۱۳۸۹ بهمن ۱۷, یکشنبه

چگونه سر و کلّۀ خمینی پیداشد؟

آیا خمینی را خلق کرده و به ایران آوردند؟

برای دست یافتن به پاسخی صحیح در این مورد بایستی به تمامی پارامترهایی که منجر به فاجعۀ ۵۷ گردید توجه نمود و گرنه دچار افکار یک سویه و مالیخولیایی خواهیم شد.برای مثال آنچه که در رابطه بارضا شاه بزرگ توسط ارازل مذهبی و روشنفکران "دایی جان ناپلئونی" و توده ایهای بیگانه پرست و گروههای مذهبی که به ملی گرا مشهور شدند ( و تنها چیزی که از آنان دیده نشد ملی گرایی بود) مطرح شد این بود که رضا شاه را انگلیسها آوردند و خودشان هم بردند.اینگونه افکار بی سند و مفت وعوام پسند اگر همچنان ادامه یابند و ما نتوانیم نسلی را پرورش دهیم که ورای شایعات و حتی اخبار هدایت شده به فرهنگ تحقیقات خردمندانه عادت کنند در همان مراحل دورۀ قاجار باقی خواهیم ماند و مردم هرگز نه سر پیاز خواهند شد و نه ته پیاز و مانند "گاو" (مقلّد) میتوانند دنبال هر کسی (مجتهد) بیفتند. حال بعد از این روده درازی برگردیم به اصل مطلب و آن اینکه پارامترهای دخیل دربوجود آمدن فاجعۀ ۵۷ چه چیزهایی بودند؟
الف : قانون اساسی مبتنی بر انقلاب مشروطیت که متاسفانه هنوز هم بعضی از مدعیان روشنفکری آنرا مترقی میدانند خود یکی از مبانی تمامی حرکتهای اعتراضی در تمامی دوران حکومت رضا شاه بزرگ و شاهنشاه آریامهر بوده است و آنهایی هم که به آن قانون استناد کرده و شاه را به تخطی از قانون اساسی محکوم میکردند همگی یا فلان السلطنه ها و یا بهمان الدوله ها و یا گردانندگان سیستم مذهبی حاکم بودند و توده ایها هم که نسل دوم روشنفکران کلیشه ای را بازی میکردند به جای تحلیل درست از اوضاع تنها در صدد ماهی گرفتن از آب گل آلود بودند تا اوامر برادر بزرگ"اتحاد جماهیر شوروی" را اطاعت نموده باشند. و اتفاقا همۀ مخالفان رضا شاه بزرگ و شاهنشاه آریامهر،درست میگفتند که هردو شاه قانون اساسی را زیر پا میگذارند، چون با پایبندی به قانون اساسی نمیشد کاری از پیش برد و هر کاری که از طرف پادشاه در جهت پیشرفت ایران انجام میگرفت به شکلی از اشکال مخالف قانون اساسی مشروطه بود.زیرا در این قانون اساسی روحانیت شیعه نقشی مانند ستون فقرات را بازی میکند که شاه باید بدون اجازۀ آنها حق نفس کشیدن را هم نداشت و هر لایحه ای هم که به مجلس میرفت باید تاییدیۀ عده ای از ارازل و اوباش قم را هم جلب میکرد و پادشاه در واقع باید پیش از آنکه به به فکر پیشرفت و تعالی کشور باشد باید عملۀ سیستم مذهبی و حافظ منافع فلان السلطنه ها میبود حال میتوانید درک کنید که شاه ( پدر و پسر ) به چه اندازه تنها بودند. البته باید به این مسئله هم اذعان داشت که شاه نیز آنچنان تافتۀ جدا بافته ای از جامعه نبود و حتی با تصور اینکه روی به سوی مدرنیسم داشتند اما از نظر فرهنگی به هر حال مسلمان بودند و اصولا تعداد افرادی که بتوانند به طور ریشه ای مذهب را نقد نموده و به اندیشۀ غیر مذهبی رسیده باشند در تاریخ ما بسیار اندک است و شماحتی مارکسیستها را نمیتوانید به عنوان افراد غیر مذهبی بینگارید، زیر اگر ظاهرا غیر مذهبی به نظر میرسند تنها نه به خاطر نقد عالمانۀ دین بلکه به شکل پاک کردن صورت مسئله یعنی "خدا" است که لامذهب شده اند و این تنبلی فکری تنها به صورتی بسیار شکننده آنها را به مخالفت با دین کشانده است و شما به راحتی میتوانید این مسئله را در دادگاه "گلسرخی" ببینید که چگونه از مغز کوچکش هنوز بوی اسلام "حسین و علی" وبهشت سوسیالیسم اسلامی می آید؟! و این یک مورد استثنایی نبود و بعد از فاجعۀ ۵۷ دیدیم که مارکسیستها از اسلام مترقی صحبت میکردند و سازمان مجاهدین و طالقانی و مزخرفات خمینی را هم به عنوان سند ارائه مینمودند ریشه در آن تنبلی های ذهنی و عدم مطالعۀ دقیق اسلام و نقد بنیادی "تازینامه" به عنوان منشاء " آیین تباهی" دارد. بنابر این اسلام به عنوان یک قطب فرهنگی غالب و دست نخورده و با قدرت مالی بسیار زیاد وزنۀ بسیار سنگینی در مقابل مدرنیسم بود.
ب : ساختار اقتصادی کهنه و پوسیده ای که از طریق قانون اساسی مشروطه هم حمایت میشد در واقع یکی از عوامل مهم در عدم رشد فرهنگی بود و با لغو قوانین مبتنی با ارباب و رعیتی دیدیم که آه از نهاد همۀ اسلام خواهان و حتی ملی مذهبی ها هم بر آمد و توده ایها و ملی مذهبی ها هم آنرا با براه انداختن شایعۀ طرح آمریکایی زیر سوال بردند. که اگر به فکر ترقی و پیشرفت ایران بودند حتی اگر طرح انقلاب سفید را آمریکایی ها هم داده بودند به هیچ وجه طرح بدی نبود و نقایصی که از منظر نظر "کمال طلبی" مطرح میکردند، مانند گسیل شدن روستائیان به شهرها و زندگی کردن در حاشیه ها و "حلبی آبادها" تنها به خاطر تقسیم اراضی نبود بلکه بخش اعظم آن به خاطر تبلیغات سوء ارازل اسلامخواه نیز بود که مردم را به خاک سیاه نشاند و وامهای نقدی که از طرف بانک کشاورزی به روستائیان برای توسعۀ کشاورزی داده شد خرج رفتن به کربلا و مشهد گردید و روستاییان بدهکار را بیش از آنچه پیش بینی میشد روانۀ شهر ها نمود.اما اگر همۀ اینها را به گردن شاه بیندازیم پس باید پرسید که اینهمه دولت مرد مفتخور چکاره بودند؟ آیا تا به حال شنیده اید که یکی از همین جریانهای "مصدق چی" طرح تکمیلی برای پیشبرد اهداف انقلاب سفید و در زمان خودش ارائه کرده باشند؟ من که نشنیده ام. و تنها چیزی که بسیار شنیده ایم عربده های آزادیخواهی بوده است و مارکسیتها بالا ترین دست را در آزادیخواهی داشتند در حالی که به آزادی اعتقادی نداشتند و کعبۀ آمالشان " دیکتاتوری پرولتاریا " بود بنا براین میتوان به راستی گفت که چنان شلم شوربایی بر پا بوده است که سگ صاحبش را نمی شناخت و عدم درک سیاسی و اقتصادی چه از طرف شاه جوان و چه از طرف روشنفکران دلسوز و حماقتهای دولتمردان وقت کار را به جایی رساند که هیچکس به کمتر از سرنگونی رضایت نمیداد و هیچیک از این روشنفکران کلیشه ای هم نمیدانستند که بعد از سرنگونی چه باید بکنند و بعد از فاجعۀ ۵۷ هم دیدیم که به صورت زن صیغه ای رژیم "ارازل مقدس" در آمدند و قافیه را کاملا باختند و تنها هوادارانشان را به کشتن دادند و به طور بیشرمانه ای به این شکست استراتژیک افتخار هم میکنند و از آن به نام "تقدیم شهدا " یاد میکنند.لذا به راحتی میتوان دریافت که دست و بال سیاستمداران کارکشتۀ غربی چقدر باز بوده است و به چه راحتی میتوانسته اند جریانها را شکل دهند و همین کار را هم کردند و نباید آنرا توطئه نامید بلکه باید آنرا مبارزۀ میان "قدرتمندان فهمیده" و " ضعیفان نفهمیده" قلمداد کرد. البته مسائل بسیار زیاد دیگری هم هست که در سلسله مقاله های "نبرد کردستان" به آن پرداخته ام
پ : مسئلۀ دیگری که در پیش از سال ۵۷ مطرح بود این بود که اروپاییها و آمریکاییها میدانستند که اتحاد جماهیر شوروی در حال فروپاشی است لذا این را هم میدانستند که یکی از عوارض جانبی این فروپاشی گسیختن جمهوریهای کوچک و چه بسا مایل شدن برای پیوستن به ایران و ایجاد یک مشکل بسیار عمیق ژئوپولیتیک در منطقه شود لذا تحت لوای "کمربند سبز امنیتی" شروع به تقویت اسلامگرایی و اسلام زدگی نمودند و خمینی را از گور نجف به فرانسه بردند و نتیجه را خودتان بهتر از من میدانید که چه شد؟
وجود "دستهای پنهان" همیشه مشغلۀ فکری بسیاری از تحلیلگران سیاسی بوده است اما باید گفت که این دستهای پنهان همیشه وجود دارند ولی مسئله این است که دستهای پنهان از طریق عوامل خواسته و ناخواسته به طور غیر مستقیم و یا مستقیم استفاده میکنند و تنها عامل موفقیت آنها شرایط مساعد درون یک سرزمین است و گرنه باید دست به دخالت مستقیم بزنند.اینکه در کودتای ۲۸ مرداد سال ۱۳۳۲آمریکاییها و انگلستان دخالت داشت شکی وجود ندارد ولی مسئله این است که اگر شما به جای شاه بودید و به هر دری میزدید آوای " وا اسلاما " و " وا قانون اساسیا" بلند میشد و اینهمه در میان مردم خود تنها بودید چکار میکردید؟ این ضعف و تنهایی شما را به کدامین جهت میکشاند؟ آیا فکر میکنید که آمریکا و انگلستان اگر نمیتوانستند منافع استراتژیک خود را حفظ کنند اجازۀ یک حاکمیت ملی صد در صد را که میتوانست به هر سویی کشانده شود را میدادند؟ یا اینکه دخالت مستقیم میکردند و ایران هم میشد یک "ویتنام" و یا "افغانستان" دیگر؟ من فکر میکنم که شرایط در آن زمان بسیار سخت بوده است زیرا که روسها در کمین بودند و از هر روزنه ای برای ورود استفاده میکردند و از سوی دیگر آمریکا و انگلستان نیز به هیچ وجه اجازه نمیدادند که روسها وارد میدان ایران شوند و ایران هم در شرایطی نبود که با چند نطق آتشین "مصدق" در سازمان ملل بتوان کاری از پیش برد.من شخصا مصدق را آدم خیرخواه ولی "نفهمیده" و یک "کودن سیاسی" میدانم و این حماقت را در وجود رهروان ایشان مثل مهندس بازرگان به صراحت دیدیم که چگونه به " زن صیغه ای" شدن برای خمینی تن در داد.به نظر من در آن شرایط وابسته شدن به غرب بسیار سود آورتر از وابسته شدن به شرق بود زیرا ایران یک کشور ضعیف بود و آنچه که باید در نظر گرفته شود این است که شاه فقید از این رابطه و با توجه به توانی که داشت بیشترین بهره را برای شکوفایی ایران برد و اگر نگاهی به کشورهایی که از اتحاد جماهیر شوروی جدا شدند بیندازید خواهید فهمید که چه میگویم و نمونه گویای آن آلمان شرقی است که بعد از پیوستن به شوروی به چنان بدبختی دچار شد که هنوز هم که هنوز است نتوانسته است خود را به پای آلمان غربی برساند، چه برسد به ایران دورۀ مصدق که تقریبا یک بیغوله ای اندکی بهتر از افغانستان بود و همینقدر بهتر از افغانستان بودنش را هم مدیون رضا شاه بزرگ بود. شاید اکنون بعضی از " شعار مذهبان تهی مغز " فریاد بزنند که : آهای تو هم طرفدار کودتای CIA هستی،باید بگویم که نه خیر من طرفدارش نیستم بلکه سخن من به این سادگی است که مثلا شما آه در بساط ندارید که با ناله سودا کنید لذا یا باید دزدی کنید و یا از کسی قرض بگیرید و پرداختن قرض را هم تقبل کنید و یا اینکه خودتان را بکشید. شاه راه دوم را انتخاب کرد.
مسئلۀ دیگر این است که مصدق آنچنان آش دهن سوزی نبود و همچون سایر مسلمانها بوی بهشت را در "کون" آخوندها جستجو میکرد و اگر دولت تشکیل میداد لیاقت نگهداشتن آنرا حتی برای یک هفته هم نداشت و در عرض چند روز ستونهای دولتش مانند نماز مسلمانها با یک "گوز" باطل میشد و کار می افتاد دست لجنهایی مثل "کاشانی"ها و "طیّب"ها و در واقع ما در سال ۱۳۳۲ میبایست شاهد "حکومت اسلامی" میشدیم که کمترین نتیجه اش بستن مدارس و دانشگاهها و بازگشت به دوران قاجار بود و هیچیک از این آقایان "چریکهای فدایی" و "مجاهدین خلق" و «راه کارگر» و ...هم وجود نمی داشتند زیراآن شرایط اقتصادی و اجتماغی و تحصیلات دانشگاهی برای عموم هم وجود نمیداشت که از درونش " دهاتی روشنفکرهای کودنی" از قبیل "صمد بهرنگی" و یا " اشرف دهقانی" بیرون بیاید و شاید اکنون خانم اشرف دهقانی زنی بود که داخل یک گونی "چادر و چاقچور" به عنوان زن چهارم فلان حاج آقا همچنان در "کوچۀ قناری" در تبریز زندگی میکرد و روزی ۱۷ رکعت نمازش را هم با جان و دل میخواند، و " صمد بهرنگی" هم شاید پشت الاغ هندوانه و خربزه میفروخت تا نانی به خانه برد. تنها اشتباه شاه در این بود که بعد از پایان بخشیدن به عربده کشیهای ۱۵ خرداد میبایست خمینی گجستک وتمامی همفکرانش را به بهشت میفرستاد تا با "قلمانها" حال کنند و در را به روی روشنفکران میهن پرستی همچون زنده یاد "کسروی" باز میگذاشت تا پنبۀ اسلام را بزنند و از سوی دیگر آرام آرام ستون فقرات اقتصادی سیستم آخوندی را می شکست ( از قبیل جمع آوری خمس و ذکات و اوقاف و جمع آوری نذورات گور «رضای تازی» در خراسان) و از سوی دیگر دولتمردانی را که اندازهٔ الاغ هم نمیفهمیدند به کار میکشید تا عارضهٔ جانبی « اصلاحات ارضی» را که « آزاد شدن نیروی کار» بود با ایجاد کارگاهها و کارخانه ها و مشاغل دیگر روستاپیان گسیل شده به شهرها را وارد زندگی اقتصادی و فرهنگی «شهری» مینمود. به هر حال هر چه که رفت نه به خاطر داشتن "قدرت" بلکه به خاطر "ضعف" عمومی تمامی ارکان اجتماعی و فرهنگی و اقتصادی و سیاسی کشور بود.
بعد از وقوع فاجعهٔ ۵۷ و بعد از ۳۱ سال عربده های " استقلال" میبینیم که سنگ روی سنگ بنا نمیشود. آنهایی که گلویشان از فریاد « ملی شدن صنعت نفت به دست مصدق » پاره شده است بیایند و نشان دهند که هنوز هم که هنوز است کجای این صنعت نفت «ملی» شده است؟ و این چگونه ملی شدنیست که برای وارد کردن قطعات یدکی ماشین آلات استخراج آن باید صدها شرکت صوری درست کرد و آنها را به صورت دزدی و قاچاق با بهایی بسیار گران وارد کشور نمود ؛ تا چند صباحی امورات این صنعت « ملی » بگذرد؟ آنهایی که بدون پرداختن به مطالعهٔ تاریخ سرزمین خود و تنها با احساسات واهی ضد امپریالیستی و ضد صهیونیستی وارد معادلات پیچیده و خانمان سوز وقایع سال ۵۷ شدند وحالا ضد صهیونیست بودن را دوست ندارند واز امپریالیستها هم میخواهند که به دادشان برسند و بیایند و سرزمینشان را بمباران کنند و یا در بهترین حالت چشم به نتایج « تحریمها » دوخته اند؛ بهتر است به جای شعارهای توخالی و بی اساس، به جای خواندن کتابهای « مصدق نامه » و مارکس و لنین و اندیشمندان دموکراسی و لیبرالیسم در غرب و نوشتن مقاله های فلسفی در رابطه با دموکراسی و مردمسالاری، اندکی تاریخ ایران را در دورۀ "قاجار" و دورۀ پادشاهان "پدر و پسر" و ساختار اقتصادی و اجتماعی و سیاسی و فرهنگی و ساختار گروههای « نخبگان دولتی و روشنفکران کلیشه ای » که همگی فرزندان خانها و فلان الدوله ها و بهمان السلطنه ها بودندا را مطالعه بفرمایند تا برسیم به نقطه ای که « مصدق نامه » را کنار بگذاریم و به فکر فردا باشیم.
به هر حال منتظر نظرات انتقادی شما هستم.
با سپاس

کژدم

۱۳۸۹ بهمن ۱۶, شنبه

نگاهی به تحولات « مصر »

جنبش اصلاحات در مصر و پی آمدهای آن :

