ چه به او کافر باشند و یا معتقد باشند. خدای واقعی ایرانیان؛ درجهٔ دانایی و نادانی و جایگاه جهانی آنان را مشخص میکند.
اقتصاد لیبرال خدای واقعی غربی هاست و گذشته و آینده شان را نوشته و مینویسد و «انسان سان» غربی؛ زندگیش را در چهارچوب فرامین اقتصاد لیبرال تعریف میکند.

منابع دانایی و منابع نادانی

اگر منابع دانایی را بتوان در درون انسان سانها و محیط بیرونی جستجو نمود؛ منابع نادانی؛ تنها در درون این موجودات جای دارند. منابع نادانی؛ «انسان سان» را از درک درون و بیرون عاجز میسازند و مانند آب؛ روغن را پس میزنند و نمیتوانند آنرا در خود جذب و هضم کنند و به کلامی دیگر رابطهٔ بیش از ۶ میلیارد نفر از جامعهٔ «انسان سانها» با محیط درونی و بیرونی رابطه ای «دفعی» است. این موجودات شاید علم را دوست داشته باشند و از پیشرفت علوم هیجان زده شوند؛ اما از درک آن عاجزند و علاقه و هیجانات آنها در حد شیفتگی و شگفت زدگی ومصرف محصولات فیزیکی پیشرفتهای علمی باقی میماند. نه تنها این ۶ میلیارد نفر؛ بلکه ۹۹ درصد جامعهٔ انسان سانها را میتوان «موجودات غریزی» نامید و حتی هوشمندانه ترین تلاشهایشان برای اشباع غرایز فردی آنهاست.

«شمن»؛ «شمن» به دنیا می آید

هیچ «انسان سان»ی نمیتواند در اثر تمرین و آموزش «شمن» شود؛ بلکه باید «شمن» به دنیا بیاید.
تنها کمتر از یک درصد انسان سانها «نابغه» هستند که درجهٔ هوش آنها میان ۱۴۰ تا ۲۰۰  در نوسان است و هر قدر به سوی درجهٔ نهایی نزدیکتر شویم؛ تعداد آنها به شدت تنزل پیدا میکند و شاید اگر به درجهٔ هوش ۱۸۰ نزدیک شویم؛ تعداد آنها به زیر ۱۰۰ نفر تنزل پیدا کند.

تفاوت هوش و نبوغ

اگر هوش را آمیزه ای از «حافظه»؛ «مقایسه»؛ «محاسبه» و «استنتاج» بدانیم؛ نبوغ آمیزه ای از «هوش» و «اندیشهٔ مصور» است. نوابغ را میتوان «رویا بین» نامید؛ اما رویاهای آنان نه از جنس رویاهای زمان خواب؛ بلکه «رویاهای بیداری» است.
«رویا بینی در بیداری» خمیرهٔ اصلی نبوغ و «هوش» عصای دست نبوغ است.
زمانی که از «تیز هوشان» سخن میگوییم و بالاترین درجهٔ آنها را «مرز نشینان» نامیدم؛ چیزی به نام «رویا بینی در بیداری» در آنها یافت نمیشود (منظورم رویاهای مربوط به غرایز نیست). تمامی تیز هوشان همیشه بر روی کاغذ رویا میبینند و «هوش مصور» ندارند. هجوم اندیشه های مصور در ذهن یک نابغه را میتوان به «سیلاب» و یا «آب جوشان» تشبیه نمود و هر چه رویا ها بیشتر و سریع تر و پیچیده تر و درجهٔ هوش بالاتر باشد درجهٔ نبوغ  بالاتر است و برخلاف تصور عمومی؛ نبوغ را نمیتوان با «درجهٔ هوش» به تنهایی تعریف نمود.

داستانی واقعی

در مجلسی به یک روانپزشک مشهور (مشهور در میان همتایان خود)؛ معرفی شدم و از اینکه میتوانستم با چنین مرد فرهیخته ای سخن بگویم و از او یاد بگیرم بسیار خوشحال بودم. این شخص ۳ روز در هفته را به صورت مجانی در مرکزی آموزشی برای کودکان و بزرگسالان عقب افتادهٔ ذهنی کار میکرد. در طی گفتگو فهمیدم که یک مسیحی کاتولیک مؤمن است و این کار را به عنوان یک مسیحی مؤمن انجام میدهد. مطلب زیر بخشی از گفتگویی که با این شخص داشته ام:

