۱۳۹۷ مرداد ۳۰, سه‌شنبه

هُنَر نَزدِ ایرانیان است و «بَس» (بخشِ نخست)

پیش گفتار:

این نوشتار را به سلسله نوشتارهایِ «گفتگویی از نوعی دیگر» ضمیمه کنید.

پایانِ «پیش گفتار».

شاید نیز: «پیش کَفتارِ درندهٔ فرهنگِ مُردِگان»
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

مسائل سیاسی را «وِل» کنید.
«اقتصاد» را نیز «وِل» کنید. ... شاید «مالِ خَران» باشد ... و یا  «بخشی از طبیعَتِ همگان».
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

امّا آنچه که هرگز نباید «وِل» کنید .... «هُنَر» است.

شاید بپرسید که همه چیز را «وِل» کنیم و  «هنرپیشه» شویم؟ .... وَ .... ایران را به یک «هالیوودِ ۹۰ میلیونی» تبدیل کنیم؟
پُرسِشِ من (کژدم) این است:
«مگر نیست ... و ... نیستید؟»
اگَر انکار میکُنید؛ «نَه» به دلیلِ  «هنرمند بودنِ شما ها»؛ بلکه به این دلیل است که همیشه «هنر پیشه = بازیگر» بوده اید و همچنان «هنرپیشه = بازیگر» خواهید ماند.
زیرا «هُنَر» را نمی فهمید.

«پایانِ پیش کَفتارِ سوّم»

ــــــــــــــــــــــــــــــــ

باری دیگر؛ احمقهایِ «خود روشنفکر پندار» یکی از  «پرچمهای هنری» خود را به گور سپردند. امّا نفهمیدید که آنکه به «گور» سپردند ....
«هنرمند» نبود. بلکه یک «گاو» بود.

پُرسِش:

بُزرگترین آثارَش چه بودند:

پاسُخ:

۱- «گاو».
۲- «هزار دستان».

«گاو»  که از «دهاتی روشنفکرها»؛ دِل ربود ... داستانِ زندگیِ احمقانه و «عقبماندگیهای خودشان» بود.
ماجرای «گاو» داستانِ شخصی است که در یک «جامعهٔ مستراح» زندگی میکُنَد (به اسمها و عَلم و کُتَلها و رهبرانِ دهکده نگاه کنید). امّا این شخص؛ تعریفی « خارِج از مستراح» ندارد و به همین دلیل؛ پَس از «مَرگِ گاو»؛ جای او را میگیرد و تبدیل به «گاو» میشود. موجودی شبیه به همان «عقبماندهٔ ذهنی» که در آغازِ فیلم؛ .... همان جامعه؛ ....  او را تحقیر میکُنند و کُتک میزنند.
 اشارهٔ «شَبَح آلود» به وجودِ موجوداتی به نامِ «بلوریها»؛ آن نقطه ای است که «قند» را دَر دِلِ «دهاتی روشنفکرها» ؛ «آب» کَرد و این موجوداتِ «پاپاخ از سَر انداخته» را که همین ۳ سالِ پیش از «طویله» به «دانشگاه» رفته بودند را به «متفکّرینِ احمق» تبدیل نمود که  میپُرسیدند:  چرا «بُستان آباد» و یا «قره چیمن» (قَرَه چَمَن) را «پایتخت» نکردند؟ ... لذا حتماً «توطئهٔ بلویرینیها» است.
امّا هیچ «راهِ برون رَفتی» در این فیلم وجود ندارد. ... همهٔ شخصیّتهای فیلم «سَر گردانهایِ بی مَغز»  هستند.
نتیجه اینکه: راهِ نهاییِ پیشنهاد شده در این فیلم؛ به «گاو شُدَن» و یا «کافکا» و «صادِقِ هدایت به خودکُشی»  می انجامد.

پُرسِشِ من (کژدم) این است:
«آیا به نمایش در آوردنِ نقشهٔ کنونیِ تبریز و یا یاسوج»  ... هُنر است؟
اَگَر هست!!!!!
 پَس همهٔ ایرانیان «هنرمند» هستند و نیازی به «طوطیِ تکرار کننده» (عزّة الله) ندارند. زیرا با ۲ اشارهٔ انگشت؛ میتوانند «نقشهٔ تبریز و یاسوج» را از شِکَمِ «گوگل» بیرون آوَرند.

لذا: این فیلم؛ عُصارهٔ  درماندگیِ «مردم» و «رهبران» است ... و دیگر «هیچ».
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ

«هزار دستان» نیز همین زمینه را دُنبال می کُند و مالیخولیایِ «فراماسونری» و اینکه «آنها نمیگذارند که ما آدَم شویم» را دُنبال می کُند (همان بلوریها).
امّا اینبار؛ «بلوریها» بسیار قدرتمند تر از «بالاشهریها = بلوریهایِ نخستین» هستند و به «مافیایِ جهانیِ قدرت» تعلّق دارند.
نقشِ «مردم» در هر ۲ فیلم و سریال؛ همان نقشِ «گاو» و یا «گاو شُدِگان» است.
این «عِزة الله» بالاخره نمیگوید که اگر در« یِک سوی»؛ «بلورینها = هزاردستانها» هستند......؟!!!!
در «سویِ دیگر».... چه موجوداتی وجود دارند؟

پاسُخ:

«گاوها»؟ ..... «صادِقِ هدایت کننده به خودکُشیها»؟ ....
و یا حدّ اکثر «کون دادن» به «کَد خدا اسلام».

همهٔ اینها نشان میدهدند که «استخوان بندیِ فرهنگی ایرانیان» چیست؟
پُرسِشِ نهایی اینکه:
آیا با این «اُستخوان بندی» میتوان به «ملاقاتِ آینده» رفت؟
یا اینکه: این استخوان بندی؛ «چوبِ لایِ چرخِ آینده» است؟

(دُنباله دارد)

کژدم




۱۳۹۷ مرداد ۲۵, پنجشنبه

یک بیانیّهٔ شخصی

پیش از خواندَ نِ  بیانیّهٔ کژدم ؛ بیانیهٔ رضا پهلوی را بخوانید:

https://goo.gl/8fJNNo

اگر رضا پهلوی شروط زیر را بپذیرد؛ من (کژدم) از ایشان پشتیبانی خواهم کرد .
«پشتیبانی» به معنیِ «پیروی» نیست. زیرا «خدا» اشتباه کرده و «کژدم» را «پیرو» و «مؤمن» نیافریده است.

۱- کاری به کارِ فرزندانِ ایران نداشته باشد که چه نوعی از استراتژی مبارزاتی و یا تاکتیکهای مبارزاتی را انتخاب میکنند و خودَش را «سلطانِ صاحب قِران» نداند و نگوید که اگر «اینطور» و یا «آنطور» بشود؛ پایش را از مبارزه بیرون میکِشد.
زیرا  کَسی که بخواهد مبارزه کُنَد؛ کارِ خودش را با شیوه های دِلپسندِ خود انجام میدهد و  هوادارانَش را در آن راه سازماندهی میکُنَد و برای دیگران نُسخه نمینویسد که: «شماها حتماً باید Clone و فوتوکُپی من باشید» و گرنه «خودی» و «میهن پرست» نیستید. 
باید به ایشان بگویم: یا مبارزه میکنی؛ و یا اینکه مبارزه نمیکُنی؛ «فضای میانه ای» و جایی برای «عشوه» و «کرشمه» وجود ندارد.

۲- اگر رضا پهلوی برای  «رضا اُوتادی» اشک میریزد؛ باید «فرزندانِ ایران» را آزاد بگذارَد تا برای انتقامِ هر «رضا اوتادی» حدّ اقلّ ۵۰ سرِ بسیجی؛ پاسدار و آخوند بیاورند و در این موارد؛ «سکوت» کُنَد؛ گویی که «لال» به دنیا آمده است. ... تا این ماجرای «اسلام خواهی» و «اسلام پژوهی روشنفکرانهٔ آلوده به عفونَت» برای همیشه از این سرزمین رَخت بَر بَندد.

۳- رضا پهلوی باید برای آزادی کاملِ مطبوعاتی و تریبونهای گوناگونی که حرفی برای زدن دارند را برای «یک سال و نیم»؛ بپذیرد. برخی از این تریبونها؛ به دُنبالِ  «فلسفه بافی» و «درازگوییهای مزخرف» برای  «اندازه گیریِ میلیمتریِ دموکراسی» نیستند. بلکه «تریبونهای مِیدانی» برای «زدودنِ علفهای هرز» و «ریشه کَنی مالاریا» هستند. این گونه از «تریبونها» نیز مانندِ سایرِ تریبونها؛ باید به دیدهٔ احترام؛ به آنها نگریسته شود و «اَسرارِ عملیّاتیِ این تریبونها»؛ برای ۶ دهه «مسکوت» و «فوقِ محرمانه» تلقّی شود.
مَگر نه این بود که ایرانیان یک «حکومتِ اسلامی» به «اوباشان و انگلهای رهبر» بدهکار بودند؟
مَگر نه این است که ما ایرانیان؛ همیشه به این «اوباشان» ... چه «مُغِ زرتشتی»؛ ... چه «کشیشِ مسیحی» ... چه «آخوند و مفتیِ اسلامی-شیعی»؛ بدهکار بوده ایم؟
آیا حقّ نداریم که آخرین «بِدِهیِ خود» ( بِدِهیِ کژدمِ تبریزی)  را به این ارازل و اوباشان بپردازیم؟
آیا این «انصاف» است که زمانیکه «بدهکار» میخواهد «بِدِهی خود» را بپردازد نیز؛ موردِ «موآخذه» قرار گیرد؟ و از او بپرسند که:
چرا بِدِهیِ خود را میپردازی؟
لذا این «پرداختِ بِدِهی» باید تا ۶ دهه؛ محرمانه بماند.

«بیر داش ئوسدَن ... بیر داش آلتدان» ....

ترجمهٔ فارسی:

یک سنگ از «رو» و یک سنگ از «زیر» ....

یعنی «گورِ اَسرارِ مَگو» که یک سنگِ «رویین» دارد و یک «سنگِ زیرین» ... و هیچگونه  «عفونتِ خبری» از آن به بیرون «نشط» نمیکند.
 یعنی تا ۶ دهه  مانندِ یک «مُرده» ... ساکِت باش. .... آیا مُرده ها حرف میزنند؟ .... مُرده ها هرگز حرف نمیزنند و وفادارترین «رازداران» هستند.