من کاری به کار تحلیلگران « دایی جان ناپلئونی » ندارم که هر اتفاقی در هر کجای جهان بیفتد بگویند کار کار «روسهاست» و یا کار کار «انگلیسهاست» زیرا دخالت نیروهای بیگانه و تلاش آنها برای تاثیر گذاری بر روند سیاسی اجتماعی و اقتصادی کشورها یک امر مستمر و دائمی است و مختص یک کشور خاص هم نمیباشد. این عده از تحلیلگران در رابطه با جنبش « اصلاحات » در مصرمتاسفانه به خاطر وجود « اخوان المسلمین » به عنوان یک سازمان سیاسی- مذهبیُ دچار این توهم شده اند که آقای «اوباما» همانند خلف خود « جیمی کارتر » در تدارک یک انقلاب اسلامی دیگر است و چون تمامی رهبران کشورهای مؤثر اروپایی نیز از این جنبش حمایت میکنند دیگر قضیه حتمی است و با تکیه به این نوع شباهتهای ظاهری با آنچه در فاجعهٔ ۵۷ روی داد؛ دیگر کار این نوع از تحلیلگران تمام است و برای نمونه آقای « بهرام مشیری » که در برنامه های تلویزیونی اش یک خط در میان از بر روی کار بودن دائمی افرادی چون «حسنی مبارک» و «خانواده اسد» انتقاد میکرد اکنون اندکی « نوطوقش» کور شده است و منتظر باد است که از کدامین سوی بوزد تا بتواند باز هم با صدای رسایش بگوید : « بله...هموطن.... دیدید که چگونه مردم مصر توانستند با یک حرکت سیاسی سازمانیافته و پی گیر.... دیکتاتوری خانواده مبارک را..... الی آخر.... »
اما قضیه این است که این داستان با ماجرای فاجعهٔ ۵۷ فرقهای بسیاری دارد. اگر در سالهای قبل از ۵۷ کشورهای اروپایی و آمریکا مسٔلهٔ « جنگ سرد » و بازنگری و طراحی استراتژیهای نوین منطقه ای شان برای کاستن عواقب« فروپاشی پیشبینی شده ٔ شوروی » را مدّ نظر داشتند؛ اکنون مشغلهٔ فکری آنها طرح « خاورمیانهٔ بزرگ » است و این امر ممکن نخواهد بود مگر آنکه حکومتهای خودکامه ای نظیر رژیمهای عربی و رژیم « اوباشان مقدس » ایران به شکلی از اشکال دچار تغییراتی شوند. و از سوی دیگر رژیم حاکم بر اسراییل نیز که در چهار چوب مرزهای خود یک حکومت دموکراتیک ؛ اما در در روابط خویش با همسایگانش بسیار رادیکال عمل مینماید؛ هم امنیت بیشتری احساس کند و هم اینکه « خساست در روابط خارجی با همسایگانش » را بکاهد و در نتیجه از انزوای سیاسی در منطقه بیرون آید. بنا بر این من هیچ دلیلی بر حمایت کشورهای موثّر اروپایی و آمریکا؛ در جهت حمایت از بوجود آمدن حکومتهای مبتنی بر « اسلام رادیکال » را نمیبینم و طبیعتا آغاز حرکتهای مردمی در تونس و مصر نیز خلق الساعه نبوده است و حضور آقای البرادعی در مصر و گفتگوهای تنگاتنگی که با حزب « اخوان المسلمین » و سایر نیروهای اپوزیسیون مصر داشته است نیز نشان از برنامه ریزیهایی جدید برای ایجاد « اصلاحات » با تاریخچهٔ حد اقل ۶ یا ۷ ماهه دارد. با تمامی این اوصاف ما هنوز با نوعی از دخالت کشورهای غربی در روند این جریانات روبرو هستیم؛ اما این بدان معنی نیست که آنها همه کاره هستند بلکه نشانگر این است که حرکتهای جاری در منطقه؛ به خاطر هماهنگی با استراتژی منطقه ای کشورهای غربی آنان را به چنین تکاپوی مصرّانه ای واداشته است و اگر اصرار این کشور ها و بخصوص آمریکا را میبینیم که با جملات « دیپلماتیک تهاجمی» از نوع « حسنی مبارک باید همین الآن برود » ادا میشود نشان از دو مسٔله دارد :
۱- کشورهای غربی و علی الخصوص آمریکا از این وحشت دارند که با طولانی شدن روند اصلاحات ؛ کیفیت خواسته های مبارزان تغییر نماید و رادیکال تر شود و استراتژی « خاورمیانهٔ بزرگ » را به خطر بیندازد.
۲- از سوی دیگر دولت دموکرات آقای « اوباما » برای تغییر نظر مردم آمریکا که از ایشان روی گردان شده اند به یک « پیروزی چشمگیر» نیاز دارد و این پیروزی را به شکلی آسانتر در خاورمیانه و به صورتی سخت تر در افغانستان جستجو میکند.
برای مردم ایران جای سوال است که چرا در طول زمان چند ماههٔ اعتراضات مردم ایران در سال ۱۳۸۸ از اینگونه جملات تهاجمی نظیر « خامنه ای باید الآن برود » از دهان هیچیک از دولتهای طرفدار دموکراسی اروپا و آمریکا شنیده نشد؟ مگر این « اوباما » همان « اوباما» ی یکسال و نیم پیش نیست؟ از نظر من این امر نشانگر خوابهای دیگری است که برای ایران میبینند و هنوز وقت تعبیر شدنش فرا نرسیده است.
برای ایجاد تغییرات در تعبیر خواب کشورهای غربی ؛ مردم ایران باید هرچه سریعتر دست بکار شده و اجازه ندهند که آن چیزی نسیبشان شود که کشورهای غربی میخواهند و در حال برنامه ریزی اش هستند. و باز از نظر شخص من تنها راهی که میتواند تعبیر خوابهای کشورهای غربی را به شدت به چالش بکشد؛ احیای « نظام پادشاهی بر اساس آیین ریشه ای » ( و نه حکومت سلطنتی ) میباشد تا مردم ایران با باز گشت به هویت نیاکانی خویش بتوانند نقش بسیار مهمی را در بازیهای سیاسی و اقتصادی خاورمیانه و آسیای مرکزی و قفقاز و در نتیجه « بازیهای کلان جهانی » به عهده بگیرند. در صورت به دست آوردن درک عمیق سیاسی در خواهید یافت که این مسٔله مهمترین چالش پیش روی ایرانیان به عنوان بنیانگذاران نخستین تمدنهای بشری از یک سوی و کشورهای غربی از سوی دیگر است و هر گونه احمال و سستی امروز ما؛ پلّه ای برای پیروزی غرب خواهد بود و ما باید تنها نقش شخصیتهای بازیگر رویاهای آنان باشیم. ایران اکنون در یک نقطهٔ عطف تاریخی قرار دارد و شناخت و یا عدم شناخت صحیح از این نقطهٔ عطف؛ سرنوشت ایران را در آینده ای نه چندان دور رقم خواهد زد.

اثرات قریب به یقین تحولات مصر بر « رژیم اوباشان مقدس » :

۱- روابط حزب « اخوان المسلمین » با جمهوری « اوباشان اسلامی» به تیرگی خواهد گرایید و سرد تر خواهد شد. و دلیل این امر هم بسیار ساده است؛ زیرا روابط خارجی یک حزب سیاسی به عنوان « اپوزیسیون » با روابط خارجی یک « حزب شریک قدرت » بسیار متفاوت است. اگر حزب اخوان المسلمین تا کنون در رابطه با سرکوب « اهل تسنن » ایران از سوی حکومت « شیعی » دندان روی جگر گذاشته بود؛ بعد از این به طور آشکار به صف منتقدین خواهد پیوست.
۲- روابط گروه « حماس » نیز با ایران و حزب الله لبنان دستخوش تغییر خواهد شد و ارازل حاکم بر ایران یکی از عروسکهای خیمه شب بازی خویش را از دست خواهد داد. گروه حماس که شاخه ای از اخوان المسلمین است بعد از این میتواند به جای وابستگی به کمکهای مالی حکومت « شیعیان »؛ از برادران مصری خود سود برد.
۳- حزب اخوان المسلمین هر گز کشتار ۲۵۰۰۰ تن از هواداران خود در سوریه را که توسط « حافظ اسد » در تاریخ ۲ فوریه ۱۹۸۲ از طریق بمباران شهر «حمات» انجام گرفت؛ فراموش نکرده است. لذا تیرگی و سردی روابط گروه « حماس » با خانوادهٔ اسد نیز امری قابل پیش بینی است.
۴- کشور سوریه که اکثریت بزرگ جمعیت آنرا اهل تسنن تشکیل میدهند ( ۷۵ در صد ) و رقم قابل توجه هواداران حزب اخوان المسلمین میتواند در آیندهٔ نزدیک خانوادهٔ منفور « اسد » را به چالش بکشد و اگر این چالش به سقوط خانوادهٔ « اسد» بینجامد؛ استراتژی « هلال شیعی» « اوباشان حاکم بر ایران » با خطر جدی رو برو خواهد گردید؛ و مطمئن هستم که از هم اکنون « اتاقهای فکر » اوباشان مقدس ایران و خانوادهٔ اسد دچار بیخوابی شده اند و در تلاش شبانه روزی به سرمی برند تا پس لرزه های این جنبش را تا حد ممکن خنثی ساخته و محدود نمایند.
۵- اگر پس لرزه های « شریک شدن اخوان المسلمین در قدرت » بتواند حکومت خانوادهٔ « اسد » را بلرزاند؛ حزب الله لبنان را باید به عنوان اولین قربانی این پس لرزه ها به شمار آورد.

کژدم

۱۳۸۹ بهمن ۱۵, جمعه

در بارهٔ مبارزات سیاسی

مبارزهٔ سیاسی و « نخود سیاه »

در تعریف «خواستهای سیاسی» باید گفت که این نوع خواستها «تثبیت و یا تغییر» کلان ترین قوانین حاکم بر یک کشور یعنی «قانون اساسی» را تعقیب میکنند. لذا زمانی که از مبارزات سیاسی صحبت میکنیم در واقع از مبارزه برای «تغییرات کلان» در قوانین «کلان موجود و حاکم» بر تارو پود نظام اجتماعی و اقتصادی و حقوقی و مدنی سخن میرانیم. لذا هر پیشنهادی و هر شعاری که از طرف هر گروه ویا حزبی مطرح میشود باید با در نظر گرفتن این دیدگاه که «آیا این نظر میتواند به تغییرات کلان مورد نظر بینجامد یا نه؟» مورد بررسی عمیق قرار گیرد و گرنه پذیرفتن یک نظر و سینه زدن در زیر علم آن میتواند به بیراهه های زیانباری بینجامد که خارج شدن از آنها بهای گزافی را میطلبد.
در مبارزات سیاسی بین احزاب که در چهارچوب قوانین حاکم بر یک کشور انجام میشود، باز هم داستان از همین قرار است. این احزاب که نمایندۀ گروههای مختلف اقتصادی (که دارای وابستگیها و تنیدگی منافع هستند) میباشند و بنا بر قوانین جاری جایگاه آنها مشخص است، برای گسترش و یا حد اقل برای حفظ منافع اکنونی خود مبارزه میکنند و اگر این نوع از مبارزات را هم مبارزات سیاسی میخوانیم از این دیدگاه است که این احزاب یا برای حفظ و یا تغییر قوانین «نسبتا کلان» پا به میدان میگذارند. لذا هر مبارزهای را نمیتوان مبارزۀ سیاسی نامید حتی اگر به خشن ترین اشکال در جریان باشد.
حال با این تعریف میتوان فهمید که احزاب سیاسی که در چهارچوب قوانین یک کشور فعالیت میکنند به خاطر اینکه منافع آنها در چهارچوبی مشترک به نام «قانون اساسی» و به تبع آن در قوانین حقوقی و مدنی تعریف شده است علیرغم مبارزات علیه یکدیگر خطوط قرمزی دارند که از آن نه تنها عبور نمیکنند بلکه حامی و پشتیبان آن هستند. حال اگر نیروی سومی وارد داستان شود و بخواهد که همۀ بازی را به هم بریزد باید در برابر نیروهای دیگر قرار گیرد، و نمیتواند از سوی رقیبان انتظار ترحم داشته باشد زیرا که خود نیز به طور بیرحمانه ای وارد مبارزه شده و در پی شکستن چهار چوبی است که موجودیت سایر احزاب و یا کل حکومت بر اساس آن تعریف شده است و طبیعتا از چنین مهمان خطرناکی به عنوان یک گروه «شورشی» یا «هرج و مرج طلب» و نامهای دیگری در این ردیف نام برده خواهد شد.
در یک مبارزۀ سیاسی استخوان دار و واقعی باید یک همآهنگی کامل در خواسته های سیاسی وجود داشته باشد، زیرا در صورت «خلاء هماهنگی» در خواسته ها هیچ نقطۀ شفافی به چشم نخواهد خورد و مانند گونی «خنزر پنزر» فروشها وسایل متعددی را میتوان در آن یافت که نه بر اساس یک طرح قبلی بلکه بر اساس وقایع اتفاقیه در آن گونی جای گرفته اند. لذا با مطالعۀ دقیق و مقایسۀ مطالبات احزاب بر اساس «منطق نظری» و «منطق عملی» میتوان دریافت که آیا آن حزب یک حزب سیاسی است؟ یا مجموعهای از شارلاتانها ست؟ و یا یک حزب «شبه سیاسی» و ناپخته است.
برای روشن شدن قضیه یک مثال واقعی میزنم: به عنوان مثال حرفها و وعده های انتخاباتی «خاتمی» را در نظر بگیرید:
۱- این شخص به ولایت فقیه اعتقاد دارد.
۲- این شخص به دموکراسی اعتقادی ندارد. (اینجا)
۳- این شخص به حقوق مدنی اسلامی معتقد است.

بنابر این علت نامیدن این شخص به عنوان «اصلاح طلب» در کجا نهفته است؟ با اینکه به وضوح میتوان یک «هماهنگی مبتنی بر شیعۀ ولایت فقیهی» را در گفتمانهای صریح ایشان به وضوح دید و به طور روشن فهمید که این شخص برای حفظ نظام «ولایت فقیهی» فریاد میزند، باید پرسید که چه عامل و یا عواملی او را به عنوان یک «اصلاح طلب» معرفی میکنند؟ آیا در این سه موردی که بر اساس حرفهای جدی ایشان (نه بر اساس وعده های بی سر و ته و تعارفات شخص نامبرده) میتوان نشانی از «حق تسلط مردم بر تعیین سرنوشت خویش» را یافت؟ نتیجۀ بررسی چه بر اساس «منطق نظزی» و یا «منطق عملی» نشان میدهد که این شخص و تبلیغاتچی هایش همگی «شارلاتان»هایی هستند که قصدشان تنها بازی با کلمات و هدفشان از این بازی تنها «فریب مردم» برای به انحراف کشاندن جنبش آزادیخواهی است و چون دارای شناسنامۀ ایرانی هستند کمترین جرمی که به خاطر انجامش میتوانند به محاکمه کشیده شوند «خیانت» است. حال اگر این حساب «دو دو تا چهارتا» را در شانزده سال پیش انجام میدادیم، به جای شادمان شدن از سر «حماقت سیاسی» و رفتن به پای صندقهای رای برای «نه» گفتن به رژیم اسلامی، مردم میتوانستند در خیابانها و با برچیدن بساط دروغ و نیرنگ، یک «نه» واقعی به رژیم «اوباشان اسلام» بدهند. حال شاید کلاشان سیاسی بگویند که: «آنزمان وقتش نبود و بسیار زود بود» اما با گذشت دوازده سال از آن زمان باز هم همین کلاشان، مردم را به بازی دیگری کشاندند که در آن تنها نام کاندیداها عوض شده بود ولی همگی شان ریشه در یک لجنزار (اسلام) داشتند و چون مردم به خاطر شوکه شدن از نتیجۀ بازی، عکس العمل نشان دادند و به خیابانها ریختند، دار ودستۀ شارلاتانها با براه انداختن تبلیغاتی هماهنگ و دروغین «بر علیه خشونت» دست مردم را برای سرنگونی رژیم بستند و دست «اوباشان مقدس» را برای تجاوز و شکنجه و سرکوب وحشیانه باز گذاشتند و سپس به سوراخهای خود خزیدند و سال را به نام «سال صبر» برای «هیچ» مزین نمودند. اگرهمین شیوۀ تجزیه و تحلیل را در رابطه با آقای «شاهزاده رضا پهلوی» و یا «چریکهای فدایی خلق» که «کتابفروشی مسلحانۀ اینترنتی» (اینجا) باز کرده اند و یا «حزب دموکرات کردستان ایران» نیز بکار ببرید به نتایج بسیار مشابهی دست خواهید یافت. مسئلۀ غم انگیزتر اینکه هیچکس نمیخواهد به این مسئله بیندیشد که چگونه است که مردم به کرّات از همان سوراخ و بوسیلۀ همان افعی گزیده میشوند؟ زیرا اندیشیدن به این مسئله به یک نتیجه مشخص و منطقی خواهد رسید و آن «عدم وجود جریان استخوان دار سیاسی» میباشد. آیا کسی را میشناسید که به سادگی به این امر معترف شود؟ اگر نمیشناسید باید خودتان آستینها را بالا بزنید و مطالعه کنید و به طراحی منطقی خواستهای سیاسی خود در چهار چوب پیشنهاد یک «قانون اساسی» منسجم و هماهنگ دست یازید تا با پشت سر گذاشتن مرحلۀ «ناپختگی و حماقت سیاسی»، تازه به «نقطۀ» آغاز یک حرکت سیاسی واقعی برسید. و گرنه خانه از پای بست ویران است و همچنان ویرانتر خواهد شد.

تعریف درست یک حزب سیاسی:

یک حزب سیاسی باید سه مشخصۀ روشن و واضح داشته باشد:

۱- داشتن مرامنامۀ صریح و روشن که به دور از کلّی گوییهای بی محتوایی از قبیل «عدالت اجتماعی» یا «دموکراسی» و امثالهم باشد و بنیانگزاران حزب و یا کنگره های حزبی باید تمامی اهداف سیاسی خود و شیوه های اجرایی و عملی آن اهداف (بعد از رسیدن به قدرت) را به صورتی شفاف با ذکر جزئیات تدوین نماید و گرنه «توبرۀ» مرامنامه های احزاب پر از «کلّی گوییهای» بی سر وته است. این مرامنامه باید در حد یک «قانون اساسی» دقیق و با ذکر جزئیات باشد.
۲- داشتن استراتژی کلان مبارزاتی (هدف + هماهنگی منابع گوناگون برای رسیدن به هدف + راههای رسیدن) و برنامه های کوتاه مدت و طراحی تاکتیکهای مبارزاتی از ضروریات وجودی یک حزب میباشد. اگر حزبی به روز مرّه گی دچار شود در واقع به سراشیبی عدم توانایی در پاسخگویی به ضرورتهای استراتژیک میغلطد و مرگ خود و مبارزه را امضاء میکند.
۳- داشتن اساسنامۀ روشن با ذکر جزئیات قانونمندیهای حاکم بر تشکیلات حزبی با ذکر وظایف و حقوق اعضاء و حقوق و وظایف فراکسیونهای حزبی و تعریف بخشهای مختلف حزبی و حوزۀ وظایف و حقوق آنها، تعریف برنامه های درون حزبی از قبیل تشکیل کنگره های حزب و شیوۀ انتخابات درون حزبی و انتخاب رهبری حزب و دهها مسایل سازمانی دیگر که باید در انطباق و هماهنگی کامل با استراتژی مبارزاتی و عملیاتی حزب باشد.
آیا چنین حزبی را سراغ دارید؟ آیا به مطالعۀ مشخصه های شمرده شده در بالا دررابطه با یک حزب مشخص و یا احزاب پرداخته اید؟ یا اینکه این مسائل را بسیار خسته کننده و غیر الزامی میدانید؟ آیا معنی و مفهوم حزب سیاسی این است که چند نفر دور هم جمع میشوند و سپس مردم هم برایشان کف میزنند و هورا میکشند و میگویند بفرمایید؟ اگر اینطور است پس چرا اکثریت مردم ایران در حین نفرت از دار و دستۀ احمدی نژاد و «خامنه ای لجن تبار» به کروبی و موسوی هم روی خوش نشان ندادند؟ و بسیاری از آنهایی هم که روی خوش نشان دادند از کردۀ خود پشیمان هستند؟ (البته نفرت مردم از رژیم اسلامی را به حساب هواداری از موسوی نگذارید).
برای تبدیل شدن به یک « مبارز حرفه ای » سیاسی، مطالعۀ تمامی این موضوعات ظاهرا خسته کننده ضروری است و گرنه باید مثل گلّه های گاو و گوسفند به دنبال چوپانها راه افتاد و گفت «انشاءالله ایندفعه به خیر است».
باور کنید که دشمنان سوگندخوردۀ این مرز و بوم (ارازل و اوباش اسلام) دهها «اتاق فکر» دارند و تمامی این مسائل خسته کننده را نه یکبار بلکه به دفعات مطالعه میکنند و تمامی ریز و بم آنها را میسنجند و به «طراحی استراتژی عملیاتی کلان» برعلیه نیروهای مبارز در سطوح مختلف تبلیغاتی (داخلی وبین المللی)، دیپلماتیک؛ استفاده از اختلافات درونی گروههای سیاسی و..... برای مقابله با مبارزات میپردازند و همه اینها در نتیجهٔ تلاشهای شبانه روزی دشمنان ایران و مطالعات وسیع آنها انجام میگیرد و در واقع آن چیزی را انجام میدهند که باید یک حزب سیاسی استخواندار انجام دهد. در واقع عدم وجود احزاب و گروههای «سیاسی استخوان دار» در صف نیروهای مبارز؛ منجر به پوچی و بیهودگی تمامی مبارزات شده و آن را از درون میخشکاند و مطمئن باشید که رژیم «رجاله ها» احزاب «هردمبیلی» را بیشتر از نیروهای سرکوبشان دوست میدارند زیرا بدون پرداخت هزینه؛ کارهایی را بر علیه مبارزه و اهداف آن انجام میدهند که رژیم به تنهایی از انجام آنها عاجز است.

