۱۳۹۷ دی ۲۷, پنجشنبه

ملاقات با «اندیشه های کُهَن» و «اندیشه های نو» (بخش دَهم)

ایران

در این نوشتار؛ رویِ سخنم با هوادارانِ «فرقه هایِ سیاسیِ سکولار» است.

۱- زمانی که «سیّد رضا دیبا» (شیعهٔ اثنی عشری)؛ میگوید که برایش فرقی ندارد که شکلِ حکومت «جمهوری» و یا «پادشاهیِ پارلمانی» باشد؛.... آیا آنهایی که خود را هوادارِ این موجودِ سخیف و شارلاتانِ «اثنی عشریِ جعفر کذّابی» میدانند؛ چرا از او نمیپرسند که «برنامه هایِ مشعشَعش برای حدّ اقل ۵۰ سالِ آینده چیست؟» که «جمهوری» و یا «سلطنت» نمیتوانند در آن خللی بوجود آورند؟.
آیا «رفراندوم» و «هر نفر یک رأی»؛ تنها «شمپانزه» ای است که این موجود (سیّد رضا دیبا) توانسته است بزاید؟ و یا اینکه «ماده اَش» را واداشته است تا چنین موجودی را زاییده  و در کنارِ «نور» و «ایمان» قرار دهد؟ («نور» و «ایمان» و «شمپانزه» ... مثلّثی تاریخی است که باید در کتابِ «گینِس» ثبت شود).
۲- هوادارانِ «جمهوری خواهی»؛ باید از رهبرانِ کوتولهٔ خود بپرسند:
شما چه برنامه هایی برایِ آیندهٔ ۵۰ سالهٔ ایران دارید که فقط با «جمهوری خواهی» میتواند  میسّر شَوَد؟
۳- هوادارانِ «مشروطه خواهی» نیز باید از «فُسیلها» بپرسند:
چه برنامه ای دارید که «جمهوری و یا سلطنتِ پارلمانی» مانِعِ آن هستند؟
۴- هوادارانِ «خودمختاری» باید از اوباشانِ «سُنّتی» مانندِ «هجری» و «مهتدی» بپرسند که آیا میخواهند «کردستان» را به «سرزمینی محصور» در میانِ دشمنانِ «تُرک» و «عرب» و «فارسهایِ قلّابی» تبدیل کرده و برای کمترین خواسته های «صادراتی - وارداتی» به کیر لیسیِ «ترکهایِ عثمانی» و «عربهایِ عراقی و سوری» و «حکومتِ مرکزیِ کشورِ تهران» با حاکمیّتِ  رژیمِ بعدیِ  بر ایران واداشته و نامش را «استقلال» و «خود مختاری» بگذارند؟
۵- هوادارانِ «جنبشهایِ چپ» باید از «لنینهایِ خود» بپرسند که آیا برنامه ای فراتر از ریختنِ داراییهایِ ایران به شکمِ «مصرف کنندگانِ بی مصرف»  و تبدیلِ آن به «مدفوع» دارند؟ ... اگر برنامه ای غیر از این ندارند؛ چرا هنوز «زنده» هستند و به اتّهامِ «خیانت» کشته نشده اند؟

هر ۵ فرقهٔ  این جریانات به یک «خیانَتِ تخیّلیِ رویایی» دِل بسته اند و آن «خیانَتِ تخیّلیِ رویایی» .... بر «تأثیرِ رأیِ مردم» (سرمایه گذاری بر رویِ فقر) استوار هستند و تمامیِ تلاشِ آنها نَه برای آینده ای روشن  بلکه بر رویِ  «سرمایه گزاری بر رویِ فقرِ فرهنگی» استوار است. (وعده هایِ دروغین و فریبِ مردمِ احمق). (مردم= توده ها= تاپاله ها).
امّا هیچ یِک از آنها هرگز به شما نخواهند گفت که: در این میان «مردُم» کیستند؟
امّا من بنا بر تجربیّاتِ گسترده و تاریخیِ جهانی به شما میگویم که «مردم» کیستند.
۱- «مردم» برایِ «آشور بنی پال» غوغا کردند.
۲- «مردم» برایِ «کوروش» غوغا کردند.
۳- مردم برایِ «غارتگرانِ عَرَبِ مسلمان» غوغا کردند.
۴- مردم برایِ «هیتلر» غوغا کردند.
۵- «مردم» برایِ «ناپلئون» غوغا کردند. (سپس به او خیانت کردند).
۶- «مردم» برایِ «اوباما» غوغا کردند. (سپس او را «خائن» نامیدند).
۶- «مردم» برایِ «موسولینی» و «استالین» غوغا کردند.
۷- مردم برایِ «خمینی» غوغا کردند.
۸- «مردم» برایِ «موسوی - کرّوبی» غوغا کردند.
۹- «مردم» براي «گروهبان حاجی بادمجان میرزا قاسمی» غوغا میکنند و او را «ژنرال» و «آریو برزنِ عارف» مینامند.

نتیجه اینکه:
 «مردم» همیشه در حالِ «غوغا» هستند.

آیا کلمهٔ «مردم» با یک «گونیِ سیب زمینی» فرق دارد؟
اگر فرق دارد؛ پس چرا «مردم» به «احمدی نژاد» به خاطرِ «گونیَ سیب زمینی» رأی دادند؟
آیا «مردم» را در رویارویی با نخستین «سبدِ غذاییِ امام حسنِ بنفش» دیدید؟
آیا دیدید که همین «کعبهٔ دروغینِ مشروعیّت» (مردم) .... چگونه مانندِ «حیواناتِ وحشی» همدیگر را مانندِ «خوکها» و «گرازهایِ گرسنه» زیرِ دست و پا «لِه» کردند؟
آیا میتوانید باور کنید که «دونالد ترامپ» به «اوباما» رأی داد؟ زیرا «اوباما» از «تغییر» و «ما میتوانیم» سُخن گفت و «دونالد ترامپ» را «خر» کرد؟

پرسشِ نهایی اینکه:
«آیا وقتِ آن فرا نرسیده است که با «رأی مردم» خداحافظی کرده و «استراتژیهایِ خود» را برایِ «آینده ای درخشان» بیان کنیم؟ و به «صورت» و «هیکلِ» همهٔ «جمهوری خواهان» و «سلطنت طلبانِ پارلمانی»؛ «مدّعیانِ دروغینِ حقوقِ قومی» و «چپگراهایِ عقب مانده پَروَر» ؛  استفراغ کرده و «بِرینیم» و به آنچه که «رأی مردم» نامیده میشود و میتواند حتّی به «پوستِ خربزه» فروخته شود؛ «نَه» بگوییم؟
آیا زمانِ آن فرا نرسیده است که با «مردم» رو راست باشیم و به آنها بگوییم که: «تشیّع» و «تسنّن»؛ بازیهایی بودند که توسّط حماقتهایِ شما؛ این سرزمین را به باد دادند؟
آیا زمانِ آن فرا نرسیده است که به «مردم» بگوییم:
«دورانِ مردم» پایان یافته است و شماها باید میانِ «ادامهٔ زندگیِ ناشرافتمندانه» و «مرگِ نژادیِ شرافتمندانه»؛ یکی را انتخاب کنید و ادامهٔ زندگی را به فرزندانِ خود که «انسان سان» نیستند؛ بلکه «انسان» خواهند بود؛ بسپارید؟

به قولِ «لورا اینگراهام».

This is the Angle  (نقطهٔ عطف)



کژدم





۱۳۹۷ دی ۲۶, چهارشنبه

ملاقات با «اندیشه های کُهَن» و «اندیشه های نو» (بخش نُهم)

ایران

به نظرِ من اکنون تقریباً میدانیم که:

۱- مسیرِ حرکتِ جوامعِ گونه های انسانی؛ چه سمت و سویی دارد؟
۲- ایران از نظر اقتصادی؛ سیاسی؛ اجتماعی و فرهنگی  در کجایِ جهان و مسیرِ حرکتِ جهانی ایستاده است؟
۳- ایران از نظرِ «زیست محیطی» چه ظرفیتهایی دارد؟  امّا نمیدانیم که چه تعداد از جمعیّت میتواند بهترین شرایط را در این قطعهٔ جغرافیایی برای ادامهٔ زندگی شرافتمندانه و پایدار؛ تضمین کند؟

مسائلی نیز وجود دارند که دوست نداریم بدانیم و بپذیریم:

۱- ساکنینِ ایران چندین بار سابقهٔ «خیانت به خود» داشته اند که بزرگترینِ آنها «خیانتِ ملّیِ ۵۷» است. «خیانتِ ملّی ۵۷» از این نظر بسیار مهمّ است که در آستانهٔ «نقطهٔ عطفِ تاریخی» در مسیرِ حرکتِ جوامِعِ پیشرفته بوقوع پیوست.
۲- ساکنینِ ایران خود را بسیار باهوش و دارایِ فرهنگِ غنی میدانند. زیرا  حافظ و سعدی و ملّایِ رومی و «هشترودی» و چند دانشمندِ پراکنده و فراری دارند که در مجامِعِ علمی جوامِعِ پیشرفته فعالیت میکنند. زیرا ایران محیطِ زیستِ مناسبی برایشان نبوده است. این امر نشان میدهد که ساکنینِ ایران نه تنها دارایِ فرهنگِ غنی نیستند؛ بلکه از نظر فرهنگی بسیار عقبمانده  هستند. «عقبماندگیِ فرهنگیِ مُزمِن» نشانگرِ درجهٔ بسیار پایینِ میانگین هوشِ ساکنین ایران است و بدتر از همه اینکه هیچکس جرأت نمیکند  این واقعیّت را تویِ صورتِ ساکنینِ ایران بگوید. چه «پوزیسیون» و چه «اپوزیسیونِ قلّابی» همیشه از ساکنینِ ایران با عنوانِ «مردمِ فهمیده و هوشیار» یاد و «پالان» بر پشتشان مینهند تا «بارکِشِ اهدافشان» باشند..
۳- ساکنینِ ایران «آنارشیست» هستند و به همین دلیل نیز قابلیّتِ بسیار اندکی برای «سازمان یافتگی» دارند. مبنایِ اصلیِ «آنارشیسم»؛ حتّی در عرصهٔ نظری؛ «فرد گراییِ احمقانه» است.
۴- تنها جوامعِ سازمانیافتهٔ ایران؛ کسانی هستند که «اعتقاداتِ دینی» دارند. نیروهای رژیم و سازمان مجاهدین خلق نمونه های آشکار این نظریّه هستند. نمونهٔ دیگرِ برای این نظریّه؛ گروههای غیر مذهبی هستند که به خاطِرِ نداشتنِ باورهایِ دینی به  تبعیّت از خصلتِ طبیعي «آنارشیستی»؛ به «خود محوریِ احمقانه» باز گشته و نه تنها حتّی از تشکیلِ «یک سازمانِ پایدار» عاجز هستند؛ بلکه نمیتوانند حتّی در یک اتّحادیّه جمع شده و سازمان یابند.
«سازمان یافتگی» حولِ محورِ «باورهای دینی»؛  نشان میدهد که در ایران «فرهنگِ سیاسی» وجود ندارد.
آنچه که وجود دارد؛ «عقبماندگیِ عمیق و مُزمنِ سیاسی» است.
۵- «قوم گرایی» یکی دیگر از بیماریهای ساکنینِ ایران است. هرچند که «قوم گراییِ طبیعی» بر اساسِ «تعلّقِ خونی و محیطِ زیست» تعریف میشد؛ امّا پس از جنگهای طولانی بین اقوامِ گوناگون و شکستِ برخی اقوام و به تاراج رفتنِ داراییهایشان و سپس تبدیل شدن به «بردگان» و یا در بهترین حالت تبدیل شدن به «شهروندانِ درجه ۲» به «کینه هایِ قومی» دامن زد. در بسیاری از موارد؛ مذاهب و فرقه هایِ گوناگونِ دینی و مذهبی نیز بستری مُغَذّی برای رشد در «گندابِ کینه های قومی» یافتند. برندگانِ «گندابِ کینه هایِ قومی»؛ نَه مردمانَ آن اقوام؛ بلکه در بیشترِ موارد؛ انگلهایی بودند که آنان را به نامِ «روحانیّون» میشناسیم.
ورودِ «انگلها»؛ «گندابِ کینه هایِ قومی» را نه تنها «متعفّن تر» نموده است؛ بلکه حتّی اگر رهبرانِ اقوام به نوعی از «اشتی و رواداری» قانع شوند؛ در زیرِ پوستِ این «آشتی»؛ «کینه های مذهبی» ادامه می یابد.
این مسئله فقط مربوط به «ایران» نمی شود و امری جهانی است. امّا زمانی که در بارهٔ «ساکنینِ ایران» سخن میگوییم؛ باید بدانیم که این «گنداب» در ایران؛ بسیار متعفّن تر است.

«مشکلاتِ بزرگ» و  «نَرها» و «ماده ها»یِ ...«کوتوله»

من (کژدم)؛ آنچه را که  شما «رهبرانِ سیاسی» مینامید را « نَرها و ماده هایِ کوتوله» مینامم و آنچه را که شما «مبارزه» مینامید را «کٓژراهه» میدانم. زیرا همهٔ آنانی که شما «رهبرانِ سیاسی» مینامید؛ وعده هایشان «سطحی» و در بسیاری از موارد «دروغ» است. اگر بسیار خوشبینانه سخن بگویم و این «رهبران» افرادی «دلسوز» بدانَم؛ هیچ تضمینِ «ساختاری» و زیربنایی برای وعده هایشان ندارند. لذا بهتر میدانم که آنها را «نرها و ماده های کوتوله» بنامم.
تاریخِ ۱۰۰ سالهٔ اخیرِ ایران را «کوتوله ها» و «ساکنینِ عقبمانده و خائنِ ایران»  ساخته اند.
وجودِ «کوتوله ها»؛ و «ساکنینِ عقبمانده و خائنِ ایران» به خودیِ خود یک «مشکلِ ساختاری و نهادینه شده» است و اگر کسی بخواهد برایِ ایران کاری انجام دهد؛ باید پیش از فکر کردن به «سرنگونیِ رژیمِ انگلهایِ صفوی»؛ باید «ساختار شکن» باشد.

در بخشِ نظراتِ نوشتارِ پیشین گفتم:
«اگر ۲۰۰ هزار کوروش جنگاور دارید .... مطمئن باشید که مشکل حلّ خواهد شد».

حال میپرسم:
آیا حتّی «یِک» کوروشِ جنگاور دارید؟ .... امّا اگر ندارید؛ ... پَس ...
اینهمه داد وقالِ دروغین برایِ چیست؟
آیا اگر چنین «کوروشی» پیدا شود؛ به جز فحشِ خواهر و مادر؛ بهره ای از شماها خواهد بُرد؟

این ۲۰۰ هزار کوروش؛ برای «رفتن به تظاهراتهای خیابانی» و «جنگ و گریزهای بی ثمر» نیستند. بلکه کسانی هستند که باید «آینده را بسازند».

من (کژدم) با کمک خواستن از «نیرویِ خارجی» مخالف نیستم؛ زیرا همین بیشرفهایِ شیعه مسلک که حاکمیّت را در دست دارند؛ بدونِ کمکهای خارجی؛ حتّی در طرّاحی یک عملیّاتِ زمینی؛ مانندِ «خر» در گِل میمانند.
امّا واقعیّت این است که «نیروهایِ خارجی» به تمامیِ رهبرانِ آنچه که «اپوزیسیون» مینامید؛ به دیدهٔ حقارت مینگرند و به درستی میدانند که آنها «رهبرانِ سیاسی» نیستند. بلکه مجموعه ای از «کوتوله هایِ فاسد» هستند.

کژدم






۱۳۹۷ دی ۱۸, سه‌شنبه

ملاقات با «اندیشه های کُهَن» و «اندیشه های نو» (بخش هشتم)

ایران

اگر بگویم که بسیاری از نوشته هایِ من (کژدم)؛ تکراری هستند ؛ دروغ نگفته ام. شاید یکی از دلایلی که مَرا به «کَم نویسی» دچار کرده است؛ همین مسئله است و دلیلی بَرایِ  «پُرگوییِ تکراری» نمی بینم.

بگذارید بسیار روشن سخن بگویم:

در زمانی پیش از این و «نَه چندان دور»؛ میخواستم که یکی از شاهکارهایِ ادیبانهٔ ژاپنی به نامِ «Hagakure» را؛ که حاویِ بهترین «توضیحِ کلامی» از آیینِ «بوشیدو» است را به زبانِ فارسی ترجمه کنم. امّا آنچه مرا از این ترجمه وا داشت؛...
 نَه تنبلی....
بلکه «اختلافِ عمیقِ فرهنگی» میانِ آنچه که «ایرانیان» مینامید ؛ با «ژاپنی ها» بود.
چگونه میتوان موجودِ «آبزی» را با یک «ترجمه»؛ به «گُرگِ بیابان» تبدیل کرد؟
پُرسشِ من این بود که حتّی پس از تلاشهایِ بسیار؛ اگر ذِهنِ آن «گُرگ بیابان»؛ ... «ذِهنِ ماهی»(ذهنِ ایرانی) باشد .... همهٔ تلاشها به «هیچ» خواهند رفت.
لذا به «آیینِ نخستین» باز گَشتَم و برای من (کژدم)؛ اصلاً هیچ اهمیتي ندارد  و هرگز نداشت که چگونه قضاوت شَوَم؟ زیرا نَه ادّعایِ «رهبری» داشتم و نَه ادّعایِ «عضویّت در پارلمان» و نَه هیچ ادّعا و خواستاری برایِ عضویّت در هیچیک از سازمانهایِ حکومتی....
آیا تا کنون از خود پرسیده اید که بنیانگذارِ آیین نامهٔ «حقوقِ بشر» ... «کوروشِ بزرگ» بود؟  و  یا «ایرانیان»؟
آیا از خود پرسیده اید که: اگر «ایرانیان» به آن آیین نامه وفادار میماندند.... «تازیهایِ عَرَبِ مسلمان»؛ هرگز نمیتوانستند بر این سرزمین غَلَبه کنند؟
«سِرقَتِ کوروشِ بزرگ» توسّطِ «ساکنینِ ایران»؛ مانندِ «سِرقَتِ چارلز داروین»؛ توسّطِ «انگلو ساکسونها» است..... مانندِ «سِرقَتِ انشتین» توسّطِ «یهودیها» است.