- به این کودکان چه چیزهایی یاد میدهید؟
- ریاضیات ساده با استفاده از شیوه های تجسمی؛ آداب غذا خوردن؛ خواندن و نوشتن.... بستگی به کیفیت آنها دارد.
- تا چه حدودی از نظر آموزشی رشد میکنند؟
- آنهایی که من با آنها سر و کار دارم دارای ناتوانی های بسیار سخت هستند و رشد آنها بسیار محدود است.
- این آموزشها به چه درد آنها میخورد؟
- میتوانند با محیط رابطهٔ بهتر و معقولانه تری برقرار کنند و در بعضی مسائل نیاز به کمک نداشته باشند.
- آیا تا به حال سعی کرده اید که «شیوهٔ اندیشیدن» را به آنها یاد بدهید؟
- منظورتان را نمیفهمم؟!
- منظورم این است که همان شیوه ای که  خودتان در زمان اندیشیدن بکار میبرید را به آنها نیز آموزش دهید تا یک تحرک درونی بوجود بیاید و کار آموزش های بعدی را راحت تر کند.
- این گونه آموزشها امکان ندارد که حاصلی داشته باشد. شاید در در دورهٔ دبیرستان بتوان این مبحث را گنجاند ولی در آنجا نیز نمیتوان منتظر معجزه بود.
- نظرتان در بارهٔ «نوابع» چی هست؟
- از نظر علم روانشناسی؛ «نوابع» سیمپتوم های بیماری Autism را از خود نشان میدهند و علم روانشناسی نوین این مبحث را به صورت جدی در دستور کار خود دارد.
- چه سیمپتوم هایی؟
- مسائلی مانند عدم ایجاد روابط نرمال با جامعه و اطرافیان؛ همیشه در حال تمرکز کردن بر روی یک مسئلهٔ خاص؛ عدم توانایی در گفتگو و امثال اینها و مهم تر از همه Detached بودن با دنیای بیرون.
- تا به حال با بیماران Autistic کار کرده اید؟
- بله تعدادی از بیمارانی که من بر روی آنها کار میکنم؛ از همین گروه هستند.
- آیا آماری از تعداد بیماران Autistic دارید؟
- نه؛ آمار دقیقی ندارم.
- آیا تا به حال شنیده اید که یکی از این بیماران چیزی مثل انشتین بشود؟
- نه؛ نشنیده ام ولی میدانم که بعضی از آنها که بر روی اعداد متمرکز میشوند؛ کارهای عجیبی انجام میدهند. حتی یکی از آنها را دیده ام که «عشق» را به ۱۶ نوع تقسیم میکرد و توضیح میداد که برای من شگفت انگیز بود.
- آیا این شگفتی باعث شد که مثلاً او را به عنوان یک جامعه شناس و یا انسان شناس بپذیرید؟ و احساس کنید که دیگر لزومی به نگهداری او در بیمارستان و یا آموزشگاه کودکان خاص وجود ندارد؟
- نه.
- آیا از کاری که انجام میدهید؛ راضی هستید؟ و از آن لذت میبرید؟
- خیلی راضی هستم و بسیار لذت میبرم. من ۲۴ ساعت مداوم در هر هفته از آموزش دادن آنها و مطالعهٔ آنها لذت میبرم.
- حال فقط فرض میکنیم؛ تکرار میکنم که فقط فرض میکنیم؛ که یک روز؛ زمانی که ساعت کارتان تمام شد؛ ناگهان در را بر روی شما ببندند و بگویند که بعد از این با این موجودات «زندگی» خواهید کرد و دیگر معلم و یا پژوهشگر نیستید که آنها را مطالعه کنید؛ بلکه باید با آنها زندگی کنید. در آن روز چه احساس به شما دست خواهد داد؟ آیا لذت ۲۴ ساعت در هفتهٔ شما تبدیل به لذت دائم العمر خواهد شد؟
- نه... آن روز؛ روز آخر زندگی من خواهد بود.
- حالا فکر میکنید که اگر به انشتین بگویند که باید تا آخر عمر با من و شما زندگی کند؛ چه احساسی خواهد داشت؟
- من نمیدونم...
- من میدونم؛ آن روز؛ روز آخر زندگی انشتین خواهد بود. برای همین هم هست که نمیخواهد با موجودات زجر آوری مثل من و شما رابطه داشته باشد و این نه یک بیماری؛ بلکه نشانهٔ تفاوت من و شما با اینگونه افراد است.
- یعنی شما میگویید که من یک بیمار و یا احمق هستم؟
- نه؛ شما بیمار نیستید ولی من و شما احمق هستیم و غیر قابل تحمل.

برای یک ساعت از هم جدا شدیم و پس از یک ساعت ایشان آمدند و پرسیدند که:
- منظور شما از شیوهٔ تفکر چی بود؟
- منظور من این بود که آیا تا کنون؛ شما به شیوهٔ تفکر خود از نظر متدولوژیک فکر کرده اید؟ تا آنرا درک کنید و اگر ایراد دارد اصلاحش کنید و اگر ندارد؛ به دیگران آموزش دهید.
- شما ایرانی هستید؟
-بله.
- مسلمان هستید؟
- مذهبی نیستم.
- شیوهٔ اندیشهٔ شما چگونه است؟
- سعی میکنم از پروتوکل های آیین شمنی در اندیشه هایم استفاده کنم.
- شمن هستید؟
- نه شمن نیستم.
- نه؛ منظورم آیین شمنی است... آیا شما بر اساس «رویا بینی» فکر میکنید؟
- بله؛ تلاش میکنم.
- مثل سرخ پوستها و آفریقایی ها و بومی های استرالیا؟
- هرچند که فکر نمیکنم اطلاعات شما در بارهٔ آیین شمنی درست بوده باشد؛ اما برای گشایش بحث فرض کنید که بله ... سعی میکنم؛ ولی نمیدانم چقدر موفق هستم. چون میگویند که با تمرین و آموزش نمیتوان «شمن» شد؛ بلکه شمن؛ «شمن» به دنیا می آید.

کژدم



۱۹ نظر:

  1. کژدم گرامی، حرف شما در مورد خدایان واقعی درست است. ولی آیا این خدایان ناگهان بوجود می‌آورند؟ چه چیزی شاکله این خدایان را بوجود می‌آورد؟ این سوالی اساسی‌تر است که پاسخ به آن می‌تواند راهگشا باشد. شما نظرتان بر این است که برای ایجاد یک انسان هوش و نبوغ پایه‌ای‌ترین مبنا است. ولی دیدگاه من این است که جامعه بالاتر از هوش و نبوغ ذاتی است و ساختار این جامعه بر مبنای فرهنگی است که در آن جاری است.
    بگفته خود شما چند صد سال است که در کشور ما نابغه‌ای معرفی نشده است. آیا مشکل از ژنهای انسانی است؟ یا جامعه‌ای که در آن زندگی می‌کنیم؟ اگر نبوغ بر جامعه ارجحیت داشت حداقل چند تن از این نوابغ باید در این سالها ظهور می‌کردند.
    چیزی که مبانی روابط درون یک جامعه را بوجود می‌آورد بر پایۀ فرهنگی است که در آن جامعه متداول است.
    فرهنگی که شما آن را بررسی می‌کنید-که اقتصاد لیبرال را بوجود آورده است-فرهنگی است که گرگ پرورش می‌دهد و هدف آن چیزی نیست جز پاره پاره کردن ضعیف‌تر برای بقای قوی‌تر. کافیست نگاهی به فیلمهای وسترن بیندازید تا متوجه فرهنگ نیاکانی آنها بشوید.
    فرهنگ نوع دوم فرهنگی است که از سوی سرزمین تازیان صادر شد و متاسفانه در سرزمین ما ماندگار شد و پرورش یافت. اگر فرهنگ غرب را به فرهنگ گرگ تشبیه کردم، باید این فرهنگ را به فرهنگ لاشخورها تشبیه کنم که خوراکش فقط لاشه است. نمونه این فرهنگ را در هیئتهای مذهبی می‌توان مشاهده کرد. کشوری که ارزشها و فرهنگش چنین باشد نخبگانش هم به این فکر می‌کنند که آیا در دسته‌جات حسینی اگر زنجیر بزنند ارزش بالاتری دارند یا اگر طبل‌زن شوند. هنرمندانش نیز حداکثر اشخاصی مثل فرشچیان خواهند شد.
    فرهنگ سومی که من چاره را در آن می‌بینم فرهنگ نیاکانی ایرانی است. فرهنگی که پیشرفت را نه در حرکات Transition بلکه برپایه Revolution می‌نگرد.
    در متن قبلی از شما پرسیدم که هدف نهایی اقتصاد لیبرال چه خواهد بود؟
    فرهنگ Transition غرب تنها هدفش پیشبرد زندگی برای قشری است که سطح فکری بالاتری دارد و البته به منابع قدرت نیز دسترسی دارد(تفکری بسیار ابتدایی، دقیقا مثل اینکه چند گردن کلفت زندگی بقیه را بگیرند و بگویند زندگی فقط مختص گردن کلفتهاست و بقیه بخاطر اینکه نمی‌توانند با ما مبارزه کنند باید نابود شوند) آنها حاضرند برای چنین تبدیل سریعی کشوری مثل سوریه نابود شود، مهم نیست چند نفر، چون بالاخره باید همه آنها نابود شوند.
    فرهنگ Revolutional ایرانی اولویت را بر رعایت اصول انسانی قرار می‌دهد. حتی حاضر است اگر مجبور شد بخاطر عقب نماندن قشری که پنجاه درصد اول نمودار شما را تشکیل می‌دهند پنجاه درصد دوم را منتظر نگاه دارد. چون هدف این فرهنگ چیز دیگری است. اگر هدف فرهنگ غرب پیشرفت بهر قیمتی است، فرهنگ ایرانی هدفش زندگی شادمانه در کنار یکدیگر است.
    راه حل نهایی نه در فرهنگی که شما از آن دفاع می‌‎کنید، بلکه در فرهنگ ایرانی نهفته است که متاسفانه در حال حاضر در ضعف قرار دارد.
    آریو