مبارزات « نخود سیاهی » :

اینگونه مبارزات که به طور عمده از سوی گروههای «شبه سیاسی» و «عوامل نفوذی رژیم» براه انداخته میشود که در نگاه اول «مبارزه» به حساب میآیند اما در واقع یک «گرداب» هستند تا نیروهای مبارز را در کوچه پس کوچه ها سرگردان نمایند.
زمانی که همهٔ خواسته های مبارزان راه آزادی تنها از مسیر سرنگونی رژیم میگذرد؛ مطرح کردن آن خواسته ها بدون تلاش برای سرنگونی کاری عبث خواهد بود و مبارزین را در گرداب مسایلی از قبیل امضای «پتیشن»ها؛ فعالیتهای حقوق بشری و امثالهم گیر خواهد انداخت که به کلامی دیگر میتوان آنرا رفتن به طرف «آدرس غلط» و به بیانی دیگر «رفتن به دنبال نخود سیاه» نامید.
برای توضیح بیشتر چند مثال میزنم:

۱- کمپین برای رفراندوم: این رفراندوم که نه سرش پیداست و نه تهش معلوم است فقط با یک تردستی مطرح میشود و طراحان آن میگویند که «هر کسی یک رای دارد و میتواند آزادانه آنرا در صندوق بیندازد و سرنوشت خویش را تعیین نماید »
درحالی که در رابطه با رفراندوم چندین مسٔله را باید در نظر گرفت که از این قرارند:
الف – در چه نوع حکومتی میخواهید رفراندوم بکنید؟ آیا از رژیم «اوباشان مقدَس» انتظار برپایی رفراندوم دارید؟ و یا آنرا برای بعد از سرنگونی مطرح میسازید؟ اگر شقَ اول را در نظر دارید باید بدانید که «ول معطّلید» و اگر شقّ دوم را در نظر دارید باید اهداف و استراتژی مبارزاتیتان را به طور واضح بیان کنید.
ب – طراحان بازی سیاسی رفراندوم باید بگویند که در رفراندوم مورد نظرشان از مردم چه انتظاری دارند؟ مردم باید بین چه موارد پیشنهادی دست به انتخاب بزنند؟ آیا منظورتان ردیف کردن چند جملهٔ بی محتوا است که مردم از میان آنها یکی را انتخاب کنند و سپس همگی به خانه هایشان بروند و منتظر بمانند که طراحان چه محتوایی را میخواهند در درون آن «جملهٔ بی محتوا» بریزند؟ اگر این طراحان در طی این ۳۱ سال هنوز نتوانسته اند اهداف کلان سیاسی و اقتصادی و مدنی شان را تدوین کنند یا «دروغ» میگویند و یا «احمق» هستند. حال مردم باید دنبال «دروغگوها و شارلاتانها» راه بیفتند و یا از «احمقها» پیروی کنند؟ کدام یک؟

۲- اتلاف وقت برای کمپین هایی از قبیل مسئلهٔ «سکینهٔ آشتیانی» و دهها نوع از آن و براه انداختن داد و قال فراوان و اجازه دادن به رژیم تا در رابطه با آن بازی پر دامنه ای را شروع کند و فعّالان سیاسی را در شرایط «اعدام میشود و اعدام نمیشود» گیر بیندازند و مصاحبه های تلویزیونی به راه بیندازند و چنان قضیّه را کش و قوس دهند که همه چیز لوث بشود.

تمامی اینگونه حرکات نه تنها مبارزهٔ سیاسی خوانده نمیشود؛ بلکه کاملا در جهت اتلاف وقت و زمان دادن به رژیم برای سازماندهی بهتر و چپاول بیشتر طراحی شده اند و آنهایی که فریب اینگونه شعارها را میخورند باید بدانند که به دنبال «نخود سیاه» میروند.

کژدم

۱۳۸۹ بهمن ۱۴, پنجشنبه

در رابطه با اتهامات به "گردیه بانو" زهرا بهرامی

"گردیه بانو" زهرا بهرامی در روزهای جنبش اعتراضی با اکثر رسانه های دیداری و شنیداری تماس میگرفت و بی پرده اخبار را به صورت عیان بیان میکرد و این کار او موجب خشم نیروهای سرکوب اسلامی شده بود.
روز دوشنبه شب تلویزیون هلند به یکباره برای از تنگنا در آوردن رژیم اسلامی از یک مورد محکومیت زهرا بهرامی در سال ۲۰۰۳ به جرم حمل مواد مخدر به هلند یاد میکند. در این گزارش که روزنامه های رژیم و رادیو فردا از آن نقل میکند گفته میشود که وی در ارتباط با قچاق "شانزده کیلوگرم کوکائین" که رقمی بسیار بزرگ است و در حد رقمهای "سندیکاهای گانگستری و تبهکاران حرفه ای" میباشد به ۳ سال زندان محکوم میشود که فقط یک سال آن به صورت مشروط بوده است ( مقدار مواد مخدر و ادعایی و میزان محکومیت بسیار مشکوک است). اما گذشته از مشکوک بودن این "رپرتاژ" این بدان معنی است که بانو زهرا بهرامی از سال ۲۰۰۳ دست کم ۲ سال در زندان بوده است.

بر اساس اطلاعات موجود در مورد بانو زهرا بهرامی حد اقل از سال ۲۰۰۴ تا ۲۰۰۶ به صورت فعال با تلویزیون "یور-تی-وی" که برنامه های انجمن پادشاهی ایران در آن پخش میشد به شیوه ای که در (فایل صوتی) مشاهده میکنید فعالیت میکرده است. لابد خبرنگار تلویزون هلند معتقد است که این گفتگوهای تلفنی از زندان هلند انجام میشده است؟ آیا زندانهای هلند همه به دیشهای ماهواره ای (آن هم در سال ۲۰۰۳) مجهز است و هر زندانی (آن هم از نوع قاچاقچی مواد مخدر آن) به اندازه کافی وقت آسایش و امکانات ماهوارهای دارد که پای صحبتهای دکتر فولادوند بنشیند و در ضمن گوشی تلفن را بردارد و در برنامه های نقد و بررسی شرکت کند.
لازم به یادآوری است که کشور هلند در کنار جمهوری فدرال آلمان دومین پایگاه سیاسی و اقتصادی رژیم اسلامی در اروپا میباشد. اکثر بیرحمیها و تجاوزات جنسی به پناهندگان ایرانی در اردوگاههای این کشور انجام گرفته است و همآنگونه که دختر بانو زهرا بهرامی گفته است: «رژیم فکر میکند که او بی کس است و در مورد او هر تهمتی را میتواند بزند».

پاینده ایران، برقرارآئین ریشه ای وکوبنده تندر

۱۳۸۹ بهمن ۱۰, یکشنبه

گردیه بانو ( زهرا بهرامی) به یاران خویش پیوست



گردیه بانو ( زهرا بهرامی ) به یاران دلاورش "بردیا" و "آرش" پیوست

یادش گرامی ، راهش پر رهرو و روانش شاد باد

دژخیمان اسلام در آینده ای نه چندان دور پاسخی در خور خواهند گرفت

پاینده ایران، برقرارباد آیین ریشه ای، کوبنده تندر

۱۳۸۹ بهمن ۹, شنبه

شدت گرفتن تحریمها

در بارۀ تحریمها

چندی پیش با یکی از جمهوریخواهان ایران دوست ؟؟!! صحبتی داشتیم و سایۀ نا امیدی و یاس را در سخنانش میدیدم. ایشان میگفتند که دیگر نه اخبار گوش میکنند و نه به خواندن مطالب وبسایتهای خبری - تحلیلی – سیاسی علاقه ای دارند و جوهر کلامش این بود که " آدم را سرد و گرم میکنند"، " یک روز طوری مینویسند که فکر میکنی دیگر کار تمام است و روز بعد چنان آب پاکی روی دستت میریزند و دلسردت میکنند که تا چند روز از همه چیز بیزار میشوی". مطمئن هستم که این دوست تنها فردی نیست که از بیماری صبر و انتظار و امیدهای واهی که در اثر بی اطلاعی از مکانیسم "واقعی" و نه "ادعایی" عملکرد "تحریمها" و "تهدیدها"، بوجود آمده و بدان دل بسته اند، اما در آخر کار آنچه به دست خواهند آورد " بیماری تب و لرز و سرد و گرم شدن" است.

مکانیسم تدوین و عملکرد تحریمها :

1- جمع آوری اطلاعات به روز شده در رابطه با نقاط گرهگاهی اقتصادی ایران که میتواند از مواد اولیۀ تولید تا مراکز تولید صنعتی و یا قطعات یدکی و ماشین آلات ... ترابری و مسائل مربوط به آن از قبیل بیمه و شرکتهای حمل و نقل و .... صادرات کالاها و مقصد نهایی ... مسایل مالی و بانکی که در خدمت تمامی چرخه های گوناگون اقتصادی نقش دارند... و صدها مسئله دیگر.
2- جمع آوری اطلاعات و دسته بندی آنها در رابطه با اینکه در صورت تحریمها کدام گروههای مالی و یا خدماتی و یا صنعتی "کشور تحریم کننده" آسیب خواهند دید و نقش این آسیبها در رابطه با کم شدن مالیات و افزایش بیکاری، تاثیرات کوتاه و یا دراز مدت تحریمها در چرخۀ اقتصاد کشور "تحریم کننده" چه خواهد بود.
3- بر رسی این امر که در صورت اجرای تحریمها چه گروههای اقتصادی از کشورهای دیگر برای پر کردن خلاء سوء استفاده خواهند کرد و مطالعۀ راهکارهای اجرایی برای خنثی ساختن آنها.
4- طراحی استراتژی و تاکتیکهای اجرایی کار.
5- دخالت لابیهای گروههای مالی و خدماتی و صنعتی که منافعی دارند و یا میتوانند داشته باشند، برای تلطیف نظریه های تحریم.
6- تمامی نتایج بدست آمده به صورت لایحه و یا لوایح به مراکز قانونگزاری فرستاده میشود و باید از مسیر نبردهای جناحهای احزاب گوناگون و فراکسیونهای حزبی که هرکدام نقش "لابی" گروههای تولیدی و مالی و خدماتی را بازی میکنند عبور کند.
البته این تنها بخشی از مکانیسم است و نخواستم که زیاد طول و تفصیل دهم ولی شما میتوانید بقیّۀ مسایل را خودتان حدث بزنید. بنابر این مسئلۀ تحریم ها مانند تحریم کردن بقّال سر کوچه نیست و از دالانهای ملّی هر کشور و سپس از دالانهای بین المللی میگذرد. برای همین هم است که تمامی موارد تحریم یک چهارچوب قانونی وعملی پیدا میکند. به عنوان مثال، مثلا گفته میشود که هر شرکتی که سالانه بیش از بیست میلیون دلار در صنعت نفت ایران سرمایه گزاری کند شامل لیستی از تحریمها میگردد. پس میبینیم که آنچه در روزنامه ها و یا رادیوها به صورت آتشین در بارۀ تحریمهای "گسترده" بیان میشود، زمانی که به مرحلۀ اجرایی میرسد "سردتر" و "باریکتر" میشود و کشوری هم که شامل تحریمها میشود "مغز خر" نخورده است و با مکانیسم آن آشنایی دارد و محدودیتهای عملی آنرا به طور وسیع مورد مطالعه قرار داده و با "پاتک" های لازم تا جایی که میتواند تحریمها را "کمرنگ تر" و "باریک تر" و "سرد تر" مینماید و درست به همین دلیل است که آن دوست گرامی و میلیونها نفر نظیر او، دیگر از "گوش دادن به اخبار" و "سرد و گرم شدن" جانشان به لب می آید.

درد سرهای کشور تحریم کننده :

1- کشور تحریم کننده باید از بخشی از بازار فروش و سود خود چشم پوشی کند.
2- کشور تحریم کننده باید سازمانهای عریض و طویل برای اجرای تحریمها بوجود آورد که اینکار موجب بدوش گرفتن هزینه های فراوانی است.
3- کشور تحریم کننده باید سازمانهای عریض و طویل دیگری هم برای نظارت داخلی و بین المللی بر اجرای تحریمها را بوجود آورد که شامل سیستمهای جاسوسی و سیستم حقوقی و قضایی مربوط به آنها میشود که خود داستانی دیگر است و سازماندهی خاص خود را دارد ( در حد یک لشکر تخصصی بین المللی) و به طور طبیعی بازهم هزینه های سرسام آوری را بر دوش کشور تحریم کننده میگزارد.

آیا فکر میکنید که داستان تمام شد؟ نه خیر تمام نشد، داستان تازه شروع شد.

" پاتکها"

از این به بعد نوبت سازمانهای مالی و صنعتی و خدماتی ، چه در سطح داخلی کشورهای تحریم کننده و چه در سطح بین المللی فرا میرسد تا با استخدام متخصصین حقوقی و اقتصاد دانها شروع به زدن "پاتک" کنند و با ایجاد کانالهای چند لایه و ایجاد شرکتهای صوری به "دور زدن" تحریمها به قصد فروش کالا ها و خدمات ممنوعه به "کشور تحریم شده" بپردازند و تصور کنید که در سطح بین المللی تمامی کشورها و شرکتها همین کار را بکنند و کشور "تحریم شده" هم که طبیعتا میخواهد از تحریمها فرار کرده و آنها را دور بزند از همین راهکارها استفاده نماید. لذا از آغاز این مرحله بازی "سگها و گربه ها و موشها" شروع میشود که خود به تنهایی یک "بیزینس" بسیار بزرگی است و چه بسا بعضی شرکتها سود غیر قانونی شان چندین برابر سود های رسمی شان شود. نهایت داستان این است که با اینکه هزینه های کلانی را بر گردۀ کشور و یا کشورهای تحریم کننده میگذارد از سوی دیگر هزینه های سنگینی هم بر دوش کشور تحریم شده گذاشته میشود و نتیجۀ عملی تمامی این تکاپوها این است که تحریمها عملا غیر اجرایی و بیفایده میشوند و یا در بهترین حالت به طور ضعیفی عمل میکنند.
البته تمامی این ماجراها ( پاتک ها ) زیر پوششهای سنگین حقوقی و استفاده از تبصره ها و خلاء های قانونی پیش میرود و معمولا چند "فرشتۀ نگهبان" قدرتمند هم پشت سر آنها قرار دارد که در مواقع ضروری به حمایت گروههای مالی و صنعتی و خدماتی می شتابند، لذا اخباری که شنیده میشوند تنها بخش کوچکی از این بازی بزرگ بین المللی را پوشش میدهند و موجبات "سکته های خفیف" در شنوندگان را فراهم می آورند.
برای اینکه ذهنمان در این باره بیشتر باز شود ، ماجرای تحریمهای گستردۀ بین المللی در رابطه با حکومت "صدام حسین" را مثال می آورم که سنگینی تحریمها به حدی زیاد بود که به حد " فروش مقداری نفت در برابر دارو و غذا" کشانیده شده بود و دیدیم که حکومت صدام حسین همچنان بر سر کار باقی مانده بود و اگر حملۀ نظامی انجام نمیگرفت همچنان میتوانست بر سر قدرت باقی بماند.
در پی افشای اسنادی که بعد از فروپاشی حکومت صدام حسین انجام گرفت تقریبا تمامی شرکتهای بزرگ در سرتاسر جهان و حتی رژیم اوباشان اسلامی حاکم بر ایران هم به نقض تحریمهای بین المللی علیه صدام متهم شدند و شگفت انگیز تر از همه اینکه ، خود افراد قدرتمند سازمان ملل از جمله "پسر کوفی عنان" نیز در نقض این تحریمها شرکت داشتند و از خوان گستردۀ پولهای باد آورده سودهای کلانی به جیب زدند و باز هم دیدیم که چگونه بعد از چند روز "تب و تاب" خبری ، همۀ قورباغه ها یکدفعه ساکت شدند و داستان به گورستان فراموشی سپرده شد. حال تصور کنید که افرادی مثل " محسن سازگارا" و " محسن مخملباف" که نه سر پیاز هستند و نه ته پیاز، به مردم دلداری های مجانّی و دروغ میدهند و با دهانی گشاد میگویند که : " ما با اتحادیۀ اروپا وارد گفتگوهای همه جانبۀ دیپلماتیک شده ایم و از آنها خواسته ایم تا سپاه پاسداران را به طور همه جانبه مورد تحریم قرار دهند" و کسی هم به این آقایان نمیگوید " کاسه کوزۀ تان را جمع کنید و بروید کشکتان را بسابید".

هدف تحریمها

با توجه به توضیحاتی که در بالا داده شد، آیا فکر میکنید که تحمل اینهمه تلاشها و به جان خریدن ریسک "از دست دادن بازار فروش کالا"و پرداخت هزینه های بسیار سنگین "مدیریت بحران تحریمها" و بسیاری هزینه های نفس گیر دیگر به این دلیل است که کشورهای تحریم کننده "عاشق چشم و ابروی کمانی ایرانیها" هستند؟ و یا عاشق "قبایل عرب عراقی" هستند و میخواهند که آنها هم از موسیقی "رپ" لذت ببرند؟ و مردان هم بتوانند مثل خانمها بدون موانع قانونی زیر ابروهایشان را بردارند؟ و یا اینکه سرنوشتشان را به دست خویش بسازند؟ اگر در چنین رویایی به سر میبرید لطفا فوری بیدار شوید. هیچ هم از این خبرها نیست. تمامی این تلاشها که از طرف کشورهای اروپایی و آمریکا به عمل می آید جایگاه خاصی دارد که در "استراتژیهای کلان" و "استراتژیهای منطقه ای" آنها تعریف شده است . همانگونه که بوجود آمدن جمهوری اسلامی ایران و جمهوری اسلامی پاکستان و سازماندهی مجاهدین اسلامی افغانستان در جهت تحقق استراتژی منطقه ای " کمربند امنیتی سبز اسلامی" در برابر اتحاد جماهیر شوروی در 30 سال پیش تعریف شده بود و با موفقیت هم به پیش برده شد و در نهایت آنها از تمامی مزایای برنامه ریزیهای دقیق خود بهره مند شدند و ایران هم به عنوان "غنیمت جنگی" بین دار و دسته های اسلامی تقسییم گردید و در واقع اینهم سهم ما بود. اکنون نیز داستان به همان روال است. بدین معنی که " رژیم اوباشان اسلامی" و حتی جریان "جنبش آزادیخواهی" در استراتژیهای خرد و کلان قدرتهای بزرگ تعریف شده و کلاسه بندی گردیده است .

آیا میتوان از اهرم تحریمهای به نفع "جنبش آزادیخواهی" سود جست؟

اگر درک و فهم نیروهای مبارز در همین حد باشد که این تحریمها توان رژیم را فرو خواهد کاست و آخوندها و پاسدارها و بسیجیها از فرط گرسنگی و تشنگی گروه گروه در خیابانها خواهند افتاد و خواهند مرد، بهتر است که به تجربۀ کشور کرۀ شمالی و میانمار و رژیم "رابرت موگابه" و " صدام حسین" نگاهی دوباره بیفکنند و مطمئن باشند که آنهایی که "ساندیس" و برنج و مرغ و گوشتشان به راه است، به سادگی از میان نخواهند رفت.
اما اگر درک این باشد که منابع اقتصادی رژیم را شناسایی کرده و از درون طوری خشک کنیم ( سابوتاژ اقتصادی) که قادر نباشند از تاکتیک های "پاتک" که در بالا به آن اشاره شد، استفاده نمایند، آنگاه میتوان گفت که شاید امیدی به ثمر باشد وگرنه این میوه به خودی خود نخواهد رسید و به شیوۀ " شالاپّی" در دهان کسی نخواهد افتاد.