«کوروشِ بزرگ» هزاران سالِ پیش مُرده است  و «ساکنینِ ایران» در زمانِ «ساسانیان»؛ نشان دادند که هیچ بویی از کوروش نبُرده بودند.
اکنون بسیار «مُضحِک» و یک «جوکِ تاریخی» است که «ساکنینِ کنونیِ ایران» که حتّی «تُخم و تبارشان» معلوم نیست (آمیخته ای از عرب؛تُرک؛مغول با اندکی سُسِ ایرانی) ... از «ناسیونالیسمِ ایرانی» سخن بگویند که رنگ و بویِ «نژادی» و یا «فرهنگی» ایرانی داشته باشد.
این «مسخرِگیِ ادّعا»؛ با مسخرِگیِ ادّعایِ «هیتلر» که خود و آلمانها را «آریایی» مینامید؛ برابر است. زیرا «آلمانها» و «اسکاندیناویها»....«آریایی» نیستند .... بلکه از تُخم و تبارِ «وایکینگها» هستند. (البتّه با خلوصِ ژنتیکِ بسیار کَمتر).
حتّی «یهودیها» نیز با آنهمه تلاش برای «نیامیختن با دیگران»؛ اکنون مردمانی «نژاد باخته» هستند. 
امّا اکنون برخی از «خود روشنفکر پنداران» میخواهند لباسهایِ زیرِشان را از رو بپوشند (شورت بر رویِ شلوار و زیر پیراهن بر رویِ کُت) و ادّعای جدیدی عَلَم کرده و میگویند:
«آریایی»... نژاد نیست بلکه یک «فرهنگ» است!!!!!
آیا کسی هست که از این «اوباشان» بپرسَد:
«آدرس این فرهنگ کجاست»؟
آیا این اوباشان پیش از این اظهارِ نظَرِ قُلمبِه؛ نگاهی به اطرافشان انداخته اند؟
آیا این اوباشان میخواهند با «دروغ سرایی» و «قصّه بافی»؛ ایران را آزاد و سپَس «جیبهایِ خود» را آباد کنند؟

آنچه که اکنون به عنوانِ «فرهنگِ ساکنینِ ایران»؛ وجود دارد؛ نَه آیینِ «میترا»؛ نَه آیینِ «زردُشت» ... بلکه فرهنگِ «تازی پرستیِ اسلامی» است.
٪۷۰ ساکنینِ ایران؛ «کیر لیسهایِ بنی هاشم» و ۳۰٪  بقیّه نیز «کیر لیسهایِ ابوبکر و عُمَر و عُثمان» و «بنی اُمیّه» هستند.

چرا به «خود» و به «همسایه های خود» دروغ میگویید؟
آیا با ادامهٔ «دروغ بافی» به خود و دیگران؛ میخواهید «آینده ای درخشان» برای آنچه که به ادّعای «شماها»؛ «آریایی نژادهایِ ایران» هستند بسازید؟
همین چند روزِ پیش بود که آثارِ «هخامنشی» در «ترکیهٔ عُثمانی» کشف شد.
آیا «کُردهایِ ترکیه»؛ برای این آثار؛ ارزشی «ملّی» قائل هستند؟ .... هرگز.
«کُردهایِ ترکیّه»؛ به لیسیدنِ «کیرِ اوجالان» بیشتر از مکیدَنِ شیر از پستانِ مادرانشان معتاد هستند. لذا  نَه «هخامنشیان»؛ نَه «مادها» و نَه هیچ یک از «اجدادشان» را به قیمتِ «کیرِ خَر» هم نمیخرند.
کُردهایِ ترکیهٔ عثمانی با مسائلِ سیاسی  حتّی در حدّ «الاغ» نیز آشنا نیستند.
آیا «کُردهایِ عراق» بهترند؟ ... هرگز .... هرگز .... هرگز. .... زیرا نشان دادند که  بیش از هر چیز؛ به «کُشتنِ یکدیگر» معتادند.
چند سالِ پیش ... عدّه ای از همین «اوباشانِ خود روشنفکر پندارِ  کُرد»؛ در بخشِ نظرات؛ از نوشته هایِ من (کژدم) تعریف و تمجید میکردند.
امّا زمانی که از آنها پرسیدم:
(آیا میخواهید با هُتل سازی و  «دایره و تُنبک زدن» و فروشِ «خنذِر پنذِر» در حاشیهٔ خیابانها و «کولبَری» ... به «آینده ای روشن» برسید؟) ؟
همهٔ آن اوباشانِ دهاتی؛ .... ناپدید شدند.
وَ من (کژدم) به آنها میگویم و قول میدهم که «اگر اینچنین است» .... حتّی رسیدن به «کیرِ خر»؛ بسیار «دست یافتنی تَر» از «آرمانهایِ والایِ دروغینِ آنها» خواهد بود.
پس از مدّتی آنها را «هوتوها» و «توتسیها» نامیدم. شاید این نامگذاری بهترین نامگذاری برایِ آنها بود.
«کُردهایِ ایران» نیز؛ از نظرِ اندیشه هایِ سیاسی؛ بهتر از بقیّه نیستند.
آیا «مهتدی» و «هجری» و یا هر «پِدَر سگِ دیگری» که در دورهٔ یخبندانِ دورانِ «جنگِ سرد» یَخ زده اند؛ شایستهٔ رهبری برایِ «دیدارِ آینده» هستند؟

هرگز ....

این روسپی زادگان؛ حتّی درکی از «زمان» ندارند. ..... چه رسَد به «رهبری».
آنهایی که خود را سربازانِ این روسپی زادگان مینامند... (پیشمرگانِ احزابِ قبیله ای)؛ ... نه تنها مشکلی را حلّ نخواهند کرد؛ بلکه «خودِشان» نیز مانندِ «سپاهِ پاچاهاردارن» و «بسیجیها» ...  بخشی از «مشکل» هستند.

کژدم



۱۳۹۷ دی ۱۱, سه‌شنبه

ملاقات با «اندیشه های کُهَن» و «اندیشه های نو» (بخش هفتم)

در بخشهای پیشین؛ به ناکار آمدیِ سیستمهای موجودِ حاکم؛ چه در اروپا و یا آمریکا پرداختم  و سپس این پرسش را مطرح نمودم که آیا «منشورِ حقوقِ بشر کوروشی» برای فهمیده شدن؛ نیاز به «انشتین بودن» داشت؟ یا اینکه بسیار ساده تر از آن بود که «نفهمیدَنِ آن»؛  به «میلویونها تُن حماقت» نیاز داشته باشد؟
نتیجه ای که من (کژدم) به آن رسیده ام این است که:

آنچه که «سیستمهایِ دموکراتیکِ کنونی» نامیده میشوند؛ کارایی خود را به خاطرِ ۴ دلیلِ مهمّ از دست داده اند.

۱-  حفاظت عَمدی از تعریفهایِ باستانی از «انسان».

این تعریفها یکسان نیستند و به مرورِ زمان بر اساسِ تغییراتِ اجتماعیِ «گروههایِ گونهٔ انسانی»؛ اعمّ از تغییراتِ« اقتصادی - سیاسی - اقلیمی» مطرح گردیده و و باز هم به مرورِ زمان دچارِ تغییراتِ سطحی و گاهی ژرف شده اند.
این تغییراتِ سطحی و یا «ژرف = گذشتن از نقاطِ عطف» به جایی رسیده اند که «ما=جامعهٔ کنونیِ ایرانی» در صفحهٔ شطرنجِ جهانی؛ به جایی رسیده ایم که «هرگونه دارویی» به خاطِرِ «ذهنهایِ سطحی» و البتّه مسلّح به شارلاتانیسمِ «علمِ کلام= تولیدِ تصوّراتِ مالیخولیایی» (توسّطِ شارلاتانهای سیاسی و دینی)؛... دیگر نمیتوانیم سَر بلند کنیم. زیرا تصّورِ احمقانه ای که در ذهنهایِ مذهبی از «تکنولوژی» وجود دارد؛ فقط تصوّری در حدّ «ساختنِ نخستین چماق» (ابزار سازی) است. تمدّنهای چند ۱۰۰ سالهٔ اخیر نیز چنین تصوّری از «تکنولوژی» داشتند و همچنان دارند و آنچه که موردِ توجّه آنها نبوده و نیست و نخواهد بود اینکه: اگرچه تکنولوژی با «ابزار سازی» آغاز شد؛ امّا ادامهٔ «رشدِ تکنولوژی» فقط در تولیدِ «ابزارِ بهتر» خلاصه نمیشود و دروازهای نوینی گشوده شده اند که افقهایی بسیار فراتر از «ماشین سازی» را در روبرویِ «انسان» قرار داده اند.
 اگر چه  تعریفهای باستانی  در آغاز  بر اساسِ «هم خونی» و یا «زیستگاهِ مشترک» (قبایل و اقوام)  که پایه های  اصلی و نزدیک به «طبیعت» بودند شکل گرفته اند؛ امّا با ورودِ شارلاتانهایِ آفرینندهٔ ایدئولوژیها؛ ادیان و مذاهب؛ تعاریفِ احمقانه ای مانندِ «قومِ برگزیده» و یا «مؤمنین و کُفّار» بِه مانندِ «کوزهٔ رنگرزی = رنگ آمیزی مردُم» به اختلافاتِ گروههایِ گوناگونِ «گونهٔ انسانی»؛ ... رنگی «آسمانی = ملکوتی = سرنوشتِ از پیش تعیین شده» دادند. .... وَ ... ما هنوز از آن مستراح بیرون نیامده ایم و بسیار «خود خواهانه» منتظرِ «اینده ای درخشان» هستیم.
تمامیِ این تلاشهای «احمقانه»؛ یک مطلبِ مهمّ را که به طورِ عمدی «طبیعَتِ ثانویّه» (اخلاق-قوانین - تعریفِ قومی) نامیده میشود را به جایِ «طببعتِ واقعی» (مطلَبِ واقعی) نشاندند.




۲- حذفِ تدریجیِ بخش وسیعی از گونهٔ انسانی از چرخهٔ زندگی؛ توسّط تکنولوژی
 
حتماً با مسئلهٔ «روباتها» آشنا هستید و حتماً فکر میکنید که اختراعِ «روباتها» را باید «قُلّهٔ درخششِ هوشِ انسانی» دانست.
البتّه من با این نوع از تفکّر؛ مخالف نیستم. بلکه میخواهم بگویم که «دُنیایِ روباتیک» آنچنان پیشرفت کرده است که حتّی بسیاری از «روباتهای کنونی»؛ توسّطِ آفرینندگانِ آنها؛ به «شمپانزه» و «دهاتیهایِ احمق» تشبیه میشوند.

برای اینکه با این «شمپانزه ها» و «دهاتیهایِ احمق» آشنا شوید ... ویدیوي زیرین را تماشا کنید:



البتّه به نظرِ من این روباتها را نمیتوان حتّی «شمپانزه» نامید؛ زیرا نمیتوانند «تقلید» کنند؛ چه رسد به اینکه «دهاتیِ احمق» نامیده شوند. زیرا احمقترین دهاتیها نیز «قدرتِ یادگیری» دارند.
این نوع از روباتها؛  با اینکه تواناییِ یادگیری و تقلید ندارند؛ امّا بسیار دقیقتر و سریع تر از «انسان سانها» عَمل میکنند و دهانِ گشادی برای «شعار دادن» و «اعتراض» ندارند. به همین دلیل نیز در بسیاری از صحنه ها «انسان سانها» را از «بازارِ کار» بیرون رانده اند و در آینده خواهند توانست بسیاری از «خود باهوش پنداران» را نیز از «چرخهٔ تولید تا مصرف» و «خدمات»  به «سطلِ زبالهٔ تاریخ» بیندازند.
اخیراً نیز شاهد نمایشِ احمقانهٔ چینیها در معرّفی «روباتِ گویندهٔ اخبار» بودیم که چه بسا خیلیها را شگفت زده نمود. امّا واقعیّت این است که آن «محصولِ چینیِ شگفت آور» همان Pattern بسیار مشابه صفحهٔ نمایشگرِ تلویزیون را دنبال میکُند و «سیلیکونهای مهندسی شدهٔ حسّاسِ لَب و صورت» توسط نانو تکنولوژی؛ نقشِ سلولهای حسّاس صفحهٔ نمایشگرِ تلویزیون را بازی میکنند. امّا در دنیایِ «نادانیها» میتوان این محصولات را به قیمَتِ «معجزه» فروخت.

 امّا «روباتهای خودمختار» را میتوان یک «نقطهٔ عطفِ ضعیف» نامید که در حال پیش بُردَنِ تکنولوژی به سوی یک نقطهٔ عطفِ بزرگ است.



برخی از این محصولات (Big Dog)؛ با اینکه کمتر از ۱۲ سال از «عُمرِ علمی - فنّی» آنها میگذرد؛ در حالِ تبدیل شدن به «آثار باستانی» هستند.

۳- پروژهٔ «سرمایه گذاری بر رویِ فقر»

«سوسیالیسم» و «پاپیولیسم» که تاریخی طولانی در انقلابهایِ احمقانهٔ «برابری خواهی» دارند؛ همیشه بر روی «فقر» سرمایه گذاری کرده اند. امّا اکنون رهبریِ «سوسیالیم» و «پاپیولیسم» را سازمانهای بین المللیِ «مالی - صنعتی» را بدست گرفته اند.
سازمانهایِ گوناگونِ ظاهراً «ضدّ نژاد پرستی» براه می اندازند که ماهیّتی «نژادی» دارند . میخواهند «اکثریّت شیعه» را از دستهایِ استیلاگرِ «اقلیّت سُنّی» نجات دهند؛ لذا «سازمانهای مسلّح شیعی» تولید میکنند. در همسایگی؛ برای تجاتِ «سُنّی مذهبها» از دستِ «ستمکاریِ شیعی»؛ سازمانهایِ مسلّح «سُنّی» تولید میکنند و اینگونه است که جنگهایِ بی پایان برایِ «ویرانگری» راه می اندازند.
شعارهای کنونی اینگونه سازمانهای مبارزه با «ظلم و ستم» از این قرار هستند:
- همهٔ شیعه ها را بکشید.
- همهٔ سُنّی ها را بکشید.
- همهٔ سفید پوستها را بکشید.
- سرمایه دارها را بکشید.
 .......
.......

شعارها همانهایی هستند که بودند؛ امّا «رهبران» تغییر نموده اند.
به همین دلیل است که حتّی در حرکتهایِ یوتیوبی و بی محتوایِ موسوم به «جنبش سبز» .... شعارها «اوباما پرستانه» و «اروپا پرستانه» بود و موجوداتی مانندِ «مخملباف» و «سازگارا» ..... همگی نوکرانِ «جورج سوروس» بودند.
جالبتر اینکه: سیّد رضا دیبا نیز نوکرِ «جورج سوروس» است.
بسیار جالبتر اینکه «انگلِ فرزانه» و دولتِ کنونی (امام حسن بنفش) نیز  جورج سوروسی هستند.(طبقِ اظهاراتِ امیرکبیرِ ظریف)

نتیجه اینکه:

«جورج سوروس» و حلقهٔ یارانِ قدرتمندَش؛ همگی «خیمه شب باز» (رهبرانِ اصلی) هستند و بقیّه؛ همگی «عروسکهایِ خیمه شب بازی». حتّی موجوداتی مانندِ «ولادیمیر پوتین» نیز برای بقایِ خود؛ به این «خیمه شب بازان» نیاز دارند و پُشت درهایِ بسته؛ دستهای این اوباشان را میبوسد.

نتیجهٔ نهایی اینکه:

تمامیِ استانداردهایِ بیانیّهٔ «حقوق بشریِ کوروشی» تبدیل به «آمبولانس»ی شده اند که  نه برای «کمک به بیماران»؛ بلکه به وسیله ای پوششی برایِ حمل و نقلِ «آر پی جی» و میلیشیاهای مسلّح هستند.
لذا آنچه که در سخنرانیهایِ «غَرّا» برایِ «احقاقِ حقوق» و «آزادی» و «برابری» و «برادری» گفته میشوند؛ کلمات و جملاتی دروغین و بی محتوی هستند که «سِندهٔ سگ»؛ مقدّس تر از آن کلمات و جملات است.

So,...Just Fuck them allllllll

۴- ازدیادِ جمعیّتِ گونهٔ انسانی در حالِ  گذشتن از خطوطِ قرمزِ زندگیِ شرافتمندانه.