    پاسخحذف
    پاسخ‌ها
    1. آریو گرامی
      فرهنگ نیاکانی آنچه که ایرانیان نامیده میشود؛ از میان رفته است و آنچه که ما از آن به عنوان فرهنگ نیکانی یاد میکنیم؛ به صورتی مبهم در کتابهای تاریخ و بر روی کاغذ منجمد شده است و هیچ اثری از آنرا در زندگی جاری ایرانیان نمیبینیم. آن ایران نیز بر باد رفته است و اگر به تکه پاره های آن نگاهی بیندازید؛ یا «لویه جرگه» ها آنرا اداره میکنند که بیش از تمدن به «شاش محمد» نیاز دارند و یا در شپشستانی به نام «پشتونستان» زندگی میکنند و یا تاجیکسان؛ کردستان و خراسان و بلوچستان ویران و همگی تازی پرست. میگویند که مسیح مردگان را زنده میکرد. لذا برای زنده کردن آن فرهنگ نیاکانی و آن ایران؛ به مسیحی بسیار قدرتمندتر و بسیار معجزه گر تر از «عیسی ناصری» نیاز است که هم به صلیب کشیده نشود و هم عمری بسیار طولانی داشته باشد. ماجرای گرگ و میش همیشه وجود داشته است. آنچه که جامعه و تمدن نامیده میشود؛ اصالت ندارد؛ بلکه «فرد» اصالت دارد. به همین دلیل تمدنها و فرهنگها از میان میروند و فرهنگی دیگر بر جای آن مینشیند؛ اما افراد خود را با زاد و ولد؛ بازتولید میکنند.
      در رابطه با «نوابغ» نیز باید بگویم که اگر اقتصاد لیبرال وجود نداشت؛ بسیاری از آنها در زمان حیات خود با زندگی پر دردی تا لحظهٔ مرگ زندگی طبیعی خود را سپری میکردند و در انزوا میمردند و شاید دهها سال بعد از آنها تجلیل میشد.
      آنچه که ایرانیان به آن اهمیت میدهند؛ نه یک انقلاب بر اساس آیین نیکانی و زنده کردن آن؛ بلکه دویدن به دنبال قیمت دلار و طلا و دریدن همدیگر است. روشنفکرانشان نیز در خارج از کشور که حد اقل از زمینه ای برای رشد و ارتقاء خود برخوردار بودند و هستند؛ نه راه را میدانند و نه فرهنگ جایگزین را میشناسند و حد اکثر اینکه میخواهند با اصلاحاتی همان راه محمد رضا پهلوی را ادامه دهند و جمهوری خواهان هم با سلطنت طلبان از نظر محتوایی فرقی ندارند. این بحثها در بسیاری از نوشته های پیشین بازگشایی شده اند و در اینجا نمیخواهم آنها را دوباره نویسی کنم.
      اگر جریانهای زنجیر زنی و سینه زنی را جریانی همسان «ارازل و اوباش» میدانید؛ میتوانید بگویید که چند میلیون نفر ارازل و اوباش در ایران کنونی زندگی میکنند؟ چگونه میخواهید اینها را با فرهنگ نیاکانی آشنا کنید؟ (دنباله در پایین)