۴- رضا پهلوی باید قانونِ «تک فرزندی» به مدتِ ۱۵ سال را و تلاشِ بی چون و چرا برای اجرایِ شدیدِ آن تا رسیدن به جامعهٔ ۴۰ میلیونی ایرانِ گربه نشان را بپذیرد و پشتیبانِ قوانینِ مدنی برای «سقطِ جنین» باشد.
۵- رضا پهلوی باید از ادامهٔ «زندانی داری» به هزینهٔ مردمانِ بیگناهِ ایران که باید هزینهٔ نگهداری از «انگلها» و «اوباشان» را بپردازند؛ بپرهیزَد. ایرانِ آینده باید ایرانی بدونِ «زندان» باشد.

بقیّهٔ نظرات را به به «بَخشِ نطرات» وا میگذارم؛ تا صدای موافقین و مخالفین شنیده شود.

کژدم

۱۳۹۷ مرداد ۲۲, دوشنبه

آموزِشِ «لامپ سازی»

میدانید که:
بَر همه واضخ و مُبَرهن است که «لامپ» بهتر از «چراغِ گِرد سوز» و «فانوس» است. 
همچنین بر همه واضح و مُبرهن است که «پاکی» بسیار بهتر از «کثیف بودن» است.
باز هم بر همه واضح و مُبّرهن است که «وایتِکس» مایعی «آلاینده» است و همهٔ «میکروبها» و «ویروسها» را می کُشد.
باز هم بیشتر؛ بر همه واضح و مُبرهن است که «کُلُر» از نظرِ شیمیایی؛ مادّه ای بسیار «فعّال» است.

تصویرِ زیرین نمایهٔ یک «لامپ» است که وسیله ای برای تولیدِ «روشنایی» و مبارزه با «تاریکی» میباشد:



اگر برای تولیدِ روشنایی؛به هَر دلیلی اعمّ از «عَدَمِ پرداختِ آبونمان» و یا هرچیزِ دیگر؛ «بَرق» ندارید؛ میتوانید از رَوِشِ زیر برای  «تولیدِ روشنایی» استفاده کنید:

نخست در قسمتِ زیرینِ  یک «لامپِ سوخته» با متهٔ ۲ میلیمتری سوراخی ایجاد کنید.



سپس مقداری «وایتکس» درونِ «لامپ» تزریق کرده و بگذارید تا همهٔ فلزّاتِ درونِ لامپ را مانندِ «موش» بخورد.
پس از آن؛ وایتِکسِ مستَعمَل  را خالی نموده درونِ لامپ را با آب بشویید .
اکنون نوبتِ «قیر کاری» رسیده است تا جلوِ «نشطِ وایتِکس» را بگیرد.:





در مرحلهٔ آخر؛ لامپ را تا خطّ آبی رنگ با «وایتکس» پُر کنید. و سپس سوراخِ ایجاد شده با مته را نیز با «قیر» پُرکنید.
در تمامی مراحِلِ تولیدِ «لامپِ روشنایی» دستکش لاتکس و ماسکِ صورت را که از آن در روزهای غبار آلود استفاده میکنید؛ فراموش نکنید.




اکنون «لامپ» آمادهٔ نور  افشانی و زدودَنِ میکروبها و ویروسها و علفهای هرز است.

دَر نبردهای خیابانی؛ این لامپهای نور افشان را به سوی علفهای هرز پرتاب کنید.
زیرا زمانی که لامپ شکسته میشود و مایِعِ «گَند زُدا» به  بیرون پراکنده میشود؛ میتواند از هر گونه لباسهای زِرِهی نفوذ کند و تا زمانی که «نیروهای تاریکی» بتوانند لباسهای زِرِهی خود را در آورند و به «آب» دسترسی پیدا کنند. بخشی از وجودِ کثیفشان؛ بدونِ احساسِ دَرد میسوزد و قابلِ ترمیم نخواهد بود و باید این نشانهٔ ننگ را تا آخرِ عُمرشان با خود حَمل کنند.
حتّی در صورتِ «عَدمِ برخورد مستقیم»؛ این لامپها میتوانند ریه های کثیفِ نیروهای تاریکی را بسوزانند و راه برای «روشنایی» باز شود.


کژدمِ لامپ ساز



۱۳۹۷ مرداد ۲۱, یکشنبه

موجِ سوّم ... امّا نَه آخرین موج....

موجِ نخستِ جُنبشِ جِدّی  مردم ایران  با «جنبش دل به دریا زدگان» آغاز شد. گروههای اپوزیسیونِ بشکن و بالا بنداز؛ شروع به «دروغ فروشی» کردند و هر کَسی میخواست خودش را «فرمانده و سازمانده» حرکتِ خودجوش مردم معرّفی کُند.
موجِ نخست با اینکه سراسری بود؛ امّا هنوز «دو دِل» بود و ستونِ فقراتِ رژیم را موردِ حمله قرار نداد.
موجِ دوّم که در هفته های اخیر آغاز گردید؛ هرچند که شعارهای موجِ نخست  را در بطن خود داشت؛  شعارِ «مرگ بر خامنه ای» را پُر رنگتر مطرح نمود. امّا این موج نیز هنوز در «دو دِلی و تردید» به سَر می بَرَد.
امّا موجِ سوّم در راه است. در موجِ سوّم؛ نه تنها باید شعارِ اصلی «مرگ بر خامنه ای» باشد؛ بلکه باید شعارهای «مرگ بر پاسدار» و «مرگ بر بسیجی» و «مرگ بر آخوندها» نیز با صدای رَسا و بلند و سراسری طنین انداز شود.
قدرتِ روانی که این شعارها ایجاد میکنند؛ منجر به کشتار آخوندها؛ حمله های ویرانگر به مراکزِ تولیدِ «انگلها». کشتار بسیجیها و پاسدارها خواهد شد.
تا زمانیکه پاسدارها و بسیجیها و آخوندها؛ زندگی کثیفِ خود و خانواده هایشان را در خطرِ جدّی نبینند؛ عقب نشینی و «ریزِش» نخواهند کرد.
موجِ سوّم نباید به سوی «تظاهراتهای خیابانیِ بی ثمر» و دادنِ کشته ها و زخمیها و اسیر شدنِ مردم بینجامد. بلکه باید ستونِ فقزلتِ نظامی و اطّلاعاتی رژیم کثیفِ شیعی را هدف قرار دهد و جوانانی که در حال گذرانیدنِ خدمت سربازی هستند؛ نباید پادگانها را تخلیه کنند؛ بلکه باید راه را برای مسلّح شدنِ مردم باز کنند.
دَر موجِ سوّمِ جنبش اقوامِ ایرانی نباید همدیگر را تنها بگذارند. اگر در آذربایجان تظاهراتی برپا شود؛ باید در شیراز و اصفهان و کردستان و مازندران و بلوچستا؛ از جنبش مردم آذربایجان دفاع کنند و همچنین بِالعکس. ... مردمِ آذربایجان نیز نباید جنبش مردم کردستان و یا مازندران و گیلان و خوزستان و بلوچستان را تنها بگذارند.
موجِ سوّم باید آوردگاهی برای ایجاد «وحدَتِ ملّی»  باشد. 
فرماندهان و سازماندهندگانِ موجِ سوّمِ جنبش نباید به فراخوانهای چوخ بختیاری و «اَخته» که از طرفِ اصلاح طلبان و یا کسانی که خود را برانداز مینامند؛ امّا به طورِ عمدی «مسالمَت جو» هستند؛ اهمیّت بدهند.
اگر موجِ سوّم را هَدّر بدهید؛ مجبور خواهید شد که موجِ چهارمی ایجاد کنید.
موجِ سوّم را هَدَر ندهید و مقدّس بشمارید.
باشد که «موجِ سوّم» آخرین موج و آخرین انقلاب ایرانیان باشد.

« یک هدف .... یک خَدَنگ ».

« راست گو ... و ... راست تیر اَنداز »


کژدم

۱۳۹۷ مرداد ۱۴, یکشنبه

آیینِ ریشه ای (قانونِ اساسی)

زمانی استاد فرودِ فولادوند را برگزیدم. زیرا «آیینِ ریشه ای» نوینی را پیشنهاد میکرد که «اُرگانی به نامِ نهادِ پادشاهی» را که «پدافندِ مردم» و به دور از «دسته بندیهای سیاسی» است را پیشنهاد مینمود. در نظریّهٔ استاد فرود فولادوند؛ اشکالاتی یافتم.
ایشان به نامِ «انجمن پادشاهی» اشاره داشتند. امّا پس از مطالعه فهمیدم که «انجمنِ پادشاهی» نمیتواند «خود خوانده» باشد. بلکه باید «فرا خوانده شود» و از «استوانه های معتمدینِ مُخلِصِ مردم» تشکیل شود. لذا به همراهی گروهی از هوادارانِ اندیشه های استاد فرود فولادوند؛ که خود را «پیشگامانِ کاویانی برای فراخوانِ انجمنِ پادشاهی ایران» مینامیدند؛ «آیینِ ریشه ای نوین» را  به عنوانِ زیرساختهای پیشنهادی برای «قانونِ اساسیِ آیندهٔ ایران» تدوین نمودیم. از «انجمنِ پادشاهی خودخوانده» فاصله گرفتیم.
ماجرا پس از تدوینِ این آیین نامه؛ برای آن انجمن؛ تمام شد. امّا برای من تمام نشد.
من (کژدم)  بارها در بارهٔ  این آیین نامهٔ نوین فکر کردم. نتیجهٔ این اندیشه ها این بود که:
«ما به یک نهادِ غیرِ حزبیِ پدافند» نیاز داریم تا آیندهٔ ایران به تلاطمهای مبارزاتِ احزاب وابسته نباشد.
برای من (کژدم) این نتیجه؛ یک «دستاوردِ طلایی» بود.
همیشه به ما یاد داده اند که مثلِ شمپانزه ها ۳ اصل  در رابطه با حکومت را تقلید کنیم:
۱- قوّهٔ مقننه.
۲- فوّهٔ اجرائیّه.
۳- قؤّ قضائیّه.

استاد فرودِ فولادوند اصلِ دیگری را مطرح نمود به نامِ :

«قوّهٔ پدافندِ مردم» در برابرِ آن ۳ قوّهٔ «سُنّتی».