من (کژدم) با جمعیّتِ «کَم» و یا «زیاد» مشکلی ندارم. اگر «پدر و مادَرِ پولداری» هستید میتوانید هر ۲ ماه یکبار «توله» تولید کنید. اگر به لحاظِ طبیعی نیز امکانی وجود ندارد؛ میتوانید «حرمسرایی خَردوغانی» ایجاد کنید که کارِ اصلی تان؛ «اِسپرم پاشی» مانندِ ماهیها و گرده افشانی مانندِ «گیاهانِ دو پایه» باشد تا بتوانید؛ «مدالِ طلایِ المپیکِ تولیدِ توله» را بر گردنِ نازنینتان بیندازید.
تا اینجایِ کار مشکلی وجود ندارد.
امّا اگر سفرهٔ بزرگِ شما که میتواند ۲۰۰۰ توله را غذا دَهَد؛ ناگهان با ۲ میلیون توله روبرو شَوَد؛.... معنیِ آن این است که:

You are in deep shit

ما؛ اکنون در چنین شرایطی زندگی میکنیم. آن سفرهٔ بزرگ؛ به جایِ اینکه محیطی برای غذا خوردن و لذّت بُردن از غذا باشد؛ به میدانِ «جنگِ داخلی» تبدیل شده است.
اگر در ۲۰۰۰ سالِ پیش و یا حتّی ۳۰۰ سالِ پیش از این؛ جمعیّتی ۲ میلیاردی داشتیم و «حقوق بشرِ کوروشی» را می فهمیدیم؛ اکنون در این «چاهِ مستراح» نبودیم.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

این ۴ عاملِ مهمّ که هر کدامشان شاخه های تناوَری هستند که شاخه های کوچکتر و برگهای فراوان بر روی آنها می رویند و مشکلاتِ ساده را به مشکلاتی بسیار پیچیده تر تبدیل میکنند.
لذا گذشتن از این سدّها و مشکلات برایِ آینده ای درخشان؛ بسیار مشکل تر از روندِ خونینِ «رنسانسِ اروپا» خواهد بود. زیرا «علمِ کلام»؛ دیگر در اختیار «آخوندها» و «کشیشها» و «خاخام ها» نیست.
«عِلمِ کلامِ نوین»؛  میتواند با «حقوقِ بَشر کوروشی»؛ دنیایی نوین بر اساسِ «برده داریِ نوین» را پِی ریزی کُنَد و هر آنکه به مخالفت برخیزد باید بداند که به «نژاد پرستی» و «تروریسم» و «نقض حقوق بشر» محکوم خواهد شد.
«سوسیالیسمِ نوین» را «قدرتهایِ مالی و صنعتی» رهبری میکنند و نمایندگانِ «سوسیالیسمِ کُهن» (افرادی مانندِ خوکِ چاقالو) را سدّ راه میدانند. در حالی که همان «ارمغان» را  برای «فقرا» خواهند آورد .... امّا در سطحی «بین المللی» و با استانداردهایِ نوین.
زیرا استانداردهایِ قدیمیِ سوسیالیسم؛ نشان داده اند که در دنیایِ نوین «نا کارا» هستند و به همین دلیل نیز شکست خورده اند. امّا تجربیّات طلایی زیادی را در رابطه با روشهایِ «کنترلِ سیاسیِ ـ اقتصادی - فرهنگی جمعیَت»؛ «خفه کردَنِ آنها» با یک وعده غذایِ بهتر  و یا «تیرباران» را اندوخته  و به یادگار گذاشته اند.

کژدم









۱۳۹۷ دی ۶, پنجشنبه

نگاهی به وقایعِ هفته هایِ گذشته

سه اتّفاقِ مهم در هفته هایِ گذشته رُخ داده  و زمینهٔ تحلیلهای گوناگون را فراهم آورده اند.

۱- خروجِ نیروهای آمریکا از سوریّه

برخی از سیاستمداران و همچنین  تحلیلگرانِ قلّابیِ «نان به نرخِ روز خور» میگویند که از این رویکَردِ ترامپ؛ خیلی «شوکه» شده و مو بر اندامشان سیخ شده است. اینگونه تحلیلهای دروغین فقط برای گرم نگاه داشتنِ بازارِ خبری؛ با تولیدِ «تفاسیرِ المیزانی» است.

پاسخِ  دروغ بافان این است:

مگر از همان دورهٔ انتخاباتِ ریاستِ جمهوری آمریکا؛ ترامپ به عنوانِ «کاندیدِ ریاست جمهوری» نمی گفت که بهتر است ساماندهیِ سوریه را  به «روسیه» واگذار کنیم؟
مگر «کژدم» در همان دوران نگفته بود که ترامپ میخواهد «خر حمّالی» و «هزینه ها»ی جنگِ داخلیِ سوریّه را به گردنِ «پوتین»  و «سپاهِ پاچاهارداران» بیندازد و با برندهٔ نهایی واردِ معامله شوَد؟

پرسش این است:

چرا عدّه ای خود را به «خریّت» میزندد؟ و یا میخواهند  با گفتنِ اینکه: «مو به تنشان سیخ شده است»  دیگران را «خَر» کنند؟
آنچه که اکنون «ترامپ» در رابطه با «خروج از سوریّه» میگوید... حدّ اقلّ قِدمتی ۲ ساله دارد و بویِ «کُهنگی» میدهد.
دوّمین باری که ترامپ از «خروج از سوریه» سخن گفت؛ حدّ اقل ۸ ماه قِدَمت دارد.
آیا احمقانه نیست که عدّه ای برای «اظهارِ وجود»؛ به این مسئله دامن میزنند و کار را به جایی میرسانند که بگویند: «حملهٔ نظامی به ایران» بسیار نزدیک است. آیا شباهتی میانِ شعارِ «ظهور نزدیک است» را با این مزخرفاتِ کنونی را نمیبینید؟

کدامین ظهور؟
۱- «ظهورِ کیرِ خر» (عجّ)؟
۲- یا .... ظهورِ «ترامپِ نجات بخش»؟

«ظهورِ اوّلی»(عجّ) ... بارها اتّفاق افتاده است.
«ظهورِ دوّمی» (نجاتِ ایران به دستِ بیگانگان) ... همیشه در حدّ «یا با اونا یا با ما» مانده و هرگز ظهور نکرده است.

پرسشِ نهایی اینکه:

چرا «کَک» تویِ تُنبانِ بسیاری از احمقها افتاده است که فکر میکنند: «حملهٔ نظامی به ایران» نزدیک است؟
من(کژدم)؛ نه احمق هستم و نه «تُنبان» دارَم و نه «کَک» دارم.
لذا بر من ببخشید که در این مدّت؛ .... به پُرسشهایِ مربوط به رابطهٔ «کَک و تُنبان» پاسخ ندادَم. علاقه ای نیز به آفریدَنِ مالیخولیاها و آبهای گل آلودِ سیاسیِ «خود بافته» ندارم. در این آبهایِ گل آلود؛ هیچ «ماهی» یافت نمیشود. زیرا آبِ گل آلودی وجود ندارد.

۲-  تغییرات در کاخِ سفید

آیا نگفته بودم که پس از انتخاباتِ نوامبر؛ ترامپ دست به تغییراتِ وسیع در کاخِ سفید خواهد زد؟
آیا این رَوند آغاز شده است؟ و یا اینکه من (کژدم)؛ مزخرف بافته بودم؟.

خروج از سوریّه و تغییرات در کاخِ سفید و خروج از «برجام»  و «مذاکره با طالبان» در یک راستا و در خدمتِ «استراتژیِ فراگیرِ خاورمیانه» هستند. این استراتژی؛ بر اساسِ «زمین گیر کردنِ روسیه» و «شکستنِ ستونِ فقراتِ اقتصادی و سیاسیِ رژیمِ شیعیِ حاکم بر ایران» ترسیم شده است. ترامپ هیچ علاقه ای به تجزیهٔ کشورهای خاورمیانه ندارد و بر رویِ جمع و جور کردنِ بحرانهایی است که «گلوبالیستها» بوجود آورده اند.

۳- تحرّکاتِ اسرائیل

تاریخِ مصرفِ «ناتانیاهو» تمام شده است؛ زیرا اسرائیل دیگر به استراتژیِ «چمن زنی» نیازی ندارد و «حماس» و «حزب الله لبنان» باید دوباره تعریف شوند. پس از اجرایی شدنِ استراتژیِ جدیدِ اسرائیل؛ کشورهایِ زیادی برای انتقالِ سفارتِ خود به «اورشلیم»؛ صف کشیده و به قولِ احمدی نژاد؛ «زنبیل» گذاشته اند.

کژدم



۱۳۹۷ آبان ۱۵, سه‌شنبه

ملاقات با «اندیشه های کُهَن» و «اندیشه های نو» (بخش ششم)

آیا «منشورِ حقوقِ بشریِ کوروشی» آنچنان پیچیده و راز آلود بوده است که برایِ درکِ آن؛ همهٔ موجوداتِ «گونهٔ انسانی»؛ باید «انشتین» می بودند تا آنرا بفهمند؟ یا اینکه با نگاهی ساده به همسایگان میتوانستند بفهمند که همسایگانشان نیز مانند آنها هستند و «خرچنگ» و «قورباغه» و «شیاطین» و «تمساح» نیستند؟
پاسخ این است که برایِ دَرکِ آن منشور؛ نیازی به «نبوغ» نبود. امّا برای نفهمیدنِ آن «میلیونها  تُن حماقت» لازم بود وَ گونهٔ انسانی «هزاران میلیون تُن حماقت» داشت تا این منشور را نه تنها  «دَر زمانِ لازِمِ خود»  نَفَهمد؛ بلکه به خاطرِ وجودِ «مازادِ حماقت» با آن به مبارزه برخیزد.
نمونهٔ بسیار آشکارِ ان حماقتها؛ جنگهایی هستند که «کوروش بزرگ» در در میانهٔ آنها «کُشته شد».
به تعبیرِ «فردریک ویلهلم نیچه» ... «کوروشِ بزرگ»؛ ... «مردی نا بهنگام» بود. 
باز هم به تعبیرِ «نیچه»؛ ....
«کوروشِ بزرگ» ....«مُرغوا جانی»  بود که به  «وا پَس» مینگریست و آیندهٔ ۲۰۰۰ سالهٔ «گونهٔ انسانی» را میدید. 
امّا «گونهٔ انسانی» با او چگونه رفتار کَرد؟ ...

«گونهٔ انسانی»؛ زمانی منشورِ حقوق بشر را بر سَردَرِ سازمان ملل قرار داد که : «منشورِ حقوقِ بشریِ کوروشی»؛ نه تنها تاریخش گذشته است؛ بلکه: «منشوری کَپَک زده و  مسموم» است.

سَقفِ بلورینِ دنیایی که با عنوانِ «دنیایِ انسانی» تعریف می شد؛ اکنون «تَرَک» برداشته و از تعریفِ «تفاوتِ انسان با میمون» به مرحلهٔ تعریفِ تفاوتِ «انسان سانها = زامبی ها»  با «انسان» گام نهاده است.
در این بازهٔ زمانی که من (کژدم)؛ آنرا «نقطهٔ عطفی تاریخی» میدانم. ... «انسان سانها»؛ مانندِ «سُرخپوستها»؛ «ابورجینالهای استرالیا» و «قبایلِ آفریقایی»... از صحنهٔ «زندگیِ شرافتمندانه» حذف شده و به صحنهٔ «زندگیِ نا شرافتمندانه» رانده خواهند شد.
جوامِعِ «اسلام زده» که توسّط «جُذامِ فکریِ اسلام» Disfigure شده اند (به چهرهٔ جذامیان بنگرید) و همچنین «هندوستانِ خرافات زده» و بخشِ بزرگی از «انسان سانهایِ چین»؛ نخستین گروههای «انسان سانها» خواهند بود که بازیِ «ادامهٔ بقا» را خواهند باخت.

اینگونه است که کِشتیِ عدّه ای «اوباشانِ باسواد امّا عقب مانده» که آنها را به عنوانِ «سیاستمدارانِ برجستهٔ بین المللی» و یا «نظریّه پردازان» مینامید؛ به گِل خواهد نشست.
موجِ مهاجرتها از کشورهای فقیر به کشورهای ثروتمند که ظاهراً به امیدِ زندگیِ بهتری انجام میگیرد؛ تبدیل به «سونامیِ مهاجرت» شده و تنشها میان ساکنانِ اصلی با مهاجرین شدّت گرفته و چه بسا به خشونت و کشتار خواهد انجامید. زیرا اکثرِ مهاجرین را افرادی تشکیل میدهند که هیچ تخصّصی ندارند و نمیتوانند در جوامعِ پیشرفته به عنوانِ نیروی کار جذب شوند و حتّی اگر به عنوانِ «رُفتگر» استخدام شوند؛ مقدارِ زباله ای که تولید میکنند؛ بیشتر از زباله ای است که جمع آوری میکنند.
این موجودات را در یک جمله؛ چنین میتوان تعریف نمود: «دهانها و شکمها برای تولیدِ مدفوع و زباله و تولیدِ گندابِ فرهنگی».
این موجودات ؛ همانهایی هستند که به عنوانِ «عواملِ انسانیِ تغییراتِ محیطِ زیست» و «گرمایشِ زمین»؛ از آنها نام برده میشود. زیرا نیازهایِ «موجودیّتِ» این موجودات فراتر از آنچیزی است  است که در ظاهر مطرح میشوند. این موجودات به «غذا»؛ «مسکن»؛ «امنیّتِ شغلی»؛ «دارو»؛ »سیستمِ آموزشی» و ... نیاز دارند.
این موجودات؛ زمانی «مشتری» به حساب می آمدند؛ زیرا قدرتِ «تولید» و «خدمات» داشتند. امّا اکنون ... فقط «مصرف کننده هایِ بی مصرف» هستند که با پرداختِ «گونی سیب زمینی»؛ «سَبَدِ غذایی»... فقط به دردِ «رأی دادن» میخورند.

تنها انتظارِ من (کژدم) این است که یک نفر «باهوش» (مانندِ سعیدِ قاسمی نژاد = تیزهوش خانِ عقبماندهٔ ذهنی) و یا موجودِ «کَپَک زده ای» مانندِ «دکتر خان پرهام» ؛ نشان دَهَند که چگونه میتوان  اینهمه «دهان»؛ «معده»؛ «شکم» و «سوراخِ کون»؛ «مدفوع»؛ «زورگیری»؛ «روسپیگری برایِ شِکم صاحب مرده»؛ «اجاره دادنِ کودکان برای کار» «اجاره دادنِ کودکان برای خدماتِ جنسی» و «هزاران بی شرافتی»؛ به علاوهٔ «بحثهایِ حقوقیِ مبتنی بر حقوقِ بشر» را طوری به همدیگر «بخیه زد» ... تا به یک «اوتوپیایِ بهشت گونه» رسید؟
پرسشِ من از همهٔ «روسپی زادگانِ حقوقِ بشری» و «کُسکشهایی» که میخواهند این همه مشکلات را با «پاسداشتِ چهارچوبهای پوسیدهٔ قدیمی» حلّ کنند این است:

چرا مردم را فریب میدهید؟ مگر میتوان  از «مستراح» ... «اتاقِ غذاخوری» ساخت که «بویِ گَند» نَدَهَد؟

آیا میخواهید جامعه را؛ آرام آرام به «سلّولهای  انفرادی» با «کوپونِ غذا و سَبَدِ غذایی»  تبدیل کنید؟(مثلِ کرهٔ شمالی)؟
آیا فکر میکنید که اگر با وعدهٔ «دموکراسی» آغاز نموده و سپس ایران را به «قوطی کبریت» تبدیل کنید؛ میتوانید موفّق شوید؟

البتّه که میتوانید موفّق شوید؛ زیرا «احمقها = موجوداتِ تولید کنندهٔ مدفوع» ... بسیارانند.
امّا موجوداتی «دیگرگونه» (مانندِ کژدم) نیز وجود دارند ... تا خایه هایتان را بِکِشد.

کژدم

۱۳۹۷ آبان ۱, سه‌شنبه

ملاقات با «اندیشه های کُهَن» و «اندیشه های نو» (بخش پنجم)

شاید این نوشتار به بخشهای «ششم» و «هفتم» و .... نیز کشیده شود. زیرا برای ساختنِ یک «زیربنایِ فرهنگی»؛ لازم است که  روشنگریها و توضیحات بسیار گسترده تر از مطالبی باشد که فقط برای گروهِ خاصّی از «اندیشمندانِ بالا دَست» برای دِرکِ آن طرّاحی شده است. به این معنی که «میانه دَستان» نیز آنرا بفهمند. زیرا هَدَفِ من؛ نوشتنِ نُسخه برای «فرا دستان = انسانها» نیست. بلکه «فرو دستان» و «میان دَستان» هستند که باید بفهمند؛ زیرا «سربازانِ تغییر» هستند.