      حذف
    2. اساساً چه تعریفی از فرهنگ نیاکانی داریم و یا دارید و یا دارند و یا موجود است؟ من از آن روانپزشک پرسیدم که چرا شیوهٔ تفکرتان را آموزش نمیدهید تا راه برای آموزشهای بعدی آسان تر شود؟ آن روانپزشک حتی نمیدانست که «شیوه> تفکر»ش چگونه است و به همین خاطر بزرگترین سوالهایی که در ذهنش ایجاد شدند؛ نخست عدم توانایی زندگی کردذن با «عقب مانده های ذهنی» بود و راه چاره را در «خودکشی» دید. و دومین پرسش ایشان این بود که منظورم از «شیوهٔ تفکر» چیست؟ این نشان میدهد که این شخص حتی نمیفهمد که چگونه می اندیشد؟ همیشه اندیشیده است ولی نمیداند که چگونه؟
      مسئلهٔ فرهنگ نیاکانی نیز به همین گونه است. اگر با خود بنشینید و تمامی المنتهای آنچه که «فرهنگ نیاکانی» نامیده میشود را جمع آوری کنید؛ آنگاه حد اقل یک مجموعه ای از قوانین و باورهای فردی و اجتماعی را به صورت پراکنده در پیش روی خود خواهید داشت و سپس خواهید توانست قطعات این پازل پراکنده و از هم دریده را در کنار یکدیگر قرار دهید و به یک «فرهنگ مدون نیاکانی» دست یابید.
      این کار؛ کار طاقت فرسایی است. آیا کسی و یا کسانی را سراغ دارید که چنین کاری کرده باشند؟ یا اینکه «فرهنگ نیاکانی» در حد یک کلمهٔ مرکبی که ما به ازاء خارجی ندارد مانده است و هر کسی تصوری گنگ از آن دارد؟ مانند گروههای نژاد پرست ایرانی تبار که مثلاً نژاد آریایی را برتر از همهٔ نژادها میدانند ولی نژاد آریایی رنجیر زن و سینه زن و تازی پرست را نمیبینند و شاید هم میبینند؛ و به همین خاطر است که شعارشان این است: «من آنم که هیتلر بود پهلوان».
      اینکه ما بنشینیم و برای کوروش و داریوش و هوخ شتره؛ نوحه سرایی کنیم؛ هیچ نشانی ازانقلابی بودن و یا ناسیونالیسم ندارد. اینگونه مسائل را میتوان «هذیانهای شکست خوردگان» نامید.؛ انقلابی همیشه رو به آینده دارد. حتی اگر یک انقلابی بخواهد آیین نیاکانی اش را به شکلی نوین و مدرن باز سازی کند؛ نخستین حرکتش باید جمع آوری عناصر آن فرهنگ و تمدن و تدوین و بازسازی آن و سپس مطالعهٔ آن و یافتن نقاط قوت و ضعف آن و سپس بازتعریف مدون و مدرن آن باید باشد. ما نمیتوانیم آنچه که به صورت تصورات مه آلود و گنگ و تعریف نشده از آیین نیاکانی داریم را به همان شکلی که هست بازتولید کنیم. شما حتی یک روشنفکر ایرانی را نمیتوانید نشان دهید که بر روی مسئلهٔ «آیین نیاکانی» به صورت علمی و فنی کار کرده باشد. تاریخ دان و باستان شناس؛ زیاد داریم؛ اما هنوز چنین موجوداتی که بر روی «آیین زندگی نیاکانی» به صورت مدون و تخصصی کار کرده باشند نداریم.
      آریوی گرامی؛ آیا میتوان چنین خوراکی پخت که حتی اندازهٔ شکر و نمکش نیز مشخص نیست؟

      حذف
    3. اما در رابطه با پرسش شما در رابطه با هدف نهایی «اقتصاد لیبرال» باید بگویم که «اقصاد لیبرال» یک مرحلهٔ گذار به «حکومت جهانی» است. قوانین سیاسی و اجتماعی و اقتصادی «حاکمیت واحد جهانی»؛ یا هنوز تدوین نشده و به صورتی گام به گام در حال شکل گیری و تدوین هستند و یا اینکه تدوین شده اند ولی پنهان نگاه داشته میشوند؛ و یا اینکه اقتصاد لیبرال هنوز در حال بستر سازی است و هنوز تصوری کاملاً مدون از آن ندارد و تدوین آن پس از فراهم شدن زمینه های پایه ای مورد نیاز آغاز خواهد شد. اما آنچه که «دهکدهٔ جهانی» نامیده شد؛ این تصور را که اقتصاد لیبرال وظیفهٔ خود را زمینه سازی برای «حکومت واحد جهانی» قرار داده است؛ به شدت تقویت میکند.

      حذف
    4. revolution -> evolution
      آریو

      حذف
    5. من جریانهای سینه‌زنی را همسان ارازل و اوباش نمی‌دانم.
      ارازل و اوباشی که مثال زدم، ذات فرهنگشان همان است، ولی این جریانهای سینه زنی، یک فرهنگ تحمیلی به آنها حاکم است. اگر بدقت به آنها توجه کنیم، رگه‌هایی از فرهنگ ایرانی را مشاهده خواهیم کرد. بعنوان نمونه اگر کسی در این مراسم شرکت نکند، از سوی عامه مردم بطور ضمنی طرد خواهد شد. دلیل آن این نیست که او عدم علاقه خود را به حسین نشان داده است بلکه بیشتر به این دلیل است که در یک کار جمعی مشارکت نداشته است. این آن رگه‌های فرهنگ ایرانی است که هنوز در مردم دیده می‌شود. ولی ذات همایش جمعی که از سوی مردم قابل قبول بوده است، توسط تفکر تازی می‌خواهد آن را به نوعی همایش بدوی مریدانه تبدیل نماید.
      در فرهنگ ایرانی خواست جمع بر فرد مقدم است. فرد به خودی خود هیچ «اصالتی» ندارد. موجودی خواهد بود مثل گوسفند، گرگ یا لاشخور - حال کمی باهوشتر. اگر فرهنگ را ضوابط مورد قبول مردم برای زندگی بدانیم، این نوع فرهنگ اوست که «اصالت» را به فرد می‌دهد.
      آریو

      حذف
    6. کژدم گرامی، اگر امکان دارد، «رویابینی» را بیشتر توضیح دهید. آیا منظور شما از آن مانند مهندسی می‌ماند که قبل از ساخت یک خانه آن را در ذهن خود مجسم می‌کند یا اینکه وارد شدن به حالتی مانند خلسه است؟
      آریو