امّا «پیشگامانِ کاویانی برای فراخوانِ انجمنِ پادشاهی ایران» ؛ گامی دیگر به پیش گذاشتند و از «انجمنِ خودخواندهٔ پادشاهیِ فولادوندی» گذشتند و به «فراخوانِ انجمنِ پادشاهیَ متشکّل از استوانه هایِ موردِ اعتمادِ اجتماعی» رسیدند. من (کژدم)؛  نیز از هیچ «یاریِ فکری» دریغ ننمودم.
امّا برای من (کژدم) آنچه که اهمیّت داشت؛ نَه «پادشاه» و نّه نهادِ پادشاهی؛ بلکه نهادی «غِیرِ حزبی» بود که تولید کننده و پدافندِ «استراتژیهای کلان برای ایجاد توازن در درونِ و برونِ  میهن» باشد؛ تا بتوانیم با «آینده» «هَم گِن» (هِموژنیزه)  شویم و «نهادِ پادشاهی» نه به عنوانِ «چوبِ کبریت»؛ بلکه به عنوانِ بخشی از نهادِ غیرِ حزبیِ «تولید کنندهٔ استراتژیهای کلان» عمل کُنَد.
من (کژدم) باید به ایرانیان توضیح دَهَم که این «جملهٔ نا مأنوس» (نهادِ تولید کننده و پدافند) چه معنایی دارد؟  زیرا شلّيکِ سُخنان و عَدَمِ وفاداری به توضیحِ «مفهومِ سُخَن»؛ ارزشی بیش از «مَتَلکهای خیابانی» ندارد. 
ایران نیاز به یک اُرگانِ حکومتی جداگانه برای مطالعاتِ استراتژیک و برنامه ریزیهای استراتژیکِ کلان دارد که باید فارغ از «انتخاباتِ خیابانی» باشد. لذا در دانشگاهها؛ باید رشته ای آموزشی با نامِ «مطالعاتِ استراتژیک» با گرایشهای گوناگون راه اندازی شوند. این رشته های دانشگاهی وظیفهٔ پرورِشِ «استراتژیستهای کلان» را به عُهده دارند. لذا ایران هرگز به «قحط الرّجال» دچار نخواهد شد و هرگز به نقطهٔ عطفِ بی پاسخ پس از مرگِ «آخرین رَجُل» نخواهد رسید که تا؛ تاوانِ «قحط الرّجال شُدَن» را بپردازد.

ما باید ۳ نوع «مجلس» داشته باشیم:

۱- مجلسهای استانهای خود مختار که خود مختاریِ آنها تنها در حدّ تدوینِ استراتژیهای ایالتی (اُستانی) است. این نمایندگان باید در جهتِ دفاع از حقوق اصناف و شهروندان و تولیدِ امکاناتِ رفاهی تلاش کنند.
۲- «مجلسِ شورای ملّی» که متشکّل از نمایندگانی است که از میانِ استراتژیستهایی با گرایشِ «تدوینِ استراتژیها و تاکتیکها در سطحِ ملّی» انجامِ وظیفه میکنند. این مجلس باید فراحزبی باشد. امّا حتماً میتواند دارای گرایشهای استانی باشد.
۳- نهادی حکومتی که فقط و فقط به مطالعه و تدوین استراتژیهای کلانِ ملّی متمرکز میشود و با مجلس شورای ملّی هماهنگ است.
این نهادِ سوّم؛ کرانه ها و اُفقهایی  بَس دورتر را می نِگَرد و دارای بخشهای گوناگونِ مطالعاتی است و تصمیمهای نهایی آن توسّط مجلس شورای ملّی؛ لازم الاجرا است. به این معنی که «مجلس شورای ملّی» باید تصمیهای خود را با تصمیمهایِ «نهادِ سوّم» هماهنگ کنند و  از دادنِ وعده های «چوخ بختیاری» به مردم؛ در مبارزاتِ انتخاباتی پرهیز کنند و بدانند که حتّی وعدهٔ «یک آب نباتِ چوبیِ بیشتر» به هر نفر؛ میتواند تبلیغی دروغین و خائنانه باشد..

آن «نهادِ سوّم»؛ آن چیزی است که استاد فرود فولادوند؛ ضرورتش را تشخیص داد و دانش آموزی به نامِ «کژدم» توانست آنرا پرورش دهد.

کژدم

۱۳۹۷ مرداد ۱۲, جمعه

آغاز شکل گیری حرکتهای مردمی و درماندگی اپوزیسیونِ بی دَر و پیکر

شاید حرکتهای اعتراضی کنونی مردم ایران؛ نخستین حرکتی باشد که از مشکلاتِ صنفی و منطقه ای عبور کرده و مشکلات در سطح  سرزمینی را مطرح میسازد. این یک نقطهٔ عطف است و این پتانسیل را دارد تا به خیزش سراسری تبدیل شود.
امّا مشکلِ اینجاست که آنهایی که خود را نه تنها «اپوزیسیون» بلکه آلترناتیو و گاهی «تنها آلترناتیو» میخوانند. در این حرکتها نقشی ندارند و به همین دلیل تنها به انتشار خبرها و ویدیو های تظاهراتها «دِل مشغول» هستند و باد در غبغب انداخته و طوری سخن میگویند که گویی آنها هدایت و رهبری اعتراضات مردمی را در دست دارند. واقعیّت این است که با چنین ادّعاهایی و با «درغ فروشی» نمیتوان اعتماد مردم را  کسب کرد.
من (کژدم) به شیوه های پدر بزرگها؛ این گروهها را به حلّ اختلافاتِ سیاسی شان دعوت کنم. در شرایط کنونی هیچ نیازی برای حلّ این اختلافها وجود ندارد. بلکه آنچه که باید اهمیّت داشته باشد؛ «ضرورَت مِیدانی» است.به نظرِ من مهمّترین و تنها ضرورتِ میدانی تشکیلِ «اتّحادیهٔ میهنی» برای هدایت حرکتهای مردمی است. این اتّحادیهٔ میهنی نقشِ «هیئتِ حلّ اختلاف» را بازی نمیکند؛ بلکه تنها و تنها به شناسایی «ضرورتهای مِیدانی» پرداخته و  شیوه های گوناگونِ مبارزاتی برای سرنگونی رژیم انگلهای صفوی مسلک را موردِ بررسی قرار داده و مردم را به سمتِ اجرایی کردنِ آن شیوه ها سازماندهی و هدایت میکند.
اگر گروهها و سازمانهایی که خود را آلترناتیو و اپوزیسیون مینامند؛ بخواهند که حرکتهای مردمی را به نامِ خود چاپ زده و «دروغ فروشی» کنند؛ هم مردم شکست خواهند خورد و هم خودشان سکّهٔ یک پول خواهند شد.
شعارهایی مانندِ «نه غزّه نه لبنان؛ جانم فدای ایران»؛ بر خلاف برخی خیالبافیها؛ «شعارِ سرنگونی» نیست؛ بلکه از رژیمِ کنونی میخواهد که ثروتِ ملّی را هزینهٔ مزخرفات نکنید؛ دشمن تراشی نکنید. خودمان هزار دردِ بی درمان داریم.
امّا این شعار پتانسیلِ تبدیل شدن به شعارهای سرنگونیِ رژیم را در درونِ خود دارد.
وظیفهٔ «اتّحادیهٔ میهنی» دقیقاً در همین حوزه است تا بتواند پتانسیلها را شناسایی کرده ؛ پرورش داده و اجرایی کُنَد.

کژدم

۱۳۹۷ مرداد ۹, سه‌شنبه

نیچهٔ «نیمچه»

زرتشت به قلّهٔ کوه رفت و «دِگر گَشت». سپس با عقابی بر بالایِ سَر و ماری بر دوش (نشانه های تیزبینی و هوشِ سرشار) روی به مردم آورد تا آنها را بیاموزد.
در میانهٔ راه با یک «شمن» (نیمهٔ شمنِ نیچه) روبرو شد.
آن شمن (نیمهٔ نیچه) به زرتشت (نیمهٔ آموزگار) گفت: به کجا میروی و چه با خود داری؟
زرتشت گفت: به میانِ مردم میروم و کوزه ای عسل با خود دارم.
شمن گفت: چیزی به این فرومایگان مَده؛ مگر آنکه از تو گدایی کنند.
زرتشت اندیشید: این کوزهٔ عسل را فرهیختگان خواهند چشید و نَه فرومایگان ... و به راهِ خود ادامه داد.
امّا زرتشت نفهمید که «فرهیخته»؛ خود «کوزهٔ عسل» است و به کوزهٔ عسلِ او نیاز ندارد.
بدینسان بود که «نیچه» همیشه در «دِل آشوبه» ماند و هرگز «یِک تَن» نشد و «نیمچه» باقی ماند.

کژدم

۱۳۹۷ مرداد ۶, شنبه

پاسخ به یک پرسش (بخش نخست)

پرسش یکی از خوانندگان گرامی در بخش نظراتِ نوشتارِ پیشین:

(می خواستم بپرسم که بنظر شما راه رسیدن به ناسیونالیسم یکپارچه در ایران چیست؟
موانع ان کدامند؟ البته انرا در زمینه یک حکومت پار لمانی یا جمهوری ایرانی مطرح می کنم. نه در زمینه حکومت اسلامی اخوندی.)

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پرسش شما بسیار مهمّ است و از ۲ زاویه باید به آن نگریست:

۱- جنبهٔ عامّ مسئله که بدون وارد شدن به بحث در رابطه با اجزای آن؛ تعریفِ و تعیینِ نوعِ رابطهٔ «حکومت - ملّت» است. برخی میگویند که میتوان با استفاده از تجارب کشورهای دیگر (بویژه کشورهای پیشرفته) برای تعیین و تدوین و تعریف این رابطه در ایران استفاده نمود. نظر من (کژدم) این است که این نوع نگاه ریشه در «تنبلی ذهنی» و «حماقت» دارد. تعیین و تدوین و تعریف نوع رابطهٔ «حکومت - ملّت» در کشورهای پیشرفته به خاطر داشتنِ تاریخهای اجتماعی و سیاسی گوناگون؛ مسیرهای متنوّعی را طیّ کرده اند و اگر میبینیم که جمهوریهای گوناگون و حکومتهای سلطنتی پارلمانی تقریباً توانسته اند «توازنی مشابه» در جوامع خود ایجاد کنند؛ نباید به این نتیجه رسید که آن کشورها قوانینِ یکسانی دارند و فقط شکلِ ظاهری حکومتهایشان فرق میکند. امّا اگر به این نتیجه گیری برسیم که از راههای گوناگون میتوان به «توازن» دست یافت؛ نتیجه گیری درستی باشد.
یک مثال میزنم تا نظرم اندکی محسوستر شود:

۵=۱+۱+۳
۵=۱/۲+۱/۲+۱+۳

از راههای دیگری نیز میتوان به این توازن رسید. لذا مسئله بر سرِ «شکل» نیست؛ بلکه بر سرِ «فرایندِ تدوین و تعریف ها» است که جوامع پیشرفتهٔ کنونی را از ساختاری به ساختاری دیگر دگردیسی داده اند.
تاریخِ ۵۰۰ سالِ اخیرِ ایران شباهتهایی بسیار سطحی به تاریخِ این کشورها دارد. فرهنگِ ساخته و پرداخته و حاکم شده بر جوامع ایران در ۵۰۰ سالِ اخیر نیز چه از نظرِ محتوای فرهنگی و چه از نظرِ روندِ تبدیل شدن به فرهنگِ حاکم نیز با آن کشورها فرق دارد.
لذا هرگونه تلاش برای حقنه کردنِ فوتوکوپی از تعریفِ رابطهٔ «حکومت - ملّت» کشورهای پیشرفته در ایران کار نخواهد کرد.