آن گروه از جانورانً مهره دارِ پستاندار که به عنوانِ «گونهٔ انسانی» تعریف شده اند؛ ... اکنون شاهدِ مشکلاتِ فراوانی هستند که در این «تعریفِ ساده از آنها» نمیگُنجَد. تعریفِ ساده این بود که اگر موجوداتی را یافتید که از نظَرِ فیزیکی رویِ ۲ پا راه میروند؛ احساسِ «موسیقایی» دارند؛ «ظاهراً فکر میکنند»؛ «دین» و «آیین» (فرهنگ) دارند؛ در دهکده ها و شهرها زندگی میکنند؛ زیرا به نوعی از «تمدّن» و «همزیستیِ اجتماعی» باور دارند و ..... الی آخر .... 
 این موجودات را باید حتماً «انسان» بنامید و برایشان؛ «حقوقِ مشترکِ مساوی» تعریف کنید. کاری که برای نخستین بار؛ «کورش بزرگ» با «منشورِ حقوقِ بشر» و ۲۵۰۰ سال زودتر از  «سازمانِ دَلّالانِ بین المللی»؛ مشهور به «سازمانِ ملل متحّد»؛ مطرح نمود و حتّی «کُپی های سِفالینِ چینیِ آن منشور»؛ در «چین» یافت شده اند.
امّا هیچکس فکر نمیکُند که اگر آن «منشورِ حقوقِ بشرِ کوروشی» که مرزهای وابستگیهای «خونی»؛ «سرزمینی»: «قبیله ای»؛ «عشیره ای» را  دَر نوردیده بود؛ امتداد می یافت... میتوانست «جامعهٔ جهانیِ موجوداتِ ۲ پا» را؛ حتّی پس از ظهورِ «اِدیسون ها»؛ «کِپلِرها»؛ «گالیه ها» تا ۵ دَهِهٔ پیش از این نوشتار هدایت کُند و پایه های فرهنگی را بسازد که «اروپا» و «آمریکا» نه تنها در مقامِ «سَروَری» قرار نمیگرفتند؛ بلکه در حدّ اکثرِ محاسباِتِ خوشبینانه؛ فقط «محصولاتِ حاشیه ایِ آن» بودند.
امّا «زلزله ای» و «سونامی» پیش آمد و «ارواحِ پلید» به رهبریِ شیطانی به نامِ «محمّد» ظهور کردند و بهشتِ خود را در «غارت» و «تجاوز» و «حکومت بر اساسِ ایجادِ وحشت» یافتند.
این داستانِ «تراژیک» به « ما»ها چه میگوید؟
آیا اجدادِ ما به راهِ راست میرفتند؟ و این حادثه (ظهورِ شیطانِ عَرَبی = محمّد= اسلام) فقط یک اتّفاقِ «غِیرِ منتظره» بود؟ ....
یا اینکه؛ «اجدادِ ما» پس از ظهورِ «کوروش» و چشیدِنِ «قدرت» به خوابِ «اصحابِ کهف» فرو رفتند و بدینسان به «شمپانزه ها» تبدیل شدند و «سونامیِ محمّدی»... آن به «خواب رفتگان» را «قلع و قمع» نمود؟
آیا اکنون میتوانید فرقِ «فرزانه زیستن» با زیستن به مانندِ «گلّه های گاو» را بفهمید؟
آیا من (کژدم) از «روستایی بسیار دور افتاده» فریاد میزنم؟ یا اینکه: «همسایهٔ دیوار به دیوارِ شما» هستم؟
من (کژدم) میخواهم که پیش از آنکه به سخنانِ نهاییِ کژدم؛ گوش دهید.
ذهنهایتان آماده باشد که «کژدم» از کدامین «سو» و «زاویه ای» می آید؟

لذا به تعدادِ  اندَکِ جملات و پاراگرفهای این نوشتار نگاه نکنید؛ بلکه به «محتوی» بِنگرید. 

کژدم.

۱۳۹۷ مهر ۲۶, پنجشنبه

ملاقات با «اندیشه های کُهَن» و «اندیشه های نو» (بخش چهارم)

ما؛ در عصری زندگی نمیکنیم که برای «هَمگان»؛ حتّی «عقبمانده های جسمی و ذهنی» نیز جایی برای «احساسِ وجود»؛ وجود داشته باشد. بلکه ما در عصری زندگی میکنیم که آنچه که «جامعهٔ انسانی» نامیده میشود؛ توسّط «انسانها» از مرگ و میرهای طبیعیِ حتمی؛ مانندِ مرگ بوسیلهٔ «باکتریها» و «میکروبها» و «ویروسها» و «عفونتها» نجات یافته اند و بیشترین سهم از «نجات یافتگی» به «انسان سانها» (Humanoids = Subhumans) تعلّق گرفته است و به جای اینکه «انسان» (ناجیِ واقعی) را اَرج نهند؛ آنها را تکفیر میکنند؛ می کُشند؛ زنده زنده میسوزانند؛ زندانی میکنند و یا با تهدیدِ زندگیِ آنها؛ از آنها به عنوانِ «گاوهای شیر دِه» استفاده میکنند.
عُمرِ عَصری که اکنون در آن زندگی میکنیم؛ رو به پایان است.
اگر زمانی؛ هیچکس به «انسان سانها» به چشمِ «سلّولهای سرطانی» با تکثیرِ شدید فکر نمیکرد؛ اکنون به خاطرِ  رُشدِ غیرِقابل تصوّرِ این موجودات؛ «دیوار سازی» آغاز شده است.
اسرائیل نخستین کشوری بود که برای دفاع از «یهودیها» در برابرِ «ویروسهای فلسطینی»؛ دیوار سازی کرد. امّا «اسرائیل» نیز اشتباه میکُند. زیرا این «ویروسها» حدّ اقلّ ۹۰٪ جمعیّتِ اسرائیل را تشکیل میدهند.
جنبشِ ناسیونالیستی آمریکا به رهبریِ «دونالد ترامپ»؛ دوّمین «دیوار ساز» برای دفاع از «مردمِ آمریکا» در برابرِ «سلّولهای سرطانیِ بیگانه» است. امّا دولتِ ناسیونالیستیِ آمریکا نیز اشتباه میکُنَد. زیرا حدّ اقلّ ۹۰٪ از مردم آمریکا نیز؛ «سلّولهای سرطانی» هستند.
آمارِ تقریبیِ وجودِ «انسانها» میگوید که «انسانها» کمتر از ۲٪ جمعیّتِ «گونهٔ انسانی» را تشکیل میدهند. امّا این آمارها نمیگویند که «پراکندگیِ جمعیّت انسانها» در جامعهٔ ۸ میلیاردیِ «گونهٔ انسانی» چگونه است؟ به این معنی که مشخّص نیست که چه تعداد از «انسانها»؛ ایرانی؛ هندی؛ پاکستانی؛ یهودی؛ اروپایی؛ آمریکایی؛ آفریقایی و عَرَب  و ....هستند.
این «آمار»؛ در این رابطه کاملاً و چه بسا به طورِ عمدی؛ «لال» است.
 رُشدِ «چپگرایی در آمریکا و اروپا»؛ که با «چپِ سُنّتیِ ؛ لنینی؛ استالینی؛ مائوئی ؛ تروتسکیستی و چه گوارایی ...» به خاطرِ تحوّل و گذَر  از «عصرِ صنعتی» به «عَصرِ فراصنعتی = عصرِ ظهورِ A.I» ؛ فرقی «کهکشانی» دارد ... 
«چپِ نوین»؛ نه بر روی «پرولتاریای پیوسته به فسیلهای  دایناسوری» بلکه بر روی «به حاشیه رانده شدگان» که هرگز نخواهند توانست به چرخهٔ «زندگیِ اجتماعی» باز گردند؛ سرمایه گذاری میکند. امّا در این مِیدان؛ تنها «چپهای نوین» نیستند که بر رویِ «به حاشیه رانده شدگان» سرمایه گذاری خواهند کرد؛ بلکه سازمانها و گروههایِ «نجات دهندهٔ دیگر»ی پدید خواهند آمد و یا از طرفِ «گلوبالیستها»؛ آفریده خواهند شد و بازارِ جدیدی  آمیخته از «خونریزی» و «روسپیگری» و «موادّ مخدّر» پدید خواهد آمد و دلیلِ کنونیِ اندیشهٔ «ساختنِ دیوار» بر این امر استوار است.
حال؛ شاید توانسته باشم که توضیح دَهَم؛ که چرا «ناسیونالیسمِ آمریکایی» نیز؛ بیش از حدّ اکثر ۴ دهه؛ دوام نخواهد آورد. زیرا کسانی که فکر میکنند؛ «زامبی ها» دَر «پُشتِ دیوارها هستند» و از «زامبیهایِ درونِ خانه» اطّلاع ندارند؛ و یا اگر اطّلاع دارند؛ میخواهند که از «زامبیهای خانگی»؛ بر علیهِ «زامبیهایِ آنسوی دیوار» استفاده کنند؛ توسّط «زامبیهایِ خانگی» دریده خواهند شد.
لذا آنچه که من (کژدم) میخواهم  به عنوانِ «سیستِمِ اجتماعیِ پایدار و متوازن» پیشنهاد  کُنم؛ روی به آینده ای ۱۰۰ ساله دارد و  طرحهایِ «چوخ بختیاری» را که آیندهٔ درخشانِ ایران را به «توریسم» و «سکولاریسم»  گره میزنند را به «پشیزی» نمی خَرَم.
از نظرِ من؛ آینده بسیار وخیم است و در حالی که احزاب و سازمانهای «چوخ بختیار» (با «لَچَک» و یا بدونِ «لَچَک») در «خوانِ اوّلِ دین و  یا سکولاریسم؟» سخنفرسایی میکُنند؛ ... «دیوارِ آیندهٔ تاریک» و یا به تعبیری دیگر «سونامیِ به حاشیه رانه شدگان» بر سَرِشان فرو خواهد ریخت و باید شاهدِ کشتارهایی بَس فجیع تر از «کشتارِ ایزدیهای عراق به دستِ داعش» باشند.
نه «چپ» و نه «راست» و نه «اسلام و مسیحیّت» و نه سوسیالیسم ؛ هیچگونه پاسخی برای آینده ندارند.
سیستمِ «کاپیتالیستی» که زمانی؛ نادیِ «رشد و شکوفایی» بود و چشمها را خیره میکرد و «کمونیسم» در برابرِ آن؛با نظریّهٔ چپانیدنِ مردم در «قوطی کبریت» به نامِ  و با شعارِ«عدالتِ فراگیر» به زانو دَر آمد.
پس از پایان یافتنِ «جنگِ سرد»؛ واردِ دورانی شده ایم که  «کمونیسم» شکست خورده است و «کاپیتالیسم» که تنها پنجرهٔ دیدنِ واقعیتها را «سود آوری» میداند؛ به بُن بستِ نهایی نزدیک میشود. همین «کاپیتالیسمِ لجام گسیختهٔ غربی» راه را برای ورودِ «شپشهای چینی» و «شپشهای هندی» به دنیای «ادامهٔ زندگی» فراهم آورده است و با شعارِ «حقوقِ بشر»؛ این کثافتکاری را به عنوانِ «آرمانِ والای انسانی» تبلیغ میکُند.
این در حالی است که «کاپیتالیسم»؛ حتّی به وجودِ «آرمانهای انسانی» نیز نمی شاشَد؛ زیرا مستراحَ بهتری برای شاشیدن دارد.


تا کنون در رابطه با  ناپایداری و عدمِ توازن در حکومتهای فردی و همچنین نا پایداری و عدمِ توازن در حکومتهای پارلمانی که مسیرِ حرکتِ حکومت را «اهدافِ حزبی» تعیین میکنند و هیچگونه «استراتژی پایدار» وجود ندارد و هرچه که هست؛ «حزبی» است؛  سخن گفتیم.

در حکومتهای فردی؛ باید بسیار خوش شانس بود تا چند نفر پشتِ سَرِ هم؛ افرادی خوش فکر؛ باهوش و «فداییِ سرزمین» باشند.
در حکومتهای پارلمانی؛ باید سرنوشتِ سرزمین را به «دلّالانِ حزبی» بسپاریم. گویی که رانندگیِ سرنوشت خود را به «دیوانگانِ مَستِ الکُلی» سپرده ایم تا  در جاده های پیچ در پیچ سرزمینی و بین المللی؛ ما را به آینده ای روشن بِبَرند.
آیا حاضرید که سوارِ چنین اُتوبوسی شوید و به «راهیانِ نور» بپیوندید؟ .... اگر حاضرید .... راه باز ... و ... جادّه دراز.
آیا مسئله فقط به «احزاب» و «شارلاتانها»ي «مردم فریب» ختم میشود؟ ... اگر اینچنین بود؛ بسیار «خوش شانس تر» بودیم.

زمانی که از «فریب دهنده» سخن میگوییم؛ نباید «فریب خورده» را فراموش کنیم. زیرا «فریب خورده» نه تنها بستری برای حاکمیت «فریبکار» است؛ بلکه این ۲ قطب؛ نبردهای بی پایانی را به ارمغان می آورند. آنکه خود را «فریب خورده» می نامَد؛ نمیتواند «حماقت» را دلیلی بر «حقّانیت» و یا «بخشودگیِ خود» به حساب آوَرَد. «فریب خوردگی» یکی از «علایمِ بالینیِ حماقت» است. «انسان سانها»؛ چه فریبکار و چه فریب خورده؛ به دورانهای گذشته تعلّق دارند. امّا میخواهند خود را به «آینده» تحمیل کنند و به زندگیِ «انگلیِ خود» ادامه دهند.
آیا در آزمایشگاههای علمی میتوان آفرینشِ یک «فورمولِ مرگ آفرین» را به جایِ یک «فورمولِ شفا بخش» ارائه داد و پس از وقوع جنایت و کشتار؛ با «عذر خواهی» خود را کنار کشید؟ ... البتّه که نمیتوان.
در دنیای سیاست و «رهبری» نیز باید همین پروتوکولها رعایت شوند.  رهبر و یا رهبرانی که میخواهند خود را با «بهانهٔ اشتباه» «بخشوده» بینگارند؛ نباید «بخشوده» شوند.

کژدم

۱۳۹۷ مهر ۱۹, پنجشنبه

بازی «عمو زنجیر باف»

حتماً با بازیِ کودکانهٔ «عمو زنجیر باف» آشنا هستید.

آنچه که اکنون میبینید؛ بازیِ «بزرگسالان» است.

هیسسسسسس ... به کسی نگو.

بین خودمان بمانَد.

این یک زنجیرِ خوب برای «بازی» است.





امّا این زنجیر نشانهٔ زنجیری «اختراعی» برای بازیهای «خیابانی» است.



باز هم بسیار «امّا» ... انتهایِ «زنجیرِ اختراعی» برایِ بازیهایِ خیابانیِ «عمو زنجیر باف»؛ ذِهنِ شما را برای بازیهای «هوشمندانه» آماده میکُنَد و به شما یاد میدهد که ارزشِ یک «زنجیر» با اندکی «دستکاری» میتواند سرنوشت شما را تغییر دَهَد.

پیروز و سرفرازان باشید.

کژدم


۱۳۹۷ مهر ۱۴, شنبه

سخنی با «بسیجیها» و «پاچاهاردارها»

«انگل فرزانه» از اینکه حتّی «حیواناتِ چشم و گوش بسته» (حزبلبلیها) نیز بویِ گندِ «نتیجهٔ حکومتِ ۴۰ سالهٔ اسلامی» به مشامشان رسیده است؛ نگران شده و شماها (حیواناتِ چشم و گوش بسته) را به «میدانِ فوتبال» دعوت کرد تا باری دیگر چشم بندهای چند لایه بر چشمانِ نیمه بیدارِ حیواناتِ چشم و گوش بسته؛ بِنَهد.
«انگل فرزانه» به شما گفت: «ایران مالِ شماست».... امّا نگفت که منظورش چیست؟

یکی از معانی این وعده این است:

«سرانِ رژیم» (آقاها و آقازاده ها) با اموالِ غارت شده؛ فرار خواهند کرد و این شما حیواناتِ چشم و گوش بسته هستید که در ایران خواهید ماند و «سلّاخی» خواهید شد.

آیا فکر میکنید که دروغ میگویم؟ اگر اینچنین فکر میکنید؛ به وضعیّتِ «بسیجیهای هیتلر» در پایانِ جنگ جهانی دوّم؛ نگاهی بیندازید.
«بسیجیهای هیتلر» همگی سلّاخی شدند و به ۱۰۰٪  زنان و خواهران و مادران و دخترانشان تجاوز شد. امّا «آقاها و آقازاده های هیتلری» با پاسپورتهای جعلی و چمدانهایِ پُر از «دلار» به طورِ عُمده به «آرژانتین» و «استرالیا» فرار کردند.
امّا شرایط کنونی با اوضاعِ  دورانِ جنگِ جهانی دوّم فرق دارد و این «آقاها و آقازاده ها» را میتوان به آسانی «رَصَد» و «شکار» کرد.

به «بسیجیهای صدّام» (فدائیانِ صدّام)؛ نگاه کنید. آنها کجا هستند؟...
آنها در «گورهای دسته جمعی» هستند و سهمِ آنها از «عراق»؛ «گورهای دسته جمعی» بود.... صدّام نیز به آنها گفته بود که «عراق مالِ شماست».
صدّام دروغ نگفته بود. امّا به «بسیجیهای صدّام» نگفته بود که: «کُجایِ عراق» متعلّق به «بسیجیهای او» است؟

آیا فکر میکنید که این رژیمِ کثیف؛ قدرتمندتر از «آلمانِ هیتلری» است؟
اگر «هست»!!! ... پس چگونه است که حتّی آلمانِ شکست خورده پس از هیتلر؛ یک قطبِ اقتصادی است و «ایران» همچنان «پمپ بنزین» مانده است؟ پس چگونه است که «انگل فرزانه» و «امیرکبیرِ ظریف»... هر روزه ۱۰۰ رکعت؛ کیرِ مبارکِ روسها و آلمانها را لیس میزنند؟
لذا مزخرفاتی را که در بارهٔ «قدرتِ حکومتِ اسلامی» به خوردتان میدهند را باور نکنید. «روسپی زادهٔ فرزانه» در «میدانِ فوتبال» همان حرفهایی را زد که «سعید الصحّاف» میزَد. پس بهتر است که نام او را پس از این «سعید الصحّافِ فرزانه» بگذارید.