      حذف
    7. آریو گرامی
      آنچه که به عنوان طرد شدن افراد از طرف جمع به خاطر عدم هماهنگی با باورهای آنها را یک عنصر ایرانی میدانید؛ از نظر من اشتباه است. زیرا طرد شدن از جامعه به خاطر دگر اندیشی یک رسم وحشیانه در تمامی باورهای مذهبی است و مختص ایرانیان نیست؛ یهودیها؛ ارمنیها؛ آشوریها؛ یونانیان باستان؛ مسیحی ها؛ مسلمانها برای حفظ اتحاد مذهبی همگی این کار را انجام میدهند و فرقی ندارد که ایرانی و یا غیر ایرانی باشند. در آفریقا نیز حتی در میان قبایل بدوی این رسم وجود دارد. در چهارچوب باورها؛ صنف انگلی آخوندی (آخوندهای همهٔ مذاهب) از قانون طرد کردن افراد «نا به هنجار» به شدت حمایت میکنند. در دنیای سیاست نیز چنین افرادی را شاید با برچسبهایی مانند خائن طرد کنند. این رسم در میان گروههای جنایتکار نیز رواج دارد. تحریم مسیحیان و اهل تسنن و بهائیان از طرف شیعیان نیز نوعی از طرد کردن است و میتواند چهرهٔ خشن تری در حد آتش زدن خانه ها و اموالشان و از میان بردن کشت و زرع و محل کسب شان نیز به خود بگیرد. این چنین اعمال رزیلانه ای علایم «اوباشگری و رذالت» را در این گونه جماعات رشد میدهد. در دورهٔ ساسانیان نیز این اعمال نفرت انگیز مرسوم بوده است و چه بسا؛ منهدم شدن آثار دوران اشکانی؛ به خاطر چنین رذالتهای اجتماعی بوده است
      اما در رابطه با لفظ «ارازل و اوباش»؛ فکر میکنم که این لفظ در حال تبدیل شدن به «چتر بزرگتر»ی است و با به حاشیه رانده شدن تدریجی بخشهای کمتر هوشمند و ناکار آمد؛ بر تعداد افرادی که زیر این چتر قرار خواهند گرفت افزوده خواهد شد. اما منظور من از میلیونها ارازل و اوباش همانهایی هستند که بر سفرهٔ غارت ایران نشسته اند . مجموعه ای چند میلیونی را تشکیل میدهند. البه من نمیدان شما به کسی که ظاهراً کارمند یک اداره است و چه بسا به حکومت آخوندی هم فحش میدهد؛ اما منبع درآمد اصلی اش؛ رشوه گرفتن و ایجاد شبکهٔ رشوه در ادارات است؛ چه لفظی را انتخاب میکنید؟ من اینچنین افرادی را حتی اگر تحصیلات دانشگاهی هم داشته باشند را ارازل و اوباش مینامم. (دنباله در پایین)

      حذف
    8. از نظر علمی فرد اصالت دارد. درد و خوشحالی نیز فردی است. درد یک شخص را جامعه نمیتواند حس کند ولی افرادی که درد مشترکی داشته اند تنها میتوانند آنرا بفهمند ولی هر کسی درد و خوشحالی خود را به صورت فردی حس میکند. حتی پدر و مادری که فرزندشان در یک تصادف بدنش لت و پار شده است درد فرزند را حس نمیکنند و درد خاص خودشان را دارند. آنچه که در ادبیات انسان سانها «جامعه» نامیده میشود؛ لفظی خودپسندانه است و مفهوم واقعی آن همان «گلّه» است. گله های انسان سانها «گلّه های سازمانیافته» هستند. زمانی که به عنوان یک محقق و یا پزشک میخواهید رون یک موجود مطالعه کنید و یا تحت درمان قرار دهید؛ همیشه با «فرد» طرف هستید و هیچ جراحی یک «گلّه» را جراحی نمیکند. وقتی کسی فرزندی بوجود می آورد؛ تمامی گله صاحب فرزند نمیشوند.
      البته اینکه «گلّه» وجود دارد؛ در آن شکی نیست؛ اما وجود گلهه یک وجود Byproduct است؛ زیرا افراد انواع خاصی از موجودات زنده به صورت گلّه ای زندگی میکنند. فرد اصالت خود را از جامعه نمیگیرد؛ بلکه این افراد هستند که با تنظیم قوانین مشخصی «گلّه» را بوجود می آورند.

      حذف
    9. رویا بینی

      انسان موجودی رویا بین است و چه در حال خواب و یا بیداری همیشه مشغول رویا بینی است. همه با رویاهای زمان خواب آشنا هستند و یک تجربهٔ عمومی است. اما آنچه که شاید مورد توجه عموم قرار نمیگیرد رویاهای زمان بیداری هستند.
      زمانی که داستانی را میخوانید؛ بسته به هنرمندی نویسنده؛ آن داستان در ذهن شما مصور میشود و چه بسا خود نیز به صورت یکی از قهرمانان داستان در ماجراها شرکت کنید؛ ولی نمیتوانید ماجراها را تغییر دهید؛ اما بسیار اتفاق می افتد که میگویید : اگر من به جای آن شخص بودم چنین و چنان میکردم و در واقع «ورژن» جدیدی از داستان را بوجود می آورید. دلیل علاقه مندی کودکان به قصه ها نیز طبیعت رویا بین آنهاست.
      زمانی که در سالن سینما نشسته اید و فیلمی را تماشا میکنید؛ به دنیای «رویا بینی» کشانده میشوید. زمانی که در خیابان و یا محل کار با کسی دعوا میکنید؛ چه پیروز و چه شکست خورده؛ ادامهٔ آن ماجرا در ذهن شما به صورت «رویابینی» ادامه می یابد و اگر شکست خورده اید؛ در رویای بازبینی شده و دستکاری شده؛ به نحوی از انحاء پیروز میشوید.
      رویا بینی یکی از مهمترین مکانیسمهای ساختار «انسان سان» هاست.
      میگویند که اگر فردی را به مدت یک ماه از «رویا بینی شبانه» بازدارید و هر زمان که آغاز به دیدن رویا نمود او را بیدار کنید؛ بعد از یک ماه حتماً میمیرد. (در بازجوییها از این مسئله به عنوان شکنجه استفاده میشود).