کژدم

۱۳۸۹ بهمن ۶, چهارشنبه

بار گزاری در فیس بوک و تویتر

یاران

در صورت تمایل از این پس میتوانید مطالب را در فیس بوک و تویتر بارگزاری نمایید.
1- روی عنوان مطلب کلیک کنید تا آن مطلب در صفحه خاص خود مطلب باز شود.
2- سپس از طریق منوی بارگذاری در سمت راست میتوانید آن مطلب را منتشر نمایید.

با سپاس

کژدم

۱۳۸۹ بهمن ۵, سه‌شنبه

آیا جنبش فلسطین مترقی است؟

درسهایی از مبارزات فلسطین

چند روزی است که به قول یکی از دوستان این وبلاگ "عربستان" شده است. این مسئله به طور اتفاقی نبوده است و به خاطر تحریک شدن و یا تحت تاثیر قرار گرفتن بحران کنونی لبنان و امثالهم هم نیست، هرچند که این بحران دست آویزی برای طرح مسئله بود.
با نگاهی حتی گذرا به تاریخ مبارزات فلسطینیها بر علیه پسر عموهای یهودی شان به سادگی درخواهید یافت که این نبرد یک نبرد آزادیبخش و برای آزادی و دموکراسی و تامین زندگی بهتر برای فلسطینیها نبوده است و آنچه که در اذهان ایرانیان وجود دارد نه بر اساس مطالعات کلاسیک، بلکه رسوبات تبلیغات و هوچی گریهای گروههای کلیشه ای مارکسیست لنینیست و جریانهای اوباشان اسلامگرای ایران است و شاید یکی از دلایل ازدواج موقت (صیغه ای) ناموفق "توده ایها" و "فدائیان خلق" با "روحانیت مترقی، پیشرو واپسگرا" همین بوده است و در مغز کوچک و گردویی "دهاتی- روشنفکرهای" ایرانی ضد اسرائیل بودن بزرگترین نماد "انقلابی بودن و ترقی خواهی" به حساب می آمد و همچنان هم به حساب می آید و اگر اکنون "چماق اسلام" را که نتیجۀ طبیعی تحلیلهای علمی مبتنی بر مارکسیسم لنینسیم و ماتریالیسم دیالکتیک مآبانه آنهاست بر سرشان فرود آمد ( که نوش جانشان باد و لیاقت زن صیغه ای در اسلام مترقی پیشرو واپسگرا بیشتر از این هم نیست ). بنابر این برای داشتن دیدی روشن باید مزخرفات مارکسیستها را از ذهنها زدود و به آنچه که در تاریخ 60 ساله اتفاق افتاده است نگاهی دوباره افکند.
دو شخصیت مهمی که در تاریخ معاصر عربهای فلسطین مطرح هستند "شیخ عزالدین قسام" که یک آخوند سنّی مذهب است که باتوجه به حرکتهای سیاسی اش میتوان او را از نظر فکری هم ردیف "حسن البنّا"ی مصری دانست و کسی که حرکتهای اورا با "فتوا" های خود متبرّک مینمود شیخ دیگری از دمشق با نام " بدرالدّین التاج الحسنی" میباشد و تمامی جنگ و دعواهای آنان و فریاد "وا – اسلاما" ی شان به خاطر بیرون راندن "صلیبیّین" از "بلاد اسلام" بود و گرنه هر آنچه در زیر سایۀ سیطرۀ کثیف اسلام بر سر مردم بدبخت می آمد از نظر آنها "مشروع" بود و "پاشاها"ی عثمانی و یا حاکمین دیگر مسلمان همان " اولی الامر مسلمین " بودند. این شیوخ الاسلام چهار زن خود را میگرفتند و آنها را در گونی میکردند. دخترانشان را ختنه میکردند و روزه میگرفتند و نمازشان را "ادا"میخواندند و به همین دلیل در میان جماعت مسلمین (امّت) افرادی متّقی بودند لذا داشتن پایگاه مردمی دلیل بر نیک سرشتی آنان نمیباشد زیرا از طریق این جماعت "متّقین" حتّی تکه نانی به سگ کوری نمیرسید و آنچه آنان را "انقلابی" و "ضد امپریالیست" نشان میدهد ( البته از خیر سر ماتریالیسم دیالکتیک ) تنها زوزه های " وا-اسلاما"ی این جماعت است. در واقع شما با نوع قدیمی تر "بن لادن" و " ابو مصعب الزرقاوی" روبرو هستید. در تمامی تاریخ این جماعت "رهبران انقلابی عرب" شما هیچ بویی از رشد و باورهای دموکراتیک و نگاه به آینده ای بهتر برای مردمان خود نمیبینید. همین ارازل ، در همان زمان که مردم را بر علیه "صلیبیّین" به جهاد میخواندند از سوی دیگر طرفدار "فئودالهای عرب" و "خانها" و "پاشاها" بودند. شیخ عزّالدین قسّام به کمک فتواهای " بدرالدّین التاج" اولین سخنرانیها یش را برای تحریک روستائیان به کشتار یهودیها انجام داد و عده ای "ارازل و اوباش مقدس" را به دور خود جمع کرد و شروع به همان کاری نمودند که پیامبرشان در 1500 سال پیش مینمود یعنی کشتار و غارت یهودیان برای تصاحب زمینها و داراییهای آنان.
اولین قتل عام نه از طرف یهودیان بلکه از طرف دارو دستۀ ارازل ضد یهود عزالدّین قسّام صورت گفت که به قتل عام "حبرون" مشهور است و در طی آن 97 یهودی کشته شدند و حدود 450 نفر از آنان توسط مسلمانان دیگر پناه داده شدند و از مرگ حتمی نجات یافتند. این ماجرا با آتش زدن اموال و شکار یهودیان ادامه یافت تا اینکه "جنبش جوانان یهودی" گروههای شبه نظامی خود را تشکیل دادند که مشهورترین آنها "هاگانا" و "ایرگون" و "لشی" میباشند و شروع به همان کاری کردند که پسرعموهای ضد امپریالیست مسلمانشان در حقّ آنان میکردند و این داستان همچنان ادامه دارد. بعد از 60 سال اگر نگاهی به اسرائِل همیشه در تنش نگاه کنید و آنرا باتمامی "کشورهای اسلامی" مقایسه کنید فرق میان واقع نگری و اندیشۀ "اوباش سالاری مبتنی بر غارت و مفتخواری" را به راحتی در خواهید یافت ( نمیگویم فقط کشورهای عربی تا عمق فاجعۀ "اسلام" زدگی را در مقیاسی بزرگتر ببینید).
پناهندگان فلسطینی که در اردوگاههایی در کشورهای "برادران مسلمان عرب" زندگی میکنند نه تنها از حقوق شهروندی حتی درجه 3 برخوردار نیستند بلکه توسط برادران "دینی" و "خونی" شان مثل زندانیان با آنان رفتار میشود. اما زمانی که به داد و قالها و عربده کشیهای " وا- فلسطینا"ی کشور های عربی بنگرید و از آنچه در درون میگذرد بی خبر باشید هرکه را که "نخراشده و نتراشیده" تر عربده بکشد انقلابی تر خواهید دانست ( البته اگر هنوز رسوبات فکری مارکسیستی در ذهنتان باقی است). تمامی قهرمانان عرب ، همیشه مردم خویش را به مرگ واقعی در برابربهشت نسیه وعده داده اند. آنچه در میان پسرعموهای مسلمان و یهودی در جریان است "نبرد میان اوباش سارلاری اسلامی و ناسیونالیسم واقعگرا و عملگرایانه یهودی" است و در این نبرد 60 ساله عربها حتی یک پیروزی نداشته اند و همیشه در آرزوی آنچیزی بوده اند که قبلا داشته اند ولی در قماری احمقانه آنرا باخته اند و اکنون نا امیدی کامل را در سیمای رنجورشان میتوان دید و در افسانه هایشان شنید.
درمیان مسلمانان سنّی مذهب عرب داستانی هست که آنرا یک پیشگویی میدانند که بالاخره به حقیقت خواهد پیوست و آن داستان این است : در جنگ نهایی بین مسلمانان و یهودیها، تمامی درختان و گیاهان اگر فردی یهودی در پشت آن مخفی شده باشد به سخن در خواهند آمد و جای او را به مسلمانان نشان خواهند داد و تنها یک نوع از گیاه است " از نوع بوته ها " که به یهودیها پناه خواهد داد. مسلمانان عرب باور دارند که یهودی ها از این "حدیث قدسی نبوی" اطلاع دارند و همگی آن درختچه را در حیاط خود میکارند. این داستان که گفته میشود " حدیث نبوی" و " حدیث قدسی" است آخرین قطره های آب خنکی است که فلسطینیها بر زخمهای دیرینه و التیام نیافتۀ خود میپاشند. در حالیکه فلسطینیها همچنان از بادۀ افتخار دستگیری "گیلعاد شالیط" سرمست هستند ، اسرائیل در حال گسترش روابط بین المللی سیاسی و اقتصادی و دیپلماتیک است و تنها چیزی که به آن فکر نمیکند و یا از فرط کار زیاد وقت فکر کردن به آن را ندارد کلمۀ "افتخار" است. داستان زندگی غم انگیز فلسطینیها سوژۀ بسیاری از عکاسان است تا بتوانند جایزه بگیرند. از هر خانۀ فلسطینی حد اقل 10 تا 12 بچه بیرون می آید که مادر و پدرشان نه تنها تعداد آنها را نمیدانند بلکه حتی اسم بچه هایشان را نیز نمیتوانند به خاطر بسپارند و شغل شریف این کودکان سنگپرانی برای تهیّۀ رپرتاژهای انقلابی از مقاومت فلسطینیهاست و شغل شریف پدران و مادرانشان چشم دوختن به گونی های آرد و برنج و شکر اهدایی سازمانهای خیریه بین المللی است و در نهایت شغل شریف رهبران انقلابی و " متّقی" شان خوردن و خوابیدن و عربده کشیهای شجاعانه و دادن وعده های دروغین است.
منظورم از این نگاشته فقط یک نوع " تلنگر " زدن به خودمان است. آیا آنچه که در فلسطین میرود به شکلی دیگر در ایران نمی رود؟ فقط با این فرق که ما نفت داریم و آنها ندارند؟
چه فرقی دارد که ولی فقیه باشد و یا "احمدی نژاد شاه صفوی" و کوروش بازی اسفندیار مشائی؟ زمانی که داستان اصلی و لبّ مطلب قاچاق مواد مخدر و دایر کردن روسپی خانه و قاچاق دختران و پسران بی سرپرست برای فروش به مراکز تجارت "سکس" است. و اگر احمدی نژاد از ازدیاد جمعیت سخن میگوید منظورش تولید کالا های انسانی بیشتر برای " تجارت انسان" است. چرا مردم ما اینقدر خرفت شده اند؟ آیا میخواهند تجربۀ زندگی فلسطینیهای آواره در اردوگاههای پناهندگان را در درون کشور خود به طور فردی و اجتماعی تجربه کنند؟
در این سی سال بنای ساختمان " فقر و ذلت و بدبختی" آجر به آجر و خشت به خشت توسط همین قهرمانان موهوم ضد امپریالیست و اسلام خواه و اسلام پناه بنا گردیده است. من نمیتوانم بفهمم که عده ای از "اوباشان" فارسی زبان در خارج از کشور احمدی نژاد را قهرمان ملّی می انگارند و کسی هم کاری به کار آنان ندارد و نمیگوید که تمامی این شامورتی بازیها فقط برای جفظ تجارت مرگ و منافع مافیایی است.
حد اقل این است که مردم ما تا کنون نشان نداده اند که شایستۀ حکومتی بهتر هستند و اندیشمندان شان نیز ترجیح دادند که به عقد موقت "صیغۀ" آخوندها در آیند و اکنون نیز مانند فلسطینیها چشمهایشان رو به سوی گونیهای اهدایی سازمانهای خیریه بین المللی خیره شده است.
مسئلۀ دیگر این است که واقعیتهایی تلخی مانند فلسطین و یا لبنان چه نقشی در کشور پادشاهی ایران خواهند داشت؟ آیا به اینگونه جوامع با بی اعتنایی برخورد خواهد شد؟ تا آنجایی که میبینیم تمامی کشورها ی جهان که در منطقۀ خاورمیانه منافعی دارند هیچگاه به این جوامع بی اعتنایی نکرده اند و این نشاندهندۀ دیپلماسی فعال این کشورهاست. اما نوع اعتنای آنها هیچگاه جهتی خیرخواهانه نداشته است و اساسا سیاست خارجی تمامی آنها در جهت سوء استفاده از این جوامع بوده است و این نوع برخورد با فروزه های حکومت پادشاهی ایران باستان در تقابل و تضاد کامل است. همۀ ما بر اساس گواهی تاریخ میدانیم که بیشتر سربازان ارتش ایران را اسیران جنگی از سایر ملل تشکیل میدادند که در نوع خود بینظیر است. زیرا سایر ملل از اسیران جنگی به عنوان برده استفاده میکردند و گماردن این افراد در ارتش از طرف پادشاهی ایران نشانگر اعتماد عمیقی بوده است که به این اسیران داشته است. لذا سوال این است که ایرانیان چگونه رفتاری با اسرای جنگی داشته اند که چنان وفاداری نسبت به حکومت پادشاهی ایران در آنها می آفریدند؟ مشهور است که تعداد سربازان و فرماندهان یونانی که در ارتش ایران خدمت میکردند بسیار بیشتر از کل لشکریان یونان بوده است و این آن چیزی است که ما آنرا نتیجۀ طبیعی فروزۀ پادشاهی مینامیم، به معنایی دیگر زمانی که در تاریکی شب آتشی روشن میگردد همگان برای استفاده از نور و گرمای آن به دورش جمع میشوند و در نگاهداشت آن آتش روشنی بخش هم پیمان میشوند. بنا بر این دیپلماسی فعال ایران باید دارای فروزه های پادشاهی باشد. در مقیاس کوچک هیچ فرد ثروتمندی نمیتواند در میان همسایگان "محروم از همه چیز" به راحتی زندگی کند و در مقیاس بزرگتر هیچ ملتی نمیتواند در یک محیط آشفته به شکوفایی در خور خود برسد. لذا پادشاه باید محیط اطراف را برای ملت خویش امن سازد و این امنیت نباید امنیتی از جنس سکوت گورستان باشد، بلکه باید چنان جذبه ای ایجاد کند که ملل دیگر آرزوی پیوستن به حکومت پادشاهی ایران را داشته باشند و این همان چیزی است که کوروش شاه شاهان را شاه جهان نمود و "منشور حقوق بشر" او را تا مقام فرستادۀ خدا بالا برد و این آن چیزی است که ما آنرا فروزۀ پادشاهی مینامیم.
در حکومت پادشاهی ایران سیاست خارجی ایران باید بر اساس تنش زدایی از راه ساختن و شکوفا نمودن سایر ملل از درون استوار گردد و حاکمیتها را به این امر تشویق نماید. تا بتواند محیطی صلح آمیز برای ملت خویش فراهم آورد که ما آنرا "استراتژی امنیت پایدار" مینامیم.
آنچه که حکومت "اوباشان تازی پرست" در رابطه با فلسطینیها و لبنانیها انجام میدهد در جهت تهی کردن آنان از درون و تبدیل نمودن آنان به مزدوران و "اوباشان" از جنس خودشان است که متاسفانه به خاطر همجنسی عقاید فاسدشان که بر اساس "تازینامه" است در این راه موفق هم هستند اما این موفقیت "دیرپا" نخواهد بود زیرا مبتنی بر امنیت گورستان است و اینکه نه ایران و نه سایر کشورها "گورستان" نیستند. اگر نیروهای انجمن پادشاهی ایران بتوانند با بوجود آوردن وحدت ملی رژیم اهریمنان تازی پرست را سرنگون سازند، اولین گام مثبت در منطقه برای پایان بخشیدن به حاکمیت تاریک اندیشان و باز شدن راه برای شکوفا شدن حکومتهای مردمسالار خواهد بود و حکومت پادشاهی ایران بزرگترین مدافع به بار نشستن حکومتهای مردمسالار در منطقه خواهد شد.

پاینده ایران، برقرار باد آیین ریشه ای، کوبنده تندر

کژدم



۱۳۸۹ بهمن ۴, دوشنبه

یک لبنان و چند سناریو

لبنان و سناریوهای احتمالی

ظاهرا به نظر میرسد که مسئلۀ لبنان وارد فاز جدیدی شده است و به سوی حاد شدن تنشها پیش میرود. برای روشن شدن قضّیه تا آنجایی که ممکن است باید سناریوهای گوناگون را مورد بررسی قرار داد و از یکسو نگری اجتناب کرد تا دید روشنی بدست آورد.

سناریوی "ایران – سوریه"