برای من (کژدم)؛ زندگی شماها  هیچ ارزشی ندارد. زیرا در صورتِ «بخشوده شدن» نیز؛ «وبالِ گردنِ جامعهٔ ایران» خواهید بود. زیرا هیچ کاری به جز «زنجیر زنی و سینه زنی و جاسوسی بر علیه همسایه» بَلَد نیستید و حِیف از نان و آبی که در گلویِ شماها و «توله هایتان» ریخته شود.

امّا قضیّه از نظرِ شماها فرق میکنَد. شماها میخواهید که همچنان به «خیانت» ادامه دهید و زمانی که دیدید ورق برگشته است به «تقیّه» و «صلح حدیبیّه» روی بیاورید تا زندگی کثیفِ خود و توله هایتان را نجات دهید.
به نظرِ من راههای «تقیّه» و «صلحِ حدیبیّه» باید بر روی شماها (کرمهای مستراح) بسته شود و تنها یک کوچهٔ «تنگ» برای ادامهٔ زندگی در برابرِ شما ها نهاده شود و آن راه این است:

تنها کسانی از میانِ شماها میتوانند به زندگی کثیفشان ادامه دهند که:

«انگلهای صفوی = آخوندها» و «آقاها و آقا زاده ها» و «فرماندهانِ» خود را کشته و این امر را ثابت کنند. 

کژدم

۱۳۹۷ مهر ۱۲, پنجشنبه

استراتژی استفاده از «بهاییها»


حتماً در اخبار شنیده اید که رژیمِ کثیفِ «شیعیانِ شنیعه»؛ باری دیگر دست به دستگیریهای گسترده در میانِ «بهائیان» زده و حتّی به اوباشانِ «حوثی» نیز دستور داده است تا بهائیان را اعدام کنند.
امّا آیا تا به حال فکر کرده اید که چرا رژیمِ «شیعیانِ شنیعه» اینهمه بر طبلِ «بهائیان» میکوبد؟
آیا این تلاشها برای اثباتِ دشمنی رژیمِ «کونیِ فرزانه» و «تشیّع شنیعه»  با «بهائیّت» است؟
آیا رژیمِ « شیعیانِ شنیعه» و دستگاههای اطلاعاتی غرب؛ این مسئله را نمیداند که چگونه امکان دارد که کسانی که حتّی «استخدام» نمیشوند؛ ... میتوانند «جاسوس» باشند؟ ... مگر نَه این است که جاسوس باید به «اطّلاعاتِ محرمانه» دسترسی داشته باشد؟ پس چگونه است که این «بهائیانِ پدرسوخته»؛ با اینکه حتّی از «حقّ تحصیلاتِ دانشگاهی»  و «استخدام» محرومند ... همچنان به نامِ «جاسوس» معرّفی میشوند؟
آیا رژیمِ کثیفِ شیعی را «احمق» میدانید؟ .... 
بله ... رژیمِ شیعی در رابطه با «تعریفِ استراتژیها» کاملاً احمق است. امّا  «خدعه» و «نیرنگ» و «بی شرافتی» را از «محمّد» و «ائمّهٔ کثیف» که «اطهار» مینامند؛ به ارث بُرده و ۱۲۰۰ سال بر رویِ آن کار کرده است.
پرسشِ اصلی باید این باشد:
چرا رژیمِ کثیفِ شیعی با اینکه میداند؛ «آزارِ بهائیان» میتواند در دنیایِ کنونی؛ حربه ای بر علیه این رژیم باشد؛ بر طبلِ «بهایی آزاری» میکوبد؟
همه میدانند که «بهایی بودن» به همان اندازهٔ «مسیحی بودن» ؛ «یهودی بودن»؛ «بودایی بودن»؛ «هندو بودن»؛ «سُنّی بودن» و  .... هیچ ربطی به «مطالعاتِ دین و آیین شناسی» ندارد؛ بلکه نتیجهٔ مستقیمِ «صاحبانِ کیر و کُس» است. اگر آن «کیر و کُس»... شیعه بوده اند؛... «تو» نیز «شیعه» خواهی شد. بقیّه نیز همینطور هستند. در میانِ «هندوها»؛ «یهودیها»؛ «مسیحیان»؛ «بوداییها» و «شیعه ها» و «سُنّی ها» و ... موجوداتِ بسیار خوبی داریم و به طورِ «همزمان»... «اوباشان» و «جنایتکاران» نیز داریم.

لذا پُرسش اصلی این است که:

آیا «بهایی آزاریِ» برای بقایِ عقیدتیِ رژیم اینهمه اهمیّت دارد؟ و یا اینکه: «کاسه ای زیرِ نیم کاسه» است و «بهایی آزاری» ... «ارزشی کاربُردی» برای رژیمِ شیعی دارد؟

پاسخ:

«بهایی آزاری» از طرفِ رژیمِ کثیفِ شیعی؛ ارزشی عقیدتی ندارد. بلکه با سیاستِ «بهایی آزاری»؛ میخواهند که «همهٔ بهائیان» را «غرب پَسَند»  نموده و از اوباشان و بیشرفهایی که در «خانوادهٔ بهایی» تولید شده؛ امّا «ارازل» هستند و به جز «پول» به هیچ چیز فکر نمیکنند؛ برای «دور زدنِ تحریمها» استفاده کنند. همان کاری که در رابطه با «اکبر گنجی ها» برای «نفوذ» انجام دادند.

سیاستِ «بهایی آزاری» برای استفاده از کسانی است که از پدر و مادرِ بهایی به دنیا آمده  و «بهایی زاده» نامیده میشوند. امّا خود را به رژیمِ ِ کثیفِ «تشّیع شنیعه» فروخته اند و رژیم کثیفِ شیعی میخواهد از آنها به عنوانِ «کول بَر» برای دور زدنِ تحریمها
استفاده کُند.
به «اوباشان»ی که خود را «بیت العدلِ اعظم» مینامند؛ بگویید:

اگر از این پروژه آگاهی دارید و چشم پوشی میکنید... وای به حالِ «بهائیان» ... پس از سرنگونی رژیمِ «کونیِ فرزانه».
اگر اطّلاعی ندارید و سرهایِ بی مغزتان را در «کونتان» فرو کرده اید؛ اکنون از طرَفِ «کٓژدم» به شما «گفته شُد» و اکنون حتماً میدانید.

کژدم

۱۳۹۷ شهریور ۲۵, یکشنبه

ملاقات با «اندیشه های کُهَن» و «اندیشه های نو» (بخش سوّم)

همهٔ قدرت به دستِ «پارلمان»

زمانی که از گفتمانِ «همهٔ قدرت به دستِ یک فرد»  فرار میکنیم؛ باید بدانیم که میخواهیم به کجا فرار کنیم و یا در کدامین خاکریز سنگر بگیریم؟
آنهایی که آموزِشِ نظامی دیده اند؛ میدانند که در آموزشهای نظامی؛ «تغییرِ سنگر» امرِ بسیار مهمّی است و یک سرباز باید در یک بازهٔ زمانی بسیار کوتاه؛ معادله ای ۳ مجهولی را که مرگ و زندگی او به آن وابسته است را حلّ کُنَد.
۱- چرا باید سنگرِ کنونی را تَرک کُنَد؟ ... آیا جانِ او در خطر است؟ ... آیا برای دادنِ پوششِ آتش به همسنگرِ خود باید به سنگرِ دیگری برَوَد؟  و .....
۲- تشخیص و تعریفِ  سنگرِ جدید.
۳- کوتاه ترین و اَمن ترین مسیر برای رسیدن به سنگرِ ایده آلَ تعریف شدهٔ جدید.

پاسخی که در کشورهای پیشرفتهٔ غربی به این پرسش داده شده است؛ تجزیه و استقلالِ ۳ قوّهٔ «مقننه = پارلمان»؛ «مجریّه = دولت» و «قضائیه = دادگستری» است.
پارلمان عهده دارِ تولیدِ «قوانینِ کلان» است و دستِ زیرشاخه های دولت  برای تولیدِ «قوانینِ اجرایی» باز گذاشته میشود.
پارلمان دارای کمیته های تخصصی است که میتواند لایحه های کلان و حتّی تدوین استراتژیها نیز دخالتی فعّال داشته باشد.
از «قوانین اجرایی که بگذریم؛ همهٔ راهها به پارلمان ختم میشود.

با توجّه به «حزبی بودنِ پارلمانها»؛ آنچه که به نامِ قوانین و لایحه ها تصویب میشوند؛ کاملاً حزبی هستند و درگیریهای انتخاباتی و سیاسیِ احزاب میتوانند قوّهٔ مجریه (دولت) را در بهترین حالت «ناکار آمدی» و در بدترین حال به «تعطیلی» بکشانند.
زمانی که احزاب قدرتمند میشوند؛ به «قدرتهای موازی» با دولت تبدیل شده و «دولَتِ مستقرّ» باید همواره به «احزاب» باج بدهد.
هوادارانِ این سیستم ادّعا میکنند که این مسئله نه تنها «بّد» نیست؛ بلکه مکانیسمِ جلوگیری از ظهورِ «قدرتِ تک صدایی» است.
امّا واقعیّتها چیزهای دیگری میگویند که برای روشن شدنِ قضیّه؛ چند مثال می آوَرو:

اکنون شاهد هستیم که «قاضی نُهُم» از طرفِ دونالد ترامپ؛ به مجلس معرفی شده است. این امر بخشی از بازیِ «تقسیمِ قدرت» در روایتِ آمریکایی از «دموکراسی پارلمانی» (بازیِ احزاب) است. دموکراتها میدانند که اگر «قاضی نُهُم» توسّط جمهوریخواهان بر کُرسی بنشیند؛ باید تا «وقتِ گُلِ نِی» صبر کنند تا زمانی برسد که «تاسها خوش نشینند»  یعنی اینکه یکی از قاضیها بمیرد و همزمان دموکراتها در پارلمان اکثریّت داشته باشند و همچنین کاخِ ریاست جمهوری نیز متعلّق به دموکراتها باشد.
به همین دلیل؛ دموکراتها اکنون برای عقب انداختنِ انتصابِ Brett Michael Cavanaugh  به فکر اکتشافِ اینکه در ۱۶ سالگی فلان کار را کرده است افتاده اند. آیا دموکراتها آنقدر پایبند مذهب و اخلاق شده اند که «گر پشّه بجُنبد ... عیان در نظرِ ماست»؟ .... هرگز .... این یک برخوردِ کاملاً  «حزبی» است.
آیا دموکراتها میخواهند «مسیحِ بیگناه» را از گور بیرون کشیده و به مقامِ قضاوت بنشانند؟ 
آیا این کثافتکاریها فقط مختصِ دموکراتها است؟ یا اینکه اگر به تاریخچهٔ حزب جمهوریخواه نیز بنگریم؛ شواهد فراواوانی خواهیم یافت؟
به نظرِ من (مژدم)؛ زمانی که یک موجودیّتِ سیاسی و یا نظامی؛ سازمان می یابد؛  فارغ از اینکه هدف نخستین از سازمان دادَنِ آن چه بوده است؛ یک «موجودیّت» است و برای بقایِ «موجودیّت خود» خود خواهند جنگید و به دنبالِ «مشتری» خواهد بود و طبعاً مشتریانی نیز خواهد داشت.

بسیاری از آنهایی که این نوشتار را میخوانند؛ در این ۴۰ سالِ حکومتِ ننگینِ اسلامی؛ شاهد بوده اند که هر کَسی که صدایش در آمده است؛ برایِ خفه کردنِ او؛ ۱۰ ها «شاکیِ خصوصی» تراشیده اند و آن شخص را به زندان فرستاده اند.
در دورانی که از نظرِ «مصدّقی ها»؛ دورانِ «دموکراسی» بود نیز؛ شاهد همین کثافتکاریهای حزبی و گروهی و فردی بودیم که وَرایِ شعارها و اهدافی که اعلام مینمودند؛ در حالِ لجن پراکنی علیه یکدیگر بودند.

در آلمان نیز داستان بهتر از اینها نیست؛ و آنچه که هست؛ «جنگِ احزاب» است. احزاب با کثافتکاریهای خود همیشه جامعه را به بُن بست کشانیده و جنگِ بعدی شان بر سرِ «کثافتکاریِ موجود» است.

به همین کُردستانِ عراق نگاهی بکنید. هر ۲ حزبِ موجود ظاهراً طرفدارِ پرو پاقُرض دموکراسی هستند و برای یک جمهوریِ دموکراتیک مبارزه میکنند. امّا آنچه که  آنرا «حزب» مینامند؛ حتّی بویی از «احزابِ سیاسی» نبُرده است. فقط تصوّر کنید که در آلمان و یا فرانسه؛ همهٔ احزاب «میلیشیا» (بازوی مسلّح) داشتند و «ارتش آلمان» مانندِ کردستانِ عراق؛ مجموعه ای از این نیروهای مسلّح «قبیله ای» می بود که هرکدامشان از «رهبرِ قبیله» دستور میگرفت. آیا میتوانید بفهمید که در شرایط بحرانی چه بر سرِ آلمان و یا فرانسه می آمد؟ ... پاسخی ساده دارد:

«همان بلایی که بر سرِ کردستانِ عراق پس از «اعلامِ استقلال» آمد.

لذا پُرسش باید این باشد:

آیا میخواهیم از این کثافتکاری ها؛ «رهایی» یابیم؟ ... یا اینکه میخواهیم همین کثافتکاری ها را باری دیگر و تحتِ نامِ «دموکراسی» و «سکولاریسم» تجربه کنیم؟

نتیجه:

احزاب حتّی به «قوانینِ مادَرِ بازی»  که توسّط همهٔ احزاب  پِی ریزی شده اند نیز پایبند نیستند. آنچه که مهمّ است «منافِعِ حزبی» است.

حال تصوّر کنیم که رژیم شیعی سرنگون شده است و احزابِ کُردستان به دنبالِ «خودمختاری» هستند.
اگر به این احزاب بگویی که این دار و دسته های نظامی که آنها را پیشمرگه میخوانید؛ باید خلع سلاح شوند؛ نخواهند پذیرفت.
اگر بپرسید که آیا اینها «بازوی مسلّح حزبی» هستند؟ ... و یا «پیشمرگانِ کُردستان»؟ ... با توجّه به سابقهٔ تاریخی که دارند؛ چه جوابی دارند بدهند؟
اگر اینها پیشمرگانِ کردستان هستند؛ چرا در دههٔ ۶۰ بنا به دستورِ رهبرانِ حزبشان؛ به کشتارِ یکدیگر پرداختند؟
 «زبانِ مِیدانی» و تجربی؛ براحتی میتواند «شعارهای قلّابی» و «بازیهای کلامی» را رسوا کُند.

احزاب همیشه اختلافات در سطح اعضای کادرِ رهبری را از هواداران پنهان میکنند و این اختلافات تنها زمانی به میانِ هواداران و  آنهَم به صورت اطّلاعاتِ بسیار محدود  نَشظ داده میشود که کارد به استخوان رسیده و کادرِ رهبری در حالِ رسیدن به مرحلهٔ «انشعاب» است. 

با جمعبدیِ مطالبِ «بخش نخست» و «بخش دوّم» این نوشتار؛ در نگاهِ اوّل چنین به نظر میرسد که کژدم؛ هم از «همهٔ قدرت به دستِ یک نفر» و هم از «همهٔ قدرت به دستِ پارلمان» و همچنین از «احزاب = تشکّلهای دلّالانِ سیاسی»... گریزان است.

امّا کژدم  «پارلمان» و داشتنِ «احزابِ سیاسی» را با شرایط خاصّی  می پذیرد.

در بخش سوّم این نوشتار؛ به این امر خواهم پرداخت.