      رویا های شمنی

      در اینگونه رویاها؛ شما قصد میکنید که رویا ببینید. زمانی که رویا آغاز میشود در مراحل نخستین تنها باید «بیننده» باشید و هیچگونه عکس العمل فکری (مانند تشریح و ایجاد پرسش) نشان ندهید . در ادامهٔ تمرینها شما در خواهید یافت که این رویاها از جنس رویاهای شبانه نیستند و تغییر پیدا نمیکنند. به این معنی که اگر به عنوان مثال وارد باغی شدید؛ در رویای بعدی نیز اگر وارد همان باغ شوید؛ هیچ چیز تغییر نکرده است و مانند دنیای فیزیکی همه چیز پایدار است. این نوع رویاها آنها را قابل مطالعه میسازد و کار شمنهایی که هدفشان مطالعهٔ «دیگر سو» است مطالعهٔ این نوع از جهان رویایی است.
      شمنهایی که در مطالعات خود بر روی «سو» و یا به تعبیری معمول «جهان فیزیک» تمرکز میکنند همچنان از رویا بینی استفاده مینمایند.
      در این نوشته این مسئله را مطرح نمودم که «تیزهوشان بر روی کاغذ رویا میبینند». یک تیزهوش (حتی در سطح مرز نشینان) فاقد ذهنی رویا بین است (منظورم سایر رویاها از قبیل رویاهای شبانه و یا رویاهای مصور در زمان خواندن داستان نیست) و به همین دلیل همه چیز را بر روی کاغذ می آورد و دهها باز مورد مطالعه و اصلاح قرار میدهد؛ اما آنهایی که به عنوان «نابغه» از آنها یاد کردم با توجه به درجهٔ توانایی هایشان؛ کمتر به کاغذ و قلم و مداد و دفتر نیاز دارند و تمامی طرح ها در جهانی رویایی انجام میگیرند؛ شاید بسیاری از این رویاها به دور ریخته شوند(نه به طور عمدی)؛ زیرا شخص رویا بین به دنبال چیز خاصی است. شدت جریان روند رویاها و محاسبات و استفاده از آرشیو(حافظه) کیفیت درجهٔ نبوغ را نشان میدهد. دنیای نبوغ با دنیای شمنی همسایهٔ دیوار به دیوار و یا دو «گونه» از یک چیز هستند.

      حذف

  2. کژدم گرامی با درود دوباره
    باید بگویم که درست است که ایرانی در چهارچوب جغرافیایی فعلی جهان سومی، عقب مانده واسلام زده ولذا بر باد رفته است یا «لویه جرگه» ها آنرا اداره میکنند که بیش از تمدن به «شاش محمد» نیاز دارند وهمگی تازی پرستند اما همین ایرانی وقتی جان خود را برمیدارد و از ان جغرافیای طاعون زده « فرار » می کند در کمترین فرصت انچنان می درخشد که اگر اندکی انصاف در بساطمان باشد باید فریاد بزنیم از نژادی کهنه، کهن وکهنسال نسلی هنوز باقیست، نجیب و هوشمند که به گواهی امار زبانزد جهانیان است و اندیشمندان ایرانی در زمینه های مطرح و مهارت های شاخص، هر زمانی که اراده کنند می توانند به راحتی در صحنه های جهانی پیشتاز باشند و با شهامتی هر چه تمامتر بر قله های افتخار بایستند. در این رابطه ما نخبگان و بزرگان لایقی در عرصه های مختلف علمی، پژوهشی، اقتصادی، سیاسی با تخصص های متعددی در رده های بالای سازمانها و کمپانی های کشورهای پیشرفته جهان داریم. نخبگانی که هر کدام به نوعی در شیوه زندگی اهالی سیاره زمین تاثیر داشته و دارند و هر کدام باعث ایجاد تغییراتی در زندگی مردم جهان شده اند. ولی متاسفانه شما با خودزنی بیهوده آیا به نسل جوان خود خیانت نکرده اید، اگر خود با پنهان کاری ریشه تمدن ایرانی را با چنین تفکراتی بخشکانید ؟
    این لیست نمونه ای کوتاه از نسل طوفان زده ایرانیست.
    امید کردستانی (مدیر بازرگانی، سهامدار و معاون ارشد کمپانی "گوگل"
    حسین اسلامبلچی (رئیس بزرگترین شرکت مخابرات در امریکا یعنی شرکت پر آوازه "AT&T"

    پروفسور توفیق موسیوند(مخترع نخستین قلب مصنوعی داخل بدن انسان)
    پروفسور لطفی علی‌عسکرزاده (استاد بازنشسته دانشگاه برکلی، واضح منطق و نظریه فازی، کامپیوتر هوشمند و بنیانگذار نسل سوم کامپیوتر در جهان!)
    مهندس ایمان ده بزرگی (برنده جایزه جوان ترین مهندس Iط دنیا و نفر دوم المپیاد جهانی طراحی وب کانادا)
    پروفسور بیژن داوری (معاون ارشد کمپانی "آی بی ام" (IBM) بزرگترین کمپانی سخت افزار در جهان)
    فرزاد ناظمی (مدیر فنی کمپانی "یاهو" )
    پیر امیدیار (بنیانگذار تجارت الکترونیکی در جهان و صاحب و مدیر کمپانی عظیم "ای‌ بی" (e-bay)

    سینا تمدن (معاون ارشد شرکت "اپل"
    پروفسور علی جوان (دارنده جایزه جهانی آلبرت انیشتن و اولین مخترع لیزر گازی)

    ووو...

    پاسخحذف
    پاسخ‌ها
    1. ناشناس گرامی
      این بحثی که شما راه می اندازید؛ هیچ ربطی به این سلسله مقاله ندارد.
      اگر شما ۱۰۰۰ نفر از اینها را هم ردیف کنید در برابر ۸۰ میلیون جمعیت ایرانی (داخل و خارج از کشور) تقریباً همان چیزی را نشان میدهد که در دیاگرام نشان داده شده است. از سوی دیگر این اشخاص هیچکدام در محیط ایران به این درجات نرسیده اند و در بستر تکنولوژی غرب درخشیده اند. همهٔ این شرکتهایی هم که نام برده اید و دانشگاهها همگی اروپایی و آمریکایی هستند. همهٔ این اشخاصی که اشاره نموده اید؛ تا کنون حتی برای نمونه هم که شده است حرکتی برای بهروزی ایران و یا آنچه که «آیین نیااکنی» مینامید انجام نداده اند. من در اینجا «خدمت» و «خیانت» تقسیم نمیکنم. به نظر من هنوز شما آنچه را این سلسله نوشتار در پی آن است نه تنها متوجه نشده اید؛ بلکه قضاوت شما نیز نه بر اساس آنچه که این نوشته مطرح میسازد؛ بلکه ریشه در ایدئولوژی دارد. و در نهایت نمیدان که چرا در تقسیم خدمت و خیانت؛ مرا به خیانت متهم میکنید؟ من یک نفرم و هیچ تاثیر سیاسی و اقتصادی در سرنوشت ایران ندارم. اما ۸۰ میلیون ایرانی در ایران و خارج از ایران زندگی میکنند که دعاگوی خدایشان؛ خامنه ای هستند و نه از خشک شدن دریاچه شان و نه از تجاوز به حقوق شهروندی شان و نه هیچ چیز دیگر نگران نیستند و هر از گاهی «چُس ناله»ای سرمیدهند و برای سالهای سال به غار خود میخزند و تا چند سال بعد بیرون نمی آیند و زمانی هم که بیرون می آیند یا «سبز» هستند و یا «بنفش».
      این نوشتار در بارهٔ «انسان سانها»ست و یک نوشتهٔ «جهان شمول» است و هیچ ربطی به ایران و خدمت و خیانت ندارد. آنجایی که «خدمت» و خیانت» تقسیم میشود؛ ۹۰ در صد ایرانیان مدال طلای خیانت را بر گردن دارند و گرنه ایران را «کژدم» به این روز در نیاورده است.
      من فکر میکنم که اگر خواستید قضاوتی کنید این نوشتار را حد اقل ۱۰ بار بخوانید تا مسیر حرکت آنرا ببینید. در پایان؛ نامبردگان در کامنت شما همگی زیر چتر و بال و پر «اقتصاد لیبرال» اروپا و آمریکا درخشیده اند. بقیهٔ افرادی که در این ۱۴۰۰ سال در ایران درخشیده اند؛ تعدادشان بسیار از آنچه نام برده اید هستند. البته مزخرفگویانی همچون حافظ و سعدی و بابا طاهر و مولوی زیاد داشته ایم که به جز بدبختی و تفعل و ستایش تازیان چیزی در انبانشان یافت نمیشود.