جمهوری اسلامی حاکم بر ایران و سوریه همانطور که در مقالۀ "هلال شیعی" گفته ام دارای اهداف مشترکی در لبنان هستند، اما ترور رفیق حریری نقطۀ عطفی در "آرایش درونی" نیروهای مشترک "ایران – سوریه" به حساب می آید.
اگر سوریه پیش از ترور "رفیق حریری" در لبنان یکه تاز میدان بود، بعد از این ماجرا به خاطر فشارهای بین المللی مجبور شد نیروهای خود را از لبنان خارج کند و دیگر امید به بازگشت به شرایط پیشین را از دست داده است. لذا ادامۀ حضور سوریه در لبنان از حالت مستقیم به حالت غیر مستقیم تغییر نمود و کاملا وابسته به گروههای سیاسی داخلی لبنان گردید. تنها راه ادامۀ حضور سوریه تنها از این طریق میسر است و حکومت اسلامی ایران هم که ریشش در گرو سوریه است ، ادامۀ این حضور را در ازای قدرت گرفتن "حزب الله لبنان" به سوریه اهدا کرد هرچند که سوریها میدانند که با اتکا به حزب الله به نوعی ریششان در گرو حکومت ایران قرار میگیرد و از سوی دیگر حکومت ایران نیز میداند که حزب الله لبنان هر قدر هم که قدرتمند باشد تحت محاصرۀ سوریه است و باز هردو طرف شراکت میدانند که بدون وجود "حزب الله" هردو بازنده هستند و حزب الله نیز به نوبۀ خود میداند که اگر تنها به نقش مترسک بودن خود اکتفا کند و نوعی از استقلال رای از خود نشان ندهد گوشت دم توپ بازیهای ایران و سوریه خواهد شد ( از این نظر بوجود آمدن فراکسیونهای مختلف در درون حزب الله و خواستار شدن فتوای مکتوب قتل رفیق حریری از سوی حزب الله و تقریر آن توسط خامنه ای بسیار محتمل به نظر میرسد) ولی حزب الله لبنان اینرا هم میداند که بدون حمایتهای دو کشور مزبور یک لقمۀ چپ بیشتر نیست.
حاکمیت ایران و سوریه به کمتر از "تمامی لبنان" قانع نیستند و بازی هایشان را تا سلطۀ کامل بر سرنوشت لبنان ادامه خواهند داد ( البته اگر سایر بازیگران اجازه دهند که معمولا رسم بازی اینچنین نیست ) و با توجّه به اینکه حزب الله لبنان یک قطعنامۀ سازمان ملل مبنی بر خلع سلاح شدن را در سبد خود دارد لذا از وارد شدن به هر بازی خشونت آمیزی که منجر به تضعیف پایگاه حزب الله شود تا حد امکان صرف نظر خواهند نمود و اهداف خود را با تطمیع و ارعاب قبایل و عشیره های لبنانی پیش خواهند برد امّا حفظ حزب الله همچنان به عنوان خط قرمز همچنان باقی خواهد ماند که این خط قرمز خود میتواند نقطۀ آغاز جنگی شود که همه را باهم غرق کند و به همین دلیل سوریه نقش حلقۀ سست این شراکت را بازی میکند و در صورت شدت گرفتن بحران کنونی خواستار تسلیم کردن اعضای حزب الله را از شرکای خود در خواست خواهد کرد.
سوریه میداند که حزب الله در صورت درگیر شدن در یک جنگ داخلی با اینکه از حمایت لجیستیکی و مرزهای طولانی با سوریه بهره مند خواهد شد اما اگر اسرائیل وارد معادله شود، حزب الله نخواهد توانست در دو جبهۀ داخلی و خارجی بجنگد و از مخمصه جان سالم به در برد و مرزهای دریایی و طولانی لبنان که تقریبا بیدفاع است میتواند از طرف نیروهای بین المللی و یا اسرائیل برای گشودن جبهه ای دیگر مورد استفاده قرار گرفته تا به تسلیح نیروهایی که بر ضد حزب الله میجنگند مبادرت نمایند. از همین روی حکومت ایران چهار ناوچۀ جنگی را به دریای مدیترانه گسیل کرده است که تنها ارزش نمایشی دارد و در صورت شرکت در درگیریها از طریق هوا در عرض چند ساعت غرق خواهند شد و از طرف دیگر فرمانده جدید پدافند هوایی را تغییر داد تا نشان دهد که تا آخر بازی ایستاده اند ( البته اگر درهمین حد بماند و به فاز نظامی کشیده نشود). نیروهای دیگری که این مثلّث میتواند روی آنها حساب کند نیروهای شیعیان عراقی است که میتوانند از طریق سوریه به کمک حزب الله بشتابند. اما اگر چنین جنگی آغاز شود دیگر شبیه جنگ 33 روزه نخواهد بود و امکان اینکه دامن سوریه را هم بگیرد فراوان است، و یک تصفیه حساب کامل خواهد بود تا سوریه نتواند تا سالهای سال از لاک خود بیرون آید. بنابر این به نظر میرسد که سناریوی جنگ نرم "سناریوی حاکم" بر حرکات شریکهای سه گانه باشد و عربده کشیهای حسن نصرالله فقط در حد عربده خواهد ماند. در جنگ نرم اگر حزب الله لبنان با استعفای افرادش از دولت موجب سقوط دولت شد،اما این تاکتیک منحصر به حزب الله نیست و جناح سعد حریری هم میتواند به همان سلاح متوسل شده و مانع تشکیل دولت شود. اما اگر قصد شرکای مثلّث نگاه داشتن لبنان در حالت تعلیق باشد تا به مرور زمان همۀ جریانها را به ستوه آورند و تسلیم خود نمایند، نیرو های 14 مارس دیگر نمیتوانند از این سلاح استفاده کنند لذا باید به برخورد و مقابلۀ نظامی روی آورند تا استراتژی شرکای مثلّث را تخریب نمایند و آنچنانکه به نظر میرسد در این راه تنها نیستند و میتوانند دیگران را به یاری بگیرند، دیگرانی که بسیار قدرتمندتر از شرکای مثلّث میباشند.بنا براین نقطۀ ضعف مهم این سناریو ( استراتژی جنگ نرم ) شکنندگی آن است. حال باید دید که "شرکای مثلّث" تا کجا میتوانند این سناریو را پیش ببرند و آیا در صورت مشاهدۀ اولین مقابله جوییها به سیم آخر خواهند زد و یا به معامله تن خواهند داد. مطمئنا سوریه طرفدار شق دوم خواهد بود اما مسئله اینجاست که آیا طرفهای مقابل ( آمریکا و اروپا و کشورهای عربی ) به یک معاملۀ ساده در حد تحویل چند تن "اوباش" رضایت خواهند داد و یا اینکه اینبار به دنبال یک راه حل ریشه ای هستند؟.

سناریوی اروپا و آمریکا

هرچند که آمریکا و اروپا استراتژیهای جداگانۀ خود را دارند اما در نشان دادن حمایت به سایر دولتهای عربی و تضعیف حکومت ایران تا حدودی متّفق القول هستند لذا تبدیل شرایط موجود به یک فرصت طلایی برای رسیدن به هدف مشترک ( تضعیف حکومت اوباشان حاکم بر ایران بوسیلۀ قطع دست و پای آنها به قصد کشاندن آنها به پای میز مذاکره) معقولانه ترین سناریوی ممکن به نظر میرسد مگر آنکه آلمانها و دولت انگلستان از تقویت اسراییل واهمه داشته باشند. اما آنچه که مسلم است این سناریو سرنگونی خانوادۀ اسد را در بر نمیگیرد و بیشتر در پی انداختن شکاف در منافع مشترک شرکای مثلّث و جدا کردن سوریه از آن میباشد. البته این سناریو مورد استقبال عربستان سعودی و امارات متحدۀ عربی و اردن هم خواهد بود.

سناریوی اسرائیل

کشور اسرائیل همیشه در کمین موقعیّت ها و فرصتهای طلایی است و از اینکه در شمال با حکومت اوباشان حاکم بر ایران همسایه شود بسیار ناخرسند است و اجازۀ تحقق این رویا را به حاکمان اسلامی ایران نخواهد داد و در صورت مشاهدۀ سستی و نرمش کشورهای اروپایی و آمریکای "حسین اوباما" و با توجه به موقعیت ضعیف ایشان در آمریکا فرصت استفاده از موقعیت برای سرکوب حزب الله و تضعیف سوریه را از دست نخواهد داد و کاملا میداند که اوباشان حاکم بر ایران نیز مثل قبل کاری از دستشان ساخته نیست و نمیتوانند به طور مستقیم وارد جنگ شوند. ادامۀ شرایط فعلی با رونمایی کردن از کیفرخواست دادگاه لاهه تبدیل به آن فرصت طلایی خواهد شد که چه بسا اسرائیل سالیان سال بود که در کمینش نشسته بود. فرصتی که در صورت استفاده از آن حماس را هم به قعر جهنم میبرد و راه گفتگوهای بهتری ( سود آورتر ) با فلسطینیها را برای اسرائیل باز میکند.

کژدم

۱۳۸۹ بهمن ۲, شنبه

ظهور مافیا در شکل حکومتی

ظهور مافیا در قامت حکومت

زمانی که از نام "مافیا" استفاده میکنم منظورم استفادۀ "استعاری" از این نام نیست. این توضیح از این نظر ضروری است که در گفتمانهای سیاسی گاهی از این نوع کلمات به عنوان استعاره استفاده میشود تا بتوانند مفهومی رابیان کنند. اما من زمانی که از "مافیا" نام میبرم دقیقا منظورم " اعمال تبهکارانۀ سازمانیافته" میباشد که در ایتالیا به "مافیا" و در آمریکا به "کوزا نوسترا" و در ژاپن به نام "یاکوزا" و در چین به "تراید" Triad مشهور هستند. این گونه سازمانها گذشته از تاریخ خاص و محلّی خود، از نظر "کار"ی که انجام میدهند بسیار شبیه هستند و حوزۀ فعالیت آنها معمولا دایر کردن وگردانید "کازینو ها" ، "روسپی خانه ها"، "تجارت مواد مخدر"، "قاچاق انسان" ، "بازار فروش اسلحه" و انواع شغلهای شریفی از این نوع است و وزارت اطلاعات ایران و سپاه پاسداران از زمان زمامداری رفسنجانی به طرف آلوده شدن در این مسیر گامهای ثانویه را برداشت، چون گام اول را خمینی در این جهت برداشته بود و آن گذاشتن انحصار خرید و فروش "سیگار" بر عهدۀ سپاه پاسداران بود.
در سال 1372 اولین محمولۀ بزرگ مواد مخدر شامل چندین تن "تریاک" و "هروئین" که توسط سپاه پاسداران و وزارت اطلاعات ترابری میشد در خراسان و توسط ماموران نا آگاه کشف گردید و با بوق تبلیغاتی آنرا به "سازمان مجاهدین خلق" نسبت دادند و قضیه را بدین ترتیب ماستمالی نمودند. محمولۀ دوم که یک محمولۀ " آثار باستانی" بود در شهرستان "مرند" کشف گردید و آنرا هم با "هوچی گری" مرسوم اوباشان پشت سر نهادند. در سال 1372 همچنین یکی از محموله های بزرگ مواد مخدر سپاه پاسداران و وزارت اطلاعات که قرار بود در مرز کانادا و آمریکا در برابر سلاح به "کوزا نوسترا" تحویل داده شود نیز لو رفت و افراد وزارت اطلاعات برای اینکه از گستردگی دامنۀ دستگیریها بکاهند مجبور شدند افراد خود را که نمیتوانستند از مخمصه خارج کنند، بدست خود بکشند و یکی از این افراد یک زن بود که در صورت دستگیر شدن اطلاعات گران قیمتی را میتوانست در اختیار پلیس قرار دهد. این پرونده همچنان در کانادا باز است. پلیس و سازمان ضد جاسوسی کانادا ابتدا فکر کرده بودند که سپاه در حال خرید موشک های "هاگ" است اما در اثر تعقیب و گریز و درگیری مسلحانه مقدار متنابهی هرویین کشف گردیده بود.
شاید در طول تاریخ سی سالۀ نوشته های سیاسی ایرانیان، انجمن پادشاهی ایران (تندر) اولین گروه سیاسی باشد که با انتشار سلسله مقاله های "هنرجنگیدن"، در سال گذشته پرده ازاین راز برداشت و آنرا به اطلاع عمومی رسانید ، هرچند که از سال 1374 به این نتیجه رسیده بودم که اوباشان سپاه و وزارت اطلاعات برای تامین هزینه های کلانی که دارند نمیتوانند بر "بودجۀ رسمی" و حتی "بودجۀ غیر رسمی" تکیه کنند ، اما به خاطر "یاس سیاسی" علاقه ای به نوشتن مطلب در این رابطه را نداشتم و آنرا بی حاصل و آب در هاون کوبیدن میدانستم. به هر حال ... بزرگترین کاری که سپاه و وزارت اطلاعات به طوری آشکار و با همکاری "سپاه بدر" عراقیها انجام دادند، انتقال اموال مردم بیخانمان شدۀ عراق بر اثر جنگ اول خلیج فارس بود که به نام "طوفان صحرا" از آن نام برده میشود. در آنزمان اموال به جای ماندۀ مردم عراق که از خانه و آشیانۀ خود فرار کرده بودند توسط اوباشان شیعۀ سازمانیافتۀ "مجلس اعلای انقلاب اسلامی عراق" و " حزب الدعوه" به سرقت برده شده و به سپاه پاسداران تحویل داده میشد و از طریق مرزهای غربی و بخصوص کردستان به داخل ایران منتقل میشد و به فروش میرسید و حتما اتوموبیلهای عراقی ارزان قیمتی را که در ازای بهایی نه جندان زیاد در ایران به طور رسمی شماره گذاری کردند را بسیاری از مردم به یاد دارند، هرچند که این اموال بسیاری از لوازم خانگی و حتی وسایل صنعتی را نیز شامل میگردید.
همانطوری که در مقالۀ " هلال شیعی" به اختصار به آن پرداختم در آن دوره سپاه پاسداران و وزارت اطلاعات در یک عملیات بزرگ مشترک سه پایگاه "افغانستان و پاکستان" و " ترکیه وقبرس" و "سوریه و لبنان" را ایجاد نموده و با سازماندهی ارازل شیعۀ لبنانی در کشورهای اروپایی و کانادا و آمریکای لاتین به سه نوع فعالیت تبهکارانه و سود آور مبادرت ورزیدند :

1- خرید و فروش مواد مخدر.
2- سرقت اتوموبیلهای مردم در کشورهای اروپایی و کانادا و ژاپن و اوراق کردن و کد گذاری قطعات، آنها را به عنوان قطعات یدکی دست دوم به کشورهایی از قبیل سودان و لبنان انتقال داده و بعد از مونتاژ دوباره به فروش میرساندند.
3- ورود به بازار قاچاق اسلحه.

از 10 سال پیش، این داستان گسترش بیشتری پیدا کرده است و سپاه پاسداران به تعداد شغلهای شریفش افزوده است و موارد زیر را به زیرمجموعۀ فعالیتهای خود افزوده است که از این قرار هستند :
1- دایر کردن روسپی خانه ها در کشورهای آسیای جنوبی مخصوصا تایلند.
2- ایجاد کازینوها و شرکتهای صوری برای پولشویی از طریق "برد و باخت " و معاملۀ پایاپای مواد مخدر در برابر محصولات مصرفی و جعل اسناد خرید و صادر کردن آن به کشورهای عربی و ایران که از طرف بنیادهای گوناگون در داخل کشور به شکل سهمیه ای به فروش میرسند.تقریبا تمامی کالاهایی که توسط سپاه پاسداران وارد میشود از این دست هستند که یکی از آنها مقدار بزرگ چند صد هزار تنی "فولاد" به ارزش بیش از یک و نیم میلیارد دلار میباشد .
3- قاچاق انسان "دختران" و " پسران" برای فروختن به روسپی خانه ها و یا به کار گماردن در روسپی خانه های خود در کشورهای اروپایی و آمریکای لاتین و کشورهای جنوب آسیا و.... که دایرۀ عملیاتشان تنها ایران نیست و در افغانستان و جمهوریهای آسیای میانه نیز فعالیت دارند.
4- معامله با شبکه های قاچاق اسلحه و روابط تنگاتنگ با مافیای روسیه و بیلو روس.
5- دایر کردن "نایت کلاب" ها و کاباره ها که برای پولشویی و مراکز ارتباطات و توزیع مواد مخدر و روسپیگری از آنها استفاده میشود.
6- دایر کردن شرکتهای صادرات و واردات که به صورت چند منظوره از آنها استفاده مینمایند.
7- همکاری با کارتلهای مواد مخدر آمریکای لاتین.
8- استفاده از پولهای باد آوردۀ تبهکارانه برای سرمایه گذاری در ونزوئلا و بولیوی و کومور و سریلانکا و سایر کشوها برای پولشویی و ایجاد نفوذ.
9- استفاده از سیستم بانکی ایران برای پولشویی، و به همین دلیل هم هست "سازمان بازرسی کل کشور" را منحل نمودند، در حالی که یک اقتصاد سالم در هر کشوری بدان نیاز دارد و میخواهند احمدی نژاد " سپاه و اطلاعات سپاه" ریاست بانک مرکزی را خود انتخاب نماید و در راس امور مالی نیز باشد تا همه چیز شسته و رفته پیش برود.

شاید در زمان انتشار سلسله مقاله های " هنر جنگیدن" بعضی از خوانندگان وقتی که به این موارد میرسیدند آنرا در حدّ " لجن پراکنی خصمانه" قلمداد میکردند و با دیدۀ شک و تردید به آن نگاه میکردند، اما اکنون میبینم که اسناد منتشر شدۀ اخیر در "ویکی لیکس" نیز نظر مرا تایید میکنند. مسئلۀ مهم دیگر این است که در یک سال اخیر تعداد ایرانیان دستگیر شده در کشورهای جنوب آسیا که در حال قاچاق مواد مخدر بوده اند افزایش چشمگیری داشته است و در یک مورد هم دو تن از ماموران امنیتی رژیم دستگیر شده اند و در تمامی موارد هم مبداء قاچاق لبنان و سوریه بوده است. آن هیجده میلیارد دلار هم که به صورت شمش طلا و پول نقد نیز در سال گذشته در ترکیه به فنا رفت بخشی از این در آمد تبهکارانه بود.
دستگیریهای موضعی قاچاقچیان مواد مخدر ایرانی ( افراد سپاه و یا استخدام شده از طرف سپاه ) و انتشاراسناد محرمانۀ مربوط به منابع در آمدهای تبهکارانۀ سپاه پاسداران از طریق قاچاق مواد مخدر در وبسایت "ویکی لیکس" نشان از رویکرد جدید کشورهای اروپایی و آمریکا برای خشکاندن ریشه های این در آمدها را دارد.

کژدم

۱۳۸۹ بهمن ۱, جمعه

هلال شیعی

داستان لبنان

بدون حاشیه های ژورنالیستی به اصل مطلب میپردازم :

1- لبنان از نظر جغرافیایی تنها با دو کشور مرز زمینی دارد که تقریبا 85 در صد آنرا با سوریه و 15 در صد آنرا با اسراییل هم مرز است و بقیۀ مرزهای این کشور کوچک را مرز های ساحلی دریای مدیترانه تشکیل میدهند. نزدیکترین همسایه لبنان از راه دریا جزیرۀ قبرس است که تحت تسلط مشترک ترکهای عثمانی و یونان میباشد. بنابراین هیچ یک از بازیگران منطقه ای به جز سوریه و اسراییل نمیتوانند نقش مستقیم نظامی در لبنان بازی کنند.
2- حاکمیت تازی پرستان شیعه مسلک ایران بنا بر ماهیت خود به طور طبیعی تنها میتوانست بر روی شیعیان منطقه حساب باز کرده و توسط آنان برج و باروهای دفاعی خویش را در خارج از ایران مستحکم نماید. این استراتژی " جنگ در خانۀ دیگران " نامیده میشود. حاکمیت اسلامی ایران از همان روزهای نخستین و درطی سی سال گذشته در این راستا حرکت نموده و هزینه های سنگینی را متحمل شده است و در یکی از این پروژه ها که پروژۀ شیعیان پاکستان بود کاملا شکست خورده است ، زیرا با فشار کشورهای عربی و استراتژی پاکستان در رابطه با افغانستان چنین اجازه ای به "اوباشان مقدس" ایران داده نشد و با کشتارهایی که از طرف وهابیون در پاکستان انجام گرفت. تمامی سرمایه گذاری های "اوباشان" حاکم بر ایران در آن مرحله به هدر رفت ولی داستان شیعیان پاکستان به طور نیمه تمام همچنان باقی است و اگر ما فراموش کرده ایم، کشورهای عربی و پاکستان و "اوباشان" حاکم بر ایران آنرا فراموش نکرده اند. این سرمایه گذاریها در کشور عراق به بهره دهی نسبی و در لبنان به بهره برداری کامل رسیده است.
3- به خاطرنقش سوریه به عنوان "دلال منطقه ای" و وابستگی ادامۀ حمایتهای آنان ازاستراتژی حاکمان ایران به روابط سوریه و اسرائیل، با اینکه تنها راه ممکن برای حاکمان اسلامی ایران به شمار می آمد اما هیچگاه راه مطمئنی نبوده است، از این روی " اوباشان" ایران همیشه به نیروی سوم و خارج از حیطۀ وابستگی به سوریه می اندیشیدند تا بتوانند جبهۀ لبنان را زیر چتر حمایت مستقیم خود داشته باشند و در شرایط بعد از سقوط صدام حسین، با سازماندهی شیعیان عراقی در حال رسیدن به این نیروی سوم هستند.
4- ایران در رابطه با مسئلۀ شیعیان زیدی یمن نیز شکست نسبی خورده است و در حالت صلح مسلح به سر میبرد و قضیّۀ حماس فلسطینی نیز در حال حاظر زیاد چنگی به دل نمیزند و بعد از شکست آخرین تلاشهای "اوباشان" برای نفوذ در مصر از طریق "حزب الله لبنان" در جهت گشودن جبهه ای لجستیک برای حمایت از حماس و بی آبرو شدن اخوان المسلمین مصر به خاطر دست داشتن در این طرح، اکنون "حماس" در ترشی خوابانیده شده است تا صبح دولتش بدمد.
5- بنابراین حزب الله لبنان در وحلۀ اول و شیعیان عراقی در وحلۀ دوم کلیدی ترین نقش را در استراتژی یاد شده بازی میکنند و در واقع میتوان گفت که نیروهای سازمان یافتۀ شیعیان عراقی در شرایط کنونی نقش پشتیبانی " حزب الله لبنان" را برعهده دارند و اگر بتواند به وضعیتی بهتر ازاین دست یابد میتواند موی دماغ ترکهای عثمانی و سوریه هم بشود که مطمئنا آنان نیز به این امر اشراف دارند و بازیهای پشت پردۀ خود را دارند که فعلا هرسه کشور در این رابطه سکوت میکنند و تمامی تلاشها به طور مخفیانه انجام میگیرد.
6- شیعیان ساکن عربستان سعودی که معمولا ار آنان نامی برده نمیشود شاید آخرین حلقۀ زنجیر استراتژی منطقه ای جمهوری اسلامی ایران را تشکیل میدهند.