کژدم

۱۳۹۷ شهریور ۱۷, شنبه

ملاقات با «اندیشه های کُهَن» و «اندیشه های نو» (بخش دوّم)

«همهٔ قدرت در دستهای یک فرد» 

این جمله؛ شعارِ همهٔ «سلطنت طلبان»؛ همهٔ «امپراتوری طلبان» و حتّی هوادارانِ «نظامِ پادشاهی» به بهانهٔ درخشندگیِ سیاستهای «شاهنشاه کوروش بزرگ» و «شاهنشاه داریوش بزرگ» میباشد. (شاهنشاه = امپراتور).
اگر خوانندگانِ قدیمیِ این وبلاگ باشید؛ حتماً باید به یاد داشته باشید که در چندین مورِدِ مکرّر؛ گفته ام که در سیستمهای حکومتی «دیکتاتوری»؛ یک نقطهٔ طلایی وجود دارد و آن اینکه: «تصمیمها بسیار سریع اتّخاذ میشوند». امّا این را نیز گفته ام که: این نقطهٔ قوّت؛ زمانی به نفعِ میهن است که آن «دیکتاتور»؛ هَم بسیار باهوش باشد و نیز «نیک» باشد و نَه «پاک». شاید شما «پاک» را به «نیک» تعبیر و تفسیر کنید؛ امّا من «پاک» را به مفهومِ «موجودی فراسویِ منافِعِ حقیرِ فردی؛ خانوادگی؛ قومی و قبیله ای» میدانم. من (کژدم)؛ کلمهٔ «پاک» را تنها شایستهٔ «خداوند» میدانم که تنها موجودِ «پاک»ی  است که میشناسیم و یا اینکه از دورانِ کودکی آنقدر در گوشهایمان خوانده اند و ما را «هیپنوتیزم» کرده اند که «خداوند پاک است» و «پاکی» را به نامِ «نیکی» به خوردِ ما داده اند.  خداوند «پاک» است زیرا طَرَفِ هیچکس را نمیگیرد. در سیستمِ قضایی نیز قرار بر این است که «قاضی»؛ باید «بی طرف» باشد. آنکه در مقامِ «قضاوت» است و عقایدِ شخصی خود را در «قضاوتِ نهایی»؛ واردِ معرکه میکند؛ .... هرچه که هست .... «پاک» نیست.
همیشه قضاوّتِ «دادگاهی شدگان»؛ اَعم از «شاکی و متّهم»؛  این بوده است که:  اگر قاضی به نفعِ ما نظر داد؛ «قاضی نیک» است و اگر به ضرَرِ ما حکم کُنَد؛ «قاضیِ بَد» است.
«قاضیِ پاک» با اینکه در نهایت باید حُکم کُنّد؛ نباید بر اساسِ «منافِعِ فردی و یا گروهی»؛ او را «نیک» و یا «بَد» بنامیم.
از نظرِ من (کژدم)؛ «خداوند» نمیتواند «دادرَسِ خوبی باشد»؛ زیرا میداند که آنچه که خلق کرده است؛ یک «آنارشیِ کامل» (Chaos) است. این موجود (خداوندِ پاک) چگونه میتواند در این «صحنهٔ آنارشی» که دستپُختِ خودِ اوست؛ قضاوَت کُند که «ظالم کیست؟» و «مظلوم کدام است» .... مگر همهٔ این موجودات؛ از «شیطان» گرفته؛ تا «حوریها و پریها و فرشتگان» و «ویروسها و میکروبها » و ....  را خود «نَریده است؟»؟ ....  لذا آن «خداوندِ پاک» پیش از اینکه دادرَسِ من و شما و دیگران باشد؛ ... نخست باید «خود را» قضاوت کُند که: «این چه مستراحی است که آفریده ام؟» و سپس بر «قدرتِ آفرینندگیِ احمقانهٔ خود» بخندَد؛ و یا؛ بَر وجودِ خودَش «تُف کُنَد» و به این نتیجه برسد که «گناهکارِ اصلی» همانا آن «قدرتِ پاکِ کبریایی» است.
خندهٔ خداوند بر «مستراحی که خود آفریده است»؛ مانندِ خندهٔ آن مهندسی است که میخواست برای پیشرفتِ کشاورزی «تراکتور» طرّاحی کُند؛ امّا در نهایت «مَلَخ» ساخته است؛ تا همهٔ کشتزارها  را به «بَرهوت» تبدیل کنند.

زادگاهِ «کوروش» و «داریوش»

برخلافِ نظراتی که زادگاهِ کوروش و داریوش را «فارس» مینامند؛ زادگاهِ آن بزرگواران؛ درّه ای به نام: گذار از دُنیایِ  «گلّه داری و بیابانگردی و راهزنی» به دُنیایِ «کشاورزی و گلّه داری و اِسکان» است.
اگر «کوروشِ بزرگ» را «موسای ایران» بنامیم؛ که قبایلِ فارس را «اِسکان» داد و یا از «اسکانِ آنها» با جان و دِل در برابرِ «سکاها» که «گلّه داران» و «ییلاق قشلاق کنندگان» و «راهزنان» بودند دفاع کرد؛.... «داریوشِ بزرگ» را باید رهبرِ کوچیدن از «دنیایِ کشاورزی و دامداری» به سوی گسترِشِ «روابطِ بین المللیِ ایرانیان» دانست (جوانه های اقتصادِ خارجی).

«کوروش بزرگ» و «داریوش بزرگ» مُرده اند؛ زیرا «دنیای اقتصادِ مبتنی بر دامداری و کشاورزی» ... مُرده است.

 «کوروش بزرگ» و «داریوش بزرگ» مُرده اند؛ زیرا شانسِ روییدَنِ آنها در قرنِ ۲۱ اگر «صفر» نباشد؛ شاید «یک» در ۵۰۰ میلیون باشد.

«کوروش بزرگ» و «داریوش بزرگ» مُرده اند. زیرا  زندگی کنونی «سیاسی ـ اجتماعی ـ اقتصادی» ... به سادگیِ دورانِ «کشاورزی ـ دامداری» نیست.

«کوروش بزرگ» و «داریوش بزرگ» مُرده اند؛ ... زیرا آنچه که آرزویِ بزرگِ داریوشِ بزرگ بود (پیوندِ اقتصادِ ایران به جهان)؛ ... را ۳۰۰ سال است که «دیگران» اداره می کنند و حضورِ «ایران» در این معادله؛ حتّی در حدّ «پشگل» نیز نیست.

آنچه که اکنون با نامهای «پادشاهیِ پارلمانی»؛ «سلطنتِ مشروطه» و «پادشاهی فولادوندی» و یا «پادشاهیِ پیشگامانِ کاویانی»  مطرح هستند؛ فقط «کاریکاتور» میباشند. ... تصاویرِ بیجانی که  «زمینِ رویِشِ خود» را از دست داده اند.
همهٔ شما میدانید که من (کژدم) یکی از کسانی بودم که در تدوینِ «آیینِ ریشه ایِ پیشگامانِ کاویانی» نقشِ موَثر داشتم.
امّا واقعیّت این است که چه در «آیینِ ریشه ای فولادوندی» و چه در «آیینِ ریشه ای نوین»؛.... آنچه که «پادشاه» و «پدافندِ مردم» نامیده میشود؛ در واقع پادشاهی مانندِ «کوروش» نیست؛ بلکه یک «وزیر» است که وزارتِ «مسکن؛ بهداشت و آموزش و پرورش» را به عهده دارد.
البتّه داشتنِ این «وزارتخانهٔ مرکّب و عریض و طویل» با نامِ مستعارِ «پادشاه»؛ بسیار بهتر از «بودَن» به مانندِ «چوبِ کبریتِ تشریفاتی» و «مفتخور» با یدک کشیدَنِ نامِ «پادشاه» است.
در نظریهّٔ «مشروطهٔ سلطنتی» و «پادشاهی پارلمانی»؛ همهٔ «تصمیمهای قانون گذاری مَدنی» و «تعیینِ سرنوشتِ ملّی» (استراتژیهای کلان) به «پارلمان» سپرده شده است و حاکمیّت یک حاکمیّتِ «مرکزی» و «تهران محور» است.
امّا در «آیینِ ریشه ای فولادوندی» و «آیینِ ریشه ای پیشگامانِ کاویانی»؛ حاکمیّتِ ملّی یک «پادشاهیِ فدرال»  است و آمیخته ای از «حکومتِ مرکزی» و «حکومتهای منطقه ای» را پیشنهاد میکُنَد؛ که البتّه بابِ مِیلِ «مشروطه خواهان» و «سلطنت طلبان» که هر دو «تهران محور» هستند نبوده و نیست.

امّا هر ۳ نظریّه به زبانِ بی زبانی میگویند: ...«نظامِ پادشاهی» ... «مُرده» است.
در یک تصویرِ بزرگ؛ فرقی میانِ «وزیرِ فعّالِ مهربان» و «اعلیحضرت چوبِ کبریت» وجود ندارد. زیرا هیچکدام؛ دیگر «کوروش» و «داریوش» نیستند.
اگر میپرسید چرا؟
پاسخ این است:

زمینی که اکنون در دست داریم؛ نمیتواند «هندوانه» بپروَرانَد. و مهمّ نیست که تا چه حدّ عاشق و کُشته مُردهٔ «هندوانهٔ شیرین» باشیم.
بنابر این؛ اندیشهٔ داشتنِ «هندوانهٔ شیرینِ مادام العمر»؛ فقط یک رؤیا است و به آفرینِشِ «جامعهٔ متوازن و پایدار» نخواهد انجامید. زمانی  در گذشته های بسیار دورِ ۲۵۰۰ ساله «هندوانهٔ شیرین» (پادشاه و شاهنشاه) داشتیم.
اکنون؛ زمانه «دِگر گشته است». اگر نتوانی «دِگردیسیِ سیاسی» را بپذیری؛ مانندِ «دایناسورها» منقرِض خواهی شد.

به تجربه دیده ایم که:
آقا محمّد خانِ قاجار؛ با «شمشیر» تصمیم می گرفت و «اتاقهای تحلیلگر»  نداشت و زمانی که در گذشت؛...
فتحعلی شاه به جایِ او نشست؛ که با «کیرَش» تصمیم می گرفت.
ایدهٔ «همهٔ قدرت به دستِ یک نفر» (چه سلطان و یا پادشاه)؛ حتّی اگر در برهه ای کوتاه پاسخی مثبت داشته است؛ ...
حکومتی «ناپایدار» بوده است.

آیا توانستم سخنم را به روشنی بگویم؟ تا حتّی «آیةالله ملکوتی» هم بفهمد؟

شاید بپُرسی:

پَس «جمهوری» چه میشود؟

من (کژدم) به جای پاسخ دادن؛ از شما خواهم پرسید:
منظورَت کدام جمهوری است؟

- جمهوری بشار اسد؟
- جمهوری شیعیانِ شنیعه؟
- جمهوری روسیه؟
- جمهوری چین؟
- جمهوری فرانسه؟
- جمهوری آمریکا؟
- ....
- ....

تا کنون هیچکس نگفت که منظورشان از «جمهوری» چیست؟ لذا «بشاش تو هیچکس ها و بُرو...». زیرا «هیچ کسها» و شنوندگانِ «هیچ کَس تر از خودشان»؛ نَه ادامه دهندهٔ راهِ پیشینیانِ ادّعایی هستند و نَه نقطهٔ عطفی برای «گذر به آینده».
این موجوداتِ «بی وجود» حتّی نمیدانند که «جمهوری» چیست؟ و به خاطرِ تبلیغاتِ «اپوزیسیونِ قلّابی» فکر میکنند که دعوای میان «جمهوری خواهی» و «سلطنت طلبیِ مشروطه»؛ فقط دعوا بر سَرِ «شکل» است و محتوای آنها یکی است.
به همین خاطر است که «فخر آورِ شارلاتان» میگوید:
«قانونِ اساسیِ پیشنهادی ما؛ آچار فرانسه است و به هر دو سیستم می خورَد».
آیا این شخص یک احمق است؟ یا اینکه: شنوندگانش احمق هستند؟
پُرسشِ نهایی اینکه:
«فخر آورِ شارلاتان» و یا «نادان» بر اساسِ کدامین اسناد؛ اینچنین ادّعایی دارد؟

این پدیده (رهبرانِ احمق و هوادارانِ احمق)؛ آن اصلِ طلایی را که استاد فرودِ فولادوند مطرح نمود را به روشنیِ خورشید؛ در جلو چشمانمان ظاهر میکُند که گفت:
«تنها کسانی حقّ رأی دادن دارند که آموزِشِ سیاسی دیده باشند و ارزِشِ رأی و رأی دادن را بفهمند».
لذا؛ آیا میتوان به آن روستایی و یا شهریِ احمق که فرقِ میانِ «خیار و هویج» را نمیداند و روزی از «کیرِ کاشانی» و روزی دیگر از «کیرِ مدرّس» شیر مینوشد و روزی دیگر در رؤیای «بشکهٔ نفت بَر سرِ سفره» و دیدنِ «عکسِ کُس کِشِ در ماه» رأی میدهد؛ اعتماد کرد؟

همهٔ «شما گرامی ها» که با نوشته های این وبلاگ؛ «جلق میزنید»... حدّ اقل باید پاسخی داشته باشید.
آیا دارید؟ ....
 یا اینکه: «کرم نیوآ» را به «صابون» ترجیح میدهید؟

در بخش نظراتِ همین نوشتار؛ یکی از خوانندگان در رابطه با تاریخ «دموکراسی» و «حکومتِ جمهوری» و اینکه چگونه با شکلِ «سلطنتی سمبولیک» و یا «جمهوری»؛ در واقع دارای یک «روح» هستند که در ۲ کالبدِ ظاهرا شده است؛ توضیحاتِ زیادی دادند.
من (کژدم) نیز نّه در مخالفت با نظراتِ ایشان؛ بلکه این مسئله را که عواملِ دیگری در این سیستمهای حکومتی دخالتهای مؤثر دارند که از دیده ها پنهان هستند و مانندِ موریانه محتوای «جمهوریّت» را میخورند؛ نظری نوشتم.
در اینجا باید به مورِد دیگری اشاره کنم که به همان اندازهٔ انتخابِ «لابی گر» به عنوانِ «نماینده»؛ برای تهی کردنِ «جمهوریّت» از محتوای اصلی اَش؛ خطرناک است و آن مسئلهٔ «سیاسی کاری» است که به جای پایبند بودن به وظیفهٔ «طرّاحی و برنامه ریزی دقیق به عنوانِ یک نامزدِ انتخاباتی» و سپس پایبندی به اجرای «اهدافِ وعده داده شده در انتخابات» می نشیند. نمونهٔ بارِزِ «سیاسی کاری» در دورهٔ انتخابات را میتوان در «حملاتِ فردی به رقیبِ انتخاباتی»؛ به جای «نقدِ نظراتِ رقیب» و «مطرح نمودَنِ نظراتِ خویش»؛ به خوردِ رأی دهندگان میدهند و با براه انداختنِ ساز و دُهُلِ تبلیغاتی در رسانه ها؛ یکی را تا حدّ «شیطان» پایین آورده و دیگری را «چهره ای ملکوتی» جلوه میدهند و یا بِالعکس.
لذا نتیجه این میشود که «رأی دهنده»؛ به خاطرِ «تحمیق شدن» و با درجه ای بالا از «حماقت» رأی می دهد.
در کشورهای ظاهراً دموکراتیکِ غربی؛ رهبرِ کشور یا «رئیس جمهور» است و یا «نخست وزیر».
در کشورهایی که به رئیس جمهور رأی میدهند؛ راًی دادن به صورتِ تقریباً مستقیم به یک «فرد» است.
امّا در کشورهایی که به «نخست وزیر» رأی میدهند؛ در واقِع به «حزب» راًی میدهند و این حزب است که میتواند در یک انتخاباتِ درونی؛ رهبر خود را تغییر داده و  رهبرِ جدید را به جای آن شخصی که در دورهٔ انتخابات؛ رهبر حزب بوده است بگذارند.
در انتخاباتِ ریاست جمهوری اخیر آمریکا دیدیم که با اینکه حزبِ دموکرات به «برنی سندرز» خیانت کرد؛ و «برنی سندِرز» نیز میدانست که از پُشت به او خنجر زده اند؛ امّا با کمال بی شرمی از هیلاری کلینتون که سازمان دهندهٔ پروژهٔ «خنجر از پشت» بود؛ حمایت کرد و آنچه در این میان فدا شد؛ «شرافت» و «راستگویی» بود. زیرا «برنی سندرز» به «سیاسی کاری» روی آورد. نامِ این کثافتکاریها در «اسلام»؛ همان «تقیّه» است. یعنی اینکه: هر کثافتکاری که میتوانی انجام بده و ناراحت نباش.
با توجّه به اینگونه مسائل باید گفت که گویی «دموکراسیِ غربی» مانند یک بشقابِ طلایی  و مملو از بهترین غذاها است که فقط اندکی «سّس مدفوعِ انسانی» بر رویش ریخته اند.
مشکِلِ دیگر در این نوع  دموکراسیها؛ «کیفیّتِ نمایندگان» است. نمایندگانی به پارلمان راه می یابند که چه بسا در دورهٔ ۴ ساله؛ حتّی یک لایحه و یا طرح ارائه نمیدهند و کارشان فقط رآی دادن است (نمایندگانِ سیاهی لشکر و مُفتخور).
به همین «میر حسین اوباما» نگاهی بیندازید. در سال ۲۰۰۵ واردِ مجلس سنا میشود و با شعارهای «ضدّ جنگ» برجسته شده و با پروپاگاندای حزبی به «اوّلین رئیس جمهورِ سیاهپوستِ آمریکا» که «صلح» به ارمغان خواهد آورد؛ تبدیل میشود.
امّا در طولِ ۸ سال حکومتش؛ جنگ از دایرهٔ عراق خارج شده و تا کشورهای آفریقایی کشانده میشود و مسخره تر از هرچیزی؛ «جایزهٔ صلح نوبل» را «پیشاپیش» به او پرداخت میکنند تا به عنوانِ «نخستین حضرتِ مسیحِ سیاهپوست» تمامی جهان را به «صلحِ مُردگان» هدایت کُنَد.
براستی چرا کارنامهٔ او اینچنین است؟
پاسخ بسیار ساده است:
«میر حسین اوباما»؛ یک موجودِ «قلّاده به گردَنِ حزبی» است.
چرا مردم به او با آن شور و شعف رأی دادند؟
باز هم پاسخ بسیار ساده است:
حزبِ دموکرات با بوق و کرنا؛ عکس او  به عنوانِ «مسیحِ نجات بخشِ سیاهپوست» را دَر «ماه» به مردم نشان دادند و مردم نیز احمقانه پذیرفتند.
در واقع «اوباما» دوّمین محصولِ  همان سیاستی است که «خمینی» را به ایران هدیه کرد.