۲- در ۱۱۰۰ سالِ اخیر تا آغاز دورهٔ پهلوی؛ ایران پادشاه ایرانی نداشته است. از دهه ها پیش از حکومتِ غزنویان؛ در ایران «تُرک تازی» آغاز گردید و نخستین محصول آن «غزنویان» هستند و به جز «زندها» که عدّه ای آنها را «لُر» و عدّه ای آنها را بخشی از «قاجارها» مینامند؛ همهٔ حاکمان ایران یا «تُرک» و یا «مغول» و یا «تاتار» هستند. وجه مشترک همهٔ آنها (به جز سلسلهٔ پهلوی)؛ غارت؛ راهزنی؛ کشتار و مهمّ تر از هرچیزی «اسلام گُستری» بوده است. که البتّه سلسلهٔ پهلوی نیز در «اسلام گُستری» نقش مهمّی داشت.
در طیّ این ۱۱۰۰ سال تنها دستاوردهای این پادشاهانِ مشعشع (به قولِ پان ایرانیستها که کورش بزرگ را به ناصرالدّین سُرسُره باز وصل میکنند)  یک عدد «حمّام» و «بازار» و «منارجنبان» و «۳۳ پُل» هستند. بقیّه؛ همه اش «مسجدها» و ویرانی و کشتار بوده اند و در ۵۰۰ سالِ اخیر قدرت دادن به «صنفِ انگلها» و ترویج اراجیف و خرافاتِ زاید الوصفی که مجموعهٔ آنرا «تشیّع» مینامیم؛ مهمّ ترین چیزی است که در آغازِ دورانِ «رضا شاه» برای ایران و ایرانیان به ارث رسیده بود.
در این دورهٔ زمانیِ ۱۱۰۰ ساله؛ ۲۴ سلسله و گروه بر ایران حکومت کرده اند. یعنی به شغلِ شریفِ ویرانگری و غارت مشغول بوده اند که یکی از آنها به صورتِ احمقانه ای «یَمَنی» است؛ تبدیل به قدرت منطقه ای در شمالِ ایرانِ کنونی شده بود و مدالِ طلا و جایزهٔ نوبِل  این افتخار به «گیلانیها» می رسد. «یَمَن» کنونی در قرنِ ۲۱  را ببینید تا بتوانید ذهن خود برای تصوّر «کیائیان» در ۸۰۰ سال پیش آماده کنید که چه کثافتهای متعفّنی بوده اند؟
امّا همهٔ این سلسله های «تُرک»؛ زبانِ فارسی را به عنوانِ زبانِ دیوانی برگزیدند. زیرا زبانِ فارسی  با اینکه یک زبانِ رو به موت بود؛ امّا همچنان رَمَقی داشت و بر «زبانِ تُرکی» که «مُرده به دنیا آمده بود» برتریهای زیادی داشت و همچنان دارد (البتّه منظورم مقایسه بینِ مُردگان است).

در دورهٔ «پهلوی» تلاشهای زیادی برای تبدیل نمودنِ ساکنانِ ایران به یک «ملّت» انجام گرفت. امّا شیپور را از سَرِ گشادش نواختند. ماجراهای آلمانِ هیتلری و جنگ جهانی دوّم و براه افتادنِ مبحث «نژاد آریایی» و فوتوکپی کردنِ آن توسّط موجوداتی که به نامِ «پان ایرانیست» میشناسیم و براه افتادنِ گروههای نژاد پرست مانند «سومکا» که همگی در دریایی از «دروغهای خود بافته» شنا میکردند؛ نوعی از «ناسیونالیسمِ دروغینِ شیعه محور» را عَلَم کردند و کشوری «تهران محور» ساختند.
پس از ترویجِ «ناسیونالیسمِ دروغینِ پان ایرانیستی» که هم خودش را آریایی میدانست و نمیدانست که با آن ۲۲ سلسلهٔ «تُرک» چکار باید کرد؟ همهٔ آنها را در یک «توبره» ریخته و «کوروش» را توسّط این توبره به رضا شاه وصل نمودند.
دروغ نمیتواند پایدار باشد و آنکه به خود دروغ میگوید و دروغهایش را باور میکند؛ احمقترین موجودِ روی زمین است.
از زمانِ ظهورِ مزخرفاتِ «پان ایرانیستی» بود که فارسها زمانی که میخواستند بگویند : «تُرک»؛ بدون  بکار بُردَنِ پَسوندِ «خَر»؛ نمازِ ناسیونالیسمِ دروغینشان اجابت نمیشد. 
اگر در طیّ آن ۱۱۰۰ سال تمامی این جنگها میان طوایف و اقوامِ ایرانی الاصل انجام میگرفت؛ شاید «پان ایرانیسم» میتوانست آغازی برای تولید فرهنگِ ناسیونالیستی باشد. امّا به خاطرِ نداشتنِ چنان تاریخی؛ پان ایرانیسم به دروغگویی روی آورد و به «دشمنِ ناسیونالیسمِ واقعی» تبدیل شد. اکنون نیز همان فرهنگِ خائنانهٔ «پان ایرانیستی» به عصایِ دستِ حکومتِ ننگین شیعی کنونی تبدیل شده است. رهبرِ بزرگشان (مُحسن پزشک پورِ خائن) نیز نخستین کسی بود که در دورهٔ «خیانتِ ملّی» که به فاجعهٔ ۵۷ انجامید؛ نخستین موجودِ بی شرفی بود که رگِ «آریایی - شیعی»اَش؛ باد کرد.
بنیانگذاری «پان ایرانیسم» برای حقنه کردنِ کشوری «تهران محور» بود و هر کسی که «تهران محور» نبود؛ یا «نوکرِ بیگانه» و یا «جدایی طلب» به شمار می آمد. در حالی که اکنون میبینیم که «ایدهٔ تهران محوری»؛ به ظهورِ «کشورِ تهران» که حدود ۳۰٪ جمعیت ایران را در خود دارد؛ تبدیل شده است.
سیاستِ «تهران محوری»؛ زمینهٔ مساعدی برای اتحاد جماهیر شوروی بوجود آورد تا توسّط «لنینیستهای وطنی»؛ مسئلهٔ «خلقهای تحتِ ستمِ ایران» و «شوینیسمِ فارس» را عَلَم کنند و از طرفِ دیگر «پان ایرانیستها» بگویند که «دیدید همهٔ اینها نوکر روسیه هستند؟»؛ هر چند که «تهران محوری» موجباتِ نفرتِ به حاشیه رانده شدگان از «تهران» را تشدید نمود و «روسیه» نیز توانست از این رودخانهٔ گل آلود؛ برای خود ۲ جمهوری بسازد. 
امّا بیماری اصلی؛ آمیزه ای از «تهران محوری» و «شیعه محوری» بود و همچنان هست و همهٔ جریانهای سلطنت طلب و مشروطه خواه و حاکمیّتِ کنونی شیعی؛ در اعتقاد بر این ۲ محورِ عفونی اشتراکِ «اعتقادی» دارند.

کژدم


۱۳۹۷ مرداد ۱, دوشنبه

نخستین گزارش

من (کژدم)؛ به هیچ وجه به دنیای «شِبه سیاسی» شما تعلّق ندارم.

استادی که برگُزیدم؛ میگوید که از من «نا اُمید» شده است. زیرا در نخستین تجربه؛ مرا به «معبدی بودایی» رهنمون شُد تا به دنیای «خلسه های عمیق» (Deep Meditation) فرو رفته و خود را «بازخوانی» کنم. یعنی اینکه «تکّه پاره های خود» را فرا بخوانم و به موجودی «واحد» تبدیل شوم. شاید این گفتمان برای شما بی معنی باشد و از خود بپرسید که: «جمع آوری تکّه ها و پاره هایِ خود»؛ دیگر چه صیغه ای است؟
امّا از بدشانسیِ اُستاد؛ «کاهِنِ معبد»؛ کَسی بود که مرا می شناخت و «نیشهای کژدمی» در ۱۲ سالِ پیش را فراموش نکرده بود.
من (کژدم) بارها او را در پیاده روها دیده و از او پرسشهایی کرده بودم که از نظرِ «او»؛ توهین آمیز بوده اند. پرسشهای من بسیار ساده بودند:

- چرا رَدای قهوه ای پوشیده ای؟
- چرا همراهانَت ردای زرد و نارنجی پوشیده اند؟
- چرا موهای سَرتان را میتراشید؟

امّا من (کژدم) به همین سادگی؛ این پُرسشها را مطرح نکرده بودم. بلکه به شکلی گزنده مطرح نموده بودم:

- آیا پوشیدنِ «ردای قهوه ایِ اُتو کشیده» تو را به «نیروانا» نزدیکتر کرده است؟ اگر کرده است .... در پیاده روها چه گُهی میخوری؟
- اگر تو با رَدایِ قهوه ای هنوز هیچ «پُخی» نشده ای و کارَت به «قدم زدن در خیابانها برای تبلیغاتِ فرقه ای» کشیده شده است؛ این اوباشانِ «زرد و نارنجی پوش» چه صیغه ای هستند و چه خواهند شد؟ .... شاید «خیابان گردهایی دیگر»....
- چرا باید موهای سَرَت را بتراشی و خودت را شبیهِ «کیر» کُنی؟ ... فرقِ میانِ «تراشیدنِ مویِ سَر» (تبدیل شدن به کیر) با دراز کردنِ «ریش» برای تبدیل شدن به «پَشمِ خایه» چیست؟ چرا همهٔ «مدّعیان» باید یا  «کچل» و یا «ریش دار» باشند؟ مگر موضوع بر سرِ «ایمان» و «نیروانا» نیست  ؟ اگر موضوعِ اصلی همانها هستند؛ پس این شامورتی بازیها چیستند؟
چرا «کُت و شلوار» بر تَنِ برندگانِ جوایز علمیِ نوبِل گریه میکُنَد؛ امّا رداهای شماها همیشه اُتو کشیده هستند؟
«ردای قهوه ای» باید نشانِ «مَردِ پُخته»  و یا «زنِ پخته» ؛ مانند «برنجِ تَه دیگ گرفته» باشد (مانندِ کمربندِ قهوه ای در هنرِ رزمیِ کاراته). امّا رادای قهوه ایِ این «شارلاتان»؛ رنگ «قهوه ای» را از «رنگِ مدفوع» گرفته است.