منافع و نقش سوریه

نقش سوریه را منافع آن کشور تعریف و تعیین میکند، بنا بر این آنچه در لبنان میگذرد باید پیش از آنکه منافع "اوباشان" ایران را تامین نماید، باید در وحلۀ اول منافع سوریه را منظور کرده باشد، هرچند که "اوباشان" حاکم بر ایران در طی این سی سال تمامی تلاشهای خود رابرای افزودن بر درصد سهم خود از منافع ، در این بازی مشترک به کاربسته اند امّا گمان نمیکنم که به نتیجۀ دندانگیری رسیده باشند و قتل "عماد مغنیه" که نقش فرماندهی عملیاتی ترور " رفیق حریری" را به عهده داشت، به دست و یا با صلاح دید سوریه و امتناع سوری ها از پیگیری ماجرا با بی اعتنایی کامل به فشارهایی که " اوباشان " ایران برای پیگیری قضیه آوردند ، به سادگی نشان میدهد که خانوادۀ اسد همچنان دست بالا را دارد و "اوباشان" ایران همچنان نقش "دم" را بازی میکنند و باید به دنبال منافع خانوادۀ اسد حرکت بکنند. داشتن نقش " دست بالا" در لبنان به خاطر مرز طولانی سوریه با لبنان و نفوذ سنتی است که در ارکان قدرت لبنان در طول سالیان دراز اشغال نظامی لبنان به دست آورده است و نقش "اوباشان" ایرا ن در لبنان، بدون اراده و اجازۀ سوریه تقریبا هیچ به شمار میرود ( زیاد به بوقهای تبلیغاتی توجه نکنید و مطمئن باشید که خانوادۀ اسد نیز از اینکه همه فکر کنند که ایران نقش اصلی را دارد سود میبرد). منافع سوریه را به ترتیب زیر میتوان دسته بندی کرد :
1- سوریه با در دست داشتن لبنان، مرزهای زمینی خود با اسرائیل را گسترش داده بود و با اعمال نفوذ در ارکان تصمیم گیرنده و معامله با عشیره های لبنانی در واقع لبنان را به بخشی اعلام نشده از خاک خود در آورده بود که البته هزینه های سرسام آوری را بر دوش اقتصاد غارنشینی سوریه میگذاشت.
2- بعد از جلب شدن نظر رژیم شیعه مسلک ایران به جنوب لبنان، سوریه دریافت که میتواند با استفاده از منابع مالی ایران، نیرویی سازمانیافته و مفت و مجانی "حزب الله" لبنان، که ظاهرا تحت کنترل و فرماندهی ارازل حاکم بر ایران و در واقع تحت محاصره و کنترل سوریه است را به عنوان اهرم فشار و کانون ایجاد بحران در بازیهای بین المللی بکار گیرد. از سوی دیگر سوریه در این راستا از سودهای سرشار مالی نیز بهره میبرد که یکی از آنها خریداری سیستمهای دفاع موشکی روسی با پول مردم ایران در سالهای اخیرمیباشد و داشتن میلیونها بشکه نفت مجانی مردم ایران که سالیانه و به مدت سی ویک سال است که به حلقوم خانوادۀ اسد ریخته میشود نمونۀ دیگر آن است. بنا بر این میتوان گفت که سوریه معاملۀ سود آور بزرگی را به پیش میبرد که هیچیک از کشورهای عربی نمیتوانند پیشنهادی بالاتر از آنرا به سوریه بدهند.
3- کمکهای مالی و دست و دل بازانۀ "اوباشان" به خانوادۀ اسد از سوی دیگر باعث بوجود آمدن نوعی از اعتیاد به منافع "یا مفت" که در طولانی مدت به نوعی از بیماری مزمن اقتصادی منجر گشته است که تنها نقطۀ ضعف سوریه در این رابطۀ "برادرانه" با دار و دستۀ "اوباشان" میباشد اما این ضعف اهمیت استراتژیک ندارد.
4- ادامۀ تنشها در لبنان نه تنها همیشه اسرائیل را در حالتی از نه جنگ ونه صلح قرار میدهد وهزینه های جاری خاصی را بر اقتصاد اسرائیل تحمیل میکند، بلکه از سوی دیگر حاکمیت خانوادۀ اسد و علوی ها را که از نظر جمعیتی در اقلیت قرار دارند را تضمین مینماید و نظر به اینکه بعد از کردها و سایر اقلیتهای مذهبی و قومی ساکن سوریه تقریبا میتوان گفت که اکثریت مردم سوریه سنی مذهب و تحت تاثیر "اخوان المسلمین" قرار دارند، لذا میل چندانی را در قدرتهای اروپایی و آمریکا و حتی اسرائیل برای بر هم زدن بازی قدرت در سوریه ایجاد نکرده و بازی در یک حالت " آچمز " نگهداری شده است و خانوادۀ اسد و علوی های سوریه در موقعیتی افسانه ای قرار گرفته اند، زیرا حتی دشمنانشان نیز در حفظ آنها بر اریکۀ قدرت کمال کوشش خود را به خرج میدهند و در اعمال عملیات خصمانه هم نوعی از احتیاط را در نظر میگیرند. لذا خانوادۀ اسد نیز باید بدانند ( که البته میدانند ) که چگونه بازی کنند تا آوار بر سر همگان نریزد و بازهم همگان میدانند که بلندیهای جولان تا آینده ای بسیار دور و نامشخص به سوریه پس داده نخواهد شد، همانگونه که میدانند اورشلیم نیز تقسیم نخواهد شد و بازیگران، نوعی از بازی "پوکر نیمه باز" را که دو برگ آن کاملا باز است و در واقع بهانۀ اصلی ادامۀ بازی است را برای رسیدن به اهدافی دیگر همچنان ادامه میدهند.

منافع و نقش "اوباشان" حاکم بر ایران

استراتژی کلان رژیم بر اساس هدف " حفظ نظام " طراحی شده است که شاید بتوان گفت یک استراتژی بی نظیر است و شاید تنها حکومتی در جهان باشد که تمامی وجود و داراییهای خود را در این جهت به "حراج" گذاشته است. این استراتژی مرا به یاد داستان کوتاه " دیوار چین " اثر "فرانتس کافکا" می اندازد. دیواری که هرگز به طور کامل ساخته نشد، و برای اینکه زودتر تکمیل شود امپراطور "عاقل" چین دستور داده بود که از چندین نقطۀ مختلف اقدام به ساختن آن شود تا این تکّه ها به هم وصل شوند و چین را از حملات مغولها در امان دارند، اما نه تنها این دیوار هرگز تمام نشد بلکه مغولها از دیوار چین هم گذشتند و بر اریکۀ حکمرانی چین تکیه دادند. "کافکا" در این داستان کوتاه پوچی و بی ارزشی تلاشهای بزرگی را ترسیم میکند که هیچگاه تلاشگران را نه تنها به هدف نمی رساند بلکه آنها را در حد " دیوار سازان همیشگی" نگه میدارد. دیواری که در استراتژی کلان " اوباشان " ترسیم شده است ساختن "دیوار شیعی" است که عربها آنرا هلال شیعی مینامند اما همانطور که در پیش به آن اشاره داشتم این دیوار دارای سوراخهای طبیعی است و قطعات آن هرگز به هم متصل نخواهد شد. بخشی از این دیوار که در لبنان ساخته شده است با بخش عراقی آن فاصلۀ زیادی به پهنای خاک سوریه دارد و بخش عراقی این دیوار را موریانه های " سنی مذهب " و حتی موریانه های " شیعه مذهب " میتوانند ویران سازند و جمهوری خودمختار کردستان و نفوذ ترکهای عثمانی و عوامل سوریه هم میتوانند سوراخهای دیگری در بخش عراقی دیوار بوجود آورند و آنچه که در نهایت نصیب " اوباشان " خواهد شد گیر افتادن در دور باطل دیوار سازی و نهایتا "روند از دست دادنها" و افلاس درونی خواهد بود. اما گذشته از اینها نمیتوان تلاشهای شبانه روزی " اوباشان" و اهداف مورد نظرشان را نادیده انگاشت ( هرچند که از نظر استراتژیک احمقانه و پوچ باشند ).

منافع رژیم "اوباشان اسلامی" را میتوان به دین ترتیب دسته بندی نمود :

1- هلال شیعی به عنوان "بخش بزرگی" از استراتژی کلان " تدافعی – تهاجمی " رژیم تازی پرستان به شمار میرود. لذا حضور فعال در لبنان برای ساختن برج و باروهای تدافعی و تهاجمی، امری ضروری به نظر میرسد که به نوبۀ خود بخشی از استراتژی " نبرد با دشمن در خانۀ دیگران" است که نقش زیر مجموعۀ استراتژی کلان را دارد.( زیاد به کلمۀ دشمن اهمیت ندهید زیرا بیشتر دشمنان "رژیم اوباشان"، تراشیدۀ دست خودشان است ، اما به هر حال هرکسی قصد جنگاوری داشته باشد باید این استراتژی را مد نظر بگیرد).
در آغاز، دوری فاصلۀ زمینی از یک سوی و استفادۀ لجیستیکی از خاکهای دو کشور ترکیه و سوریه به عنوان تنها راه زمینی ممکن، نه تنها مشکلات و هزینه های فراوانی را بر دامن رژیم اسلامی میگذاشت بلکه به خاطر تنشهایی که رژیم اسلامی با دولتها و احزاب ترکیه داشت ، امنیت مسیر را به خطر می انداخت، لذا رژیم اوباشان با واسطگی حافظ اسد به گروه P.K.K به رهبری عبدالله اوجالان نزدیک شد و تعدادی پایگاه و کمپهای آموزشی در اختیار این گروه قرار داد تا از آنها به عنوان نیروی فشار برای چانه زنی در رابطه با ایجاد راه امن لجستیکی از مسیر ترکیه به سوریه استفاده نماید ( در آن شرایط راههای هوایی و دریایی چندان امنیت نداشتند ) و از سوی دیگر با سازماندهی گروهی از ارازل و اوباش از شیعیان ترکیه "حزب الله ترکیه" را راه انداخت که همگی این تلاشها در جهت گسترش نیروی حزب الله لبنان بود. اما با بمباران کمپهای آموزشی و پایگاههای P.K.K در خاک ایران، توسط نیروی هوایی ترکهای عثمانی و سرکوب ارازل شیعۀ ترکیه این داستان خاتمه یافت و نیروهای اعزامی سپاه و اطلاعات در ترکیه که زیر پوششهای تجاری فعال بودند شروع به باز کردن یک ایستگاه جدید در قبرس نمودند و از سال 1364، تمامی توان نیروی قدس سپاه و وزارت اطلاعات در جهت ایجاد سه پایگاه اصلی به کار گرفته شد.
الف : سوریه و لبنان
ب : ترکیه و قبرس
پ : افغانستان و پاکستان
این سه پایگاه اصلی به کمک ارازل شیعۀ لبنانی که در کشورهای اروپایی و کانادا و آمریکای لاتین پراکنده هستند، بزرگترین شبکۀ مافیایی قاچاق و توزیع مواد مخدر و خرید سلاح در برابر هروئین و تریاک، شبکه های سرقت و اوراق اتوموبیل ودهها نوع از عملیاتهای تبهکارانه را سازماندهی و عملیاتی کردند که همچنان در ابعادی بسیار گسترده تر ادامه دارد. ( اوتوموبیل بمب گزاری شده که برای ترور رفیق حریری بکار رفت در ژاپن ناپدید گردیده " به سرقت رفته و اوراق شده" و در لبنان دوباره مونتاژ شده بود).
سودی که از این راه بدست می آمد مصرف باج سبیل و کرایۀ امکانات سوریه، مخارج تهیّۀ جنگ افزار برای جنگ عراق و هزینه های سپاه بدر و مجلس اعلای انقلاب اسلامی عراق و تسلیح حزب الله و ... میشد. در اینجا منظورم تاریخ نگاری نیست و تنها خواستم که درجۀ اهمیت تشکیل حزب الله لبنان را از همان آغاز نشان دهم و اینکه با چه تلاشهای بی امان و گسترده ای توأم بوده است. ( مقایسه کنید با تلاشهای؟؟!! گروههای اپوزیسیون در داخل و خارج کشور که منتظرند تا زمستان برود و سپس بهار شود و سپس تابستان شود و هلوها برسند و شالاپّی بیفتند تو دهن اپوزیسیون. در دورۀ دانشجویی دوستی داشتم که وقتی چنین آرزوهایی را میشنید میگفت : شب بخیر).
بنابر این میبینیم که تشکیلات "حزب الله لبنان" از همان آغاز برای رژیم رجالّه ها سود آور بوده است و از دست دادن آن یک ضایعۀ بزرگ و نتیجۀ آن شکست سیاستهای منطقه ای رژیم را به دنبال خواهد داشت. شکست در لبنان برای رژیم تازی پرستان، نه تنها شکست در عراق بلکه به معنی از دست دادن بخش عظیمی از شبکه های پر در آمد مافیایی رژیم نیز میباشد.

آیا به پایان ماجرا نزدیک شده ایم؟

با اینکه حزب الله لبنان و سوریه و رژیم اوباشان حاکم بر ایران ظاهرأ یک مثلث قوی را تشکیل میدهند اما ترور "رفیق حریری" خوردن گهی بسیار بزرگتر از دهان برای هر سه ضلع این مثلث بود. و اگر این خبر درست باشد که خامنه ای حکم قتل "رفیق حریری" را صادر کرده است، ای ماجرا مانند دادگاه میکونوس نیست و رفیق حریری هم زنده یاد شرفکندی نیست بلکه نخست وزیر یک کشور به رسمیت شناخته شده از طرف سازمان ملل است و آقای "بانکی مون" هم نه "پطرس غالی" است و نه "کوفی عنان" فاسد. حال به حرکتهای حریفها در شرایط کنونی بپردازیم :
1- از چند هفتۀ پیش نیروهای مهندسی سپاه قدس و ارتش سوریه به بازبینی سنگرها و استحکامات حزب الله لبنان میپردازند و یک هفته پیش از این بازدیدها ارتش اسرائیل مانور گسترده ای در مجاورت مرزهای لبنان داشته است.
2- مقتدی صدر به همراه جانشین منوچهر متکی وارد عراق میشود و احتمالا مشغول انجام سه ماموریت خواهد شد:
الف : آماده کردن اراذل عراقی برای گسیل کردن به لبنان از طریق سوریه.
ب : کمک به تخلیۀ احتمالی سلاحهای مهم حزب الله به عراق در صورت شکست.
پ : انتقال ارازل فراری حزب الله به عراق در صورت شکست.
3- سکوت مطلق دار و دستۀ اسد که در حال جشن گرفتن بازگشایی سفارت آمریکا در دمشق بعد از شش سال وقفه هستند و این نشان میدهد که در صورت افزایش تنشها سوریه بازهم نقش لجیستیک و اطلاعاتی را به عهده خواهد گرفت.
4- دادستان مامور پرونده ترور رفیق حریری کیفرخواست را علنی نمیکند و در واقع هم به حزب الله لبنان زمان بیشتری برای تصمیمگیری میدهد و از سوی دیگر برای شکل گیری حرکتهای سایر بازیگران زمان میخرد.
5- دادگاه لاهه از دولت لبنان تقاضای استرداد متهمین را نمیکند، زیرا از پیش برنامۀ احتمالی طراحی شده از طرف "مثلث ترور" برای سقوط دولت سعد حریری را پیش بینی میکرده اند ( زیرا حزب الله قبلا از این حربه استفاده نموده بود) و به جای آن کشور لبنان را فارغ از اینکه چه دولتی برسر کار بیاید مسئول استرداد متهمین میداند و در صورت عدم تمکین کشور لبنان شاهد تحریمهای سازمان ملل خواهد بود.
6- حزب الله لبنان با یک عمل شتابزده دولت قانونی را ساقط میکند تا راه را بر دادگاه لاهه ببندد اما بعد از دو روز معلوم میشود که تیرش به سنگ خورده است زیرا فرقی نمیکند که چه دولتی بر سر کار باشد.
7- در روز 19 ژانویه حزب الله لبنان و جنبش امل دار و دسته های اوباشان سیاهپوش شیعه را( به طور غیر مسلح) برای قدرت نمایی و تهدید به کودتا در نقاط مختلف بیروت مستقر میکنند و بخشی از اوباشان مسلح حزب الله نیز به مراکز اداری سازمان ملل حمله کره و از ورود و خروج افراد جلوگیری مینمایند.( شاید فکر میکنند که حرکت غیر منتظره ای کرده اند) اما ساعاتی بعد با فرمان حسن نصرالله دمشان را روی کولشان گذاشته و به سوراخهای خود میخزند.
8- دولت اسرائیل که اکنون تاکتیکهای حزب الله را در جنگ 33 روزه به دندان زده است در حال آماده باش است و بدش هم نمی آید که مناطق شیعه نشین را دوباره به تلّی از خاک تبدیل کند و شیعیان لبنان را به عهد غارنشینی بازگرداند و یا به شهرک صدر بفرستد تا مدتی هم در آنجا به تفریحات سالم بپردازند و با مقتدی صدر عکسهای یادگاری بگیرند و از سوی دیگر بازهم چند میلیارد دلار خرج و مخارج روی دست "اوباشان" حاکم بر ایران بگذارد.
9- حکومت عربستان اعلام کرد که به خاطر خطرناک بودن شرایط لبنان خود را از معادلۀ مذاکرات کنار میکشد ( این جملۀ کوتاه بیانگر پایان مذاکرات و پند و اندرز و نصیحت و من بمیرم و تو بمیری است و اشاره به اوضاع خطرناک لبنان و صحبت از تجزیۀ آن در واقع پیشنهاد این دستور العمل است : که زمان "زمان عمل های خطرناک" است.
10- ترکهای عثمانی و قطر نیز از ترس "بوی کباب شدن" کنار کشیدند و علی خامنه ای و بشار اسد باید به تنهایی وارد عمل شوند و جایی برای مذاکره نمانده است.