نتیجهٔ نخست اینکه:

اگر قرار باشد که «دموکراسی و جمهوری»  از مسیرِ  معامله و کار چاق کُنیِ «دلّالان = احزاب» (Middle Man)ها با مراکزِ قدرت «جاری» شَوَد؛ آبی گل آلود  و پُر از مدفوع است.

امّا مسئله در اینجا خاتمه نمی یابَد. زیرا طرَفِ دیگر این معادله همان «دمو» و «جمهور» و «مردم» هستند.

به قولِ «امیر کبیرِ ظریف» ...مگر مردم خودشان انتخاب نکردند؟

آیا همانهایی که «مردم» مینامید؛ عکس خمینی را در ماه ندیدند؟ آیا کسی آنان را به زور وادار نمود که اگر عکس خمینی را در ماه نبینید؛ خواهر و مادرتان ... جلو چشمتان خواهیم گا.....؟

نتیجهٔ دوّم اینکه:

هر دو طَرَفِ  معادلهٔ «دمو» و «کراسی» آلوده به «مدفوع» هستند و وجودِ «دلّالان = احزاب» نه تنها کمکی به «گند زدایی» از این معادله نمیکند؛ بلکه کثافاتِ دیگری را به آلودگیِ موجود می افزاید.


ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

بیا باهم بریم سفر؛ دُبِی دُبِی ....

شما را  به یک سفر دعوت میکنم که هزینهٔ آن ۳۷ دقیقه  «وقت» و «گوشهایی باز» و «ذهنی فعّال» است.
شخصی به نامِ «دکتر رامینِ پرهام» که مدّتها است «اُسوهٔ اندیشمندی» شده است؛ در «قهوه خانهٔ میبدی» با ۲ نفر دیگر میخواهند مشکلاتِ ایران را حلّ کنند.
تمامی آنچه که «دکتر رامین پرهام» انجام میدهد؛ «پرتابِ کلمات» است. مانندِ پیشنهادِ «مدیریتِ سرنگونیِ رژیم». امّا همین جمله در حدّ کلمات «یَخ میزند» و به هیچوجه طرحی «مِیدانی» ارائه نمیگردد.

https://www.youtube.com/watch?v=6UYGQQGBYdQ&t=970s

پس از سَفَر در این ویدیو؛ اگر نظری داشتید؛ لطفاً مطرح نمایید.

پس از چندین ساعت؛ گویا «هیچکسها» نظری ندارند. البتّه «هیچکسها» هرگز نظری ندارند؛ مگر «نشخوارِ نظراتِ دیگران».

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

اگر بخشهای تکرار و ایجادِ صداهایی مانندِ «اَ.....»؛ «اِ ....» و «اُووووو» و «اووووم» را از  سخنانِ این موجود (دکتر پرهام)؛ در «قهوه خانهٔ میبدی» را حذف کنیم؛ شاید به بیشتر از ۲ دقیقه برای گفتنِ آنها نیازی نباشد.
امّا همین سخنانی که میتوانند در ۲ دقیقه گفته شوند نیز فقط آشفته گوییهای کلامی هستند و هیچگونه طرحی عَمَلی را در این سخنان نمیبینیم. میگوید فلان کار را باید انجام داد که متاسفانه اقدامی نشده است!!!
باید پرسید که: هوی ... آقای «دکتر خان»... پس این وسط چه «پوخی» هستی؟ .... فقط «توپخانهٔ شلّیک کلمات»؟
چرا راه حلّ عملی مطرح نمیکنی؟ اگر نمیتوانی .... برو کنار بذار اقلاً باد بیاد.

حال فرض کنید که این موجود را به عنوانِ نمایندهٔ پارلمان انتخاب کنند و به پارلمان بفرستند. مطمئن باشید که از همینی که هست؛ بهتر نخواهد بود و بزرگترین کارش «اتلافِ وقتِ پارلمان» با تعریف کردنِ «قصّه های عامّ سیاسی» خواهد بود. یعنی همان چیزهایی که در دانشگاه مغزش را با آنها پُر کرده است امّا «هیچ چیز یاد نگرفته است».
عددِ (۱) و (۱۲) را یاد گرفته است؛ امّا اگر یک عدد سیب به دستش بدهی و از او بخواهی که میان ۱۲ نفر «به تساوی» تقسیم کُند؛ دستهایش به لرزه می افتد و اگر بخواهی که به صورتی «عادلانه» تقسیم کُند؛ مشکلاتش دو چندان شده و آنقدر «سَر در جِیبِ تفکّر» میماند ... تا اینکه سیب در دستش بِگَندَد.
به چنین مدارِکِ «دُکترایی» باید همان کاری را کرد که میرزادهٔ عشقی بر «ریشِ خَرِ مُدرّس» کرد.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

زمانی که به این وبلاگ مراجعه میکنید؛ در بالای صفحه؛ این پاراگراف را میبینید:

«انجمنهای «پیشگامان کاویانی برای فراخوان انجمن پادشاهی ایران» در درون میهن؛ از هم اکنون باید آماده باشند که در صورت عملی شدن حملهٔ نظامی به ایران؛ انجمنهای محلی دفاع غیر نظامی را تشکیل دهند و امر مهم کنترل بحران در شرایط جنگی را به عهده گیرند.»

این پاراگراف یک شعار نیست؛ بلکه بخشی از نوشتاری است که سالها پیش؛ زمانی که بازارِ اخبار حملهٔ نظامی به ایران داغ بود و «علی میرفطروس» نیز از «اوباما» میخواست که بیاید ایران را بمباران کُند؛ نوشتم. در آن نوشتار تلاش شده است که بحرانهای زمانِ جنگ یک به یک نام بُرده شده و راهکارهای عَملی برای «کنترلِ بحران» ارائه شوند.
اگر کسی بخواهد؛ میتواند آن نوشتار را پیدا کرده و بخواند و اگر لطف کُند؛ لینک آنرا نیز بفرستد.

رادیو تلویزیونها و فضای مجازی که میتوانند زمینه و وسیلهٔ خوبی برای آموزش سیاسی باشند؛ متأسفانه به خاطر «قحط الرّجال»؛ به مرکزِ تعریفِ داستانهای عاشقانه ای از قبیلِ «عشق سوزانِ حسن کچل و سیندرلّا» تبدیل شده اند.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

با اینکه تعدادِ خوانندگانِ این وبلاگ؛ پس از پرداختن به «مسائل جدّی»  تقریباً ۵۰٪ کم شده است؛ امّا تعدادِ مراجعاتِ «سایبِریهای بدبختِ حَلَبیِ روغن پرست»؛ بیشتر شده است. .... تنها در ۲۴ ساعَتِ گذشته؛ ۱۴۹ موجودِ سخیفِ اطّلاعاتی؛ به این وبلاگ مراجعه کرده  و ۳۸۳ بار بر رویِ همین نوشتار کلیک کرده اند.
به نظر می رسد که «سایبِریها» بسیار جدّی تر از «لَپ تاپاله بازان» و «جلق زنانِ شِبهِ سیاسی»؛ به این وبلاگ اهمیّت میدهند.
دلیلِ روشنی نیز برایِ این «رَوَند» وجود دارد:

«فقط دُشمنانِ ایران هستند که بدونِ مرزبندی؛ همهٔ مخالفان را دُشمن می انگارند»
امّا آنهایی که به یادِ «دموکراسی» و «جمهوریِ دموکراتیک» جلق میزنند؛ از شنیدنِ صدای «تَقّ و توقّ» که از یک حلبی بر میخیزد و رویای افیونی آنها را به هم میریزَد؛ گریزانند.
اینگونه «اوباشانِ دموکراسی خواه»؛ در همان دورهٔ «خوابِ اصحافِ کهف»؛ «جون» به « کون آفرین» خواهند سپرد.


کژدم

۱۳۹۷ شهریور ۷, چهارشنبه

ملاقات با «اندیشه های کُهَن» و «اندیشه های نو» (بخش نخست)

پیشگفتار

تا دهانَت را باز کُنی و  در رابطه با سیستمِ حکومتی برای «آیندهٔ ایران» سُخن بگویی ....
«۲۶۰۰ سالِ پیش پَرَستان» و «دیروز و پَریروز پَرَستان» و یا «دموکراسیِ اروپایی و آمریکایی پرستان»؛ حمله میکنند و میگویند: «حقّ با مَن است» و هر « فرقه ای» نیز دلایلی ارائه میکنند. اینکه این جریانها را «فرقه» مینامم؛ به این خاطر است که
موجوداتی بسیار تنگ نظر و به دار و دَسته های «مؤمنین» شباهت دارند؛ تا سازمانهایِ سیاسی. گویی که میخواهند کفشِ پدر بزرگ را «واکس» زده به پای مردمانِ کنونی و بدتر از آن به پای  «آیندگان» بپوشانند. این دار و دسته های «اصحابِ کَهفی» گویی  نفهمیده اند  که دنیای سیاست؛ دنیای برنامه ریزی بر اساسِ تغییرات کنونی و تغییراتِ أینده است. دنیای سیاست «ژوراسیک پارک» نیست که در آن به «پرورِشِ دایناسورها» بپردازند.
اگر بخواهی «سخنی تازه» بگویی؛ همهٔ شان بدونِ «همدستیِ آشکار»؛ امّا با همدستیِ نهادینه شده در  «گذشته پَرستی»؛ از تمامیِ سوراخ سُمبه های «قلعه هایِ کُهن»؛ تو را «تیرباران» میکنند.
زمانی گفتم: «آیینِ پادشاهی». ....  جماعتِ جمهوی خواه  آنرا به «سلطنت» تعبیر کردند و مرا در «فرقهٔ سلطنت طلبان» قرار داده و هیچ دریچه ای برای «بحث» را باز نگذاشتند. دلیلِ خوبی هم داشتند. زیرا هیچ «سیستمِ پادشاهی»  وجود نداشته است که به «سلطنت» نینجامیده باشد. امّا؛ اگر از همین «جمهوری خواهان»  بِپُرسی که: تعریفِ شما از «جمهوری» چیست؟ حتّی معنیِ «تعریف کردن» را نمیدانند؛ چه رَسَد به اینکه چیزی را تعریف کنند. ....
اگر «دیا اوکو» به «پادشاهی» برگزیده شد؛ نسلهای بعدیِ حاکمان را «ژنهای خوب» تشکیل میدادند.
 کوروشِ بزرگ به پادشاهی «انتخاب» شد؛ امّا داریوش بزرگ «از دِلِ انتخاب» بیرون نیامد؛ بلکه به خاطرِ خوش فکری؛ از طرفِ اقوامِ ایرانی به پادشاهی «پذیرفته» شد.
داستانِ «بردیای دروغین»؛ نشان از «کودتا» و «سهم خواهیِ ژنهای خوب» دارد که به «سلطنت» انجامید و نتیجه اش موجودی مفلوک به نامِ «داریوشِ سوّم» بود که همه چیز را به باد داد. «یزدگردِ سوّم» نیز «تُفاله ای» مانند «داریوشِ سوّم» بود. 
«سیستمِ سلطنتی»؛ نه تنها در سلسله های پادشاهی ایران مانندِ موریانه؛ این سیستم را جویده و به ویرانه تبدیل کره اند؛ بلکه در «تشیّع» این سیستمِ سلطنتی (حکومتِ ژنهای خوب) به یک «نهادِ مقدّس» تبدیل شده است. «امام حُسینِ شجاع الدّولهٔ مُلتمس» را میتوان نمونهٔ بارِزِ این تفکّر دانست که میگفت: «چون نوه ٔ محمّد هستم (ژن خوب) ... پس برای حکومت؛ از همهٔ شماها بهترم» و زمانی که شکست خورد؛ برای نجاتِ جانِ بی مقدارش؛ حتّی «زیستِنِ بی نام و نشان  در بیغوله ها و سر حدّات» را پذیرفت.
لذا از گمانه زنیهای احمقانه در رابطه با جانشینِ «انگل فرزانه»  دست بردارید. زیرا جانشینِ او نیز باید یک «عمّامه سیاه» باشد (ژنِ خوب). این امر ستونِ فقراتِ  ساختارِ تفکّر سیاسیِ شیعه است. لذا اکنون باید منتظر باشید که این «ژنهای خوب = سادات» مانندِ سگهای هار برای «تخت و تاج» به جانِ یکدیگر بیفتند. (عمّامه سفیدها؛ وِل معطّلند).
منظورم از نوشتَنِ این پیشگفتار نشان دادَنِ «عادتها» بود. این عادتها میتوانند؛ حتّی شکلِ دینی و مذهبی به خود بگیرند و ما را در «زندانِ گذشته» نگهدارند. بسیاری از آنانی که  میخواهند به وضعیّتِ بهتری فکر کنند نیز؛ بیشتر به مقایسهٔ «حال و گذشته» و یا «مقایسهٔ خود با دیگران» می پردازند و آنچه که در این میان «فَدا» میشود؛ «آینده» است.
اگر قرار باشد که بر اساسِ «عادتها» فکر کنیم؛ جایی برای «انشتین» ها باقی نمی مانَد.

توازن

آنچه که در بسیاری از نظریاتِ سیاسی و اشکالِ حکومتی؛ «یتیم» مانده است؛ «توازنِ پایدار» است.
سلسلهٔ هخامنشی با داشتنِ «کوروشِ بزرگ» و «داریوش بزرگ» بیش از ۳۰۰ سال دوام نیاورد. زیرا «داریوشِ سوّم» را به  موازاتِ «روابطِ اجتماعیِ فرسوده» تولید نمود. «سلوکیان» نیز بیش از ۳۰۰ سال دوام نیاوردند. اشکانیان و ساسانیان نیز همان «ردّ پا» را دنبال کردند.
امّا تکرارِ بازهٔ زمانیِ «۳۰۰ ساله» (تقریبی) برای تداومِ این حکومتها؛ باید زَنگی را به صدا دَر آوَرَد.
چرا هر کدام از  این سلسله های ۴ گانه در طولِ تاریخِ ۱۲۰۰ ساله؛ فقط «۳۰۰ سال» بازهٔ زمانی داشته اند؟
آیا باید «۳۰۰ سال» را «محدوده ای الهی = خطّ قرمزِ الهی» پنداشت؟ که هیچکس نمیتواند از آن فراتر رَوَد؟

بگذارید اندکی در رابطه با مفهومِ «توازن» به رَوشی عملی آشنا شویم تا بتوانیم این مفهوم را به صورتِ گسترده تری در ذهنِ خود با اتّکا بر تجربیاتِ عملی؛ بپروَرانیم.
فرض کنیم که ترازویی داریم که در یک کفهّٔ آن یک وزنهٔ آهنی یک کیلویی و در کفّهٔ دیگر یک کیلو میوه گذاشته ایم.
این توازن چقدر پایدار خواهد ماند؟ از یک سو وزنهٔ آهنی به صورتِ مداوم؛ امّا نا دیدنی در حالِ ترکیب شدن با اکسیژن است و در طرف دیگر میوه ها در حالِ از دست دادنِ آب هستند. اگر میوه هایی داشته باشیم که موادّ قندی دارند؛ آرام آرام تخمیر شده و به سرکه تبدیل خواهند شد. شاید پشّه ها و مگسها و مورچه ها نیز در فرو ریزیِ «توازن» کمک کنند.
این بلایی است که بر سرِ ساختمانهایی که از آهن در ساختارِ آنها استفاده شده است نیز می آید و پس از چند سال فرو میریزند و در برابرِ حوادثی مانندِ آتش سوزی؛ بسیار ضعیف هستند.
همهٔ راهها و جادّه ها و پُلها و ساختمانها برای «استفاده» ساخته میشوند. حتّی اگر پُلی مانندِ «پُل سانفراسیسکو» بسازید  که هرگز از آن استفاده نشود و هزاران میلیون «تُن» وزنِ عابرین را تحمّل نکند .... باز هم فرو خواهد ریخت.
لذا به همین خاطر است که مسئلهٔ «نگهداری» (Maintenance) مطرح میشود.
اکنون در رابطه با توازن در  پدیده های فیزیکی که ظاهراً «ایستا» نامیده میشوند سخن میگوییم.
اگر وظیفهٔ ما ایجادِ «توازن» در محیطِ بسیار فعّالِ شیمیایی و یا «بیو شیمیایی»  باشد؛ چه مقدار تلاش لازم است؟ آیا میتوانید حدس بزنید که به تزریقِ چه مقدار از «کاتالیزورها» و «خُنثی سازها» و ......... نیاز خواهیم داشت تا چیزی نزدیک به آن «توازنِ ایده آل» را حفظ کنیم؟
آیا برای چنین ساختار و نگهداریِ آن میتوان از «عَمله ها» و «دست پینه بسته ها» به عنوانِ «برنامه ریزان» و «طرّاحان» و «مهندسینِ اجرایی» استفاده کرد؟ ... اگر نمیتوان؛ ... پس این ایدهٔ «رهبریِ کارگر و کشاورز»؛ از کدامین سوراخِ کونی بیرون آمده است و بیش از ۸  دهه؛ ارّه و سوهان به اعصابِ تمدّن کشیده است؟
آیا این «سوراخِ کون» را نمیشناسید؟ ... اگر نمیشناسید؛ من به شما معرّفی میکنم:
«همان سوراخِ کونی که «اسلام و تشیّع و مسیحیت و زرتشتیگری و بودایی گری» را ریده است.
این «سوراخِ کون»؛ «دو دهانه» است. دهانه هایی که «مکمّلِ یکدیگر» هستند.
۱- شارلاتانها.
۲- عقبمانده های ذهنیِ جویای عدالت که فکر میکنند؛ حقّ آنها خورده شده است و تساوی طلبی با حقوقی که «انشتین»ها باید داشته باشند را جویا هستند. امّا همیشه با صدها بار شورِش چیزی بیشتر از «کیرِ خَر» بدست نیاورده و حدّ اکثر «بسیجی» و «خواهرانِ زینب صیغه ای» شده اند.
امّا مشکل اینجاست که «انشتین»ها برای «شارلاتانها» کار می کنند.
نمیدانم که آیا این کوزه های عَسل (اشخاصی مانندِ« نادر انقطاع» ؛ «انشتین» و ...)؛ از اینکه اینچنین تحقیر میشوند؛ «شرم» میکنند؟ ... آیا چیزی به نامِ «شَرم» را میشناسند؟
 چگونه میتوانند این «ننگ» را تحمّل کنند که یک «نوکَر - شارلاتان»؛ اینگونه از آنها برای اهدافِ کثیفِ اربابانِ «گلوبالیست» خود استفاده کُند؟

https://goo.gl/jxeA1d

من (کژدم) واقعاً از حلّ این مسئله؛ مانندِ «کژدمی» که در حلقهٔ آتش گیر افتاده و چاره ای به جُز «خودکُشی» ندارد؛ عاجِزم. زیرا با اینکه یک «چاروادار» هستم؛ هرگز به چنین خفّتی تن دَر نداده ام.