.... این موجود (بودایِ دروغینِ زنده)؛ اکنون معبدی ۱۰ ها میلیون دلاری را رهبری میکند.

پرسشِ بعدی این است:

آیا من (کژدم)؛ نمیتوانم چنین معبدِ دروغینی برپا کُنم؟

پاسخ این است:

«نمیتوانم» و «میتوانم».

«نمیتوانم»؛ زیرا شارلاتان نیستم و نمیتوانم باشم.
«میتوانم» زیرا میتوانم با برگردانیدنِ صورت از یک «سو» به «دیگر سو»؛ معنیِ قلّابی دیگری به زندگی بدهم و مطمئن باشید که مشتریانی غیر قابل تصوّر پیدا خواهم کرد که برای دیدنِ «فال بینی کَفِ دست»؛ هفته ها در انتظار خواهند ایستاد.
کافی است که ۴۰۰۰ دلار برای یک «وبسایتِ فال بینی» و حاشیه های تبلیغاتی آن هزینه کُنی؛ تا «محتاجان» و «به حاشیه رانده شدگان» و «فضولها»؛ مانندِ مور و ملخ بریزند.

زمانی که احمقها بیش از ۹۰٪ جامعهٔ انسانی را تشکیل میدهند؛ راه برای «شارلاتانها» باز است.
ویدیوی زیرین را به دقّت تماشا کنید. .... ماده الاغی ایرانی به نامِ «نغمه» نیز بسیار خوشحال است که چندین هزار دلار به جیبِ یک شارلاتانِ هندی ریخته و «سَر خوش» شده است. مگر حزبلبلی ها دستِ کمی از این «ماده الاغ» دارند  که برای به سلطنت رسانیدنِ «حُسینِ مُرده»؛ خودشان را لَت و پار میکنند؟

https://www.youtube.com/watch?v=YBR1R3Q_dd0&t=927s

اُستادی که برگُزیدم؛ از من (کژدم) نا اُمید شُد.
امّا من (کژدم) نیز از او  نا اُمید شدم.

باید این «راه» به تنهایی سَفَر شود. همیشه نیز همینگونه بوده است.
راههایی هستند که باید گروهی سَفَر شوند و راههایی که باید به تنهایی پیموده شوند.

«ئولدی»  وار .... «دوئندی» یوخدی.

کژدم

۱۳۹۷ تیر ۲۶, سه‌شنبه

بدرود

پروندهٔ خود (کژدمِ باتربیت) را می بندم.

درودِ مرا به «شاهینِ نجفی» برسانید.



همزمانی «گوسفند» با تصویر را از دست ندهید.

من انکار میکنم.
من انکار میکنم.

میکنم .... میکنم ....میکنم... میکنم ... و هزاران بار «میکُنَم».

بدرود.

۱۳۹۷ تیر ۲۴, یکشنبه

سخنی در رابطه با بنیانگذاریِ «آلترناتیو»

پیشگفتار
در همین آغاز ؛ باید بگویم که نوشتن در رابطه با «ساختنِ آلترناتیو»؛ بدونِ معرّفی غدّه های عفونی که در عرصه های گوناگونِ سیاسی ـاقتصادی ـ اجتماعی و فرهنگیِ ساختاری معروف به «ایران و ایرنیان» لانه کرده اند و مجموعهٔ این غدّه های عفونی ایران را به جایی رسانیده اند که اکنون شاهدِ آن هستیم؛ ... امکان پذیر نیست. کار از «باتربیت بازی» و «بی تربیتی» گذشته است و در برخی موارد؛ به نقطه های بی بازگشتی رسیده ایم که میتواند حتّی کمرِ دموکراتیک ترین و دلسوزترین حکومتها در آینده را نیز بشکند.
من (کژدم) هرگز آدمِ «شُسته رُفته و اطو کشیده» ای نبوده ام

در بخش نظراتِ نوشتارِ پیشین؛ مصاحبهٔ آقای «فلاحتی» با موجودی به نامِ «فخرآور»؛ در «صدای آمریکا» را  برای  به بحث گذاشتنِ «ضرورتهای لازم برای بنیانگذاریِ آلترناتیو» را انتخاب نمودم. زیرا آقای «فلاحتی» در این مصاحبه؛ مسائلی بنیادی را مطرح نمودند که موجودی مانندِ «فخر آور» را به  «نمکزار» نِشاند.

https://www.youtube.com/watch?v=qafCkS8_HaU&t=1211s

امّا اینکه چرا این مصاحبه چشمِ مرا گرفت؟ باید بگویم که مسئلهٔ «اپوزیسیون» به عنوانِ «جانشینی به جای رژیمِ شیعیِ کنونی»؛ معادله ای ۴۰ ساله است که تا کنون حلّ نشده و آنهایی که در ۴۰ سال اخیر به عنوانِ «آلترناتیو» و «اپوزیسیون» در جلساتِ گوناگونِ «امتحان» نشسته بوده اند (از امتحاناتِ دههٔ ۶۰ تا امتحانِ ۸۸ و اخیراً «جنبشِ دل به دریا زدگان»؛ همگی «صفر» گرفته اند. امّا هیچ یک از این مدّعیان؛ تا کنون نتوانسته اند علّت این «صفر گرفتن»ها را پیدا کنند و یا اینکه بهتر دیده اند از «ریشه یابی»ها  به دلایلِ گوناگونِ «منافعِ حزبی» و یا «منافعِ گروهی» و یا حتّی «منافِعِ شخصی» چشم بپوشند.
در هر صورت؛ چه «حماقت» و چه «منافعِ احمقانه»؛ .... نتیجه اش یکسان بوده است.
البتّه در این میان؛ باید حسابِ «اصلاح طلبان» را از دیگران جدا نمود. زیرا «اصلاح طلبی» یک «پروژهٔ حکومتیِ  شیعی - صفوی» برای بقای رژیم انگلهای صفوی بوده و هست و نسخه های گوناگونی دارد و در آینده نیز خود را به اشکالِ «دگردیسی شده» برای خاک پاشیدن به چشم مردم به زندگی کثیف سیاسی خود ادامه خواهد داد. لذا «اصلاح طلبی» را نباید به عنوانِ یک گفتمانِ «اپوزیسیونی» و خیرخواهانه؛ بلکه باید به عنوانِ  گفتمانِ «خائنین» و «ستونِ پنجم» به حساب آورد.
امّا آنهایی را که «دیگران» نامیدم را باید در دسته بندیهای «فرصت طلبان»؛ و «احمقها»  تعریف نمود (البتّه هر دو دسته؛ از بُزدلهای عافیت طلب نشکیل شده اند.). زیرا  دستهٔ نخست؛ پیشنهادی به جز ادامهٔ آنچه که در سال ۵۷ «قطع شد» را ندارند و کعبهٔ آمالشان به جُز «ادامهٔ راهِ قطع شده» (راهِ پهلوی) نیست و هنوز نیز نتوانسته اند برا این «خَلأ ۴۰ ساله» (40 years old vacuum ) راهِ چاره ای پیشنهاد کنند!!!  به عنوانِ مثال: «جمعیّت ایران در این برههٔ ۴۰ سالهٔ از دست دادنها؛ ۳ برابر شده است» در حالی که منابِعِ طبیعیِ زیست محیطی به شدّت پایین رفته اند. یعنی اینکه: زمانی که جمعیّت ۳۶ میلیونی داشتیم؛ یک مترِ مکعّب آب داشتیم؛ امّا اکنون با جمعیّت ۹۰ میلیونی؛ فقط ۲۰۰ لیتر آب داریم.
 دسته های دیگر یا  در دورانِ «مصدّق» و یا «کمونیسم اسلامی» یخ زده و به «ماموتهای سیاسی» تبدیل شده اند و یا همچنان بر «خودمختاری دهاتی واری = خود مختاری عشیره ای = خودمختاری چارواداری (چهارپا داری = گلّه داری)» اصرار دارند و نمیخواهند بفهمند که اگر  این «خود مختاری عشیره ای» میتوانست جواب دَهَد؛ در کردستانِ عراق جواب می داد و دیدیم که «جواب نداد» زیرا همهٔ اقلیم کردستان (کردستانِ ایران + کردستانِ عراق+ کردستانِ سوریه+کردستانِ ترکیه) نه تنها در دورانِ «عشیبره - قبیله ایِ دورانِ ساسانیان» مانده اند؛ بلکه به صورتِ زاید الوصفِ احمقانه ای؛ همچنان بر ادامهٔ آن دوران اصرار می ورزند. به همین دلیل نیز در آخرین نوشتارِ خود در رابطه با «کردستان» گفتم که هرگز از این قبایلِ «هوتو - توتسی» دفاع نخواهم کرد. زیرا کسی که در دورانِ «قاضی محمّد» که فرقی با دورانِ ساسانیان (دورانِ چارواداری) ندارد؛ یخ زده باشد .... همان بهتر که در عصرِ نوین؛ «مدالِ طلا» و «جایزهٔ اسکارِ کولبری» بگیرد.
تُرکهای آذربایجان نیز تاریخ «اوبا نشینی» و خوردنِ «شیرِ اسب» خود را فراموش کرده و فکر میکنند آنچه که «صنایع آذربایجان» نامیده می شود را از بیابانهای «قَره قووم» به ایران آورده اند. این احمقها نمیتوانند و یا نمیخواهند بفهمند که همهٔ این صنایع و خیابانهایی که دارند؛ همه اش «پول نفت» است و گرنه به تصاویر دورهٔ قاجاریه؛ از تهران و تبریز  و ...نگاهی بیندازند تا «آسمانخراشهای کاهگِلی» ساخت «تُرکها» و «فارسها» و «لُرها» و «کُردها» و  .... را ببینند. اگر هم ساختمان و خیابانی دیدید؛ بدانید که «شاه نشین» بوده است و گرنه بقیّهٔ ساکنین همگی بیسواد؛ خرافاتی؛ بی فرهنگ و دهانهایی چسبیده به سوراخِ مدفوَغ «آخوندها».
همهٔ این اقوام باید اعتراف کنند که پیش از ماجرای «نفت» هیچ «پوخی» نبودند و اکنون نیز میبینند که اگر فروش «نفت» قطع شود؛ باید «مدفوعِ شب» را برای «صبحانه» نگهدارند. آیا دروغ میگویم؟
برای من جای تعجّب دارد که این احمقها (پان تُرکها) با بافتنِ تاریخِ قلّابی و باد در گلو انداختن های «ناسیونالیستیِ بی پشتوانه» به کجا میخواهند برسند؟ اگر آذربایجان را جدا کنند؛ به «کشوری بسته» و «بدونِ نفت»؛ «بدونِ راهِ دریایی» تبدیل خواهند شد. ماجرایِ «نفتِ شمال» نیز با سهمیه بندی نفتِ دریای خزر؛ به پایان رسیده است. آیا این احمقها میتوانند تصوّر کنند که با کدامین «منبعِ درآمد» خواهند توانست «دریاچهٔ آذربایجان» را دوباره زنده کنند؟ با «کور اوغلی بازی»؟ با «رقصِ لزگی؟ با «ناقاره زدن» و موسیقی و اشعارِ «بندِ تُنبانیِ تُرکی»؟