احتمالات نزدیک به واقعیت :

1- مطرح نمودن نام خامنه ای به عنوان دستور دهندۀ قتل و مشارکت بشار اسد و شوکت اسد و فرمانده اوباشان قدس "قاسم سلیمانی" (کشتارگربسیاری از بی گناهان و بی پناهان در عراق فقط به جرم سنّی بودن) توسط رادیو دولتی فرانسه این احتمال را مطرح میکند که حزب الله و بشار اسد و سپاه قدس را وادارند تا از ترس مرگ به تب راضی شوند و معامله را بپذیرند.
2- با توجه به پخش شدن یک خبر نامربوط که به طور مشکوکی در روزنامه های اسرائیلی ظاهر شد و عکس العمل تند و آتشین "اوباشان الاغ فکر" حکومتی و تهدید اسراییل به انتقام و سپس فرو کش ناگهانی ماجرا و سپس سکوت مطلق همۀ قورباغه ها. گویای یک دستی خوردن جمهوری اوباشان از چند روزنامۀ محلی ( در حد وبلاگ خبری) است. خبر نا مربوط و مشکوک "خودکشی علیرضا عسگری در یکی از زندانهای اسرائیل" بود. گمان قریب به یقین من این است که علیرضا عسگری نه تنها زنده است بلکه یکی از مهمترین شهود پروندۀ ترور رفیق حریری میباشد و شهادتش ازموضع معاونت وزارت دفاع در دورۀ شمخانی قایقران ( تئوریسین و روشنفکر نظامی که کتابهای "الوین تافلر" را خیلی دوست دارد) و به عنوان دارندۀ سمت سیاسی- نظامی به عنوان رابط بین ایران و حزب الله و سوریه در زمان ناپدید شدنش در ترکیه بسیار تاثیر گزار خواهد بود و چه بسا شهود دیگر نیز عناصر فراری سپاه قدس باشند.
3- کنار کشیدن عربستان و ترکهای عثمانی طرفدار کباب و قطر و از سوی دیگر پافشاری جریان 14 مارس بدون توجه به ادا و اطوارهای نظامی حزب الله نشان از سمبه ای پر زور دارد و با اینکه اخیرا ارازل وابسته به حزب الله و سوریه نوار ویدیویی را در لبنان مبنی بر دیدار "سعد حریری" با شهود قلابی پروندۀ "مهلیس" ( رئیس هیئت تحقیق پیشین که با یک ترفند اطلاعاتی و امنیتی بازی داده شدند و تمامی شهود دروغین از آب در آمدند و بعد از آشکار شدن این نیرنگ اطلاعاتی که احتمالا از طرف سوریه طراحی شده بود، نتیجۀ تحقیقات آقای "مهلیس" باطل گردید و گروه تحقیق جدیدی برای بررسی ترور رفیق حریری تشکیل گردید) در لبنان پخش شده است. سعد حریری که در آغاز فریب نیرنگ اطلاعاتی را خورده بود و این فیلم هم مربوط به همان دوره میباشد که برای سند سازی تهیه شده است، اکنون میداند که این پرونده از نوع دیگری است و به همین دلیل نیز با تمامی تهدیدها و ارعابها از میدان به در نرفت.
4- مصادف شدن عمدی مذاکرات 1+5 هم برای شیر دوشی مضاعف اتمی است.

باید منتظر وقایع بعدی بود، اما آنچه که مسلم است این است که طوفان بزرگی در راه است.

پاینده ایران، برقرار باد آیین ریشه ای، کوبنده تندر

کژدم

۱۳۸۹ دی ۲۹, چهارشنبه

ایرانخواهان و دشمنان ایران

چه کسانی لایق ترند؟

آیا خواستن و آرزوی چیزی را داشتن به طور طبیعی لیاقت رسیدن به آن خواسته را هم ایجاد میکند؟ به کلامی دیگر آیا همینقدر که کسی دلش بستنی بخواهد باید دستهایی غیبی بگویند : بفرمایید این هم بستنی.... دیگه چه امری داشتید؟ تجربه میگوید که یا باید کار کرد و بهای بستنی را پرداخت و یا آنرا دزدید. یعنی در هر دو حالت باید کاری کرد.

فرهنگی که در انجمن پادشاهی ایران- تندر ریشه ای عمیق دارد، خرد گرایی است. شاید ما به دشمنانمان دشنام دهیم( جنگ روانی) اما هیچگاه کارهایی را که بر اساس خرد انجام میدهند، خوار نمیشماریم هرچند میدانیم که ضربات سنگینی را بر پیکر ایران و ایران خواهان وارد می آورد. خرد گرایی محض مانند شمشیر است و ما شمشیر را محکوم نمیکنیم بلکه در پی کشتن دشمن هستیم. اگر ما نیز شمشیر خرد را در دست داشته باشیم آنگاه است که لیاقت نبرد را خواهیم داشت و گرنه باید بر خاک ذلت افتاد و مرد.

از زمانی که دار و دستۀ "اوباشان نظامی"تمامی تواناییهای فکری و مالی و نظامی و منابع انسانی شان را در جهت "حفظ خود" به کار بسته و نه تنها در داخل بلکه در خارج کشور نیز به ساختن برج و باروهای دفاعی دست یازیده اند، آیا باید از آنها یاد گرفت ویا اینکه با برخورد احساسی تمامی تلاشهای آنان را احمقانه دانست و از کنارش گذشت؟ پس چرا حد اقل از دشمنانمان یاد نگیریم؟ آن زمان که من میگفتم این جنبش ( سبز) محکوم به شکست است همه داد میزدند که خواهی دید که پیروز میشویم و آنروز حق نداری از نعمات پیروزی استفاده کنی، حالا از همان آقایان میپرسم که چرا به حرفهایی که میزدم به یاوه هایی مانند خشونت طلب پاسخ میدادید و نتیجۀ گه کاریهای چریکهای فدایی و مجاهدین را به رخ من میکشیدید که زمین تا آسمان با نظرات ما در رابطه با مبارزۀ مسلحانه فرق داشتند، حالا بفرمایید کجا چمباتمه زده اید؟ چند تا پتیشن امضائ کرده اید؟ حال سکینه خانم چطور است؟ بالاخره سنگسار میشود یا نمیشود؟ راستی " سکینه خانم بعدی" کی محکوم میشود تا برایش گریه کنید ( این آهنگ را گوش بدهید) تا ببینینید کجا هستید .

از همین امروز به شما قول میدهم که رئیس جمهور آیندۀ شما "اسفندیار رحیم مشایی" خواهد بود مگر آنکه همانطور که پیشتر گفته ام : یا مردم ایران به پا خیزند و یا معادلات جهانی عوض شوند و هجومی عمومی تمامی برج و باروهای رژیم را نابود کند.

دشمنان ایران سی سال است که دارند تلاش میکنند و دوستداران ایران سی سال است که یا خوابیده اند و یا در پی نخود سیاه میدوند. به تمامی آثار نوشتاری و گفتاری ایران یاران نگاهی بیفکنید، یا به دنبال نخود سیاه امضای پتیشن هستند و یا منتظرند که ببینند چند نفر را دار زدند تا لقمه نانی برای خبر نامه و یا وبلاگشان در آید و یا در بدر دنبال نوشتن مقاله های جانگداز در بارۀ " سکینه آشتیانی " بوده و یا منتظرند که سپاه یک قرارداد دیگر اقتصادی ببندد تا آنها بتوانند یک آه سنگین بکشند و بازهم برای یکصد هزارمین بار در بارۀ مافیای سپاه به مردم آگاهی دهند. آیا این خجالت آور نیست؟ یعنی این آدمها فکر میکنند که دارند مبارزۀ سیاسی میکنند؟ آیا دیده اید که کسی تولید اندیشه بکند؟ من مطمئن هستم که ما در انجمن پادشاهی ایران - تندر بسیار کمتر از دیگران مزخرف بافی کرده ایم. حدود سه روز است که از دوستان خواسته ام مرا با ارائۀ نظراتشان یاری دهند. نمیدانم این چه ترسی است که در وجود همگان رخنه کرده است و حتی در فضای مجازی نیز با اینکه همه میتوانند به آسانی VPN تهیه کنند و از شر ردیابی شدن هم خلاص شوند هنوز هم با آنکه به این وبلاگ سر میزنند ولی حتی از یک کلمه نظر دادن هم دریغ میکنند. و یا حد اقل اگر مطالب این وبلاگ را دوست دارند به چند نفر دیگر هم پیشنهاد مطالعۀ آنرا نمیدهند. حال با این وضعیت آیا ما مبارزه را پیش خواهیم برد؟ و یا " اوباشان " یکه تاز میدان خواهند ماند. آیا باور دارید که با ادامۀ این وضعیت " رحیم مشایی" رییس جمهور ما خواهد شد؟ و آیا باور دارید که تا زمانی که ما نتوانیم بر ترسهای مسخره و خود سانسوری های ابلهانه چیره شویم لیاقت رییس جمهوری بهتر از " احمدی نژاد " و " رحیم مشایی " را نخواهیم داشت. من شنیده ام که در اروپا ایرانیان از همدیگر گریزانند و از ایرانی بودنشان شرم دارند و نمیدانم که تا چه حد این مسئله واقعیت دارد، اما اگر صحت داشته باشد چه نامی بر این احساس به غیر از "روحیۀ موالی گری" میتوانید بگزارید؟
آیا پیروزی نشانۀ لیاقت است و یا شکست؟
به امید پاسخ
کژدم


سنجیده گوی... و یا خموش

تحلیل سیاسی چیست؟

فارغ از اینکه یک تحلیل سیاسی درست و یا غلط از آب در آید، مسئلۀ مهم این است که تحلیلگر، قوانین مربوط به یک تحلیل سیاسی را رعایت کند. مثلا زمانی که شما به سخنان آقای بهرام مشیری گوش میدهید، هزار بار جملۀ : "بله هموطن مشکل اصلی ما نبود دموکراسی است " را خواهید شنید که تبدیل به چیزی مانند دمپایی شده است که برای ورود به حمام و دستشویی باید آنرا بپوشید و یا در بهترین حالت به یک سری اطلاعات بسیار کهنه سیاسی دست می یابید که نه تنها به درد امروز ما نمیخورد حتّی به درد مصدق و ستارخان هم نمیخورد بلکه بیشتر رنگ و بوی تصفیه حسابهای "شخصی" و یا در خوشبینانه ترین حالت "شبه سیاسی" را دارد و آنچه که بدست می آورید تقریبا "باد هوا" است که اندکی اسانس سیاسی خورده است تا شما را پای تلویزیون نگه دارد. زمانی که پای صحبت آقای نوری زاده مینشینید که پالان "تحلیلگر سیاسی و کارشناس مسائل ایران و خاورمیانه" را گردانندگان بی.بی.سی و رادیو فردا و صدای آمریکا برپشتش نهاده اند، به غیر از داستانهای من در آوردی بی پایه و اساسی که مثلا : از حاج آقا فلان کس شنیدم که با اینکه از افراد بیت رهبری است، اما تصادفا مرد بسیار نازنینی است و ..... را خواهید شنید که داستانهای "عمه کلثوم" است و در ردیف داستانهای "حسن کچل" و "امیر ارسلان نامدار" به حساب آید. اما همین افراد در شمار کسانی هستند که بسیاری را پای تلویزیون میخ میکنند و همۀ تماشاچیان ( بخوانید قربانیان ) هم بدون اینکه چیزی بدست آورده باشند شاد و خندان میشوند و بر علم این آقایان احسنت و درود میفرستند. دو تن دیگر که در رادیو آلمان و رادیو فردا قلم فرسایی میکنند نیز آقایان "رضا تقی زاده" و "مجید محمدی" میباشند که با اینکه یک سری اصول را رعایت میکنند اما متاسفانه در حد تحلیلگران وقایع اتفاقیه میباشند و تا به حال ندیده ام که نقاط تاریکی را روشن کرده باشند اما به هر حال بسیار بهتر از دو فرد قبلی هستند. به عنوان مثال اگر در چند روز آینده موارد اتهامی دادستان تحقیق ترور "رفیق حریری" به طور علنی اعلام شود شما بازهم شاهد "قار قار" کلاغها خواهید بود و شاید دونفر آخری اندکی متین تر و فنی تر " قار قار" نمایند. آنچه را هم که از گروههای شبه سیاسی مثل فداییها ( از اکثریت گرفته تا اشرف دهقانی ) به عنوان تحلیل دریافت خواهید کرد نه یک تحلیل سیاسی بلکه مقاله های توجیهی است ( مقاله های توجیهی مانند اینکه یک چیز جدیدی کشف شود و تازی پرستها فوری بروند و تازینامه را ورق بزنند و یکی از آیات موسوم به "متشابهات" را پیدا کنند و مقالۀ بلند بالایی بنویسند که این در "قرآن" آمده است، برای آشنایی با این نوع مزخرفات کتابهای مهندس بازرگان را بخوانید.) در واقع مقالاتی که در ارگانها و روزنامه های دارای خط ایدیو لوژیک میخوانید مقاله های " خر رنگ کنی " است و نه تحلیل سیاسی. به عنوان مثال سلسله مقاله هایی که سازمان مجاهدین خلق با عنوان " آموزشهای استراتژی و تاکتیک" و به قلم مسعود رجوی منتشر نموده است را بخوانید تا ببینید که تنها چیزی که آموزش داده نمیشود "استراتژی و تاکتیک" است و همه اش تاریخ من در آوردی سازمان است که ارزشی بیشتر از تاریخهای نوشته شده در زمان استالین و یا گزارشهای دروغ استالین به کنگرۀ حزب کمونیست ندارد، زیرا سرتا سر دروغ و لاطایلات در جهت توجیح شکستهای سازمان است و هیچ ارزشی ندارد ( نه ارزش آموزش ادعا شده در عنوان مقاله و نه ارزش ثبت در تاریخ به خاطر دروغگویی و دروغ پردازی.).
شاید برای روشن شدن بیشتر قضیه ناچار هستم اندکی روده درازی کنم و مسئلۀ موسوم به "تحلیلهای سیاسی" را که به خورد مردم داده میشود از زوایای گوناگون مورد بررسی قرار دهم تا بتوانیم به دید روشن و ملموسی برسیم. به عنوان مثال قضیّۀ شعار " مجتبی بمیری....... رهبری رو نبینی " که در جنبش آزادیخواهی موسوم به سبز، مطرح شد و به سرعت برق و باد در تمامی حرکتهای اعتراضی به عنوان یکی از شعارهای اصلی در آمد، را مطرح میکنم تا ببینیم که داستان از چه قرار بوده است. در تمامی نوشته هایی که در این رابطه در وبلاگها و وبسایتهای پر مشتری به رشتۀ نگارش در آمد به هیچ منبع خبری اشاره ای نشده است و توده ایها بیشترین هوچی گری را در این رابطه انجام دادند ( وبسایت پیک نت که تمامی خمیرمایه اش به جز هوچیگری چیز دیگری نیست) آقایان سازگارا و مخملباف نیز به عنوان تاکتیسینها و تکنیسینهای مبارزات مدنی به این مسئله دامن زدند و هرکسی هم تحلیل بلند بالایی در این مورد نوشت و چند عکس هم از مجتبی خامنه ای به طور نشسته و یا در حال راه رفتن با عده ای از عمامه داران را زینت نوشته های بلند بالای خود نموده و تمامی ملاقاتهای خامنه ای با سایر ارازل قم را در این راستا دانستند که میخواهد درجۀ فقاهت مجتبی را تایید نمایند و تمامی این بافتنیها که به نام تحلیل به خورد مردم داده شد بخشی از جنبش سبز را به این مسیر کشاند که گلوی خود را برای یک مسئلۀ بی ارزش پاره کنند، گویی که تمامی مسئله برای جلوگیری کردن از "موروثی شدن ولایت فقیه" است و چون خامنه ای میخواهد اینکار را انجام دهد بنا بر این میخواهند "رژیم سلطنتی آخوندی" را جایگزین جمهوری بسیار مترقی اسلامی بکنند که در این سی سال اخیر ایران را به قلّه های رفیع تمدن بشری رسانده است!!!!؟؟؟ نتیجۀ عملی اینگونه هوچیگریها تنها "هوچی" و "نفهمیده" پروری است. این مسئله مرا به یاد هوچیگریهای خمینی گجستک می اندازد که میگفت : "مملکت مارا خراب کردند و قبرستانهای ما را آباد کردند" یا " فرهنگ ما را خراب کردند " و تقریبا 36 میلیون گاو نفهمیده هم به دنبالش راه افتادند و هیچکس با خود نیندیشید که این روسپی زاده دارد دروغ میگوید و مملکتی که او دارد از آن صحبت میکند مربوط به سالهای پیش از 1341 است که هنوز سیستم خان خانی و ارباب و رعیتی بر این کشور حاکم بود و اگر به دوران جوانی این شارلاتان باز گردیم خواهیم دید که نه تنها وضعیت بدتر از 1341 بوده است بلکه خود این شخص از مخالفان آزادی و رشد اقتصادی و مدرنیسم از جمله تحصیلات پسران در مدارس و مخصوصا دختران بوده است و پدرانی را که فرزندانشان را به مدرسه میفرستادند "قرمساق" میخواندند و با انقلاب فرهنگی بعد از فاجعۀ 57 و جایگزین کردن رجالّه ها با نام متعهد به جای متخصصین تمامی شالودۀ اقتصادی و آموزشی و صنعتی این سرزمین را که برایش 50 سال تمام کار شده بود را در عرض چند سال به ویرانی کشانید ( مقالۀ اوباش سالاری ).
مسئلۀ اصلی این است که بعد از مرگ خامنه ای، هر پدرسگ دیگری هم که جانشین او شود فرقی در کل قضیه نمیکند و آش همان آش و کاسه همان کاسه خواهد بود، اما در متد مبارزاتی مسلمانها و مارکسیستها "هوچیگری" یک امر متداول است. میگویند که جعفر صادق گجستک در یک از احادیث گفته است که هر که برعلیه ما بود هر چه میتوانید تهمت و افترا بر او ببندید که بی آبرو شود و این بخشی از فقه مبارک و پیشرفته و مترقی شیعه است.
حال به تحلیل منطقی این شعار بپردازیم :
1- منبع خبر مشخص نیست.
2- هیچ سندی برای خبر به غیر از این جمله که " ما اطلاع داریم" وجود ندارد.
3- این خبر با داده های فراوانی که در اخبار موجود است در تناقض است. آن داده ها عبارتند از بسته بودن شدید بیت رهبری از نظر درز اطلاعات و حاکم بودن شرایط بسیار سخت امنیتی برای تماس با آن، که بعد از انتخابات نیز شاهد بودیم که هیچیک از نامزدها حتی برای درد دل نیز با سگ نگهبان بیت رهبری روبرو میشدند و اجازۀ تماس نداشتند.
4- "اتاقهای فکر" بیت رهبری آنقدر هم احمق نیستند که اجازه دهند این مسئلۀ مهم بدین شکل به بیرون درز کند.
5- سکوت مطلق خامنه ای و بیت رهبری و دارو دستۀ احمدی نژاد در برابر این خبر، که هم میتواند نشانۀ تایید باشد و هم برای ایجاد گمراهی و تاریکی و باز گذاشتن درها به روی حدث و گمانها و در نتیجه بیلاخ کشیدن به تحلیلگران و بی آبرو کردن آنها.
6- اگر تصمیم بر جانشینی مجتبی خامنه ای باشد این تصمیم عوض نخواهد شد، چون چنین تصمیمی با شیر یا خط اتخاذ نشده است و مدتهای زیادی بر روی آن کار شده است. بنابر این اگر بعد از مرگ خامنه ای دیدیم که مسئلۀ جانشینی به شکل دیگری در آمد سازندگان شعار نمیتوانند بگویند که چون شعار دادیم ترسیدند و نظرشان را عوض کردند، زیرا هیچ هم نترسیدند و احمدی نژاد را هم نگه داشتند و تسلیم هم نشدند.
7- این شعار ذاتأ خامنه ای را بی آبرو تر کرد که میتواند به نفع دو جریان تمام شود : الف : دار و دستۀ احمدی نژاد که به دنبال "اسلام ایرانی" و زنده کردن " صفویۀ نوین" هستند و آخوند را تنها در صورتی که استخدام شده باشد قبول دارند. ب : دارو دستۀ آخوندهای پیاده شده از کشتی که هنوز در فکر ولی فقیه سانسور وقیچی شده ای از قبیلۀ خود هستند.
8- اینکه این شعار به نفع دار و دستۀ اصلاح طلبان باشد کاملا منتفی است، زیرا که کاملا شکست خورده اند و هر آنکس هم که فکر میکند اینها دوباره بر سر کار خواهند آمد باید اندکی رویا اندیش باشد، زیرا اینان نه مردم را دارند و نه بخشی از ارکان قدرت در دست آنهاست، لذا این شعار با آنکه فکر میکردند به نفع آنها تمام خواهد شد ولی نشد زیرا در کل شکست خوردند و نه در یک جبهۀ خاص. لذا تنها گروهی که این شعار به نفع آنها تمام شد، دار و دستۀ احمدی نژاد است و نه تنها از این شعار بلکه از فرمان غیر مستقیم به قتل مردم که از طرف خامنه ای در آن نماز جمعه کذایی صادر شد نیز نتیجه عملا بی آبرویی ولایت فقیه در کل و خامنه ای به طور مشخص بود که میتواند راه " صفویان جدید " را که با شعار "ولایت مطلقۀ فقیه" به میدان آمدند، برای زدودن اصل ولایت فقیه هموارتر سازد.
9- حال نتیجۀ منطقی این است که : اگر اصلاح طلبان این شعار را جای انداختند محصولش را "اوباشان نظامی" درو خواهند کرد و احتمال دیگر اینکه دار و دستۀ "اوباشان نظامی" با استفاده از "اوباشان اصلاح طلب" این شعار را جای انداختند تا بی آبرویی اش برای اصلاح طلبان و خامنه ای بماند و محصولش را خودشان درو کنند. آنچه هم که برای شعار دهندگان ماند تنها و تنها "هوچیگری" و "نفهمیدگی" است که متاسفانه از ماجراهای سال 57 درس نگرفته اند.
در اینجا خواستم تا شیوۀ درست تحلیل را ( تا آنجایی که عقلم قد میدهد ) در رابطه با باز خوانی یک شعار ظاهرا ساده بیان کنم.