یک داستانِ واقعیِ کژدمی:

یکی از «کلیساهای جامع» به سرکردگیِ یک «بی شرف» که او را «پِدَر پیتر» مینامیدند.(اینچنین پِدَرهایی معمولاً «کاردینال» هستند و «پاپهای بی شرف» از میانِ آنها با «دودِ سفید» انتخاب میشوند).

 بگذریم...

این کلیسای جامِع با مُشکِلِ «فرسودگیِ سیستمِ تهویه مطبوع» سر در گریبان است.
یک مهندِسِ «یهودی»؛ پروژهٔ «تعمیراتِ اساسی» را در یک «مناقصه» برنده میشود و به یک «الاغ» نیاز دارد که مسئله را حلّ کُند. قّرعهٔ انتخابِ این الاغ؛ به خاطرِ روابطِ دوستانه با آن مهندِسِ یهودی؛ به نامِ «کژدمِ الاغ» (عجب ترکیبی) می اُفتد.
در نخستین ملاقات با آن «کاردینال = جانشینِ احتمالیِ مسیح»؛ ... آن مهندِسِ یهودی مرا به آن «مسیحِ زندهٔ طرفدارِ تجاوز به کودکان» معرفی میکُند و همچینین او را به من (کژدمِ الاغ).
این مهندِس آن «منبَعِ عفونَتِ روحی» را اینچنین معرّفی کرد:
- پِدَر «پیتر».
من دست دراز کرده و گفتم:
ـ سلام ... آقای پیتر.
مهندِس تاکید کرد:
ـ «آقای پیتر» نَه ... بلکه «پِدَر پیتر».
من دوباره گفتم:
سلام؛ آقای پیتر.

آن بی شَرَفِ حامیِ حقوقِ «کشیشهای بچّه باز» چشمهایش میانِ من و آن مهندس در رفت و آمد بود و منتظرِ نتیجه.

مهندس از من پرسید:
ـ چرا از گفتَنِ «پِدَر» این همه هراس داری؟
 من (کژدم) پاسخ دادم:

ـ هیچ هراسی ندارم. امّا اینکه اگر آقای پیتر؛ «پِدَرِ من است»؛ ... باید از «مادَرَم» بپُرسم.

رنگِ چهرهٔ «شارلاتان پیتر» مانندِ «پلنگِ صورتی» شد. امّا همچنان لبخندی مّزّورانه بر لب داشت.

راستَش را بخواهید؛ از اینکه «تعفّنِ روانی» این موجود را نشان دادم و رنگِ صورتش را تغییر دادم؛ همچنان خوشحالم.

در دیدارِ دوّم؛ بدونِ آنکه آن مهندس از من بخواهد؛... گفتم:

ـ «سلام ...پِدَر پیتر»....

«پیتِرِ بی شرف» مانندِ «پامبیخ» (پنبه) باز شد و لبخندِ ملیح بر چهره اش نشست.

مهندس پرسید:

ـ چطوری نظرت عَوض شد؟

پاسخ دادم:

ـ خیلی ساده .... از مادرم پرسیدم؛ ... و ... او گفت «احتمالاً»....

در این لحظه ... چهرهٔ کثیفِ «پِدَر پیتر»  واقعاُ دیدنی بود.

چهره اش «صورتی» نشد.
بلکه «کبود» شد.
روزِ بعد؛ مهندس زنگ زد و گفت:

«پِدَر پیتر» گفته است:

من هیچ کاری را به این مادر قحبه کُنترات نمیدهم.

اینگونه بود که من ؛ ۸۰ هزار دلار را از دست دادم.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

منظورم از گفتنِ این داستانِ واقعی؛ این نبود که به خودم (کژدم) جایزهٔ « نوبلِ شرافت» بدهم. بلکه منظورم این بود که اگر میدانیم وقایعی که اتّفاق می افتند؛ نادرست هستند؛ بدون چشم داشت به نتایجِ منبعِث از مطرح نمودنِ آن؛ باید مطرح کنیم.
من عمیقاً میدانم که «اِلیتهای واقعی»؛ افرادی مانندِ آقای «نادر انقطاع» هستند. امّا از بَختِ بَد؛ این افراد آلوده شدن به دنیای مسائل سیاسی را «احمقانه» میدانند. امّا از پاسخ دادن به یک پُرسشِ مِیدانی؛ طفره میروند.
این افراد اگر «گفتمانهای سیاسی» را احمقانه میدانند؛ پس چگونه است که همهٔ شان به کشورهایی که پیشرفته نامیده میشوند؛ مهاجرت کرده اند؟ آیا این کشورهای پیشرفته؛ نتیجهٔ همین «گفتمانهای احمقانه» نیستند؟ آیا آقای نادِر انقطاع نمیداند که ایران نیز نیاز به همان «گفتمانهای احمقانه» دارد؛ تا نه تنها ایشان به کشورهای غربی مهاجرت نکنند؛ بلکه افرادی مانندِ ایشان؛ به «ایران» مهاجرت کنند؟ مطمئن هستم که ایشان این مسئله را میدانند و اگر فقط ۲ ساعت در روز؛ به مدّت ۶ ماه را به «مهندسیِ سیستمِ پایدارِ اجتماعی در ایران» اختصاص بدهند؛ بسیاری از مسائل در عرصهٔ «گفتمانها»ی «ارزشمند» و یا «بی ارزش» حلّ میشوند و «روشنفکرانِ  ایرانی» دیگر مجبور نخواهد شد که میلیونها ساعت را بر سّرِ بحث بر روی «مسائل بی ارزش» هَدَر دهند.
من (کژدم) به شدّت با آلوده نمودَنِ «کوزه های عَسل» به «سیاست بازی» مخالفم. زیرا وقتِ آنها بسیار با ارزش  است.
امّا اینرا نیز عمیقاً میدانم که: کسی که میتواند «مهندسی مولکولی» بکند؛ میتواند «مهندسیِ اجتماعی» نیز انجام دهد.
تنها انتظارِ من از این «کوزه های عسل» این است که فقط در این راه به مردمِ خود کمک کنند.
امّا در شرایطِ کنونی؛ از یک چیز وحشت دارم و آن اینکه:
«کوزه های عسل» به همان نتیجه ای رسیده باشند که «استیون هاکینگز» رسیده بود:

«بیایید از کرهٔ زمین به کُره ای دیگر مهاجرت کنیم».

پیشنهادِ من (کژدم) این است:

«بیایید آنچه را در کُره ای دیگر میخواهید بسازید؛ بر روی همین زمین بسازید».

امّا وحشتِ بزرگِ من (کژدم) این است که «کوزه های عسل»؛ وحشت دارند از اینکه چشم دَر چشمِ همین موجوداتی که خود را «انسان» میدانند؛ بایستند و به آنها بگویند:

(شماها انسان نیستید؛ بلکه همان «حلقهٔ گُمشده» ای هستید که «داروینیستها» به دنبالِ کشفِ آن هستند؛ امّا «انبوهِ درختان» نمیگذارند که  داروینستها؛ «جنگل» را ببینند.»

این یک وحشتِ واقعی است که ببینی:

 «مغز»؛ همیشه در حالِ فرار است.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

فکر میکنم که «صغری - کبری» بافتن کافی است.
جمعبندی آنچه که تا کنون در متنِ اصلی نوشتم و در بخشِ نظرات نیز  کَم و بیش به صورَتِ «شُل و وِل» به آن پرداخته شد؛ این است که گویی تصمیم گرفته ایم؛ با واکاویِ سیستمهای حکومتیِ رایج و یا طرحهای پیشنهادی؛ نقاط قوّت و ضعف آنها و همچنین دلایل و ریشه های این قوّتها و ضعفها را شناسایی کرده تا در صورتِ امکان؛ سیستمِ اجتماعیِ نوینی را معرّفی کنیم و یا اینکه موادّ اولیهٔ تهیه شده را در اختیار دیگران قرار داده و آشپزیِ نهایی را به آنها واگذار کنیم. این «گروهِ فرضی» به هیچ کس امیدواریِ دروغین برای «شفای عاجل» نمیدهد. امّا میتواند این نوید را بدهد که در صورتِ رسیدن به «طرحِ جامعهٔ پایدار و متوازن» و تصویبِ آن به عنوانِ «قانونِ اساسی»؛ زندگی مردم  بهتر خواهد شد و آیندهٔ فرزندانِ آنها و نسلهای بعدی؛ آینده ای روشن و با ثبات خواهد بود.

برای وارد شدن به شناسایی  سیستمهای حکومتی رایج و یا کُهَن؛ کشفِ  نقاط قوّت و ضعفِ انها  و همچنین  پیدا کردنِ ریشه های این نقاط؛  باید تمامی عواملی را که در مبحثِ «حکومت - مردم - سرزمین» نقش بازی میکنند را بر شماریم.

به خاطر تعدادِ زیادِ نظرات که بخش اعظم آنها نامربوط هستند؛ مجبور شدم که این نوشتار را «بخش نخست» نامیده و ادامهٔ نوشتار را در «بخش دوّم» ادامه دهم.

کژدم

۱۳۹۷ مرداد ۳۰, سه‌شنبه

هُنَر نَزدِ ایرانیان است و «بَس» (بخشِ دوّم)

آنکه خود را «هنرمند» می نامَد؛ باید «آفریننده» باشد. وَ گرنه؛ «بوزینه» است.
تمامی آنچه که مردم را به «خدا پرستی» میکشاند؛ «قدرتِ آفرینندگی» است.
با این تعریفِ واقعی؛ «هنرمند» باید «خُدا» باشد... وَگرنه عَرضهٔ «تکنیک» در بازارِ «مکاره» را نمیتوان «هنر» نامید.

«میکل آنژ» و «لِئونارو داوینچی»؛ هنرمندان بودند. زیرا «تناسبِ طلایی» (Golden proportion = Golden Ratio)  را «کَشف» و معرّفی کردند.
«موریس اِشِر» یک هنرمند است. زیرا تقسیمِ «سطح» و «فضا» را در «ابعادِ زیستی» و «فریبِ دیدگاهها»؛ به جامعهٔ انسانی تقدیم کرد. (به طرحهایِ «اِشِر» نگاهی بیندازید)
من (کژدم) به آثارِ «پیکاسو» حتّی نمی شاشم. چه رسد به اینکه؛ اینگونه موجودات را «هنرمند» بدانم.
آخرین «هنرمندِ پُست مُدِرنیسم»؛ «سالوادور دالی» بود که بزرگترین شاهکارَش؛ «ریدِن به هیکَلِ هُنر شناسان» و «صاحبانِ گالریهای هنری» بود. (به گفتگویی از نوعی دیگر مراجعه کنید).

امروز میخواهم یک «نیچمه هُنَرمند» را معرّفی کُنَم که دامنهٔ «نشان دادَنِ نقشه ها» را بسیار گسترده تر کرده است.  این «نیمچه هنرمند» تلاش میکُنَد که «نقشهٔ تبریز و یاسوج» را با تمامی «گنداب هایشان» را به شما نشان دَهَد. هرچند که همچنان مانندِ «عزة اللهِ گاو»؛ راهِ برون رفتی را پیشنهاد نمیکُند و فقط به «آنچه نباید باشیم ها» بسنده میکُند. امّا «پُرسشهای بسیار زیادی» را تولید می کُند که میتوانند؛ مانندِ «کاتالیزورها» در ساختنِ «آینده ای روشن تَر»؛ نقشی حیاتی بازی کنند. 
آفریدنِ «پُرسشهایِ طلایی» به همان اندازهٔ  آفریدنِ «پاسخهای طلایی» ارزش دارند. اینگونه آفرینندگان؛ همان «هنرمندان» هستند. بقیّه را باید به «گونیِ پشم داران» ریخت.
آثارِ این هنرمند؛ هیچ شباهتی با «جدایی نادر و پَشمین» ندارد. «نادِر و پَشمین»؛ هردو به تیرهٔ «پشم داران» تعلّق دارند.(پشمِ صورت و زیربَغَل و خایه و کُس = بهترین تعریف از شاخهٔ «پشم داران»).

نامِ این هنرمند دَر عرصهٔ فیلمسازی؛ Sacha Baron Cohen است که شاید او را با نامِ Ali G میشناسید.
مَردی با لَحنی «دَریده» و «هَرزه گوی» و «هتّاک» و «گویشی زهر آلود»؛ که رِشتهٔ بسیاری از «خواصّ» را پنبه کرده است.

Sacha Baron Cohen؛ بَذری است که جوانه هایش میتوانند؛ دنیارا را تغییر دهند.

احمقهایی که «احمقهایی دیگر» را «رهبر» و یا «پِدَرِ آسمانی» خود مینامند و برایشان سَر و دست میشکنند و همچنان به صورتی احمقانه امید به آینده ای درخشان دارند؛ دَر زیرِ چرخهای «ارّابهٔ پُرسِشگرِ» او به همراهِ «برگزیدِگانشان»؛ «لِه» میشوند.

https://www.youtube.com/watch?v=4k4pMTsa1Kw

از رئیس جمهورهایِ دُزدِ «برزیل» و «رئیس جمهورِ دُزدِ تُرکهای عثمانی» ؛ تا  «انگلِ فرزانه» و «خانوادهٔ لاریجانیها = دِل و قُلوهٔ رَهبر» تا بسیاری کسانِ دیگر ... میتوانند با پُرسشهای شما به «چاهِ ویل» سقوط کنند.

 Sacha Baron Cohen با شیوهٔ سینماییِ خود؛ «زلزله ای ۲۰ ریشتری» در زیرِ پوستها تولید میکُند؛ تا «پوستها» و «ذِهنهای آلوده» را پاره کرده و عفونتهای درونیِ این «غُدّه های چرکین» را در برابرِ دیدِ همگان قرار دهد.

اگر با فضایی که Sacha Baron Cohen تولید می کُند آشنا شوید؛ به یک فورمولِ طلایی دست می یابید و آن فورمولِ طلایی این است:
«رهبرانی که برگزیده ایم؛ چقدر احمق و یا «خائن» هستند؟ ... اگر آنها احمق و خائن هستند ... «ما» چقدر بیشتر از آنها «احمق و خائن» هستیم که این قُرمساقها را برگزیدیم و به آنها رأی دادیم؟
اگر بگویید: چاره ای نداشتیم .... بدانید که «مادر قَحبه تر از خودِتان» .... همان «خودِتان» هستید.
لذا زمانی که «سعیدِ قاسمیِ کُس کِشِ روضه خوان» میگوید:
«رژیمِ بشار اسد؛ با اینکه ۷۰٪ سرزمینشِ سوریه را از دست داد؛ ارزِشِ پولِ سوریه پایین نیامد» و به «امام حسنِ بنفش» میگوید از «بشار اسد یاد بگیر».....
لازم نیست که از بشار اسد و یا «سعیدِ قاسمیِ کُس کِش» چیزی یاد بگیریم. بلکه باید از «سعید قاسمی کُس کِشِ روضه خوان» بپرسیم:
ای روسپی زاده ... چند میلیارد دلار از ثروتِ ملّی ایران را به «بادکُنَکِ بشار» دَمیدید تا همچنان باقی بماند؟

Sacha Baron Cohen همچنین به «اپوزیسیونِ واقعی»؛ می آموزد که از «اپوزیسیونِ قلّابی» بپرسند:

چرا دروغ فروشی میکنید؟ ... 

آیا با «دروغ فروشی» میتوان آینده ای درخشان نوید داد؟

کژدم