یک نمونه از موسیقیِ مشعشعِ تُرکی:

«دیب قاپینی دویلّر...... قره قیزی سویلّر .... اوغلان گلمه دالیمجان .... ئُرگَدَرَم  دویلّر ....»

ترجمهٔ فارسی:
«درِ انتهایی دالان (کوچهٔ بُن بست) را میکوبند؛ .... عاشقِ دخترِ سیاه چُرده میشوند .... آهای پسر دنبال من نیا .... از کسانی خواهم خواست که حسابی کُتکِت بزنند»
یک کُس شعرِ کامل؛ و بسیاتز نازلتر از «تیرینگه های کوچه بازاریِ لاله زاری». آیا فکر میکنند که «اُپرای کور اوغلی» بهتر است؟
بروید و گوش کنید و ببینید که همان «مدفوعی» است که همین تیرینگهٔ بالا است.

غرض از اینگونه گفتار «توهین» نیست؛ بلکه نیشتر زدن به یکی از «غدّه های چرکین» است. اقوامی که گاهی هزاران سال و برخی ۱۰۰۰ سال است که با همدیگر زندگی کرده اند؛ و هیچکدامشن حدّ اقل در ۵۰۰ سالِ اخیر به جُز «سُرسُرهٔ فتحعلیشاه» و «سُرسُرهٔ ناصرالدین شان» و «تانکِ فلّاق» اختراعی و کشفی نداشته اند. ادّعاهایی دارند که «کونِ خَر» را پاره میکند.
یکی میگوید: فارسها نگذاشتند و گرنه؛ قومِ ما در کرهٔ مرّیخ درختکاری میکرد.
من به آنها میگویم: مگر فارسها چه پوخی هستند؟ تا کنون چه چیزی به جز بازخوانیهای تکراری «بابا طاهرِ کون برهنه» و سعدی و حافظ و در یکصد سالِ اخیر اشعاری در ردیفِ «قرقره کردنِ مدفوع اگزیستانسیالیستهای غرب»؛ انجام داده اند که به آن بنازند؟

 نتیجه اینکه:

این سرزمین (ایران)؛ «بیابان و کویرِ فرهنگی» است و هر آنچه که داریم؛ مانند استخوانهای اسبها و گاوهایی هستند که در بیابانها از تشنگی و گرسنگی مرده اند و به «آثار باستانی» تبدیل شده اند. همهٔ زبانهای ایرانی «زبانهای مُرده» هستند. فارسی و تُرکی و کُردی و لُری و مازندرانی و گیلکی و .... همگی زبانهای مُرده هستند.
اگر میخواهید «زبانِ تُرکی» و «زبانِ فارسی» و «زبانِ کُردی» و .... را «زنده» کُنید؛ باید ماهانه ۱۰ ها «اختراع و اکتشاف» داشته باشید.
میگویند که «چین» قدرتِ دوّم اقتصاد جهانی است. دروغ میگویند و باور نکنید. زبانِ چینی پس از ۴۰ سال سِرقتِ مداومِ تکنولوژی؛ همچنان از «اکتشافات و اختراعاتِ واقعی» صدها سال بِدور است. اختراعی آمریکایی را می دُزدند؛ به آن یک «دُم» وصل میکنند و آنرا «اختراع و اکتشافِ چینی» لقب میدهند. زبانهای مهمّ چینی (ماندرین و کانتونی) هنوز به زبانهای «زنده» تبدیل نشده اند؛ زیرا لیاقتش را ندارند.  چینیها همچنان به گسترشِ زبانِ «انگلیسی» پایبند هستند. البتّه نه به خاطرِ «انگلستان» .... بلکه به خاطرِ «آمریکا».
زبانِ زنده یعنی: «مردمانی که حرفی نوین برای زدن دارند» و این هرگز اتّفاق نخواهد افتاد؛ مگر آنکه؛ آن «مردمان» پیشتازانِ اختراعات و اکتشافات بوده و نامی بر اساسِ «زبانِ ملّی»  و یا «زبانِ قومی» بر دست آوردهایشان بنهند.
با تکرارِ «شاه نامه» و «کور اوغلی» نمیتوان به «زبانِ زنده» تبدیل شد.
اگر «زبانِ فارسی» حتّی در دوره های ۹۰۰ سالهٔ حکومتِ «تُرکهای راهزن» به عنوانِ «زبانِ رسمی» انتخاب شده است؛ به خاطرً «تواناییهای باستانیِ زبانِ فارسی» بوده است. امّا زبانِ فارسی در این ۱۲۰۰ سالِ اخیر هرگز یک «زبان تولید کننده» نبوده است؛ لذا فرقی میانِ «زبانِ فارسی»؛ «زیانِ کُردی» و «زبانهای آفریقایی» وجود ندارد. ... شاید تنها فرق این باشد که «یک زبانی» زودتر از «زبانِ دیگر» مُرده باشد. آیا فرقی دارد که چند دقیقه «زودتر» و یا «دیرتر» مُرده باشید؟
من مخالفِ «گویش» و «آموزش» به «زبانِ مادری» نیستم. بلکه پرسشِ من این است که چه فرقی میکند که به کدامین «زبانِ مُرده»؛ بگویید و بنویسید؟ چرا اینقدر «احمق» و «کُودَن» و «تنبَل» هستید؟ و همزمان؛ اینهمه «عربده» میکِشید؟
من (کژدم) این «غُدّهٔ چرکین» را «نیشتر» زدم. بوی «گَند و عفونی» را دیدید.
امّا «غُدّه های چرکین» بسیارند.
بقیّهٔ کار با شماهاست.

اَلاَحقر الکژدُمِ احمق

کژدمِ احمق



 








۱۳۹۷ تیر ۲۰, چهارشنبه

صفحه ای برای نظرات

خوانندگانِ گرامی
در این صفحه هیچ مطلبی وجود ندارد و تنها برای کاستن از حجمِ نطرات در نوشتارِ پیشین ایجاد شده است.
در این صفحه بازیگرانِ اصلی شما هستید.
درخواستِ من این است که به «رَفتنِ من» اهمیّتی ندهید. به من اجازه دهید که زندگیِ خودم را داشته باشم. آیا چنین حقّی ندارام؟
تلاش کنید تا حرفهای دلتان را بزنید.

همین و دیگر هیچ.

کژدم

۱۳۹۷ خرداد ۲۰, یکشنبه

برآوردی از شرایط کنونی بین المللی بر اساس فعّال شدنِ «استراتژی ناسیونالیسم آمریکایی» (بخشِ دوّم)

از کدامین برهه های زمانی گذشته ایم؟

حدود ۶ سالِ پیش مقاله ای در نقدِ «نظراتِ حزبِ کمونیستِ کارگری = اوباشانِ حکمتیست» نوشتم.