      حذف
  3. درود دوباره
    ابتدا باید بگویم که اگر قرار بر این بود وهست که شما در مورد یک موضوع مشخص صحبت کنید و آن موضوع جهان شمول هم هست، پس چرا ناگهان یقه ایران و ایرانی و نیاکان ما را گرفته و آنها را به باد ناسزا می گیرید؟ من مدافع پلشتی و جفای بعضی ازحاکمیتهای پیشین ایران نیستم اما این را هم بر نمی تابم که تاریخ باشکوهمان به یک ذباله دانی تشبیه شود که اگر این بشود نسل امروز ایران دیگر هیچ چیز ندارد .نسلی که روشنفکران قلابی ۵۷ با هَوَسِ بهشت رفتن، جهنبی به وسعت ایران را به ما تحویل دادند .

    پاسخحذف
    پاسخ‌ها
    1. ناشناس گرامی
      من نمی دانم که به شما نیز خبر داده اند یا نه؟ طبق خبری که به من داده اند؛ نیاکان ما مرده اند و آخرین میخ را ۵۰۰ سال پیش شیعیان صفوی بر تابوت آنها کوبیده و دفنشان نموده اند. نمیدانم که چگونه با «نیاکان... نیاکان» کردن کارها درست خواهد شد؟ بیدار شوید؛ از رویاهای گنگ نیاکان بیرون آیید؛ دست و رویی بشویید و به اطراف نگاه کنید و ببینید که در کجای جهان ایستاده اید؟ سپس به افقها نگاهی بیندازید. شاید محرک حرکتی نوین باشد و در چند نسل بعد به «نیاکان پرشکوه» آیندگان تبدیل شوید. در ضمن من به نیاکانمان ناسزا نگفتم؛ دردها بزرگتر از آن هستند که با ناسزا گفتن درمان شوند. نیاکانمان را به شما میسپارم؛ میتوانید برایشان مویه کنید تا آنکه خاکستر آتشفشانهای آینده همهٔ مان را به یک جا دفن کنند.

      حذف
  4. کژدم گرامی، برداشت شما از مثالی که زدم زمانی درست خواهد بود که این هیئات را عاشقان سینه‌چاک حسین بدانیم، و هرکس که با این رویداد همراهی نکند را کافر بدانند. برای بخش بزرگی از آنها این حرف درست است. ولی بخش عمده‌ای از مردم هم که آنها را همراهی می‌کنند، اینگونه نیست. همانطور که گفتم برای این دسته این فقط یک همایش عمومی است که هر کس در آن شرکت نکند، تنها به جمع بی‌احترامی کرده است. دقیقا مانند این که جشنی عمومی برپا شده باشد که دعوت همگانی باشد، اگر من و شما در آن شرکت نکنیم نوعی بی‌احترامی به جمع خواهد بود و هیچ ربطی به طرد دگراندیشان ندارد.
    فکر می‌کنید چرا این دستجات تا به امروز باقی مانده است؟ آیا بخاطر نفوذ حسین تازی در دلها بوده است؟ در نظر داشته باشید که قبل از ورود اسلام به ایران، جشنها و همایشهای عمومی برای مردم ارزش زیادی داشته است. مانند جشن مهرگان و نوروز. بشکلی که هنوز هم جشن نوروز در میان مردم متداول است. زمانی که تازیان شروع به تاراندن فرهنگ بومی کردند سعی کردند با تغییر شکل این همایشها، به خواسته‌های خود دست یابند. شادی تبدیل به عزا شد و عدم شرکت در آن به جای بی‌احترامی به جمع، بی‌احترامی به حسین تبلیغ شد. دلیل این ماندگاری تنها ارزش همایشها در میان مردم بود. اگر به این شکل نگاه کنید متوجه خواهید شد که هنوز بدنۀ بخش زیادی از فرهنگ ایرانی در میان مردم وجود دارد. آخوند فقط headerها را تغییر داده است.
    یا نمونۀ دیگر نماز خواندن در میان مردم ایران، برای بسیاری نه بخاطر آخرت و رسیدن به حوریان بهشتی است، بلکه بعنوان پایبندی به اصول و ارزشهای اجتماعی رعایت می‌شود. که این هم نه یک هدف آن جهانی بلکه کاربردی کاملا دنیایی دارد. تنها مشکل این است که این اصول از طرف تازیان، نه در رعایت احوال همکیشان بلکه نماز و روزه تبلیغ شده است. در میان کشورهای منطقه ایران از این لحاظ بسیار برتر و سرآمدتر است و کسانی که قصد بازگرداندن این فرهنگ به ایران را دارند، کارشان آنطور که شما تشبیه کردید، آنچنان مشکل نخواهد بود. بخش زیادی از بدنۀ فرهنگ در میان بسیاری مردم هنوز وجود دارد، تنها بازتعریف مبانی موردنیاز خواهد بود.>>>>
    آریو