عناصر مهم در یک تحلیل سیاسی

تحلیلهای سیاسی در کل به چند دسته تقسیم میشوند که هر کدام ابزار و عناصر خاص خود را دارند و میتوان از تحلیهای سیاسی خرد تا تحلیلهای سیاسی کلان به شکل زیر دسته بندی نمود:

1- تحلیل های سیاسی از وقایع اتفاقیه روزمره و یا موضعی.
2- تحلیلهای سیاسی که یک روند را زیر ذره بین قرار میدهند.
3- تحلیلهای سیاسی در رابطه با گروهها و احزاب.
4- تحلیلهای سیاسی منطقه ای که معمولا یک منطقۀ جغرافیایی – سیاسی ( ژئوپولیتیک) را در نظر دارند.
5- تحلیلهای سیاسی مربوط به بلوکهای سیاسی جهانی.
6- تحلیهای سیاسی تاثیرات منطقه ای سیاستهای بلوکهای سیاسی را مد نظر دارد.
7- تحلیلهای سیاسی که تاثیرات سیاسی منطقه ای در سیاستهای بلوکهای سیاسی را زیر ذره بین قرار میدهد.
8- تحلیلهای سیاسی جهانی که یافتن مسیر و یا مسیرهای احتمالی پیش رو در جهان را با در نظر گرفتن موارد 4و5و6و7 مد نظر قرار میدهد.

همیشه باید بیاد داشت که هر تحلیل سیاسی یک کار گروهی است و یک فرد به عنوان تحلیلگر از اطلاعات و داده های دیگران استفاده میکند که در ظاهر یک کار فردی به نظر می آید، اما در واقع تحلیلگر از دیگران بنا به خواستۀ آنان و یا بدون اطلاع آنان استفاده مینماید.

تحلیلهای سیاسی وقایع اتفاقیه :

در اینگونه تحلیلها گرد آوری اطلاعات دقیق و حتی شایعات و مراکز صدور شایعات ، بررسی سابقه و یا عدم سابقۀ آن، بررسی اینکه آیا بخشی از یک برنامه میتواند باشد و یا اینکه آغازگر یک فصل جدید است، بررسی همه جانبۀ تاثیرات آن، بر آورد سود و زیان آن و در نهایت بررسی عامل و یا عاملان اصلی و یا احتمالی آن مورد بحث قرار میگیرد.حال اگر این تحلیل از طرف یک گروه سیاسی خاص انجام میگیرد در پایان چند راه عملی هم برای همراهی و یا مخالفت با آن ارائه داده میشود تا جنبۀ کاربردی داشته باشد. این نوع از تحلیل میتواند در تاریخ ثبت شود و برای دیگران به عنوان یک منبع قابل استناد بکار رود، و بدین گونه است که یک فرهنگ علمی سیاسی شکل میگیرد.

تحلیلهای سیاسی در رابطه با "روند" :

در این نوع از تحلیلها نه تنها به اطلاعات بسیار زیاد و موثق نیاز است بلکه کشف رابطه بین اتفاقات و در صورت ممکن داشتن اطلاعات از پشت پردۀ گردانندگان اتفاقات جاری، اهمیت فوق العاده زیادی دارد و در واقع آنچه که این نوع از تحلیلهای سیاسی در پی آن است، نه تنها کشف رابطه و یا روابط بین اتفاقات و همگرایی و واگرایی گروههای ذینفع و یا متضرر، بلکه روشن نمودن و حدث زدن ادامۀ روند و اتفاقات بعدی است و پیدا کردن هدف و یا اهدافی است که یک روند در پی آن است. از سوی دیگر باید تحلیلگر به دنبال این امر هم باشد که آیا این روند از قبل طراحی شده است و یا اینکه به طور تصادفی بوجود آمده و سپس نیروهای سیاسی برای استفاده از ادامۀ آن و یا توقف آن وارد ماجرا شده اند.

تحلیلهای سیاسی در رابطه با گروهها و احزاب :

در این نوع از تحلیلهای سیاسی ضمن مطالعۀ مرامنامه و اساسنامۀ گروهها و احزاب، باید تاریخچۀ عملی و پاسخگوییهای عملی احزاب در رابطه با مسائل گوناگون بررسی شده و اهداف واقعی میان مدت و بلند مدت آنها کشف شود. همچنین روابط پنهان و آشکارحزب با احزاب دیگر و مطالعۀ معاملات احتمالی با دیگران و تاثیر آن بر روند آتی حرکت حزب، شخصیت فردی کادرهای رهبری و بازوهای عملیاتی احزاب، نفوذ پذیری و یا غیر قابل نفوذ بودن آنها، نوع رابطۀ کادرهای فرماندهی با بدنۀ حزب، منابع انسانی و مالی ، نقاط ضعف و قدرت آنها از نظر تشکیلاتی و یا مالی ، پتانسیل همگرایی و واگرایی آنها با گروههای دیگر، فراکسیونهای درون گروهی و تاریخچۀ کش و قوسهای درونی فراکسیونها، همه و همه به طور مستند و بر اساس اطلاعات درست مورد بر رسی قرار گیرد. این نوع از تحلیلهای سیاسی به کار گروهی و تیمی طولانی مدت نیاز دارد و اگر نگوییم که از عهدۀ یک فرد خارج است باید گفت که بسیار خسته کننده و طاقت فرسا خواهد بود و میزان فراموش شدن پارامترهای دخیل بسیار بالا است.

تحلیلهای سیاسی منطقه ای ( ژئوپولیتیک) :

در این گونه از تحلیلها موارد زیر باید کلاسه بندی شده و اطلاعات درست در رابطه با هر کدام جمع آوری گردد:
1- منافع مشترک اقتصادی منطقه ای.
2- منافع مشترک اقتصادی فرا منطقه ای.
3- توان اقتصادی ( نقاط قوت و ضعف ) یک به یک کشورها از قبیل بدهیها، میزان بیکاری، نوع تقسیم سرمایه های بنیادی و یا سرمایه های در گردش در نقاط مختلف یک کشور، در آمد سرانۀ واقعی ، جهت گیری اقتصادی، سرمایه های فعال کشور در خارج و سرمایه های فعال خارجی در داخل کشور و نوع فعالیتهای آنها.
4- تواناییهای آفندی و پدافندی هر کشور و پیمانهای دفاعی.
5- نوع حکومت ومیزان پذیرفتگی حکومت از طرف بخشهای مختلف جامعه.
6- احزاب سیاسی فعال و قانونی و احزاب فعال غیر قانونی و ساختار تشکیلاتی و پایگاه مردمی و اهداف آنها و.... (مانند همانچه که در بالا برای تحلیل گروهها گفته شد.)
7- سیستمهای جاسوسی و ضد جاسوسی هر کشور.
8- روابط خارجی و دیپلماتیک هر کشور.
9- بافت اجتماعی و فرهنگی و مراکز تمرکز و پراکندگی جمعیت.
10- بافت جغرافیایی و پراکندگی و یا تمرکز مراکز اقتصادی از نظر جغرافیایی.
11- ترسیم درست مسایل مختلف مورد اختلاف کشورها و شیوه های برخورد با آنها از طرف هر کشور به طور جداگانه.
12- مطالعۀ تاریخچۀ تشدید اختلافها و یا دوستی ها.

این نوع از تحلیلها کار حتی یک تیم نیست و گروههای کاری گوناگونی را میطلبد و به همین لحاظ تحلیلهای کلان تر شاید سالها طول بکشد تا استخوان بندی اولیۀ آنها بدست آید و به مرور زمان نیز دستخوش تغییرات خواهد گردید و مطلب دیگر اینکه تحلیهای کاربردی نیز باید همپای آنها پیش برود.
در تمامی انواع تحلیلهای سیاسی ، تصورات و رابطۀ منطقی بین تصورات نقش اساسی دارد و در واقع نوعی بازی فکری منطقی بر اساس داده های واقعی به شمار میرود.
آنچه که گفته شد تنها باز کردن دریچه ای کوچک به روی دنیای بزرگ و واقعی است و یاران و مبارزان راه آزادی و مردمسالاری میتوانند با استفاده از آن نقاط ضعف و قوت تحلیلهای سیاسی را دریابند و یا فرق بین داستانسرایی شبه سیاسی و تحلیل سیاسی را درک نمایند.

پیروز باشید

کژدم

۱۳۸۹ دی ۲۸, سه‌شنبه

قوم " یاجوج و ماجوج"

آیا اسفندیار مشائی رفتنی است؟

اخیرأ یکی از آقایان اصلاح طلب فرموده بودند که دار و دستۀ احمدی نژاد برای رسیدن به قدرت 20 سال بود که طرح و نقشه میریختند و البته با مطرح کردن 20 سال منظورشان اشاره به زمان بعد از مرگ خمینی است. اولین سوالی که به نظر می رسد این است که باید از اصلاح طلب شدگان امروز پرسید : پس شما ها در این 20 سال چه گهی میخوردید؟ آیا احمق بودید و نمیدیدید و یا اینکه چنان در چراگاههای به غنیمت گرفته شدۀ تان مشغول چریدن بودید که از فرط پرخوری به قول کروبی مفلوک خوابتان برده بود؟ آیا کروبی و موسوی و سایر گاوهای اصلاح طلب ساکن قم نمی دانند که دار و دستۀ احمدی نژاد از چه قماشی هستند؟ حدود 14 سال پیش که خاتمی بنا به دلایلی بر سر کار آمد ( هنر جنگیدن بخش سوم صفحۀ 10)، از اواخر دورۀ اول و در تمامی دورۀ دوم ریاستش به جریانی اشاره میکرد که در پشت پردۀ ابهام دارد کارهای اساسی میکند و حتی خمینی و ولایت فقیه را هم قبول ندارد و همگی فکر میکردند که داستان همان جریان حجتیّۀ است. در حالی که چنین نبوده و نیست و تنها به خاطر وجود افرادی که سابقۀ فعالیت در حجتیّه را دارند نمیتوان دارو دستۀ موهوم آن زمان را که اکنون به نام دار و دستۀ احمدی نژاد شناخته میشوند همان حجتیّه نامید، همانگونه که نمیتوان سازمان مجاهدین خلق را حجتیّه نامید هر چند که تمامی بنیانگذاران این سازمان اعضای حجتیّه بوده اند. اما چرا تمامی این اصلاح طلب شدگان هیچگاه در بارۀ این جناح توطئه گر به طور واضح سخن نمی گفتند و هر کسی به ظنّ خود حدثی میزد؟مقاله های عالیجناب سرخپوش و عالیجناب خاکستری حاج آقا گنجی ( دامت افاضاته ) همگی کشک و پشم از آب در آمد و رفسنجانی هم به خاطر قطع شدن آلاف و علوف به دار و دستۀ اصلاح طلبان روی آورد و همگی در کنار همدیگر در پیاده رو نشسته اند ( مقالۀ اوباش سالاری ). برای افرادی مثل ما که خارج از دایرۀ باندهای گوناگون اوباشان بوده ایم طبیعی است که از بافتهای گوناگون این باندها بی خبر باشیم ( البته برای تبرئۀ ما کافی نیست، زیرا مدعی مبارزۀ سیاسی باید آگاهی کافی از آنچه که میگذرد و ارزش سیاسی و یا اقتصادی و نظامی و.... دارد، داشته باشد و گرنه مثل تمامی این گروههای اپوزیسیون ول معطل است و خوراک روزانۀ فکری اش را باید از داستانهای بی پایه و اساس افرادی همچون نوری زاده و اصلاح طلبان بگیرد)، اما ارازل اصلاح طلب تمامی این مسائل را به طور دقیق با نام ونشان وآدرس میدانستند و به همین خاطر است همیشه تهدید میکردند : اگر فلان نکنید همه چیز را افشاء خواهم کرد و به مردم خواهم گفت ( که هیچگاه نگفتند و هنوز هم نمیگویند ) و فکر میکنم همگان با این جمله آشنا هستند. اما به راستی داستان چیست و این قوم یأجوج و مأجوج کیانند؟ و چرا تا به حال از همه طرف و حتی از سوی به اصطلاح مخالفانشان در پس پردۀ اختفا باقی مانده اند؟ چرا اصلاح طلبان از بردن نام و اهداف آنها اینهمه وحشت دارند و حتی اکنون که گه تا خرخرۀ شان رسیده است بازهم چیزی نمیگویند؟

کالبد شکافی قوم "راز مگو"

این قوم براساس کار اتاقهای فکری اوباشان نظامی که بر اساس پالایش اطلاعات فراوان از درون میهن صورت گرفت پدید آمده است . رشد اندیشه های مبتنی بر بازگشت به هویت ملی و در آوردن جامۀ هویت کاذب اسلامی زنگ خطری بود که شاخکهای اطلاعاتی رژیم اوباشان به سرعت از آن آگاه شدند و با رشد سریع و گسترش اندیشۀ ایران خواهی به وضوح دریافتند که آیندۀ ایران را این اندیشه رقم خواهد زد به همین دلیل برای تصاحب این تغییر مسیر ملی در جهت بازگشت به اصل ، بر آن شدند که اندیشۀ "صفوی" و "ناسیونالیسم صفوی" را از گور پانصد ساله بیرون کشند و آنرا تنها راه بقای رژیم یافتند و بدین ترتیب قوم "یأجوج و مأجوج" شکل گرفت که بر پایه های نظامی استوار بود و در مرحلۀ اول با چراغهای خاموش شروع به حرکت نمود و بعد از پیروزی در انتخابات ریاست جمهوری و روی کار آوردن احمدی نژاد، اسفندیار مشائی نیز همسفر او شد. در انتخابات دوم نیز هواداران احمدی نژاد نه با سمبلهای مذهبی بلکه با پرچم جمهوری اسلامی ( برای نسل جدید نقش پرچم ملی را دارد ) به میدان آمدند و اگر به تمامی رفتار این قوم نگاه کنید هیچگاه نشده است که بر طبل ایرانی بودن نکوبیده باشند. تشدید سرکوب تازی پرستان سنّی مذهب و فرقه های دراویش نیز از خصوصیتهای بارز "تازی پرستی صفوی" است اما خصوصیت بارز دیگر اندیشۀ صفوی برنتابیدن آخوندها به عنوان رهبران میباشد، از نظر اندیشۀ صفوی آخوند ها باید تنها مفسرین حرکتهای حکومت مرکزی و تطبیق آن با قرآن و حدیث باشند ( به همین دلیل هم در دورۀ صفویه بسیاری کتب حدیث به احادیث اضافه شد، به طوری که اکنون سگ صاحبش را نمیشناسد که البته این به نفع "صفوی های جدید" نیز هست و دست و بال آنها را برای دست آویز قرار دادن آنها بازتر میکند) بنا بر این روحانیت یک آینده بیشتر ندارد و آن به استخدام در آمدن است و دقیقا همین بخش از داستان است که به مذاق اصلاح طلبان و رفسنجانی خوش نمی آید و دیگر آلاف و علوف بی در و پیکر برایشان وجود نخواهد داشت بلکه حاکمیت مطلق متعلق به اوباشان نظامی است که به دست خود پرورده اند و اگر میگویند که این بسیجیها آن بسیجی ها نیستند به این خاطر است که آن بسیجیها اوباشان حلقه به گوش بودند و این بسیجیها از نوع اوباشان قزلباش هستند.
اسفندیار رحیم مشائی اگر طراح و ایدئولوگ اندیشۀ صفوی نوین نباشد ، حد اقل کسی است که آنرا خوب درک کرده است و زمانی که "اسلام ایرانی" را مطرح نمود و منشور کورش را به ایران آوردند، همگی برای جمع کردن آخرین کلوخهایی است که دار و دسته آخوندهای باقیمانده در قدرت بر سر راه آنها می اندازند.
اگر به پروژۀ اخراجهای فله ای مشاورین احمدی نژاد نگاه کنید به خوبی در می یابید که عده ای از آنها فقط مترسک هستند و بود و نبودشان فرقی ندارد اما در زمان اخراجهای فلّه ای معمولا یکی دو نفر از افراد باندهای دیگر را نیز اخراج میکنند و این روند تا رسیدن به هدف "یکدستی کامل" ادامه خواهد یافت هرچند که ظاهرا مسخره و غیر معمول به نظر برسد، اما کاملا با برنامه پیش میرود.
از نظر من این استراتژی کاملا طراحی شده و از سالها پیش عملیاتی گردیده است و گام به گام پیش میرود و اسفندیار مشائی همچنان ماندنی است.

تناقض ظاهری و وحدت باطنی

اگر تا کنون هارت و پورتهای ظاهرا اصلاح طلبانۀ بخشی از آخوندها را میبینیم ( ظاهرا مخالفت با رژیم ) اما راز داری آنها در رابطه با ماهیت حاکمان کنونی، نشان از برادری و وحدت آنها دارد که ریشه اش در پا برجایی رژیم اسلامی به هر قیمتی است. و اگر ملاطفت مقطعی دارو دستۀ حاکم در رابطه با اصلاح طلبان را میبینیم به دو دلیل است :
الف: استفاده از آنها در خاک پاشیدن به چشم جنبش آزادیخواهی و ارائۀ رهنمودهای نخود سیاهی از یک سوی و داشتن ستون پنجم اسلامی در میان آزادیخواهان ( اسب تروای خامنه ای و سپاه ) از سوی دیگر است.
ب: استفاده از اصلاح طلبان به عنوان سنگر و خط آتش عقب نشینی در صورت شکست در مقابل جنبش آزادیخواهی برای حفظ جان و منافع خاندان خویش.
به هر حال هر دو گروه میدانند که ریشه شان در یک لجنزار است.

کژدم

۱۳۸۹ دی ۲۷, دوشنبه

فراخوان برای بحثهای جدی سیاسی

تقریبا حدود یک سال پیش که این وبلاگ را راه اندازی کردم تمامی تلاشم در این جهت بود که ایران یاران را به طرف راه انداختن بحثهای جدی سیاسی کشانده ، تا بتوانیم در این کش و قوس از همدیگر یاد بگیریم و دامنۀ دانش سیاسی خود را گسترش دهیم. شخصا اهل سانسور هم نیستم و هرگونه نظری از هر گروهی را انعکاس میدهم، مگر آنکه کسی فقط فحش نامه بفرستد. متاسفانه آنچه که اکنون میبینم عدم شرکت ایران یاران در براه انداختن اینگونه بحث هاست و خیلی ها دوست دارند در بازار نخود سیاه باشند از قبیل سکینۀ آشتیانی و اظهار فضلهای بی محتوای کروبی و موسوی و استاکس نت و صدها مسئلۀ دیگر که تنها اتلاف وقت است.
لذا از یاران میخواهم که این وبلاگ را آکنده از نظرات و پرسشهای خویش نمایند.
با سپاس
کژدم