https://kajdoum1.blogspot.com/2012/04/blog-post_18.html

آیا «اوباشانِ حکمتیست»؛ در عرصهٔ جهانی؛ «عددی» بودند و یا هستند؟ ... هرگز نبودند و نیستند؛ امّا در عرصهٔ ایران؛ توانستند همهٔ سازمانهای چپگرایِ مخالِفِ رژیم شیعی حاکم بر ایران را تار و مار کنند. آیا حکمتیستها از نظر تئوریک قویتر بودند؟ یا اینکه سایر گروههای چپگرا «فقیر» بودند؟ ... به نظر من (کژدم)؛ دلیلِ اصلیِ «مشتری پسند» بودنِ بازار مکاره ای که حکمتیستها راه انداختند؛ «فقر فرهنگی کمونیستها» بود. دلیل اصلی این «فقرَ فرهنگی» را باید «همزاد بودنِ آن» با نظریّه های کمونیستی دانست. به عنوانِ نمونه کتابِ «انقلابِ گینه» نوشتهٔ اوباشی به نامِ «آمیرکال کابرال» را بخوانید که رهبر حزبِ کمونیستِ گینهٔ بیسائو بود. این شخص پس از گذراندنِ تحصیلات در اروپا؛ به گینه باز گشته و به عنوانِ یک کمونیستِ دو آتشه به تحلیلِ وضعیّتِ گینه میپردازد. تحقیقاتِ او به این جمله ختم میشود:(ما در گینه؛ طبقهٔ کارگر نداریم؛ مگر چند نفر «حمّال = باربر» که در اسکله ها کار میکنند. امّا «کُمونهای اوّلیه» داریم.)
این جمله نتیجهٔ عملیِ تحقیقات و مطالعاتِ این شخص هستند (بخوانید؛ لنینِ گینهٔ بیسائو).
امّا این شخص به واقعیتها تسلیم نمیشود؛ زیرا بر اساسِ آموزه های مارکسیستی؛ میانِ «چند حمّال» + «کمونهای اوّلیه» با یک جامعهٔ صنعتی که تولید صنعتی بدونِ «کارگرانِ صنعتی» امکان پذیر نیست؛ چنان فاصله ای وجود دارد که نمیتوان آنرا پُر کرد. لذا این «اوباش»؛ با یک «آفتاب بالانس و مهتاب بالانس» که تنها در حوزهٔ «بحثهای کلامی» میتواند اتّفاق بیفتد؛ چنین میبافد:
(مهم نیست که ما «پرولتاریا» نداریم؛ مهم این است که «پرولتاریا؛ یک طبقهٔ جهانی و دارای هژمونیِ جهانی» است).
این اوباش؛ با این جمله و «وصله پینه کردن»ها؛ زمینهٔ ورودِ KGB به روند مبارزاتِ گینه را فراهم میکُند که نتیجهٔ مزخرفبافیهای «هژمونی جهانیِ طبقهٔ کارگر است» که در KGB و ارتش سُرخ کریستالیزه شده بود.
به همین دلیل است که میگویم؛ «مارکسیسم ـ لنینیسم» و انواعِ دیگر افکارِ کمونیستی و سوسیالیستی؛ همگی «بافتنی و وصله پینه» هستند و باز هم به همین دلیل «فقرِ فرهنگی»؛ «همزادِ» این اندیشه است.
همهٔ ایدئولوژیهای دیگر که از چنین «شارلاتان بازیِ کلامی»؛ برای حقنه کردنِ افکارِ خود استفاده میکنند و میخواهد «کلام» را بر «واقعیّت»؛ زور چپان کنند؛ دارای «فقرِ فرهنگیِ همزاد» هستند؛ دوقلوهای به هم چسبیده ای که «جدایی ناپذیر» بوده و مرگِ یکی از آنها منجر به مرگِ همزاد میشود.
سُخن کوتاه....
 ۶ سالِ پیش؛ این مقالهٔ انتقادی را نوشتم و به هیچ وجه به «افترا» و «تهمت» زدن روی نیاوردم؛ و هر آنچه که از بیانیهٔ اوباشانِ حکمتیست نقل کردم؛ «نقل به عِین» بود؛ و همهٔ اینها به این خاطر است که هرگز به «انتقادِ قلّابی» و آمیخته با تهمت و افترا و دروغ معتقد نبودم و نیستم. زیرا «دگَر نماییِ موضوعِ موردِ بحث» از همان آغاز «فرار از نَقدِ موضوعِ اصلی» و پناه بُردن به «پروپاگاندا» برای فریبِ خوانندگان است و از نظرِ من هیچ ارزشی برای قلمفرسایی ندارد.
اگر در آن زمان؛ این مقاله برای من (کژدم) ارزشی در حدّ بررسی «زوالِ جنبش چپ» و «زوالِ جنبشهای کردستان» را داشت؛ اکنون ارزشِ دیگری دارد.
ارزِشِ کنونی این مقاله؛ در این است که تمامی نظریّهٔ «گلوبالیستها» برای فرسایشِ دنیای کنونی را که همانا در «افکارِ حکمتیستی» برای «ایران» تدوین شده است؛ برای من ارزشی نوین دارد.
مرامنامهٔ حکمتیستها؛ دقیقاً همان سناریویی است که توسّط دولتِ اوباما در آمریکا اجرا شد و اگر «هیلاری کلینتون» که «میر حسینِ اوباما» برای انتخاب شدنِ او خودش را «جِر» میداد؛ به ریاست جمهوری میرسید؛ اکنون شاهد گسترشِ حوزهٔ نفوذِ داعش و فروپاشی آمریکا بودیم.
از خوانندگانِ گرامی میخواهم که آن مقاله را به دقّت و اگر لازم بود؛ بارها بخوانند؛ تا با اندیشهٔ واقعی «گلوبالیسم» و «نَقدِ ناسیونالیستی» آن آشنا شوند.
آنچه که در آن زمان نوشتم؛ گویی که بحثِ زندهٔ «برکسیت»؛ علیه «اتحادیهٔ اروپا» و بحثِ زندهٔ «ترامپ»؛ علیهٔ  «موجودیتهای گلوبالیستی» است.
در این بخش میخواهم که با مطالعهٔ آن مقاله و بررسی آنچه که در دورانِ اوباما گذشت؛ ذهنها برای بخش بعدی این نوشتار آماده شوند.
از هر نظریّهٔ انتقادی در بخش نظرات؛ استقبال خواهم کرد.

پایانِ بخش دوّم

کژدم


۱۳۹۷ خرداد ۱۸, جمعه

برآوردی از شرایط کنونی بین المللی بر اساس فعّال شدنِ «استراتژی ناسیونالیسم آمریکایی» (بخشِ نخست)

پیشگفتارِ ناخوشایند

امیدوارم که «ناسیونالیستهای قلّابی ایران»؛ از آنچه که «ناسیونالیسم آمریکایی» در شرایط کنونی به عنوانِ «استراتژی» و «مسیرِ راه» تدوین کرده است؛ مفهومِ دقیقِ «ناسیونالیسم» را بفهمند و بدانند که معنی دقیقِ «ناسیونالیسم» چیست؟ کافی است که فقط «ردّ پای دولَتِ ترامپ» را مطالعه کنند و به دور از هیچگونه احساساتِ «قلّابی» که توسّط رسانه های «جورج سوروسی»  به آن دامن زده میشود؛ با چشمهای باز؛ شیوه های مبارزاتی «ناسیونالیسمِ آمریکایی» را رَصَد کنند و در تحلیلهای «قلّابیِ خود» «فدرالیسمِ آمریکا» را نیز منظور نمایند که نه تنها به فروپاشی آمریکا نینجامیده است؛ بلکه ضامنِ  حاکمیّت ملّی مقتدر نیز میباشد. امّا «پَسمانده های تصوّراتِ صفوی - قاجاری» از «حاکمیّت ملّی» که رسوباتِ آنرا در «حاکمیّتُ سلسلهٔ پهلوی» با تبلیغِ «حفظِ چهارچوبِ ارضی» به عنوانَ «ملّی گراییِ ناب» تبلیغ می شد و تحوّلاتِ دورانِ «هجومِ آلمانِ هیتلری» و سِپَس «دورانِ جنگِ سرد» نیز به آن دامن زده می شُد را دیدیم؛ تجربه کردیم و به حاکمیّتِ کثیفِ «تشیّع صفوی» رسیدیم. یعنی اینکه : «مثلِ گُربه» دهها سال به دنبالِ «دُمِ خویش» دویدیم و بزرگترین پیروزی و شکارِ «ما»؛ «گرفتنِ دُمِ خویش» بود. .....
من (کژدم) بارها تعریفِ واقعی «ناسیونالیسم» را توضیح داده ام. «ناسیونالیسم» با «حفظِ چهارچوبِ ارضی» تعریف نمیشود.؛ بلکه با «دلبستگی به زمین و  مردمانی که در یک چهارچوبِ زمینی زندگی میکنند» تعریف میشود و اگر «مردم» را حذف کنید؛ «سرزمین» به «زمین» نبدیل میشود (سَر به معنیِ مردُم است؛ مانند اینکه میگوییم «۲ سَر خانواده» و یا «۵ سَر خانواده»). برای یک «ناسیونالیستِ واقعی ایرانی»؛ نباید فرقی میانِ «اقوامِ ایرانی» وجود داشته باشد.
هخامنشیان و اشکانیان و ساسانیها همگی «مُرده اند»؛...
اکنون آنچه که ما داریم؛ همین «ایرانِ گربه نشان» با قومیتهایی بسیار متفاوت تَر با دوره های «مُردگان اجدادی» است که چه بسا با ترکیبِ جمعیتی کنونی؛ از نظر خونی و فرهنگی فاصله های دور و نزدیک دارند. لذا هر کسی که بخواهد با «کاسه و ملاقهٔ هخامنشی؛ اشکانی؛ ساسانی» ایرانِ کنونی را محاسبه کُند و یا از این «ملاقه ها و کاسه های شکسته» بهانه ای برای «ناسیونالیسمِ چُلاق و درماندهٔ مبتنی بر چهارچوبِ ارضی» بسازد که عدّه ای در «کشورِ تهران» (پایتخت) لامبورگینی سوار شوند و عدّه ای دیگر را «کولبرانِ قهرمانِ مرزنشین» بنامند؛ نه تنها «ناسیونالیست» نیستند؛ بلکه «خائن» هستند.
«ناسیونالیسمِ واقعی ایرانی» باید با دورانِ سلطهٔ «فرهنگِ ملوک الطّوایفیِ» قرنهای اخیر نیز به طورِ عمیق خدا حافظی کُند. در این راه؛ نباید هر روسپی زاده ای را که توانسته بوده است اقوام و طوایف دیگر را سرکوب کُند و بر تخت بنشیند؛ را «شاه» و یا «پادشاه» و «شاهنشاه» نامید و بدتر از هر چیزی؛ این بی شرفها را ادامهٔ «کوروش» و «داریوش» دانست.
اگر کسی که خود را «ایرانی» مینامد؛ نتواند فرق میانِ «طلا» و «مِس» را فهمیده باشد؛ در همان وادی گمگشتگی و «خود فریبی» خواهد ماند؛ بدون اینکه بفهمد: «در حالِ تیشه زدن بر ریشه های ایران» است.
از سوی دیگر  باید در نظر داشت که داشتنِ «آرزوهای ناسیونالیستی» به تنهایی کافی نیستند و یک «ناسیونالیستِ واقعی» باید درکِ عمیقی از «موقعیّتِ کنونیِ ایران» که از «مسیرِ استحالهٔ ۱۴۰۰ سالهٔ ایران پس از حملهٔ مسلمانانِ عرب» و همچنین موقعیّتِ «ایرانِ کنونی» پس از ظهورِ فرقه و حکومتِ ننگینِ «صفویان»  و همچنین «موقعیّتِ ایرانِ کنونی» پس از ظهورِ قدرتهای بزرگِ «سیاسی»؛ «اقتصادی» و «نظامی» در مقیاسِ جهانی در سَده های اخیر داشته باشد که در دورانِ «خوابِ عمیقِ اصحابِ کهفیِ ایرانیان» رُشدِ سرسام آوری نموده  و به «سَروِرانِ جهان» تبدیل شده اند.
یک ناسیونالیست واقعی باید به این درکِ عمیق رسیده باشد که «ایرانِ کنونی» مانندِ «خاکسترِ پس از آتش سوزیهای بزرگ» است و باید مانند «قُقنوس» از «خاکستر» برخیزد و باز هم باید بداند که «خاکستر» به معنیِ «نداری و فقرِ مطلق» است. آنکه خود را «ناسیونالیست» بداند؛ نباید آرزوهایش را به عنوانِ «تحلیلِ کاربُردی» ؛ به خوردِ خود  و هم میهنانَش بدهد.
آن ایرانی که بخواهد خودش را پُشتِ شعارهای «خود بزرگ بینانه» مخفی کُند؛ نخواهد توانست بر «فقر و نداری و ناتوانیها» فایق آید زیرا «خود خدا انگاری» درهای آموختن را می بندَد و تصوّرِ داشتنِ «فرهنگِ غنیِ آریاییِ کُهن» (که در عمل چیزی بیشتر از بکار بُردَنِ نام کوروش و داریوش و یا پندهای سعدی و حافظ نیست)؛ راه را بر «آموزه های نوینِ فرهنگی» سدّ میکند.

