میگویند: زمانی که ناپلئون در جزیرهٔ اِلب زندانی بود هرگز از کار باز نه ایستاد و پس از یک سال از جزیرهٔ اِلب فرار کرد و دوباره امپراطور فرانسه شد. بازهم میگویند که روزی ناپلئون با یکی از سرداران خود در جزیرهٔ اِلب در بارهٔ بازگشت به فرانسه و به دست گرفتن دوبارهٔ حکومت سخن میگفت و آن سردار به ناپلئون گفته بود: سرورم؛ دیگر همه چیز تمام شده است و امکان ندارد و ناپلئون در پاسخ گفته بود که من بر میگردم و حکومت را دوباره به دست میگیرم و سپس ادامه داده بود که این است فرق میان من و تو. من امپراطور به دنیا آمده ام و تو یک سرباز. بازگشت دوبارهٔ ناپلئون به قدرت مانند فیلمهای هالیوودی در دو یا سه ساعت اتفاق نیفتاده بود و طبعاً با تدوین استراتژی بازگشت آغاز گردیده بود. پرسش این است که آیا این چنین مرد و یا مردانی در میان اپوزیسیون قلابی وجود دارند؟ پاسخ این است : هرگز......
یک مبارز هیچگاه نمیتواند بیکار بماند ولی آنچه که جنبش نامیده میشود؛ کاملاً بیکار است. گویا ظاهراً به کار نظری مشغولند؛ اما آنچه که مطرح میکنند هرگز رو به آینده ندارد و همگی رویاهای گذشتگان و مردگان است. « جمبوری خواهان» ما میگویند که نادرشاه یک مستبد بود و میخواهند به ما بباورانند که در دورهٔ نادرشاه همهٔ مردم ایران همگی «جمبوریخواه» بوده اند و این مرد ستمگر نگذاشته است که آنها «رفراندوم» کنند و «جمبوری» بخواهند. حتی چنگیز خان بزرگ نیز یک مستبد بود زیرا همهٔ مغولها در دورهٔ او فریاد میزدند « یا جمبوری و یا مرگ» و چنگیز مستبد کودتا کرد و همهٔ «جمبوری خواهان» را قلع و قمع نمود و تمامی امکانات ارتباطی را فیلتر نمود و اینترنت را هم قدغن کرد. «مارکسوسک»های ما هم چنین تحفه هایی هستند و دانش سیاسی شان از «جمبوری خواهان» بیشتر نیست و میدان تاخت و تاز نظری آنها و شالوده های نظریات آنها حتی بیمزه تر از آن چیزی است که نوشتم. در چند روز اخیر؛ نوشتهٔ یکی از این قلم به دستان را میخواندم که میخواست ثابت کند که ریشه های «جمبوری اسلامی» در دورهٔ رضا شاه مستبد است. نمیدانم چرا حکومت سلسلهٔ ننگین صفوی را فراموش نموده بود؟ شاید هم اصلاً آنها را نمی شناخت. الههٔ بقراط هم از ادامهٔ تهاجم فرهنگی «جمبوری اسلامی» نوشته بود. دیگران هم در جاهای دیگر چیزهایی در همین ردیف را بلغور میکنند و آنچه که یافت نمیشود؛ مقاله ای است که نه تنها رو به آینده داشته بلکه از جهت گیری عملی نیز برخوردار باشد. تنها کسی که اندکی رو به آینده داشت؛ آقای نوری علا بود که آنهم نصفه نیمه و چلاق و عصا به دست بود ولی در این بیابان لنگه کفشی هم غنیمت است.
یک جنبش پویا هرگز بیکار نیست؛ یا در حال تحقیق و جمع آوری اطلاعات است و یا در حال پالایش و طبقه بندی اطلاعات است و یا در حال برنامه ریزی و کادر سازی است و اینها بخشهای مهم نبرد هستند ولی اینچنین صفاتی و شیوه های کاری در جنبش اپوزیسیون قلابی ما؛ غایب است و کمتر کسی است که بخواهد به این عرصه پای گذارد و دقیقاً به همین خاطر هم؛ آنانی که باید «پیشاهنگان» باشند عملاً وجود ندارند و جنبشی که پیشاهنگ و رهبری نقشی در آن نداشته باشد تبدیل میشود به جنبشی که هرکسی خودش هم رهبر است و هم رسانه و هم روده دراز بی مصرف آسمان ریسمان باف. آیا اینچنین جماعتی میخواهند «آلترناتیو سازی» کنند؟
گاهی همه مشغول کار میشوند و میبینیم که عده ای در حال تشکیل دولت موقت در تبعیدند؛ آن یک خامنه ای را به دادگاه لاهه میکشاند و دیگری پرچم «جمبوری» را به احتزاز در می آورد و ناگهان خبردار میشوی که به خاطر چند مقالهٔ نوشته شده در مجلات و یا روزنامه های غربی چنین به مشام آقایان رسیده است که غربیهای از ما بهتران؛ عزمشان را جزم کرده اند که ریشهٔ رژیم را بکنند و تمامی این حرکات کذایی به خاطر همین برداشتهای سطحی این جریانها از چند مقاله بوده است و تنها برای نمایش اینکه «من هم اینجا هستم» و «آهای غربیها.... من بهترین جایگزینم...» « میبینی که دولت موقت هم دارم....» «خامنه ای را میخواهم به دادگاه بکشانم...» .... و بعد از اینکه آبها از آسیاب افتاد؛ به قول معروف «نخود نخود.... هر که رود خانهٔ خود». آیا اینها هستند «اِلیتها و نخبگان جنبش»؟.
خبری برای این آقایان و خانمهایی که کتاب مقدس «جین شارپ» را همیشه در زیر بغل دارند..... دارم.
خبر اینکه : جورج سوروس میخواهد در باشگاه فوتبال «منچستر یونایتد» سرمایه گذاری کند.
نتیجه اینکه : همه تون برید دنبال پیامبر عظیم الشان تون؛ فوتبال نگاه کنید و هورا بکشید. آجیل و چس فیل یادتون نره.
کژدم