    پاسخحذف
    پاسخ‌ها
    1. آریو گرامی
      این پازلی که شما تلاش میکنید به نوعی توضیح دهید؛ یک پازل مختص ایرانیان نیست و به قول معروف «جهانی» است. کاتولیکها به کلیسای ارتودوکسها نمیروند؛ بپتیستها کلیسای خود را دارند. همهٔ مردم هروقت ببینند که عده ای جلو سینما صف کشیده اند؛ به احترام آنه با آنها به سینما نمیروند. همهٔ همایشها و دعوت ها در چهارچوب خاصی تعریف میشوند و «باورمندان خاصی» با همتایان خود در آن مراسم شرکت میکنند. مسیحیان ایرانی به مسجد و مسلمانان ایرانی به کلیسا نمیروند تا به هموطنان خود احترام گذاشته باشند. اینگونه همایشهای مذهبی مشتریان خاص خود را دارد و بر خلاف نظر شما تنها «عنوانها» عوض نشده اند. ایرانیان مسلمان شده اند؛ حتی اگر نیاکانشان به زور شمشیر مسلمان شده باشند. اکثر ایرانیان اگر هم در آغاز با تهدید و کشتار «قزلباشان صفوی» شیعه شده اند. اکنون خودشان قزلباش هستند و اگر اکنون میبینیم که اندکی تغییر یافته اند؛ به خاطر تجربهٔ واقعی و روزمرهٔ اسلام در ۳۵ سال گذشته است. اما ماهیت همچنان شیعه مانده است.

      حذف
  5. اعمالی مانند ایجاد شبکه رشوه، و باز شدن چتر ارازل و اوباش، بنظر من از زمانی شدت گرفته است که اقتصاد لیبرال در حال تکثیر در دنیاست. ایجاد فرهنگ مصرف گرائی توسط این اقتصاد برای ضروری جلوه دادن تولیدات غیرضروری در بدنۀ جامعه و بدنبال آن ایجاد انتظار در بدنۀ خانواده نسبت به نان‌آور خانواده که آنها نیازهای ضروری هستند و باید تامین گردند، نقشی اساسی در کشیده شدن فعالان اقتصادی به این فسادها دارد.
    در مورد اصالت فرد، تعریف علمی آن کاربرد خاص خودش را دارد، ولی در ایفای نقش یک فرد در جامعه(گله) ناقص بنظر می‌رسد. تفاوت اصلی جامعه و گله‌های حیوانی در وجود هوش است. گله بیشتر بر پایۀ غرایز و میزان قدرت اعضا ایجاد و رهبری می‌شود. ولی جامعه قوانین ایجاد شده توسط اعضا آن را رهبری می‌کند. تفاوت دیگر حس همدردی در جوامع است. کشتن یک گوسفند در میان گله هیچ احساسی را در میان دیگر گوسفندان ایجاد نخواهد کرد. ولی همدردی و عدم تحمل چنین صحنه‌هایی از مشخصات انسانهای طبیعی است. ماندگاری نسل بشر هم مدیون وجود جوامع است. پیشرفتهایی هم که انسان به آن دست یافته اگر بشکل فردی زندگی می‌کرد حداقل تا به اینجا نبود. دلیل اصلی پیشرفت در میان انسانها همان سعی در ایجاد ارتباط از طریق ایجاد زبان و نوشتار است که عملی است کاملا وابسته به اجتماعات و نه فردی.
    در میان انسانها حقوق پایه‌ای وجود دارد که مانند هر جاندار دیگری به آنها تعلق خواهد گرفت. ولی «ارزش انسانی» وابسته به مسائل دیگری است. کاری که فرد در «جامعه» انجام می‌دهد ارزش «فردی» او را بالا خواهد برد. فرهنگی هم که او از آن تبعیت می‌کند برای او ارزش خواهد آورد. همانطور که بالا تعریفی از فرهنگ ارائه دادم، فرهنگ پدیده‌ای اجتماعی است و نه فردی.
    اگر منظور شما از «اصالت انسان» چیزی مانند «اصالت اسب» است، برای انسان کاربرد زیادی ندارد. این «ارزش انسانی» است که در جوامع انسانی موردتوجه قرار می‌گیرد. سوالی که پیش می‌آید این است که این تعریف علمی اصالت انسان چه کاربردی در جوامع لیبرال دارد؟ زمانی که برای رسیدن به هدفشان حاضرند بخش زیادی از این انسانهای اصیل را به عنوان موش آزمایشگاهی نابود کنند؟

    مسئله دیگری که به آن اشاره کردید این بود که فرهنگها می‌آیند و می‌روند ولی این انسان است که باقی می‌ماند. فرهنگ ولی چیزی نیست که بیاید و برود. فرهنگ در درون جامعه است. توسعه پیدا می‌‍کند، تغییر شکل می‌دهد، با دیگر فرهنگها تعامل می‌کند، حتی مورد هجوم قرار می‌گیرد. ولی از بین نمی‌رود. بهمین دلیل است که تازیان زمانی که نتوانستند فرهنگ خود را به مردم تحمیل کنند، شروع به تغییر مبانی فرهنگ نمودند. ولی هنوز هم تفاوت فرهنگ ایرانی با تازی بسیار است. چرا که همانطور که گفتم بدنه فرهنگ ایرانی هنوز دست نخورده باقی است.>>>
    آریو

    پاسخحذف
    پاسخ‌ها
    1. آریو گرامی
      من از اصالت انسان سخنی نگفتم. من از اصالت فرد سخن گفتم. گلّه یا جامعه؛ محصول غریزهٔ «میل به زندگی گلهّ ای» است. اکنون «گلّه» در حال به حاشیه رفتن است. تفاوت من و شما در این است که شما بر اساس گذشته صحبت میکنید و من بر اساس مسیری که در گذشته شروع شده و در زمان حال به شدت رو به رشد است و در آینده نیازی به گله هایی که تا کنون معنی داشته اند؛ نخواهد بود. و پدیدهٔ نوین خود را بازتعریف خواهد نمود و فرهنگ خود را خواهد ساخت.

      حذف
    2. در ضمن گسترش رشوه؛ هیچ ربطی به اقتصاد لیبرال ندارد. در کشورهای کمونیستی و دیکتاتوری رشوه بسیار گسترده تر از جهان آزاد است.

      حذف