لذا نخستین گام برای یک ناسیونالیستِ واقعیِ ایرانی؛ باید پذیرفتنِ «ناتوانیِ درونی» و گامِ دوّم؛ پیدا نمودنِ راهها برای «گذشتن از هفت خوانِ فقرِ درونی» و رسیدن به «دارایی و تواناییِ درونی» باشد. 
رژیم کثیف صفوی مسلک؛ در هر ۲ گام ناتوان بوده است و «استخدامِ مزدورانِ منطقه ای» را به حسابِ «گذشتن از هفت خوانِ فقر» و ایجادِ «دارایی = عُمقِ استراتژیک» گذاشته است. در حالی که این «ارتِشِ مزدوران» با بستنِ راههای تنفّسی رژیمِ کثیفِ صفوی مسلک (نفتِ پدر سوخته)؛ در مدّتی کوتاه و مانندِ «مگسهای دورِ شیرینی»؛ از اطرافِ رژیم شیعی ایران پراکنده خواهند شد. محاسباتِ اینچنینی فرقی با محاسباتِ احمقانهٔ «محمد رضا پهلوی» و «صدّام حسین» ندارند که با شنیدنِ «جرینگ جرینگِ ۲ سکّهٔ اضافی در جیب» به شعارهای احمقانهٔ «تمدّن بزرگ» و «امپراتوری بابل» افتادند و فکر کردند که میتوانند با بستنِ لوله های نفت؛ آمریکا و اروپا را به زانو در آورند. در حالی که تمامی راهِ ارتزاقشان همان «نفت» بود و همچنان هست. کدامین احمقی را سراغ دارید که بگوید: «ما نانِ سفرهٔ خود را به دور می اندازیم»؟؟!! امّا هنوز هم میبینیم که این نانِ سفرهِ همچنان هزینهٔ «حاشیه های بدونِ بازدِهی» (حشد الشّعبی؛ اوباشانِ حوثی؛ اوباشانِ شیعه مسلکِ لبنانی و ....)  میشود.
حتماً از زبانِ «ناسیونالیستهای قلّابی» هوادارِ «محمّد رضا پهلوی» شنیده اید که میگویند؛ این شخص به این خاطر سرنگون شد که میخواست «بمبِ اتمی» بسازد و «نفت» را با «لیوان» بفروشد!!!!؟؟ اینگونه هواداریها و «ناسیونالیسمهای قلّابی»؛ نشان میدهد که حتّی آن «فوکولیهای ظاهراً روشنفکر» هنوز هم میخواهند که از یک «دهکدهٔ سوخته در ۱۴۰۰ سال آتش سوزیِ مداوم»؛ «امپراتوری هخامنشی» بسازند!!!! (خوشا به حالِ نئشگی تریاکهای سلطنتی شان). با چنین احمقهایی که حتّی با ریاضیاتِ دورانِ تحصیلی ابتدایی نیز آشنا نیستند؛ به کجا میتوان رسید؟
این الاغهای فوکولی حتّی نمیتوانند بفهمند که «قومِ ماد» پس از ۵۰۰ سال تلاش (البتّه همراه با جنگهای داخلیِ احمقانهٔ قبیله ای)  و در بازهٔ زمانی خاصّ توانست از زیرِ یوغِ «آشوریها» بیرون آید و صدها سال دیگر طول کشید که نطفه های «امپراتوری ماد» بسته شود. آن هَم در چه دورانی؟ .... در دورانِ «دامداری و کشاورزی».
این احمقها نمیتوانند بفهمند که اکنون آن دوران (کشاورزی و دامداری) در کشورهایی که «متمدّن» نامیده میشوند؛ صدها سال است که به پایان رسیده است. امّا پس از ۳۵۰۰ سال؛ بزرگترین سهمِ «قومِ ماد» از این تمدّن ... «کول بَری» (حمّالی) است.
سهمِ ساکنینِ «کشورِ تهران» نیز شُغلهای مشعشعی مانند «سیم کارد فروشی» و «بساط فروشی» و «روسپیگری» و .... است.
آیا این اوباشانِ فوکولیِ ظاهراً روشنفکرِ ناسیونالیست؛ میتوانند بفهمند که «ساکنانِ ایران»؛ در واقع «حاشیه نشینانِ تمدّنِ کنونی» هستند؟
اگر می فهمیدند؛ ما با شرایطِ بهترِ سیاسی ـ اجتماعی ـ اقتصادی روبرو بودیم.
یکی از این احمقهای ناسیونالیستِ قلّابی که در دورانِ زندگیَش لیاقتِ «دیدار از پِدر» را نداشت در پایانِ کار؛ حتّی جایی برای «درمانِ بیماری» و «مُردَن»  پیدا نکرد و آن احمقِ دیگر که در فکرِ احیای «امپراتوری بابل» بود  را از «سوراخ» بیرون کشیده و به دار آویختند و سرزمینهای هر ۲ «احمقِ قهرمان»  نیز به یغما رفت.
در «آیینِ شمنی» یکی از پروتوکولهای بسیار مقدّس؛ «سکوت» و بهره بُردن از «قدرتِ سکوت» است. «شمن»  بسیار «واقعگرا» است و هرگز عربده نمی کِشد و لاف نمی زَنَد و بالاتر از تواناییهایش سخن نمیگوید و وعده نمی دهد. بلکه همیشه در حال افزودن به «قدرتهای درونیِ خویش» است.

هر روزه در خبرها و تحلیلها در رابطه با «لابیهای رژیم ایران در آمریکا و اروپا»؛ «لابیهای اسرائیل در اروپا و آمریکا»؛ «لابیهای عربستان در اروپا و آمریکا» مطالبی میخوانیم و در بسیاری موارد شنیده ایم که رژیم شیعی و یا سایر اوباشانِ منظقه ای گفته اند که اگر فلان کار انجام نگرفت؛ به خاطر وجودِ لابیهای قدرتمندِ اسرائیل و یا عربستان بوده است.
آیا تا به حال در خبرها و تحلیلها خوانده اید که آمریکا در اسرائیل و ایران و یا عربستان و یا مالزی و اوگاندا و روواندا  و ...سومالی و سایرِ کشورهای «شپشها» «جِگر پزیها» از «لابی» استفاده کُند؟
البتّه آمریکا در «اروپا» از لابیهای قدرتمندی استفاده میکند. امّا چرا در اسرائیل و  ایران و سومالی و اریتره واتیوپی؛ و «لانهٔ شپشها و موریانه ها و مورچه ها و سوسکها» «لابی» ندارد؟ 
تنها علّت آن فقط یک چیز است: .... «قدرتِ درونی».
آمریکا «قدرتِ درونی» دارد. اروپا نیز «قدرتِ درونی» دارد.
امّا کشورهایی که در حدّ «مگس» و «شپش» هستند؛ «قدرتِ درونی» ندارند؛ لذا نیازی به لابیگری در لانه های آنها برای آمریکا و اروپا  و روسیه وجود ندارد. ... «بینی» شان را فشار بده ... راه تنفّسشان را قطع کُن .... در مدّت کوتاهی به «رعشه و لرزه های مَرگ» می افتند و سپس شلوارشان را پایین می کِشند. .... به همین سادگی ....
دانستنِ این مسائل نیازی به داشتنِ «دکترای اقتصاد» و «دکترای علومِ سیاسی» ندارد و چه بسا داشتنِ مدارکِ آن «دکتراهای کذایی»؛ «دارندگانش» را به «اراجیف بافی» وادارَد (فکر میکنم که همهٔ خوانندگان سالها است که شاهدِ این اراجیف بافیها بوده اند). زیرا بسیاری از این موجودات (دکترها و پروفسورها) فقط «حمّال کتاب» هستند.
«دانش سیاسی» یک «هنرِ علمی» است و بسیار به دور از معادله های احمقانهٔ «۲X۲=۴ » نوشته شده در کتابهای «کودکستانی» است.

پایانِ بخشِ نخست

کژدم



۱۳۹۷ خرداد ۱۳, یکشنبه

کُس کشهای BBC و تصویرِ فوتوشاپی

نمیخواستم چنین مطلبی منتشر کنم. امّا «بالماسکهٔ غزّه» و «تظاهراتُ اُردن» و پوشش بزرگنمایانهٔ BBC  از تظاهراتِ اُردن مرا واداشت تا کثافتکاریِ روسپی زادگانِ گردانندهٔ BBC را به نمایش بگذارم:

پرسشها:


الف: چرا چهره های شمارهٔ  ۱ و ۲ ؛ و ۳ و ۴ عین هم هستند؟ آیا برادرانِ دوقلو هستند؟
ب: چرا چهره های بسیار نزدیک به هم از نظر اندازه؛ اینهمه «کوچک و بزرگ» هستند؟ صورتی که در سمت راست در کنارِ تصویرِ شماره ۲ دیده میشود؛ مانند فیل و فنجان هستند.
همهٔ تصویر مخدوش است.
اگر دونالد ترامپ این روسپی زادگانِ نوکرانِ «گلوبالیسم» و «جورج سوروس» را بنگاههای سخن پراکنیِ «اخبارِ دروغین» مینامد ... دروغ نمیگوید.

چرا روسپی زاده های BBC تصاویرِ فوتوشاپی به خوردِ مردم میدهند؟

کژدم